تبلیغات
مردی از جنس یخ!!!


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

روزی که از هواپیما جا ماندم!

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 23 شهریور 1393-10:10 ب.ظ

کمتر از یک هفته است که از ایران بازگشته ام. حدود یک ماه در ایران بودم که با خاطرات خوب سپری شد. همیشه زندگی در فرهنگی که انسان در آن رشد کرده است برایم تجدید نیرو است. اکنون که سال تحصیلی آغاز شده است دوباره مشغول امور تحصیلی شده ام.
این دفعه روزی که می خواستم از ایران بیایم، اتفاقی برایم افتاد که ذهنم را به خاطره ای مربوط به حدود چهار سال پیش برد که برای اولین بار از ایران راهی غرب بودم که از قضا اولین نوشته این وبلاگ مربوط به آن خاطره است که اینجا می توانید بخوانید:


http://iceman1366.mihanblog.com/post/1


طبق معمول بارهای قبل که از ایران می آمدم، حدود 4 ساعت قبل از پرواز به سمت فرودگاه امام خمینی راه افتادیم تا حدود سه ساعت قبل در فرودگاه باشیم. اما به صورت غیر قابل انتظار همه جه خیلی شلوغ بود ،که تا حدی ناشی از بار مسافر زیاد به علت ایام ولادت ثامن الحجج علیه السلام بود، و ترافیک شهری و جاده ای باعث شد که حدود دو ساعت قبل از پرواز به فرودگاه برسیم. وقتی که فرودگاه رسیدیم هم پارکینگ نزدیک به فرودگاه پر بود و صف طولانی جلو پارکینگ تشکیل شده بود تا در صورت خالی شدن، به پارکینگ بروند. با وجود این که وقت محدود بود، تصمیم گرفته شد که به پارکینگ شماره 3 برویم که از ساختمان اصلی فرودگاه دور است. طبق تجربه از سفرهای قبلی وقت کافی بود و به فکرمان نرسید که وقتی پارکینگ این قدر شلوغ است، داخل فرودگاه هم باید شلوغ باشد.
 تا به آن پارکینگ برسیم و صف آن را پشت سر بگذاریم و با سرویس فرودگاه به ساختمان اصلی برسیم حدود 45 دقیقه زمان برد. داخل فرودگاه هم به صورت غیر منتظره یک صف بسیار طولانی قبل از تحویل بار وجود داشت. کارمندان فرودگاه می گفتد که فرودگاه خیلی شلوغ است و حتی روزهای تعطیلی عید نوروز کمتر چنین شلوغی وجود دارد. برای مدتی داخل صف ایستادم ولی متوجه شدم تا این صف جلو برود خیلی دیر می شود و به پرواز نمی رسم. چون معمولا قسمت تحویل بار حدود 45 دقیقه قبل از پرواز بسته می شود. به مامور آن بخش توضیح دادم که وقت کمی به پرواز دارم و اجازه داد که خارج از صف وارد شوم. وارد شدم و در نهایت توانستم قبل از بسته شدن کانتر بار، بارهایم را تحویل بدهم. مامور شرکت هواپیمایی گفت که فرودگاه بسیار شلوغ است و سریع در صف کنترل گذرنامه بایست تا به پرواز برسی. البته از نظر فنی وقتی بار مسافر را قبول می کنند، معنایش این است که این قدر زمان وجود دارد که مسافر خود را به پرواز برساند.
برگشتم به سمت همراهان و توضیح دادم که نمی توانم برای خداحافظی بیرون بیایم و از همان جا خداحافظی کردم و به سمت صف گذرنامه رفتم. حدود نیم ساعت به پرواز باقی مانده بود ولی با یک صف طولانی روبرو بودم که حداقل صد نفر در آن قرار داشت و به کندی پیش می رفت. اما شاید چون تجربه سفر اول در پست بالا را داشتم، اصلا نگران نبودم  خونسرد در صف ایستاده بودم. به خصوص که دیدم در صف دیگرانی هم هستند که در یک پرواز هستیم و با خود گفتم نمی توانند همه این افراد را جا بگذارند. به علاوه در صف خیلی شلوغ، افراد متعدد از پروازهای مختلف بودند که مشکل مشابه داشتند و فکر می کردم که مسئولین فرودگاه متوجه شلوغی هستند. تعدادی از مسافران خیلی نگران بودند که پرواز خود را از دست بدهند. برای همین عده ای صف را رعایت نمی کردند و به صورت متعدد درگیری های لفظی همراه با فحاشی پیش می آمد. عجیب هم این بود که مسئولین فرودگاه هیچ فکری به حال نظم بخشیدن به صف نداشتند.
به ذهنم آمد که به باجه بغلی پلیس گذرنامه مراجعه کنم و شرایط خود را بگویم. به آقای ی که ظاهرا از نظر نظامی بالاترین درجه را داشت، توضیح دادم که پروازم دیر شده است ولی گفت که راهی نیست جز این که در صف بمانم. اما کم کم به ساعت پرواز نزدیک می شدیم و با وجود مسافران دیگر از همان پرواز در صف، با خود گفتم شاید بارهایمان را پیاده کنند. هیچ راهی به ذهنم نمی رسید و وقتی که دوباره به باجه گذرنامه مراجعه کردم، حرف این بود که هیچ راهی جز ایستادن در صف نیست و کاری از دست آنها ساخته نیست. یکی از مسافران هم که با پلیس گذرنامه درگیری لفظی پیدا کرد، توسط 7-8 پلیس به بخش اداری داخل شد. آخر هم مشخص نشد که تکلیف آن مسافر چه شد و لذا سائرین هم حساب کار خود را کردند.
 همراهان تماس گرفتند که چه شد؟ به آنها گفتم نگران نباشند و وضعیت مناسب است و لذا آنها هم راهی شدند تا بازگردند. بالاخره زمان پرواز رسید و طبق بلیط دیگر باید راه می افتاد. ولی در تابلو نگاه کردم، دیدم هنوز در حال پذیرش مسافر است و به همراه حضور سائر مسافران در همان صف باعث شد که نگران نباشم. فکر کردم تا همه سوار شوند، صبر خواهند کرد. چون بارها را تحویل گرفته بودند، فکر کردم بعید است بار آن هم مسافر را پیاده کنند.
در همین حین متوجه شدم که مسافرانی از همان پرواز با پاسپورت عادی و غیر دیپلماتیک توسط آقای ی (یعنی با انجام خروج از کشور در باجه بغل) بدون صف و از داخل قسمت اداری از مرز عبور داده شدند. به آقای ی مراجعه کردم و درخواست کردم که همانند آنها خارج از صف عبور کنم ولی باز پاسخ این بود که در صف بایستم. نمی خواستم بحث کنم، چون وضعیت مسافری که درگیر شده بود جلو چشمم بود. افراد پرواز مذکور و یک پرواز دیگر که وقتش گذشته بود و چند پرواز که کمتر از 20 دقیقه وقت داشتند، بسیار نگران بودند و همین باعث می شد صف به خوبی رعایت نشود. حدود نیم ساعت از پرواز خودم گذشته بود ولی هنوز در حال پذیرش مسافر بود و همین بیشتر خیالم را راحت می کرد و خیلی خونسرد در صف ایستاده بودم. صف به کندی پیش می رفت و عده ای که صف را رعایت نمی کردند وقتی با اعتراض دیگران روبرو می شدند، با بی تفاوتی در قبال ادبیات بد کلامی خارج از نوبت وارد صف می شدند. وقتی کسی این گونه رفتار کند، افراد کمی پیدا می شوند که وارد درگیری فیزیکی شوند. خودم وقتی به یکی از این افراد اعتراض کردم که نسبت به سخنان و حتی فحاشی دیگران بی تفاوت بود، گفت که من 10 دقیقه دیگر زمان پروازم است. به او گفتم خوش به حالت چون پرواز من نیم ساعت است که وقتش گذشته است ولی فرد مزبور بدون توجه صف را رعایت نمی کرد. کسی از مامورین یا کارکنان فرودگاه هم نبود که به صف سر و سامان بدهد. فردی که در صف پشتم بود با تعجب گفت که چقدر خونسردی! اگر پروازت برود چه کار می کنی! که گفتم احتمالا در بدترین شرایط یک پرواز جایگزین فرداشب بدهند! گفت حتی این کار را انجام دهند، یک روز عقب می افتی. اما نمی دانم چرا نگران نبودم.
صف با تمام طولانی بودن جلو رفت و در نهایت حدود 50 دقیقه بعد از پرواز از صف گذرنامه عبود کردم. با عجله به سمت گیت پرواز دویدم. اما وقتی رسیدم با کمال ناباوری دیدم که گیت پرواز بسته شده است و هواپیما در حال عقب رفتن است. یعنی تنها حدود ده دقیقه دیر رسیده بودم اما در نهایت شرکت هواپیمایی برای همه مسافران منتظر نشده بود. با استیصال به مامور انتظامی ایمنی پرواز گفتم که کاری برایم کنید! گفت که از ما کاری ساخته نیست و فقط نماینده شرکت هواپیمایی می تواند پرواز را برگرداند. به نماینده که در فاصله دورتری بود با فریاد گفتم که من در این پروازم. کاری کنید! ولی باز گفت دیر آمدی و کار نمی توانم کنم! چند بار خواسته ام را تکرار کردم ولی با انگشت هواپیما را نشان می داد و می گفت که دیگر حرکت کرده است. بعدا فهمیدم که آن شب، 6 نفر از آن پرواز جا ماندند و تنها نبودم.
مغزم قفل کرده بود و اصلا انتظار نداشتم این حالت پیش بیاید. مامور انتظامی هم گفت دیگر نمی شود کار کرد و خواست دلداری دهد. گفت نگران نباش!  شرکت هواپیمایی یک جریمه ده درصدی از تو می گیرد و با پرواز فردا می روی! شاید آن شب، او تنها فردی بود که حداقل لحن مناسب و آرام کننده داشت. راستش را هم بخواهید، در آن لحظه ناراحت نبودم و با خود گفتم چون نرسیدم با همراهان خداحافظی کنم، تا فردا فرصتی می شود که حرف های لحظه آخر که ناگفته ماند را با هم بزنیم که به جریمه ده درصد می ارزد. البته بعد مشخص شد خوش خیال بوده ام.
بعدش مستاصل بودم که چه کار کنم. همه ریال های همراهم را تحویل همراهانم داده بودم و حتی یک ریال پیشم نبود. یعنی احساس ابن السبیل بودن داشتم! همراهان هم با گذشت بیش از یک ساعت به کلی دور شده بودند. مانده بودم چه کنم! آخرش به خانه یکی از اقوام در نزدیکی فرودگاه زنگ زدم و توضیح دادم که جا مانده ام. پیشنهاد خوبی کردند که به ذهنم نرسیده بود. گفتند یک تاکسی بگیر و بیا خانه ما و پولش را اینجا حساب می کنیم. خیالم راحت شد که از فرودگاه چطور خارج شوم.
به مامور انتظامی فوق گفتم که حالا چه کار باید کنم. گفت که برو به گذرنامه و بگو جا مانده ای تا ترتیب بازگشت از مرز را بدهند. آنجا هم اعتراض کن و بعد با مدیریت فرودگاه هم صحبت کن که وقتی بارت را تحویل گرفته اند، چرا ترتیب سوار شدنت را نداده اند. ظاهرا در چنین مواردی، برخی موارد در گیت گذرنامه افرادی که دیرشان شده است را خارج از صف عبور می دهند.
به سمت پلیس گذرنامه رفتم و توضیح دادم که جا مانده ام اما با نگاه عاقل اندر سفیه می گفتند مگر پرواز فلان که تو بودی، رفته است!!! وقتی اعتراض کردم که با حرف شما در صف ماندم، گفتند: خوب می خواستی بگوییم در صف نمان؟ گفتم نه! اما چطور آقای ی عده ای را خارج از صف عبور داد؟ گفتند: آنها سیاسی بودند (ولی من به چشم خود دیده بودم که پاسپورت آن افراد، پاسپورت عادی بود  و حتی اگر پست سیاسی داشتند، در ماموریت دیپلماتیک نبودند) آقای ی که این حرف را شنید، صدایش را بلند کرد که خودت دیرآمدی! دیگر به بحث ادامه ندادم چون مسافری که درگیر شده بود، جلو چشمم بود. آخرش هم نفهمیدم که حرفشان در مورد آن مسافران  راست بود یا نه ولی اگر دروغ بود، حق الناس خوبی بر گردن خود آورده بودند که خیالم راحت است که روزی جوابش را خواهند داد! بعد از طی تشریفات ورود به کشور! که حدود یک ساعت طول کشید وارد کشور شدم و مامور گذرنامه خیلی راحت از همان ساختمان اداری من را عبور دادند و بعد در را برویم بستند! همان راهی که اگر می خواستند، می توانستند قبل از پرواز عبورم دهند. برگشتم و حدود یک ساعت هم منتظر شدم تا بارهایم را تحویل بگیرم. چون تا از هواپیما پیاده کنند و به سالن بیاورند، زمان برد.
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به سمت مدیریت فرودگاه رفتم و شرایط را توضیح دادم. آنها هم گفتند که ما هیچ وظیفه ای در قبال باجه گذرنامه نداریم و خودت باید زودتر می آمد. آنجا متوجه شدم که از پروازهای دیگر هم مسافر جا مانده است ولی به همه همین سخن را می گفتند. دست از پا درازتر از آنجا به دفتر شرکت هواپیمایی رفتم و آنها هم گفتند که امور صدور بلیط در دفتر تهران انجام می شود و آنها کاری نمی توانند کنند. از فرودگاه بیرون آمدم و با یک ماشین به سمت خانه فامیل راه افتادم. نکته خوب این بود که راننده فرد خوبی بود و در راه با هم صحبت کردیم و حوصله ام سر نرفت.
صبح روز بعد با شرکت هواپیمایی تماس گرفتم و توضیح دادم چه شده است. گفتند که آنها هیچ مسئولیتی نمی پذیرند (البته به نظرم درست می گفتند) و تنها می توانند با یک جریمه 50% برای سه هفته دیگر برایم جا رزرو کنند! اصلا نمی شد این همه صبر کنم. در نهایت مجبور شدم یک بلیط کاملا جدید از یک شرکت هواپیمایی دیگر برای دو روز بعد بخرم و ضرر قابل توجهی متحمل شوم. البته بیش از این ضرر، از این متاسف شدم که هیچ کس در فرودگاه مسئولیت قبول نمی کرد و حتی برخی طلب کارانه برخورد می کردند. در حالی که بالاخره جا ماندن مسافران متعدد از پروازهای متعدد، نشان می داد که در سیستم اداره فرودگاه مشکلی وجود داشته است.
 جالب این که دو روز بعد که به فرودگاه رفتم، آن قدر خلوت بود هیچ صفی در کار نبود! حال که فکر می کنم، درست است که خودم هم تا حدی آن روز دیر رسیدم و بخشی هم بر عهده خودم است ولی با توجه به تجربه گذشته دیر راه نیفتاده بودم و دو روز بعد که رفتم، اگر همان موقع هم می آمدم، مشکلی پیش نمی آمد. به نظرم تقصیر اصلی بر عهده مسئولین فرودگاه است که بدون توجه به ظرفیت فرودگاه (اعم از تعداد باجه های کنترل گذرنامه) جهت جا به جایی مسافر، تعداد زیادی پرواز را در یک بازه زمانی کوتاه جا داده بود. مثلا آن شب در یک بازه زمانی 15 دقیقه ای حدود 6-5 پرواز قرار داشت که واضح است ترافیک مسافری در باجه ها ایجاد خواهد کرد. طبق تجربه شخصی آن روز هم ظاهرا فرودگاه امام خمینی ظرفیت جا به جایی آن تعداد مسافر را به موقع نداشت و مسئولین فرودگاه باید می توانستند پیش بینی کنند. در حالی که قبلا خودم یک بار در فرودگاه فرانکفورت مشاهده کردم وقتی فردی ایرانی به علت راهنمایی اشتباه یکی از کارمندان فرودگاه از پرواز خود به ایران جا مانده بود، به هزینه فرودگاه با پرواز ما به ایران آمد.
روی هم رفته درسی شد که همیشه سعی کنم حداقل سه ساعت قبل در فرودگاه باشم.
درس دیگر هم این بود که خونسردی بیش از تعادل ممکن است مضر باشد و اضطراب و نگرانی گاهی مفید است. خونسردی بیجا ممکن است به بی خیالی بیانجامد.
بعدها به فکر افتادم که چرا آن دفعه اول مورد اشاره در لینک بالا به پرواز رسیدم ولی این دفعه این طور شد؟ در ظاهر یک بدشانسی بود و چند تاخیر پشت سر هم (ترافیک شهری، جاده ای، پارکینگ، صف بار و صف گذرنامه) این نتیجه را به بار آورد. مثلا اگر به جای پارکینگ رفتن مستقیم پیاده به فرودگاه می رفتم یا کمی صف را رعایت نکرده بودم احتمال زیاد ده دقیقه زودتر رسیده بودم و پرواز را از دست نمی دادم. اما شاید یک دلیلش هم این بود که وقتی در صف بودم به خاطر خونسردی توجهی به خداوند نداشتم. آن دفعه قبل با تلنگر یک مسافر به خدا توجه کردم و کمک خواستم و جا نماندم، اما این دفعه این طور نبود و از خدا کمک نخواستم. درسی برایم شد که هیچ گاه احساس استغنا از وجود متعال نکنم. امید است که به فضل خدا همواره خود را فقیر الی الله بدانیم و ببینیم تا طغیان نکنیم که ان الانسان لیطغى ان راه استغنى!



پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments

https://plus.google.com/+

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 27 شهریور 1393 01:52 ق.ظ

سفر به نیویورک 4

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 5 مرداد 1393-02:56 ق.ظ

دوشنبه آخرین روزی بود که در نیویورک بودیم. بلیط گرفته بودیم تا صبح ساعت 10 بازدیدی از سازمان ملل کنیم و بعدش هم اگر وقت شد به موزه هنرهای مدرن برویم که دیروز رفته بودیم. اما صبح با این که دوستم به موقع بیدار شده بود، مرا به موقع بیدار نکرد و دیر ماندیم! نمی دانیم چرا بیدار نکرده بود و گذاشته بود بخوابم. روز قبلش هم خیلی پیاده روی کرده بودم و خسته بودم.
وقتی بیدار شدم، به سرعت بدون خوردن صبحانه آماده شدم و راه افتادیم. حدود 10:30 رسیدیم که دیر بود و تور راه افتاده بود. به مسئول آنجا گفتیم و قبول کرد با پرداخت هزینه بلیط کودکان! با تور بعدی برویم. بلیط را گرفتیم و رفتیم منتظر ایستادیم تا مسئول تور بیاید. اولین چیزی که جلب نظر می کرد، یک فرش ریزبافت ایران بود که قبل از انقلاب هدیه شده بود و در ورودی نصب شده بود. کلا کشورهای مختلف هدیه های زیادی از صنایع دستی خود به سازمان ملل داده اند که در راهروها و فضای عمومی نصب شده است.
حدود 20 نفر بودیم و که عمدتا اروپایی و آمریکایی بودند و تا جایی ذهنم است فقط ما خارج از کشورهای توسعه یافته بودیم. راهنما آمد که دختری از نژاد زرد بود که از لهجه اش معلوم بود آمریکایی نیست و بعد مشخص شد اهل کره جنوبی است. کل تور حدود یک ساعت بود و ضمن بازدید از اماکن توضیحات توسط راهنما ارئه می شد. راهنما ابتدا یک توضیح کلی داد.
این که سازمان ملل برای گسترش صلح و برابری بعد از جنگ جهانی دوم در کنفرانس 1945 سانفرانسیسکو ایجاد شده است که دنیا در حال گذر از عصر استعمار و ورود به عصر استقلال اسمی کشورها بوده است. زمین سازمان ملل توسط خانواده ثروتمند راکفلر اهدا شده است. از نظر حقوقی، روی کاغذ سازمان ملل یک منطقه بین المللی است که جز خاک آمریکا محسوب نمی شود و قوانین آمریکا در آن اعتبار ندارد. یعنی اگر کسی جرمی داخل سازمان ملل انجام دهد، روی کاغذ باید در دیوان لاهه رسیدگی شود ولی خوب احتمالا تا به حال چنین مورد پیش نیامده. همه کشورهای عضو به صورت یکسان مالک زمین مربوط محسوب می شوند. البته در عمل دیدیم که دولت آمریکا مانند قضیه سفیر منصوب شده ایران، زورگویی می کند و این مالکیت مساوی در عمل وجود ندارد. سازمان ملل دارای پنج ساختمان اصلی است که بازدید کنندگان از آنهایی که در حال استفاده شدن نباشند بازدید می کنند. وقتی ما رفته بودیم، تالار مجمع عمومی در حال بازسازی بود و بازدید شامل آن نمی شد. برجی که در تلویزیون می بینیم محل استقرار هیات های دیپلماتیک است و شامل بازدید نمی شود.
در مسیر راهنما یک تکه از دیوار برلین را نشان داد که پر بود از شعار و اسپری که احتمالا در نفی وجود این دیوار بودند. امیدوارم روزی دیوارهای نژادی سرزمین فلسطین هم خراب شود. بعد رفتیم به ساختمانی که ارگان های جانبی سازمان ملل قرار دارند. جالب بود که یکی از ارگان ها مربوط به استقلال کشورهای مستعمره بود ولی امروز تقریبا فعالیتی ندارد ولی خوب سال 1945 بسیاری کشورها، از جمله فلسطین چنین حالتی داشتند. چند سالن را به ما نشان داد که در یکی-دو تا جلسه هم در حال برگزاری بود. عمده فعالیت ها حول ارتقا دادن وضعیت بهداشت و آموزش در کشورهای در حال توسعه بود. مثلا یک برنامه کمکی برای تغذیه داشتند که در کشورهایی که دختران از تحصیل محروم هستند یا کمتر اجازه دارند، در ازای این که خانواده ای اجازه دهد دخترانش تحصیل کند، روزی دو فنجان برنج مجانی بگیرند ولی برای پسرها روزی یک فنجان برنج بگیرند. یک نکته مهم این است که تمام فعالیت های سازمان ملل و تصمیمات آن غیر از یک مورد خاص برای اعضا الزام آور نیست. یعنی مثلا اگر شورای عمومی سازمان ملل با اتفاق آرا به کاری رای دهد، در عمل اگر عضوی قبول نکند، مشکلی برایش پیش نمی آید. غیر از یک مورد خاص که به آن خواهم پرداخت.
در طی مسیر راهنما به کارهای هنری اهدا شده و برخی یادمان ها هم می پرداخت. مثلا جایی یادمانی برای فلسطین وجود داشت و توضیح می داد که روزی به نام فلسطین نامگذاری شده است و این مساله یکی از مهمترین زمینه های فعالیت سازمان ملل است. جای دیگر در مورد پیمان ان پی تی صحبت کرد. آثاری از خرابی های هیروشما برای نمایش آورده بودند. یک مجسمه سنگی زن وجود داشت که هنگام انفجار اتمی در اثر موج انفجار به صورت روی زمین افتاده بود و پشت آن که در معرض انفجار قرار داشت ذوب شده بود ولی چهره سالم مانده بود. نشان می داد که بمب هسته ای قدرت انفجاری بالایی دارد و همه چیز را نابود می کند. راهنما توضیح می داد که فقط اسرائیل، هند و پاکستان آن را امضا نکرده اند. کره شمالی هم علی رغم این که از ان پی تی به صورت عملی و لفظی پس از امضا خارج شده است، ولی هنوز روند قانونی روی کاغذ را برای خروج انجام نداده است و لذا هنوز روی کاغذ حرف خود را پس نگرفته است.
در قسمت دیگر به پیمان اتاوا پرداخت که در مورد منع استفاده از مین های زمینی است. دقیق یادم نیست ولی گفت که یک مین چند دلار بیشتر برای تولید و کار گذاشتن هزینه دارد، فکر کنم گفت 3 دلار، اما برای خنثی سازی هر مین نیاز به چند صد دلار هزینه دارد. پیمان اتاوا در راستای خلع مین های زمینی است و حدود 130 کشور آن را امضا کرده اند و می گفت تعداد کشته های سالانه مین بعد از اجرا این پیمان از بیش از ده هزار نفر به حدود سه هزار نفر کاهش پیدا کرده است. ایران، آمریکا و اسرائیل از جمله کشورهایی هستند که این پیمان را امضا نکرده اند.
آخرین قسمت بازدید، مهمترین بخش بود و به محل شورای امنیت سازمان ملل رفتیم! که آشنای همه است. از قضا جلسه ای هم برگزار نمی شد و برای همین راحت بازدید کردیم و نشستیم. همان میزی که در تلویزیون با صندلی های آبی دور آن نشان داده می شود. قبلا ذکر شد که تنها تصمیمات یک ارگان سازمان ملل برای اعضا الزام آور است و آن همین شورای امنیت کشورهای قدرتمند! است. شورای امنیت 5 عضو ثابت دارد که در واقع برندگان جنگ جهانی دوم هستند و ده عضو غیر دائم که به صورت متناوب برای دو سال از محدوده های مختلف جغرافیایی انتخاب می شوند. تصمیمات شورای امنیت با رای اکثریت اعضا تصویب می شود اما یک قانون ناعادلانه آن را تبدیل به
شورای امنیت کشورهای قدرتمند کرده است. بله، حق وتو. حق وتو یعنی این که برای تصویب قطع نامه ها باید 5 کشور عضو با هم به آن رای مثبت دهند و اگر یکی رای منفی دهد، ولی 14 رای دیگر مثبت باشد، قطع نامه تصویب نمی شود. همین قانون مسخره و ناعادلانه باعث می شود که این پنج کشور این شورا را در راستای اهداف خود به کار بگیرند. مهمترین بخش قطع نامه ها هم وضع تحریم و تصویب حمله نظامی است. تحریم های ایران و حمله نظامی به لیبی از تصمیمات این شورا بود. نکته جالب این است که خیلی وقت ها این پنج کشور حتی داخل این شورا هم نمی توانند منافع خود را دنبال کنند و خارج آن دنبال می کنند. مثل حمله آمریکا به عراق و حمله روسیه به گرجستان.
راستی در طول مسیر با یک آمریکایی صحبت می کردیم. یک مرد 50-60 ساله بود. با هم در مورد بی عدالتی های ساختار سازمان ملل صحبت می کردیم و جالب است که اکثر حرف ها را قبول داشت. می گفت به نظرش در سال 1945 داشتن حق وتو برای این پنج کشور لازم بود چون عملا بدون توافق آنها، پیشبرد صلح جهانی ممکن نبود. یعنی درست است که باز بی عدالتی بود ولی یک سختار لازم است برای اجرایی شدن با واقعیت هم سازگار باشد. اما اکنون 70 سال از آن زمان گذشته است و وضعیت دنیا خیلی عوض شده است و نیاز است ساختار تغییر کند. با این که ما علیه آمریکا صحبت می کردیم، محترمانه برخورد می کرد و وقتی فهمید در چه دانشگاههایی تحصیل می کنیم، گفت معلوم است دانشجوهای خوبی هم هستید. به دوستم گفتم که مردم آمریکا برایم خیلی عجیب هستند. عمدتا پرخاشگر نیستند و دید بازی دارند ولی عجیب است که برآیند دولت آنها مستکبرترین دولت جهانی است که دستش تا مرفق به خون آلوده است.
بعد از بازدید از شورای امنیت به پایان تور رسیدیم و به بخشی هدایت شدیم که می شد یادگاری خرید. یکی از یادگاری ها این بود که چون سازمان ملل خاک آمریکا نیست، امکانش است که در پاسپورت خود مهر ورود به ناحیه تحت حاکمیت آن را بزنید ولی ما پاسپورتمان همراهمان نبود.
نزدیک دوازده بود که خارج شدیم. دیگر برای رفتن به جای دیگر دیر شده بود و تصمیم گرفتیم بعد از قدم زدن در خیابان های اطراف برای نهار برویم شرکت گوگل پیش دوستان و از آنجا راه بیفتیم. حدود ساعت دو بود که به گوگل رسیدیم. قبلا توضیح داده ام که نهار و شام در گوگل برای کارمندان مجانی است. خیلی نهار مفصلی هم می دهند. غذاخوری به صورت سلف سرویسی اداره می شود و خیلی کامل شامل مثلا بیش از 10 نوع غذای مختلف، چندین نوع شیرینی و دسر و میوه و نوشیدنی. خلاصه خیلی تنوع داشت و ما هم ماهی سالمون انتخاب کردیم. بعد از نهار رفتیم نماز بخوانیم و در آنجا یک ایرانی دیگر را دیدیم و کمی در مورد گوگل صحبت کردیم. این ولخرجی عظیم در گوگل مانند پرداخت حقوق خیلی بالا حی به نسبت آمریکا، انواع غذا و خوراکی مجانی و ساختمان در یکی از بهترین محله های نیویورک نشان از درآمد بالای گوگل می دهد. اما فکر می کنید این درآمد بالا از کجا می آید؟ بیش از 90 درصد درآمد گوگل از تبلیغات حاصل می شود! آنجا بود که متوجه شدم، صنعت تبلیغات چقدر صنعت پردرآمد و مهمی است. بسیاری از شرکت های معروف مانند فیسبوک، گوگل و یوتیوب، بر خلاف ظاهر خود در واقع شرکت تبلیغاتی هستند. ایده هم ساده است ولی کسانی که اولین بار به این ایده توجه کرده اند، دارای خلاقیت بالا بوده اند. ایده این است که خدمات رایگان به کاربران داده شود، طوری که جذب شوند و بعد از این طریق تبلیغات شرکت ها به این کاربران معرفی شود. از همین طریق گوگل سال گذشته 60 ملیارد دلار درآمد داشته است و این یعنی درآمد متوسط سرانه کارمندان گوگل حدود 12 ملیون دلار است و با توجه به حقوق حدودا صد هزار دلاری بیشتر کارمندان گوگل، نشان می دهد که در واقع سود اصلی به جیب یک عده خاص می رود. این درآمد سرسام آور که برابر درآمد نفتی ایران در سال هایی قبل تحریم است، نشان می دهد چرا ولخرجی های گوگل عجیب نیست و چرا گوگل روی تکنولوژی های گران قیمت می تواند سرمایه گذاری کند. نمی دانم آیا در ایران هم امکان دارد کسی به صورت بومی چنین کاری کند؟ چینی ها نشان داده اند که این کار را می توانند کنند!
آن قدر مشغول صحبت بودیم که گذر زمان را متوجه نشدیم و یکهو متوجه شدیم که فقط نیم ساعت به حرکت اتوبوس مانده است. سریع خداحافظی کردیم و با مترو رفتیم سمت ترمینال. وسط یک ایستگاه هم زود پیاده شدیم و با کلی دویدن به زحمت رسیدیم. زمان حرکت اتوبوس من، 4:15 بود. 4:17 دقیقه سوار شدم و اتوبوس هم 4:19 دقیقه راه افتاد!
پ.ن.1: در این روزهای سخت دعا کنیم که به فضل خداوند از رنج مردم غزه کاسته شود و یک آتش بس عادلانه اجرا شود.
پ.ن.2: باید دقت کرد شرکت هایی مثل گوگل با وجود این خدمات خوبی ارائه می کنند ولی چون تحت تسلط دولت آمریکا فعالیت می کنند، دولت این کشور توانایی سواستفاده از اطلاعات شخصی کاربران این شرکت ها را دارد. این امر نشان می دهد که چنین شرکت هایی فرا کشور هستند و نیاز است جامعه جهانی به فکر تغییر شیوه نظارت به این شرکت ها باشد.
پ.ن.3: شرکت ویکی پدیا یکی از جالب ترین شرکت های شبیه گوگل است. مسلما این شرکت اگر بخواهد می تواند از طریق تبلیغات درآمد بسیار خوبی کسب کند ولی هنوز هم با کمک های داوطلبانه کاربران اداره می شود.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 5 مرداد 1393 08:21 ق.ظ

سفر به نیویورک 3

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 22 تیر 1393-12:55 ب.ظ

شنبه خیلی راه رفته بودیم و تا دیر وقت بیدار بودیم، برای همین یک شنبه نسبتا دیر بلند شدیم. می خواستیم یک شنبه به موزه های سه گانه مهم نیویورک سر بزنیم: موزه متروپلیتن، موزه هنر مدرن و موزه تاریخ طبیعی. این سه موزه جز پر بازدیدترین موزه های جهان هستند و مطابق با آن چه دیدم خیلی دیدنی هستند. موزه متروپلیتن موزه آثار باستانی است. موزه تاریخ طبیعی مجموعه ای از فسیل ها و حیوانات تاکسیدرمی شده است و موزه هنر مدرن هم که شامل انواع آثار هنری.
با دوستم حدود ساعت یازده با مترو از بروکلین به سمت منهتن حرکت کردیم. قرار شد برویم موزه متروپلیتن و تاریخ طبیعی را ببینیم و دوست ساکن نیویورک هم بعدا بپیوندد تا موزه هنر مدرن را با هم ببینیم.
ابتدا به موزه متروپلیتن رفتیم. روی پیشخوان نوشته بود که قیمت بلیط برای افراد عادی 25 دلار و برای دانشجویان 12 دلار است. تعجب کردیم چون شنیده بودیم مجانی است. در صف ایستادیم و وقتی نوبتمان شد متوجه شدیم این قیمت ها پیشنهادی است و افراد می توانند کمتر پرداخت کنند. چون ناشی بودم 10 دلار دادم ولی دوستم که زرنگ تر بود 1 دلار داد! بعدا متوجه شدیم اکثر افراد همین یک دلار را می دهند ولی موقع بلیط گرفتن با خودم گفتم که زشت است خیلی کمتر بدهم. خلاصه اگر روزی به آنجا رفتید، حواستان باشد.
موزه متروپلیتن واقعا موزه جالب و منحصر به فردی است. موزه های نیویورک ساعت 5-6 می بندند و ما به خیال خود فکر می کردیم که هر کدام را در دو ساعت می بینیم! ولی انصافا جا دارد که انسان برای هر یک حداقل 5 ساعت وقت بگذارد و تا دو روز هم جا دارد! در موزه متروپلیتن انواع آثار باستانی از کشورهای مختلف وجود دارد و بعدا متوجه شدم بعد از موزه لوور و موزه بریتانیا سومین موزه پر بازدید جهان است. شامل قسمت های مربوط به تمدن های خاورمیانه خیلی قدیم مثل بابل، مصر باستان، چین و ژاپن، تمدن های قدیم آفریقا، اروپا در ادوار مختلف، یونان و رم باستان، ایران قبل از اسلام، بخش اسلامی، و هنر مدرل است. یعنی واقعا قبلش یک برنامه و آشنایی ابتدایی می خواهد و اگر همین طور بروید نمی دانید که از کجا باید شروع کرد. البته خودشان تور بازدید هم دارند ولی تا جایی که یادم است 20 دلار قیمتش بود.
ما از بخش مصر باستان شروع کردیم. خیلی جالب و کامل بود و اولین بار بود که آثار مربوط به مصر را می دیدم. همین مومیایی هایی که در تلوزیون دیده ام، در انواع مختلف وجود داشت. برخی را باز کرده بودند و داخل معلوم بود. مواردی جنازه ها را هم بصورت باندپیچی می شد دید. آثاری از 7000 تا 3000 سال پیش وجود داشت و برخی واقعا شگفت انگیز بود. انسان تعجب می کرد چطور آن زمان چنین تمدنی وجود داشته است. دلیل عمده بازماندن این آثار هم این است که در مصر باستان به همراه مومیای انواع لوازم زندگی را قرار می داند و این اتاق ها این قدر محکم و امن ساخته شده است که این همه وسائل سالم باقی مانده است. در جایی حتی یک معبد دامون را که سنگ هایش از مصر منتقل شده بود، بازسازی کرده بودند. عمده این آثار مربوط به دهه های ابتدایی قرن بیستم بود و تعجب می کنم که آن زمان این ها در فکر اکتشاف و انتقال آثار باستانی ملت های دیگر بوده اند. متاسفانه مجبور بودیم، تند تند راه برویم تا به بخش های دیگر برسیم.
بعد به بخش چینی رفتیم که باز خیلی کامل بود و از چین باستان تا 200-300 سال پیش آثار مختلف جمع آوری شده بود. به بخش ایران هم سر زدیم که عمدتا شامل ایران باستان بود و انواع آثار تاریخی از ایران را جمع آوری کرده بودند. بخش آفریقا هم جالب بود چون می شد دید که هنر آفریقا از قدیم معناگرا بوده است. از موارد جالب توجه برایم جمع آوری انواع بت های تمدن های مختلف بود! بت های سنگی و چوبی مصر و چین و تمدن های بدوی آفریقا و آمریکای مرکزی! خیلی جالب است که این همه تمدن مختلف با فرهنگ های بسیار متفاوت و مربوط به ادوار مختلف همگی به پرستش ولو منحرف رسیده بودند که نشان می دهد، پرستش خیلی امر ابتدایی و مورد توجه همه انسان ها است. جالبت ترین بتی که دیدم  لینگای شیوا بود که قبلا در موردش خوانده بودم ولی از نزدیک دیدنش جالب بود و به علت بدآموزی توضیح نمی دهم چیست ولی اگر علاقه داشتید خودتان جستجو کنید! بخش مربوط به اروپا هم جالب بود و می شد دید که در هنر اروپای باستان برهنگی مرسوم بوده است و بعد در دوره حاکمیت دین مسیحیت، پوشش ها زیاد شده است و دوباره بعد از رنسانس برهنگی به اروپا بازگشته است.
می خواستیم تا ساعت 2 این موزه را تمام کنیم ولی با وجود این که با سرعت قدم می زدیم، حدود 2:30 شد و با این که همه موزه را ندیده بودیم، گفتیم دیر می شود و بهتر است برویم موزه تاریخ طبیعی که نزدیک متروپلیتن است. دوستمان هم زنگ زد و بعد از نهار حدود 3 رسیدیم به موزه تاریخ طبیعی. همان وقت هم نتیجه گرفتیم دیگر به موزه هنر مدرن نخواهیم رسید و بهتر است تا جای ممکن همین موزه تاریخ طبیعی را ببینیم. کلی هم آنجا غر زدم که اگر دیروزش مشغول مسابقه فوتبال نشده بودیم، می شد آنجا را دیروز رفت!
موزه تاریخی طبیعی هم در نوع خودش موزه جالبی است و خیلی بزرگ و متنوع است. با تجربه ای که از موزه قبلی داشتیم، این دفعه اول از راهنما پرسیدیم کدام قسمت جالب است و او گفت بخش دایناسورها و موجودات انسان نما!
 بخش دایناسورها شامل فسیل های انواع دایناسورها و موجودات بسیار قدیمی است. خیلی بخش جالبی است و به خصوص انسان می تواند ایده نظریه تکامل را ببیند. یعنی می توانید اجداد حیوانات امروز را ببینید و مثلا متوجه شوید که دو موجود متفاوت امروز چطور صد ملیون سال پیش نیای مشترکی داشته اند که هر دو شباهت هایی به آن دارند. برخی فسیل ها مربوط به دایناسورهای خیلی بزرگ است و تازه انسان متوجه می شوذ چقدر دایناسورها نسبت به حیوانات امروزی بزرگ بوده اند. اما از آن جالب تر بخش انسان نما است که سعی کردند فسیل انواع موجوداتی که زیست شناسان اجداد انسان امروز می پندارند جمع آوری کنند. از انسان نئادرتال تا انسان پکن جمع آوری شده است. اما جالب است که حتی نزدیک ترین انسان نما به انسان مدرن، باز هم تفاوت عمده ای با انسان مدرن دارد. مثلا اغلب انسان نماها خیلی کوتاهتر از انسان امروزی هستند و طبق بازسازی هم چهره متفاوتی دارند. با توجه به متون مقدس ادیان ابراهمیمی پاسخ به این سوال که نیای انسان امروزی هم شامل نظریه تکامل بوده است یا نه، سخت است. از بخش مربوط به سرخ پوست های آمریکا هم دیدن کردیم که آن هم جالب بود. آن قدر در موزه قدم زدیم تا ساعت حدود 6 شد که وقت تعطیلی موزه است. اگر پیش بیاید باید یک بار دیگر هم نیویورک بروم تا موزه هنرهای مدرن را هم ببنیم!
خیلی خسته بودیم چون 5-6 ساعت قدم زده بودیم و سرپا بودیم. فکر کردیم با توجه به تعطیلی چه کار کنیم، که دوستمان پیشنهاد داد برویم گوگل! دیروز در گوگل خوش گذشته بود و بلافاصله گفتیم برویم گوگل! در گوگل در آشپزخانه تجدید نیرو کردیم و بعد هم رفتیم به سالن بازی! دوستان مشغول فوتبال دستی شدند و فرصت را غنیمت شمردم و از صندلی ماساژور استفاده کردم که خیلی خوب بود!
وقت شام با دو ایرانی دیگر رفتیم جایی شام بخوریم. از نکات خاطره انگیز این بود که روی شام آب سیب سفارش دادم و موقع تحویل ساندیس تحویل گرفتم که برای نسل ما نوستالژیک است!!! وقت شام این دوستان کمی در مورد شرکن گوگل توضیح دادند که در آینده می نویسم. هم چنین برایم جالب بود از اکنون برای ماندن در آمریکا برنامه ریزی کرده بودند و حتی تصمیم گرفته بودند که چه نوع مشاغلی داشته باشند. این افراد همگی از دانشجویان با استعداد ایرانی (مدال طلای المپیاد دانش آموزی) بودند و جای تاسف دارد که سرمایه کشور صرف تربیت نیروی کار خبره برای آمریکا می شود. امیدوارم روزی برسد که، برای بسیاری صرف کند که در ایران مشغول کار شوند.
بعد از شام به خانه بازگشتیم. قرار بود دوشنبه روز آخر سفرمان باشد و باید صبح زود بلند می شدیم تا قبل از رفتن از وقت باقی مانده استفاده کامل کنیم.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 22 تیر 1393 02:00 ب.ظ

سفر به نیویورک 2

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 8 تیر 1393-08:13 ق.ظ

روز دوم سوم سفر شنبه بود که آخر هفته و تعطیل بود و لذا از دوستانی که مهمانشان بودیم هم تقاضا کردیم با هم به گردش برویم. یک نفر مشغول آماده کردن پستر برای یک سمینار بود و لذا قرار شد سه نفری برویم.
 از شانس بد من روز مسابقه ایران و آرژانتین بود. شاید تعجب کنید ولی آخرین مسابقه فوتبالی که قبل آن شنبه نگاه کرده ام، مسابقه ایران-استرالیا در سال 98 بود! ولی این دوستان اصرار می کردند که اول 
محل کار دوستان برویم و مسابقه را نگاه کنیم. بعد برویم ولی مسابقه به وقت اینجا ظهر بود و وقت زیادی را از دست می دادیم. بالاخره با کلی اصرار این دوستان قانع شدند که از مسابقه فوتبال صرف نظر کنند و برویم جنوب منهتن منطقه تجاری نیویورک را ببینیم.
با مترو راه افتادیم ولی متاسفانه مسیر را دقیق نمی دانستیم و وقتی پیاده شدیم حدود 3 کیلومتر از محلی که می خواستیم برویم دور شده بودیم. از قضا به محل کار دوستمان نزدیک شده بودیم. این دو دوست هم فرصت را غنیمت شمردند و گفتند برویم مسابقه فوتبال را نگاه کنیم. هر چه اصرار کردم پیاده برویم چون کمتر از نیم ساعت راه است، زیربار نرفتند و نقشه هایم برآب شد و رفتیم محل کار دوستمان. اما اتفاقا شاید یکی از تجربیات خوب این سفر، دیدن محل کار دوستمان بود! می دانید کجا بود؟ شرکت گوگل!
گوگل دو شعبه اصلی دارد. یکی در کالیفرنیا است و دیگری در نیویورک و این دو دوست در شعبه نیویورک کارآموز بودند. گوگل یک آسمانخراش را حوالی مرکز منهتن خریده است. قبلا تعریف گوگل را شنیده بودم. این که ورود به آن بسیار سخت است و آرزوی مهندسان برق و کامپیوتر این است که در گوگل کار کنند. وقتی رفتم فهمیدم این رقابت و تمایل بی دلیل نیست. اول از همه حقوق خیلی خوبی می گیرند. یک کارآموز در گوگل اندازه یک استادیار دانشگاه حقوق ماهانه دارد!!! شام و نهار هم مجانی است. آن هم چه شام و نهاری! بعدا در موردش خواهم نوشت. در محل کار در هر طبقه چندین آشپزخانه وجود دارد که خودشان میکروکیچن می گویند. در این آشپزخانه ها 5-6 نوع میوه، انواع آجیل و تنقلات، چندین نوع قهوه و چای، خشکبار، چندین نوع نوشیدنی، انواع لبنیات و همه از بهترین نوع و کیفیت به صورت نامحدود و مجانی در اختیار کارکنان است. هر کس این آشپزخانه ها را برای بار اول ببینید و قبلش هم چیزی نشنیده باشد، متعجب خواهد شد که این همه خوراکی و امکانات به صورت مجانی در اختیار کارکنان است. در شرکت یک سالن بزرگ بازی وجود دارد و کارکنان هر وقت بخواهند می توانند برای بازی (پینگ پنگ، بدن سازی، فوتبال دستی و ...) به سالن بروند. داخل شرکت حمام و مکان هایی برای چرت کوتاه مدت وجود دارد (فکر کنم جای خواب درست نکرده اند که شب ها کارمندان به خانه بروند!). حتی صندلی های ماساژور وجود دارد تا کارمندان خسته ماساژ شوند! از ویژگی های جالب دیگر این است گوگل ساعت کار ندارد و کارمندان هر وقت بخواهند می  آیند و می روند. حتی اگر شما با مدیر خود هماهنگ کنید، می توانید کلا از خانه کارهایتان را انجام دهید! کارمندان به صورت پروژه ای مسئولند و به شکل معقول زمان دارند تا یک پروژه خاص را تمام کنند. اگر شما پروژه ها را به موقع تمام کنید، مشکلی پیش نخواهد آمد. در غیر این صورت قرارداد شما تمدید نخواهد شد واین خودش بزرگترین تنبیه است! یعنی باقی ماندن در گوگل خودش بزرگترین تشویق برای خوب کار کردن است. طبیعی است که با توجه به این امکانات عالی، رقابت زیادی برای ورود به گوگل وجود دارد و گوگل بهترین افراد را جذب می کند. البته مثل همه جا روابط اثر دارد اما فقط کمک می کند. اگر خود فرد به حد کافی خوب نباشد، با رابطه نمی تواند گوگل برود اما ممکن است فردی خیلی قوی باشد ولی به دلیل نداشتن رابطه باز بماند.
 طی مدتی که این دوستان فوتبال نگاه می کردند، جسته و گریخته بازی را نگاه کردم و بیشتر در شرکت گشت زدم و سعی کردم با سیستم اداری بیشتر آشنا شوم. 
در میکرکیتچن هم دلی‌ از عزا در آوردم! نکته جالب هم اینجاست که کارمندان گوگل مجازند با خود مهمان ببرند و مهمان هم می‌‌تواند از امکانات استفاده کند. نکته جالب دیگر این است که سیستم ریاستی تقریبا وجود ندارد و تقریبا همه افراد مستقل از پست یک میز دارند. در نهایت هم وقتی ایران گل خورد هیچ احساسی نداشتم! یعنی اصلا و ابدا ناراحت نشدم!
بعد از مسابقه می خواستیم نماز بخوانیم چون گوگل نمازخانه هم دارد! اما یکی از دوستان به اصرار گفت برویم یک مرکز اسلامی در نزدیکی که وقتی رفتیم متوجه شدیم بخشی از دانشگاه نیویورک است و تعطیل است و جای دیگر باید برویم. بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به مسجدی رسیدیم. ظاهرا مسجد قدیمی بود و متعلق به جامعه بنگلادشی. جالب بود برخی کتاب ها به خط سانسکریت بود. نماز خواندیم و بعد از صرف نهار، رفتیم جنوب منهتن. در نزدیکی کلیسای تثلیث که کلیسای مشهوری است، پیاده شدیم. تعطیل بود و از بیرون نگاه کردیم. بعد رفتیم خیابان وال استریت! خیابانی که زیاد اسمش را می شنویم. قلب تجاری نیویورک و محل بورس مشهور آن. همان جایی که خیلی ها از آن شاکی اند. خیابان کوتاهی است و انسان تعجب می کند، همین خیابان کوچک محل معامله هایی است که در مجموه شاید بیش از تولید ناخالص ملی ایران ارزش داشته باشد. ساختمان بورس هم تعطیل بود ولی توریست های متعدد قابل مشاهده بود. این بخش نیویوریک شاید تنها جایی باشد که دیده ام توریست های متعدد و نقشه بدست خیابان گردی می کنند. رفتیم خیابان برادوی به به ساحل جنوبی منهتن رسیدیم.
کلا خیابان گردی در نیویورک برایم جذاب بود. شهرسازی منحصر به فردی دارد، همان تصویری از غرب که در ذهن اکثر افرادی است که در غرب نبوده اند. البته سنگاپور هم محله هایی دارد که حتی مدرن تر است اما این محله ها به وسعت و گستردگی نیویورک نیست. در ساحل جنوبی قدم زدیم تا رسیدیم به محل حادثه ای که شاید مهمترین حادثه قرن بیست و یک از جهت تبعات بعدی بود! حادثه یازده سپتامبر. محل برج های دوقلو اکنون تبدیل به پارک شده است و پی برج ها به دو حوض بزرگ آب تبدیل شده اند. نام قربانیان در حاشیه این حوض ها روی سنگ کنده کاری شده است. توریست های متعددی هم اینجا مشغول بازدید بودند. به جای دو برج هم پنج برج در حاشیه پارک در حال ساخته شدن است که از نمایشان شاید تکمیل به نظر برسد اما هنوز خیلی کار دارد. فکر کنم در مجموع 20 سال بعد از حادثه یازده سپتامبر اثرات فیزیکی آن کاملا محو شده باشد. یک موزه هم در مورد یازده سپتامبر درست کرده اند.
از گراند زیرو (محل حادثه یازده سپتامبر) به سمت ساختمان شورای شهر نیویورک رفتیم. هوا کم کم تاریک می شد. در پارک کنار ساختمان نشستیم تا استراحت کنیم. آنجا برای اولین بار یک حشره شب تاب دیدم! و یک سگ که توسط صاحبش در حال چرا بود! سه نفری ما هر چه دقت کردیم به نظر می آمد داشت علف می خورد! با تاریک شدن هوا، موش های نیویورک کم کم ظاهر می شدند و در حال جولان دادن بودند. بعد از کمی استراحت بلند شدیم و به خانه بازگشتیم. البته روز دوم خیلی وقت پرت داشتیم و اگر از فوتبال صرف نظر کرده بودیم، می شد جاهای بیشتری رفت. البته باعث دیدن گوگل شد ولی بعدها هم وقت برای این کار وجود داشت.


پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


 
پ.ن. 1: تحولات عراق خیلی مهم است و باید دستگاه خارجی کشور به دقت دنبال کند و اقدام لازم انجام شود. هیچ گاه تا کنون گروه های سلفی-جهادی به قدرت امروزی خود نبوده اند.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 8 تیر 1393 09:52 ق.ظ

سفر به نیویورک 1

نوشته شده توسط:مرد یخی
چهارشنبه 4 تیر 1393-09:39 ق.ظ

آخر هفته قبل تصمیم گرفتم قبل از ماه رمضان سفری به نیویورک داشته باشم. با یکی از دوستانم در میان گذاشتم و او هم استقبال کرد. خوشبختانه دو تن از دوستانش در نیویورک مشغول کارآموزی بودند و باعث شد مشکلی از جهت اسکان نداشته باشیم.
پنج شنبه عصر راه افتادم و بعد از حدود دو ساعت به نیورک رسیدم و با مترو به خانه دوستان دوستم! 
،که اکنون دوست خودم هم هستند، رفتم. بر خلاف انتظار مترو نیویورک در برخی خط ها بسیار قدیمی، پر سر و صدا و کثیف است. در بسیاری از محله های شهر هم بوی ناخوشایندی می آید و شب ها می توان تلی از کیسه های زباله را دید که تا صبح جمع آوری می شود. موش ها با شروع شب در خیابان ها جولان می دهند و حتی داخل خطوط مترو، قابل مشاهده اند. از این جهت شبیه تهران است.
قرار بود که جمعه، شنبه و یک شنبه و دوشنبه صبح در نیویورک باشیم و عصر دوشنبه برگردیم. یکی از تجربیات این سفرم این بود که برای بهره برداری از وقت، حتما لازم است انسان قبل از سفر برنامه ریزی کند. وجود اینترنت باعث می شود که برنامه ریزی خیلی راحت شود. اما ما یک برنامه حاضری چهار روزه از اینترنت پیدا کردیم و فکر کردیم هر شب می توانیم برای روز بعد برنامه ریزی کنیم اما در طول سفر انسان شب ها خسته می شود و برنامه ریزی سخت تر است. از سویی در نبود برنامه، انسان راحت تر کار خارج از برنامه می کند.
گردش را جمعه صبح آغاز کردیم.
نیویورک از پنج بخش تشکیل شده است. مشهورترین محله های آن منهتن و بروکلین هستند. بیشتر قسمت های تاریخی در منتهتن قرار دارند و خانه دوستانمان در بروکلین بود. منهتن یک جزیره است که فقط دو سوم جزیره کیش مساحت دارد اما 1.6 ملیون نفر در آن زندگی می کنند. بخش تجاری نیویورک هم در این جزیره است و خانه های آن بسیار گران قیمت است. مثلا اجاره یک آپارتمان یک خوابه در ساختمان قدیمی و نه چندان شیک حدود 3500 دلار است که دو برابر خانه ای مشابه در بروکلین است. خانه های لوکس که انتها ندارند و برای مثال همین اواخر چلسا کلینتون دختر رییس جمهور سابق یک آپارتمان در منهتن خرید که ده ملیون دلار قیمت داشت. ابتدا به مقر سازمان ملل رفتیم. متوجه شدیم که باید قبلا اینترنتی بلیط می خریدیم که ثمره عدم برنامه ریزی بود. لذا بازدید از آنجا را به بعد موکول کردیم. از آنجا به کتابخانه بزرگ نیویورک رفتیم و متوجه شدیم که تور مجانی همراه با راهنما ساعت دو خواهد بود و لذا به ترمینال بزرگ نیویورک رفتیم که تور مجانی داشت. آنجا خوشبختانه 10 دقیقه زودتر از تور رسیدیم که ساعت 12:30 آغاز می شد.
راهنمای تور یک سخنران قهار بود و خیلی جذاب تور را در خیابان های شهر اجرا می کرد و با خیابانگردی نکات جالبی از نیویورک و محله های اطراف آنجا می گفت. یعنی گروه با او قدم می زد و او در مورد معماری و تاریخ منهتن توضیح می داد. توضیح داد که ابتدا جنوب منهتن در کنترل هلندی ها بوده است و شمال در کنترل انگلستان. هلندی ها برای جلوگیری از حمله انگلیسی ها یک دیوار ساخته بودند ولی انگلیسی ها باز توانسته اتد جنوب جزیره را تصرف کنند. به همین دلیل، محل این دیوار امروز وال استریت نامیده می شود! نیویورک در دو-سه دهه ابتدایی این قرن پیشرفت کرده است و قبل از آن شهر مهم آمریکا فیلادلفیا بوده است. در این دو-سه دهه، نیویورک توانسته خود را به عنوان مرکز مالی آمریکا تثبیت کند. جنوب جزیره منهتن محل تجاری است. مرکز آن محل شرکت های تبلیغاتی است و شمال آن بیشتر مسکونی است و یک پارک بزرگ هم در آنجا قرار دارد که توضیح خواهم داد. ترمینال نیویورک در وسط منهتن قرار دارد.
راهنما توضیح داد که معماری نیویورک چطور در طول زمان تغییر کرده است. مثلا بانک ها در ابتدای قرن بیستم با نمای بیرونی ساخته می شدند که تداعی استحکام کند تا اینطور القا شود که پول مشتری ها در جایی امن قرار دارد اما در میانه قرن بیستم ساختمان بانک ها شیشه ای شده است تا اینطور القا شود که عملکرد بانک ها شفاف است. راهنما ما را به برج کرایسلر برد که از ساختمان های معروف نیویورک است و زمانی بلندترین ساختمان جهان بوده است. توضیح داد که این برج وقتی ساخته شده است (حدود 80 سال پیش) که هنر مهم بوده است و برای همین نسبت به آسمان خراش های عادی در آن تزئینات زیادی به کار رفته شده است. جالب است که امروزه مالک اصلی این برج عمارت ابوظبی است. سپس داخل ترمینال رفتیم. ترمینال نیویورک بزرگ است و روزانه 500 هزار نفر در آن جا به جا می شوند. راهنما خیلی جالب در مورد معماری توضیح می داد. این که مثلا چطور در جایی سعی شده است که مسافران تند حرکت کنند تا در ترافیک انسانی اخلال نشود و چطور در جایی کند حرکت کنند تا از مغازه های ترمینال خرید کنند!
تور ترمینال طولانی بود و از وسط رفتیم به کتابخانه.کتابخانه نیویورک حدود 50 ملیون کتاب دارد و حدود 1895 تاسیس شده است. وقتی زمین کتابخانه را تحویل گرفته اند، یک دریاچه در آن قرار داشته است و فقط چند سال صرف خشکاندن دریاچه شده است. تور کتابخانه توسط یکی از کارمندان مسن برگزار می شد. از جمله نکات جالب وجود یک بخش بزرگ مربوط به فرهنگ یهود در کتابخانه بود. یک بخش هم بود که فقط شامل انواع نقشه بود. کتابخانه انواع کلکسیون کتاب های تاریخی و نادر را هم داشت که در طول سال به نمایش عمومی در می آید و خارج از آن فقط برای کارهای پژوهشی در اختیار عده ای خاص قرار می گیرد که آنها هم حق خروج کتاب از کتاب خانه را ندارند. کتابخانه در سطح شهر هم شعبه های دیگر دارد که کتاب های عادی دارند و شبیه شعبه اصلی، یک اثر تاریخی نیستند. در پایان هم یک لوح یادبود نشان داده شد. یک مهاجر از کشور لیتوانی با استفاده از کتابخانه با سواد شده بود و خودش کار در بورس را یاد گرفته بود و بعد ثروتمند شده بود. این فرد در پایان عمر اموالش را به کتابخانه بخشیده بود و خواسته بود اموالش در راه آموزش رایگان افراد نیازمند استفاده شود.
وقتی تور تمام شد از کتابخانه خارج شدیم و گفتیم نماز بخوانیم و نهار بخوریم. یکی از نکات خیلی جالب در نیویورک این است که تعداد زیادی غذافروشی شبیه باقالی فروشی های ایران وجود دارد که روی یک دکه متحرک غذا می فروشند. البته همه آنها دارای اجازه کاری هستند و به شهرداری پولی می پردازند اما چون اجاره کمتری دارند، قیمت غذاهایشان کمتر است. از این دکه ها شاید هر صد متر چند تا ببینید. نکته مهم هم این است که طبق مشاهده بنده شاید 70-80 درصد این دکه ها مسلمان هستند و غذای حلال عرضه می کنند. غذاهایشان هم شامل انواع ساندویچ و چند غذای با برنج و کباب سیخی و کباب ترکی است. چند نوع شیرینی و صبحانه هم می فروشند. پرسان پرسان از همین دکه ها مسجدی را پیدا کردیم که داخل یک برج بود و در واقع یک آپارتمان بزرگ بود. رفتیم داخل و وضو گرفتیم و نماز خواندیم. نماز که تمام شد، یک نفر آمد و سلام و احوال پرسی کرد. اسمش ایوب بود. متوجه شدیم که اصالتا از آمریکای جنوبی آمده است و حسابدار است. برای اجاره آپارتمان ماهانه 20 هزار دلار اجاره می دادند! که گفت از طریق بازرگانان ثروتمند مسلمان تامین می شود. متوجه شدیم که از سادات هم است. سید ایوب وقتی فهمید مسافریم گفت که بایستیم تا نهار بخوریم! کمی ایستادیم و متوجه شدیم کسی را فرستاده تا برایمان نهار بخرد. نهار را که آوردند خودش برایمان از آب سردکن آب ریخت و دعوت به خورد
ن کرد. تشکر کردیم. حدیثی خواند از رسول خدا که از نشانه های مسلمان این است که میهمان را اکرام کند. غذایی که تهیه کرده بود 5-6 دلار قیمت داشت ولی خیلی رفتارش تحت تاثیر قرارم داد. به ندرت انسان این طور دیده ام. به خصوص که در بحث می دانست که شیعه هم هستیم و درباره مشکلات مسلمانان هم گفتگو کردیم. ای کاش همه مسلمانان این طور بودند. خلاصه اگر گذرتان به منهتن افتاد و نزدیک ساختمان راکفلر بودید، با پرس و جو به این نمازخانه بروید و از سید ایوب خبری بگیرید تا میهمانتان کند! موقع خداحافظی خواستیم عکسی با او بگیریم ولی گفت عکس نمی گیرد چون حدیثی داریم که مسلمان نباید تصویر گری کند!  
سپس به سمت پارک مرکزی نیویورک در شمال منهتن است قدم زنان رفتیم. پارک مرکزی، پارک بزرگی است و خیابانی که دور تا دور آن را دور می زند، 16-17 کیلومتر طول دارد. پیاده قدم زدن در آن به چند ساعت زمان نیاز دارد اما دوچرخه سواری در آن معمول است و افرادی در آن دوچرخه اجاره می دهند. تا رسیدیم یکی از این افراد آمد سمتمان و تا دوچرخه کرایه نداد، ولمان نکرد! برای دو ساعت
اجاره دوچرخه  20 دلار گرفت! حدود 50 دقیقه ای پارک را دور زدیم چون اشتباه فکر می کردیم خیلی عقب هستیم. اما حسابی خسته شدیم و متوجه شدم که برای شرکت در جنگ نباید بلوف زد و نیاز به آمادگی جسمانی و آموزش وجود دارد. یک ساعت باقی مانده را کمی اطراف دو چرخه راندیم و رفتیم و دوچرخه ها را پس دادیم.
سعی کردیم بقیه روز را هم قدم بزنیم. از خیابان پنجم و برج راکفلر دیدن کردیم. کلا خیابان های منهتن برای قدم زدن هم جالب هستند. ساختاری شبیه مختصات دارند و خیابان ها کاملا عمودی و افقی ساخته شده اند و لذا پیدا کردن آدرس در آن آسان است. ساختمان های تاریخی هم زیاد است و همین قدم زدن خودش جالب است. آن قدر قدم زدیم تا هوا رو به تاریکی رفت و بعد از خوردن شام بازگشتیم به خانه دوستانمان. خیلی خسته بودیم و خوابیدیم تا روز بعد.   


پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1: چند بار اشاره شده است که اخیرا کمتر در وبلاگ می نویسم. دلیل اصلی این است که مطالب بیشتر را در شبکه های اجتماعی می نویسم. لذا اگر علاقمند هستید در گوگل پلاس و فیسبوک مطالب کوتاه و بیشتر می گذارم و آنجا می توانید مطالب را دنبال کنید. از سویی هم موضوعات وبلاگ معمولا یا خاطرات است یا مطالب بلند. در مورد خاطرات چون فضای غرب تکراری شده است، کم تر پیش می آید خاطره ای پیش بیاید که تازگی داشته باشد. در مورد مطالب بلند هم خیلی وقت است چند موضوع در ذهن دارم اما فرصت نشده است که بنویسم. اما سعی خواهم کرد. خوبی عضویت در شبکه های اجتماعی این است که اگر مطلب جدیدی گذاشته شود، آنجا اعلام می کنم.


تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 4 تیر 1393 01:13 ب.ظ

درسی از ملحد

نوشته شده توسط:مرد یخی
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393-02:37 ب.ظ

خاطره اول: سال 2011 تورنتو
بعضی وقت ها یک مطلب شاید خیلی عادی باشد ولی شنیدن آن از فردی تاثیرگذار است. سال 2011 بود که در گردهمایی مسلمانان کانادایی شرکت داشتم. یکی از سخنران ها نامش حمزه یوسف بود که خودش مسیحی زاده بود و بعد مسلمان شده بود. یک سخنرانی داشت که در آن به موضوع عدالت پرداخته شد. خیلی با احساس و هیجان صحبت می کرد و کلا هم سخنران قهاری است. توضیح می داد که دنیای امروز، پر از بی عدالتی است و بخش کوچکی از انسان ها بواسطه دسترنج گروه بزرگی از انسان ها زندگی راحتی دارند. چون بسیاری از کالاهای تولید شده در غرب بواسطه نیروی کار ارزان در کشورهای دیگر تولید می شود. شرکت های بزرگ در کشورهای دیگر که قانون کار درست ندارند، با بیگاری از مردم آن کشور، کالاها را ارزان تهیه می کنند. پس به افرادی که در کشور مرفه زندگی می کنند، اجناس ارزان و در نتیجه زندگی راحت ترشان به قیمت بیگاری و ارزان خریده شدن نیروی کار کشورهای فقیر است. وسط یک مثال زد:

در دنیای امروز 70% کاکائوی دنیا در اثر کار کودکان (child labor) به عمل می آید. یعنی کودکانی که 5-15 سال سن دارند، به جای مدرسه رفتن هر روز 10 ساعت در مزارع کشت کاکائو کار می کنند و در قبالش مزدی که می گیرند فقط در حدی است که تغذیه ای داشته باشند. آن هم نه تغذیه کافی. اغلب دچار سو تغذیه هم هستند. پس هر وقت که یک تکه شکلات می خورید و از آب شدن شکلات در دهانتان لذت می برید، حواستان باشد که شیرینی کامتان حاصل رنج کشیدن یک کودک است.

نمی دانم چرا با این که از این حرف ها زیاد گفته می شود و واقعیت های  دیگر مشابه با آن را می دانم، ولی این سخن خیلی برایم اثرگذار بود. از آن روز به بعد تا جایی که یادم هست دیگر شکلات نخریدم یا اگر خریده باشم خیلی محدود بوده است و حواسم نبوده است. مصرف شکلات هم محدود بود به میهمانی هایی که دیگران خریده باشند یا تعارف کنند. دست خودم نیست، خیلی وقت ها که شکلات می بینم یا اکثر وقت هایی که شکلات می خورم بغضم می گیرد و تصاویر کودکان آفریقایی جلو چشمم می آید:


می کنند!

ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 03:01 ب.ظ

موسوی بهتر است یا عبدالله عبدالله! مساله این است!

نوشته شده توسط:مرد یخی
دوشنبه 25 فروردین 1393-06:54 ق.ظ

1. سال 88، ایران
پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری، آقای موسوی که یکی از نامزدها است اعلام تقلب می کند و طرفداران خود را به کف خیابان می خواند. در ادامه این رفتارها منجر به رشته وقایع خشونت آمیز می شود که چند ده کشته بر جای می گذارد. البته در برخی از این خشونت ها، حکومت ایران هم مقصر است و بسیاری از خشونت های پیش آمده توسط طرفداران ایشان رخ نداده است. ولی نکته عجیب این است که آقای موسوی سال ها در همین حکومت مسئولیت رده بالا داشته است و قاعدتا باید عکس العمل حکومت را بتواند پیش بینی کند. باید متوجه می شد که این نوع رفتار نتیجه خونبار خواهد داشت. نشانش هم آنجاست که همان روز اعلام تقلب، آقای ناطق نوری که به ایشان رای داده بود، با ایشان تماس می گیرد و هشدار می دهد که رفتار ایشان بوی خون می دهد. گذر زمان هم نشان می دهد که موسوی نمی تواند بسیاری از ایرانی ها را در مورد وقوع تقلب قانع کند و بدنه طرفدار وی در کمتر از یک سال ریزش شدیدی می کند. شرکت اکثریت مردم در انتخابات مجلس با فاصله کم هم نشان می دهد، که اکثر مردم با وی هم عقیده نیستند. شرکت در انتخاباتی که از سوی نخبگان معتریضین انتخابات قبل تحریم شده است، معنایی جز عدم باور سخنان آن معترضین ندارد.

2. سال 89، افغانستان
پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری، دکتر عبدالله اعلام تقلب می کند. ولی با زیرکی و تیزبینی از طرفداران خود می خواهد که عمل خشونت آمیز نشان ندهند و راهپیمایی نکنند. می گوید نظام افغانستان نوپا است و نباید نظم سیاسی نوپای افغانستان را از بین برد. قول می دهد که راههای قانونی پیگیری کند. کمیسیون انتخابات افغانستان به شکایات او رسیدگی می کند و او نشان می دهد که در برخی صندوق ها تقلب رخ داده است. کمیسیون آن صندوق ها را باطل می کند و انتخابات به دور دوم می رود. اما دکتر عبدالله می گوید شرایط رقابت منصفانه فراهم نیست و از ادامه رقابت صرف نظر می کند.

3. سال 93، ایران
موسوی بیش از سه سال است که در حصر خانگی قرار دارد. بدنه جنبش اجتماعی هوادار او متشتت است و دیگر ذکر چندانی از او در فضای سیاسی کشور نیست. علاوه بر وی، چند ده هوادار وی هم در زندان هستند. سالگرد سوم حصر او می گذرد ولی خبر از فعالیت هواداران او جز در فضای مجازی و آن هم به صورت محدود نیست. آقای روحانی در ظاهر با حمایت طیف نخبگان طرفدار او به ریاست جمهوری رسیده است و علی رغم وعده و وعید، جهت رفع حصر او اقدامی نمی کند. ظاهرا خرش از پل گذشته و بدنه هوادار موسوی هم مانند چند ماه ابتدایی دولت جدید، انتظار رفع حصر ندارد. حتی اطرافیان روحانی در مصاحبه ها به تلویح می گویند که رفع حصر موسوی منوط به اعلام پشیمانی وی است. حامیان وی صفحه فیسبوک وزیرخارجه را مملو از درخواست رفع حصر می کنند ولی وزیر امورخارجه از اظهار نظر خودداری می کند. ظاهر داستان این است که حکومت ایران که فردی را روزگاری نفر دوم کشور بود و عده ای مقلد وی بودند در حصر نگاه داشت، از طولانی شدن مدت حصر فرد کوچک تری چون موسوی ابائی ندارد. دیگر دغدغه مردم رفع تحریم ها و اوضاع اقتصاد کشور شده است و جامعه از انتخابات قبل گذر کرده است. خارج کشور هم دولت های به اصطلاح حامی دموکراسی مشغول مذاکرات هسته ای با دولت ایران اند و خوش ندارند با ورود به چنین مسائلی نتیجه مذاکرات را در خطر بیندازند. تمام حمایت آنها خلاصه در بیانیه هایی است که از دولت ایران تقاضای رفع حصر دارد ولی اصراری هم ندارد و به هیچ وجه حاضر نیستد بابت رفع حصر موسوی هزینه بپردازد. چشم انداز آینده موسوی مبهم است و در ظاهر وضعیت وی جالب نیست.

4. سال 93، افغانستان
نتایج ابتدایی انتخابات ریاست جمهوری اعلام می شود. در کمال شگفتی، دکتر عبدالله با 41% آرا پیشتاز است و در بدترین حالت اگر پیروز نشود، در دور دوم حضور خواهد داشت. شگفتی از آنجا است که رقیب وی از قبیله های اصلی پشتون است و قومیت در افغانستان مهم است ولی باز او پیشتاز است. آخر دکتر عبدالله در این چهار سال بیکار ننشسته. زمانی که موسوی در حصر گذرانده و بسیاری هوادارانش در زندان بوده اند، او به سختی به عنوان یک منتقد دولت فعالیت کرده است. آن قدر خوب کار شده است، که هیچ کس جرات ندارد با تابلو ادامه راه کرزی به رقابت بیاید و آن کس هم که به تلویح آمده بیش از 10% رای نیاورده است. دکتر عبدالله با مخالفین پارلمانی کرزی ائتلاف کرده است و یک تیم قومی قوی تشکیل داده است. این تیم حتی برای تغییر قانون اساسی برنامه دارد. حتی اگر در نهایت رای هم نیاورد، تبدیل به یک جریان سیاسی قوی و موثر شده است. تازه هیچ یک از مردم عادی به خاطر تقلب در انتخابات قبل کشته نشده اند و کسی هزینه جانی-خانوادگی پرداخته نکرده است. بیچاره حرج و فش که در راه جنبش موسوی زندگی زناشویی شان از هم پاشید و این روزها فش کارش شده سیگار کشیدن و ادای فروغ فرخزاد درآوردن! بیچاره دوستم حج که جز 5-6 نفر اول معدل برق شریف بود و آن قدر فشار عصبی کشید که معدل ترم بعد از انتخابات 4-5 نمره کمتر از معدل قبل شد! چه اعصاب ها که از خودم خورد نشد!

5. حرف دل
افغان های عزیز به شما به واسطه داشتن چنین سیاست مدار عاقلی تبریک می گویم و آرزو می کنم در نهایت فردی که روی کار می آید بهتر کشور شما را اداره کند. شما شبیه ترین مردم به ایرانیان هستید و پیشرفت شما مایه خوشحالی ماست. در حسرتم که موسوی اندازه عبدالله شما عقل نداشت تا این همه هزینه به کشورم تحمیل نشود. چه کسی است که نداند، آن وقایع در جری کردن غربی ها در تحریم ایران نقش داشت؟ چه کسی است که نداند چند ده نفر بعد از آن انتخابات کشته شدند؟ چه کسی است که نداند چند ده نفر بعد از آن انتخابات راهی زندان شدند؟ چه زندگی ها که نپاشید و چه آینده های درخشان که تیره نشد. اگر موسوی مانند عبدالله شما رفتار کرده بود، فضای نقد از دولت قبل بسته نمی شد. آن افراد که چند سال اخیر را در زندان سپری کردند، بیرون زندان فعالیت کرده بودند و تیم متشکل قوی جهت دنبال خواسته های بدنه اجتماعی خود تشکیل داده بودند. آن چند ده نفر زنده بودند. حاکم جزیره بحرین برای ایران بزرگ خط و نشان نمی کشید که شما اگر دنبال حق مردم بحرین هستید، سال 88 چند ده نفر در کشورمان کشته نمی شد.
تحریم های این چنین سنگین هم احتمال بالا نداشتیم و اوضاع اقتصاد کشور هم بهتر بود. خود موسوی هم جای حصر در قامت رهبر یک جریان فعالیت کرده بود و فرهنگ دموکراسی در ایران رشد کرده بود. تازه آخرش هم میوه این زحمت ها را شیخ حسن روحانی نوش جان کرد! همان که در راه موسوی هیچ هزینه شخصی نداده بود! گوارای وجود!  


پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1: در نظر بگیرید که سال 88 در ایران محوری به نام ولایت فقیه نبود. به نظر شما با آن فضای دو قطبی و تشتت جامعه، وضع بهتری از امروز اوکراین پیش می آمد؟ تازه در ایران این دو قطبی جغرافیایی نبود و احتمالا قربانیان فراوان می گرفت. غربزده های اوکراین اشتباه بزرگی کردند که فکر کردند با زیر پا گذاشتن توافقی که با یانکویچ کرده بودند، راحت می توانند نظر بخش روس تبار کشور را هم زیر پا بگذارند. الان هم که در تب و تباند که بخش بیشتری از خاک کشور را از دست ندهند. از قضا بخش شرقی اوکراین ثروتمندتر و صنعتی هم است. تنها راه حل غرب زده ها هم این است که کاسه گدایی دست گرفته اند که غرب و اروپا به آنها کمک بلاعوض یا وام دهد. روبرو شدن با واقعیت هم تلخ است. معلوم است که کشورهای غربی بی ضابطه به کشوری پول نمی دهند و حاشیه ریسک خیلی کمی را قبول می کنند. خنده ام می گیرد که روزی که در اوکراین این اتفاقات افتاد، افراد متمایل به جنبش سبز در فضای مجازی مسرور و خوشحال بودند!

پ.ن.2: قضیه سفیر جدید ایران در سازمان ملل هم از آن حاشیه هایی است که نباید متن می شد. نکته جالب اینجاست که دولت در دفاع از ابوطالبی می گوید که وی در تسخیر سفارت نقشی نداشته است. یعنی به طور ضمنی این موضوع تایید می شود که اگر وی نقش داشت، رفتار آمریکا موجه بود. این نشان می دهد که آرمانگرایی به دور از واقع گرایی در عمل مشکل زاست.

پ.ن.3: پیروزی دکتر عبدالله به نفع ایران هم است. اشرف غنی از طیف غرب زده افغان ها است و سی سال خارج افغانستان زندگی کرده است. الان هم با زیرکی ریش گذاشته و چند متر پارچه بر سرش بسته که به افغان ها بقبولاند که جز آنهاست! ولی عبدالله در قلب کشور حضور داشته و رابطه حسنه با ایران دارد و به نظرم رابطه ایران و افغانستان با انتخاب او بهتر خواهد شد. او نگاهش منطقه ای است ولی اشرف غنی به غرب چشم دارد.


تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 09:01 ق.ظ

میهمانی خداحافظی

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 10 فروردین 1393-07:40 ب.ظ

بزودی یکی از پست داک های گروه پژوهشی، گروه را ترک می کند (دقیقش فردا). به همین مناسبت جمعه شب (یعنی شب شنبه) استادم آلن میهمانی خداحافظی برایش گرفته بود که در میهمانی بحث های جالبی انجام شد. میهمانی در یک رستوران آلمانی بود و حضار عبارت بودند از:
1. استادم آلن، شریک زندگی او نیکول (او هم استاد دانشگاه است) و دختر پانزده ماهه آنها کلارا: قرار نبود که نیکول و کلارا هم حضور داشته باشند و وقتی آمدند جا خوردم. آلن کاتولیک است و به احتمال بالا نیکول هم همین طور.
2. پابلو، پست داک اهل شیلی: قبلا در مورد او نوشته ام. رافائلا دوست دختر ایتالیایی او برای شرکت در کنفرانس در واشنگتن بود و برای همین حضور نداشت. پابلو هم کاتولیک است.
3. متیو پست داک اهل اسلوونیا: متیو هم کاتولیک است ولی جالب است دوست دخترش یهودی است. دلیلش این است که اگرچه اختلاف مذهبی دارند ولی هیچ یک چندان تعصبی ندارند و بیشتر مذهب را امر فرهنگی می پندارند. اخیرا با هم رفته بودند اسلوونیا، ظاهرا برای این که خانواده متیو، دوست دختر او (لورن) را هم ببینند. لورن استاد دانشگاه است و به خاطر مشغله کاری حضور نداشت. متیو قبل از آمدن به آمریکا خودش در اسلوونیا استاد دانشگاه بوده است و برای همین سنش بالا است و با آلن بیشتر مثل دوست است.
4. رابرت پست داک اسکاندیناویایی که میهمانی به خاطر او بود به همراه همسرش ماریا که او هم در گروه دیگری پست داک است. ماریا یک بار گفت که خود ملحد است و در نتیجه به احتمال بالا رابرت هم ملحد است.
5. یانگ و لانگ: دو دانشجوی دکترا اهل چین و ویتنام. لانگ بودایی است. یانگ دقیق معلوم نیست ولی احتمال بالا ملحد باشد.
6. مرد یخی: پیرو طریقت حقه اثنی عشریه!
ساعت شش اکثریت اعضای گروه با هم راه افتادیم که به رستوران مزبور برویم. آلن جز آلمانی زبان های سوئیس است و برای همین یک رستوران آلمانی را انتخاب کرده بود. قرار بود آلن و رابرت و ماریا با دوچرخه بیایند. وقتی رسیدیم، آلن و رابرت رسیده بودند و منتظر بودند و با هم رفتیم میزی آلن رزرو کرده بود. فضای رستوران کمی عجیب بود ولی ظاهرا به خاطر آلمانی بودن بود. نور نسبت به حالت عادی کم بود و روی میزها هم شمع روشن بود. میز و صندلی ها و دیوارها هم از چوب ساخته شده بود و شبیه یک کلبه جنگلی بزرگ بود! بعد از مدت کمی نیکول و کلارا هم آمدند که انتظارش را نداشتیم. مدت کوتاهی بعد هم ماریا آمد.
از لیست غذا یک نوع غذای گیاهی پیدا کردم و غذا را سفارش دادیم.
چون تعداد زیاد بود و میز هم بزرگ بود، هر کس با کنار دستی هایش صحبت می کرد. من نزدیک آلن و متیو و نیکول نشسته بودم. کلارا دختر 15 ماهه آلن خیلی بامزه بود و معلوم بود اجتماعی است. کل میهمانی حواس نیکول به او بود، چون تازه راه افتاده است و از جمع دور می شد و به میزهای دیگر سرک می کشید و با غریبه ها صحبت می کرد! برای همین هم بخش خوبی نیکول کنار میز نبود و در کل هم خیلی نرسید غذا بخورد.
اشاره شد که سن متیو بالا است (نسبت به یک پست داک) و به آلن نزدیک است. برای همین بیشتر با هم دوست هستند تا استاد و دانشجو. وقتی نیکول کنار میز نبود، آلن از متیو پرسید که آیا خانواده اش لورن را دوست داشتند؟ مشخص شد که متیو تصمیم گرفته است ازدواج کند و برای این به اسلوونی رفته بودند که خانواده اش هم لورن را ببینند و بپسندند. متیو گفت که خانواده اش لورن را دوست داشتند. بعد رو به پابلو کرد و گفت که او قصد ازدواج با رافائلا دارد؟ که جواب داد با هم توافق کرده اند که ازدواج نکنند.

بعد متیو از آلن پرسید که آیا او و نیکول هم قصد ازدواج دارند؟ که سبب بحثی شد که در ادامه می آید:

آلن: نه، قصد ازدواج نداریم و فکر نکنم هم ازدواج کنیم! تا به حال حتی یک بار هم در مورد ازدواج کردن با هم صحبت نکرده ایم!

مرد یخی: ولی فکر کنم نسبت به هم تعهد (commitment) دارید و فقط موضوع ثبت روی کاغذ است.

آلن: نه خوب مشکل دقیقا همین نبود تعهد است و گرنه که با هم ازدواج می کردیم.

مرد یخی: ولی شما یک بچه دارید. برای او هم که شده نیاز به تعهد متقابل وجود دارد.

(
پیام بازرگانی:
کلارا چه از نظر اسلامی و چه مسیحیت حرام زاده محسوب می شود و اولین بار بود که یک انسان حرام زاده را از نزدیک می دیدم. البته حتما در غرب قبلا دیده ام ولی منظورم این است که دقیق بدانم که فرد خارج از ازدواج به دنیا آمده است. صورت خیلی زیبا و بانمک و مانند همه کودکان چشمان معصومانه ای داشت. در طول میهمانی در این فکر بودم که گناه این بچه چیست؟ آقای پدر و خانم مادر، چرا با وجود مسیحی بودن کاری کردید که فرزند شما غیر مشروع باشد؟ انسان حرام زاده دچار پلیدی روح است و برای همین زمینه هدایت او کمتر است. با روند فعلی هم تا 40 سال دیگر نیمی از غربی ها حرام زاده خواهند بود. حتی امروزه هم حرام زاده بودن یا زنا با رضایت طرفین هیچ قبحی در غرب ندارد و اصلا عیب محسوب نمی شود.  بسیاری از ستاره ها و اشخاص محبوب مانند استیو جابز یا جاستین بیبر حرام زاده هستند. اما با چنین ترکیب جمعیتی احتمال هدایت این جوامع خیلی کم می شود. ظاهرا اصلاح این جوامع که از نظر خانوادگی متلاشی شده اند، کار خود حضرت ولی عصر عج الله تعالی فی فرجه الشریف است و از دست دیگران کاری بر نمی آید!
)

آلن: ببین وقتی کسی در سن تو باشد زمینه ازدواج خیلی وجود دارد. ولی من الان 44 سال دارم و دیدم به زندگی خیلی متفاوت از یک انسان جوان است. دیگر خیلی زمینه زندگی و تعهد به یک انسان دیگر وجود ندارد.

مرد یخی: ولی این وسط پای یک بچه هم گیر است. بچه پدر و مادر را با هم می خواهد. تو نمی توانی بگویی به دخترت تعهد نداری. حداقل تا 14-15 سالگی او باید با هم باشید.
آلن: این حرفت را قبول دارم. همه انسان ها باید به فرزندان خود تعهد داشته باشند ولی این نیازی به ازدواج ندارد.

مرد یخی: برای همین از فرهنگ شما غربی ها خوشم نمی آید. مردان غربی از زنان سو استفاده می کنند و وقتی موقع قبول مسئولیت است، زیر بار ما نمی روند. فرهنگ خودمان را خیلی بیشتر ترجیح می دهم که تعهد در آن خیلی بالاتر است. در فرهنگ ما یک مرد وقتی به صورت فیزیکی همسرش را لمس می کند که با او ازدواج کرده باشد.

آلن: (با نگاه عاقل اندر سفیه) چطور چنین چیزی ممکن است؟ آدم باید قبل از ازدواج یک انسان را به صورت فیزیکی تجربه کرده باشد!!! (physical experience)
مرد یخی: خوب مشکل شما غربی ها همین است! مگر زندگی مشترک با جذابیت جنسی قوام پیدا می کند؟

آلن: منظور من جذابیت جنسی نبود، برای ازدواج باید با فرد زندگی کرده باشی تا خصوصیات رفتاری او را بدانی. چطور می خواهی با کسی که شناخت کافی درباره اش نداری ازدواج کنی؟

مرد یخی: لزومی ندارد برای دانستن خصوصیات رفتاری یک فرد حتما با او ازدواج کرد. در کنار این در فرهنگ ما ازدواج دو مرحله دارد. در مرحله اول زن و مرد با این که همسر یکدیگر محسوب می شوند ولی در یک خانه زندگی نمی کنند ولی با هم ارتباط دارند و اگر مشکلی باشد در همین مرحله خیلی ها طلاق می گیرند. اگر هم مشکلی نباشد، بعد از این مرحله زندگی مشترک در یک خانه آغاز می کنند.
(این جاها بود که دیدم همه ساکت شده اند و دارند به بحث گوش می کنند. البته نیکول هنوز دورتر مواظب کلارا بود)

متیو: تماس فیزیکی در آن بازه وجود دارد؟ مدتش چقدر است؟

مرد یخی: بله تماس فیزیکی وجود دارد ولی به علت عدم زندگی در یک خانه، مرزهایی در آن وجود دارد. مدتش هم کاملا توافقی است و می تواند بین چند هفته تا یک و حتی دو سال متغیر باشد.

متیو: چطور گزینه مقابل را پیدا می کنید؟

مرد یخی: انواع راه ها وجود دارد. مثلا امروزه برخی از بین هم کلاسی های دانشگاه یا با کمک دوستان متاهل خود گزینه ای را پیدا می کنند. اما اکثر افراد از طریق مادر خود گزینه های مناسب را پیدا می کنند. بین زنان ایرانی هم یک شبکه اجتماعی (social network) وجود دارد تا دختران و پسران مجرد مناسب را به برسانند!

متیو: آخر چطور یک گزینه را پیدا می کنند که مثلا برای تو مناسب باشد؟

مرد یخی: خوب معیارهای مد نظر را اعلام می کنیم و بر مبنای آنها گزینه ها پیدا می شود. بعد یک لیستی به آدم می دهند و از آن لیست فرد گزینه ای را انتخاب می کند و بعد مادرش اقدام می کند و .... (البته با جزئیات برایشان توضیح دادم که به دلیل آشنایی خوانندگان این وبلاگ با این پروسه از شرح دقیق می گذرم)

متیو: به نظر می رسد که زن ها نقش مهمی در زندگی مردها در اسلام دارند. احساس من هم این طور است که اگرچه زن ها در اسلام محدودیت هایی بیشتری از مردها دارند مثل حجاب ولی نسبت به کاتولیک ها احترام بیشتری در خانواده دارند. (در اسلوونی یک اقلیت آلبانیایی مسلمان زندگی می کند و متیو با مسلمان ها آشنا است). به نظر می رسد این روند همسریابی برای زنان هم مسیر ایمن تری است.

مرد یخی: دقیقا همین طور است. در فرهنگ شما قبل از ازدواج افراد حداقل دو سال با هم زندگی مشترک دارند و بعد از آشنایی کامل و جزئی ازدواج می کنند. در حالی که در فرهنگ ما خیلی آشنایی قبلی کمتر است ولی با این حال آمار طلاق در ایران 13% است و در آمریکا 47% که نشان می دهد به طور آماری سنت ما زندگی های پایدارتری شکل می دهد. تازه از آن 13% حدود نصف موارد مربوط به مرحله اول است که قبلا گفتم. در حالی که در فرهنگ شما خیلی مردها مثلا در صورت حامله شدن زن، زیر بار مسئولیت نمی روند. برای همین آمار سقط جنین در آمریکا خیلی بالاست و سالانه بیش از یک ملیون مورد سقط جنین وجود دارد. خیلی موارد هم از روی عاطفه یا عقیده شخصی، زن مجبور می شود که فرزندش را به تنهایی بزرگ کند.

متیو: می دانم چه می گویی. لورن (دوست دخترش) هم از دوست پسر قبلی خود باردار شده بوده و بعد دوست پسرش او را ترک کرد. لورن هم بچه را سقط کرده است. هنوز هم که یادش می افتد ناراحت می شود (بالاخره غربی ها هم احساس و عاطفه دارند). ولی همه اش تقصیر مردها نیست. خیلی وقت ها هم خود زن ها با انتظاراتشان باعث جدایی می شوند.

مرد یخی: حالا خودت اگر لورن باردار شود، مسئولیت بچه را قبول می کنی؟

متیو: البته!

مرد یخی: معلوم می شود تو جز مردهای خوب غربی هستی. تازه به زودی هم ازدواج می کنید.
(آلن فکر می کند که دارم به او تکه می اندازم و چشم غره می رود!)
سریع می گویم منظورم این است که نسبت به فرزندان احتمالی تعهد داری. اصلا خوب نیست که مردان غربی تعهد ندارند. اکنون بیش ده ملیون زن آمریکایی بدون شوهر فرزند خود را بزرگ می کنند (single mother).
(اینجاها بود که نیکول نزدیک میز آمد و آلن با اشاره گفت که بحث را ادامه ندهیم و بعد ادامه داد)

آلن: برای خودت چه معیارهایی مهم است؟ دوست داری همسرت قد بلند باشد یا از خودت کوتاه باشد؟

مرد یخی: راستش جذابیت ظاهری برایم اولویت ندارد. بیشتر برایم مهم است که با کسی ازدواج کنم که از نظر فکری شبیهم باشد و اهداف و دید به زندگی مشابه به خودم داشته باشد.

آلن: واقعیتش در بلند مدت هم این مهمتر است. ولی عجیب است که با این سیستم ازدواج می کنید.

کلی صحبت ها دیگر هم شد که شاید بعدا بنویسم. نیکول و کلارا بعد از مدت کوتاهی بازگشتند. وقتی خواستیم برویم، ماریا پیشنهاد کرد که به یک کلاب شبانه یا بار (شراب فروشی) بروند. آلن گفت که جایی بروند که برای یک پدر هم مناسب باشد! و ماریا گفت جای خوبی را در نزدیک می شناسد. عذر خواستم و خداحافظی کردم. ظاهرا جز فرهنگ غربی ها است که در چنین مواقعی به بار هم می روند و به اصطلاح به سلامتی فرد محوری (اینجا رابرت) می نوشند.
 
پ.ن. 0:

آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1 : با لانگ در مورد بودیسم صحبت می کردم. مشخص شد که جز شاخه ای از بودیسم است که کلا به خدا باور ندارند. از دید او بودا اکنون کاملا نیست شده است و هیچ گونه زندگی بعد از مرگ وجود ندارد. می گفت بودیسم یک مسیر برای زندگی بهتر است. مدعی بود که شاخه های دیگر بودیسم که به خدا باور دارند، بعدها به وجود آمده اند و بودیسم اصیل مفهوم معاد و توحید نداشته است. معلوم می شود بر خلاف ادعای افراد سنت گرا (مثل شوان) که می گویند بودیسم مفهوم خدا را دارد، این طور نیست که همه بودایی  ها این گونه باشند و بخشی با زبان خود می گویند که به خدا باور ندارند.

پ.ن.2: گاهی از این که این قدر صریح صحبت می کنم تعجب می کنم! یاد ایران می افتم که جلو اساتید باید با ترس و لرز صحبت می کردیم در حالی که اکنون برای استادم در مورد نحوه زندگی خط و نشان می کشم! البته به نظرم وقتی انگلیسی صحبت می کنم خیلی جسورتر هستم و موقع فارسی صحبت کرد این گونه نیستم. البته یک بار که به یک دوست این نکته را توضیح می دادم گفت: تو فارسی هم صحبت می کنی همین طور هستی! خودت حالیت نیست!


پ.ن.3: لورن و متیو را در نظر بگیرید. لورن استاد دانشگاه و آمریکایی است. در حالی که متیو اسلوونیایی است و هنوز کار ثابت ندارد و در نتیجه با معیارهای دنیوی لورن بالاتر است. یا مثال دیگر نیکول که هیچ نیاز اقتصادی به یک مرد ندارد. با این حال هر دوی آنها دوست دارند با یک مرد زندگی کنند و لورن اصرار به ازدواج هم دارد. به صورت متوسط هم زنان از نظر جنسی بسیار خودنگه دارتر هستند و دیده ایم که مثلا زنان بعد از مرگ همسر به راحتی بدون همسر هم به زندگی ادامه می دهند ولی مردان به صورت آماری کمتر این گونه اند. معلوم می شود لزوما نیاز جنسی یا مالی زن را به ازدواج نمی کشاند. هر چه فکر می کنم دلیل دیگری جز نیاز روحی یک زن به یک مرد نمی یابم. همین نیاز است که باعث می شود مردان غربی راحت بتوانند اعتماد زنان را جذب کنند و با عدم ازدواج و عدم قبول تعهد سو استفاده کنند.

پ.ن.4: اردوغان به یک پیروزی شگرف دست پیدا کرده است و احتمال بالا رییس جمهور ترکیه هم خواهد شد. از اکنون باید دستگاه خارجی برای ارتباط بهتر با ترکیه برنامه طولانی مدت داشته باشد. فکر می کنم که با همکاری قطر و ترکیه بتوان وهابیت را به انزوای سیاسی کشاند. انتخابات سوریه هم در پیش است و اگر برگزار نشود، کار سخت تر می شود. تا زمانی که سلاح های خریداری شده با پول عربستان به همراه سلفی های خارجی آزادانه از مرز ترکیه وارد سوریه شوند نمی توان امیدی به پایان جنگ داشت. نکته منفی پیروزی اردوغان هم این است که نوار درز رفته از جلسه ای شبیه شورای عالی امنیت ملی ترکیه، حاکی از آن است که دولت اردوغان حتی برای رویارویی و دخالت نظامی در سوریه نقشه می کشد. با پیروزی در انتخابات امروز راهی جز مذاکره با آنها نمی ماند. 


تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 فروردین 1393 04:07 ق.ظ

نوروز بی خاصیت!

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 2 فروردین 1393-10:08 ب.ظ

در شهری که زندگی می کنم تعداد ایرانی ها هم بصورت کلی نسبت به بسیاری از مناطق آمریکا کم است و هم در سطح دانشگاه بسیار محدودتر است. بعید می دانم که کل دانشجویان ایرانی دانشگاه در همه دانشکده ها روی هم بیش از 30-40 نفر باشند. در حالی که همه جا اینگونه نیست. برای مقایسه در دوران کارشناسی ارشد، فقط در دانشکده برق حدود صد دانشجوی ایرانی وجود داشت و طبق آمار غیر رسمی، یکی از اعضای ایرانی شورای دانشجویان دانشگاه تعداد کل دانشجویان ایرانی را در حد 800-900 نفر برآورد می کرد (با توجه به میزان رایی که خود در انتخابات شورا آورده بود). البته در دو دانشگاه دیگر شهر فعلی تعداد ایرانی ها بیشتر است ولی خیلی فرصت برخورد پیش نمی آید. در همین تعداد کم ایرانی ها،مطابق اکثر شهرهای غربی هم تعداد دانشجویان مذهبی در اقلیت محض است. اینجا منظورم از مذهبی افرادی است که به قوانین روزمره فقه پایبند هستند. و گرنه با استانداردهای غربی بسیاری افراد که شاید در ایران از دید جامعه مذهبی محسوب نشوند، مذهبی حساب می شوند.
وقتی ایران بودم، دائره دوستانم از نظر فکری بسیار محدود بود و به سختی می توانستم با افراد غیر همفکر دوستی داشته باشم. به گونه ای که در بین هم ورودی های کارشناسی افرادی وجود داشتند که در کل دوران کارشناسی حتی یک بار هم گفتگو (حتی در حد سلام کردن) نکردیم که عمدتا به خاطر تفاوت فکری و عدم علاقه به دوستی با چنین افرادی بود که به احتمال زیاد دوسویه هم بود! الان که فکر می کنم، به نظرم بعد از دوران ابتدایی همین گونه بودم و دوستان دوران مدرسه راهنمایی و دبیرستان هم عمدتا هم فکر بودند، با این که اختلافات فکری در دوران دانش آموزی خیلی کمتر مجال بروز پیدا می کند.
 از وقتی از ایران خارج شده ام همین گونه مانده ام. البته نیاز اجتماعی انسان خود به خود، در اجبار، انسان را بیشتر به سوی دیگران سوق می دهد و دائره فکری دوستان برای اکثر افراد در محیط متفاوت غرب گسترش پیدا می کند. ولی ترجیح می دهم که اگر قرار باشد با افراد غیر مذهبی ارتباط داشته باشم، ایرانی نباشند! چون به صورت تجربی دیده ام که غیر ایرانی ها ولو ملحد باشند، بیشتر برای حساسیت ها و محدودیت های خاص مسلمانان احترام قائل هستند. حداقل مسخره نمی کنند! در حالی که دیده و شنیده ام که ایرانی های غیر مذهبی، این حساسیت ها را مسخره می کنند. اخیرا هم در این باره با دو نفر مذهبی صحبت می کردم، دیدم آنها هم تجربه مشابه دارند و غیر مذهبی های غیر ایرانی را (نسبت به غیر مذهبی های ایرانی) بسیار بیشتر برای دوستی ترجیح می دهند. نمی دانم، شاید با ایرانی های غیر مذهبی هم صحبت کنیم، آنها هم بگویند که با مذهبی های غیر ایرانی خیلی راحت تر هستند!  
 به خاطر تعداد بسیار کم ایرانی ها در دانشگاه و همچنین عدم علاقه به دوستی با غیر مذهبی ها، از وقتی آمریکا آمده ام تقریبا هیچ دوست ایرانی پیدا نکرده ام! البته در برنامه های حسینیه شیعیان، با افرادی آشنا شده ام ولی اکثرا تفاوت سنی قابل توجه دارند.  چند نفری هم که سنشان نزدیک تر، متاهل هستند. لذا امکان ارتباط با آنها زیاد نیست. به صورت کلی هم تنها چند دوست غربی دارم که البته آن هم در حد سلام و علیک است و دوستی صمیمانه نیست.

قضیه در کانادا یا سنگاپور کاملا متفاوت بود. در هر دو (به خصوص با فاصله زیاد در کانادا) دوستانی داشتم. حتی در کانادا بیش از این که انگلیسی صحبت کنم، فارسی صحبت می کردم. برنامه نوروز در کانادا بسیار مرتب برگزار می شد و در مراسم مذهبی ها، چند صد نفر شرکت کننده وجود داشت. به صورت داوطلبانه هم افراد وقت می گذاشتند و واقعا مراسم قابل قبولی برگزار می شد. با توجه به تجربه شخصی به عنوان یک نکته پیشنهاد می کنم، اگر قصد ادامه تحصیل در خارج از ایران دارید، حضور جمع ایرانی در شهر یا دانشگاه را نیز به عنوان یک فاکتور تصمیم گیری در نظر بگیرید. به خصوص اگر نسبت به جامعه ایران یا خانواده وابستگی زیاد دارید. از این جهت دانشگاههای استان های اونتاریو (تورنتو، واترلو، وسترن اونتاریو) و بریتیش کلمبیا (یو بی سی و سایمون فریز) و آلبرتا (کلگری و آلبرتا) در کانادا گزینه های خوبی هستند. در آمریکا هم دانشگا های ایالت های کالیفرنیا ، مریلند و ویرجینیا (شامل واشنگتن دی سی)، میشیگان، نیوجرسی و نیویورک مناسب هستند. در برخی ایالت های مرکزی آمریکا جمعیت ایرانی و مسلمان آن قدر کم است که تهیه گوشت حلال خودش یک معضل است، چه برسد به وجود یک جمع ایرانی یا مسلمان. 
نبود دوست و آشنا، امسال باعث شد که روز نوروز برایم خیلی بی خاصیت باشد! لحظه تحویل سال به وقت شرق آمریکا، حدود ساعت یک بود که داشتم مثل یک روز عادی نهار می خوردم! آن قدر عادی بود که حتی موقع تحویل سال حواسم نبود و به علت مشغله، چند ساعت بعد یادم افتاد که سال تحویل شد. هیچ و هیچ کار خاص مربوط به نوروز هم انجام ندادم. تا حدی که موقع نوشتن این پست یادم آمد که حتی دعای تحویل سال را نخوانده ام و همین حالا خواندم!
هیچ گاه فکر نمی کردم که سالی باشد که نوروز این قدر برایم با یک روز عادی فرقش کم باشد.
 البته هم ایرانی های شهر و هم دانشجویان مراسمی برای نوروز برگزار می کنند ولی شامل رقص و سرو الکل بود که طبیعی است تمایلی برای شرکت در آن نداشتم. خانواده هم گرفتار کاری بودند و به علت اختلاف ساعت، یک روز قبل و بعد از تحویل سال تماس داشتم. هیچ کس تحویل سال را تبریک نگفت (البته تبریک نگفتن نوروز مقارن با فاطمیه شاید بهتر هم باشد!) و دوستان و آشنایان هم که بعد فاصله داشتند تا تماس نگرفتم، کسی تماس نگرفت! البته هیچ شکایتی هم وجود ندارد و حتی طبیعی است. اکثر ما آدم ها (و بالطبع خودم) تا کارمان به کسی نیفتند، با فردی تماس نمی گیریم و همین که بعد فیزیکی بوجود بیاید، خیلی زود یکدیگر را فراموش می کنیم، خیلی زودت از آنچه فکرش را کنیم. اما اوقات تنهایی تجربه خوبی است که انسان بداند روی دوستی های دنیا نمی شود خیلی حساب کرد. این جور وقت ها یاد آیات مربوط به قیامت (مثل سوره عبس) می افتم که انسان ها روز حساب فقط به فکر خود هستند و انسان از دوستان و حتی اعضای نزدیک خانواده اش فرار می کند. در نگاه اول بعید به نظر می رسد و شاید انسان تعجب کند چطور در آن روز برادر به فکر برادر یا یک زوج به فکر یکدیگر یا حتی مادر به فکر فرزند نیست؟ ولی همین تجارب دنیوی نشان می دهد که پیش بینی های قرآن از روز قیامت هم چندان بعید نیست و حتی در همین دنیا طبیعی است. فرقش این است که شرایط بروز چنان رفتارهایی کم پیش می آید. اکثر ما انسان ها اکثرا! دیگران را به خاطر خودمان و نیازهایمان دوست داریم. به نظرم حتی روابط خانوادگی هم تا حد زیادی این گونه است. شاید تنها استثنا علاقه والدین به فرزندان باشد که آنهم ممکن است در دوران بزرگسالی فرزند دستخوش تغییر شود. به شخصه دیده ام که در خانواده ها بعد از فوت پدر خانواده، بین اعضای خانواده که برادر و خواهر و مادر و فرزند هستند بر سر میراث (ایجاد شرایط تضاد منافع) اختلاف پیش آمده یا یکی از ورثه حق بقیه را خورده است و سال هاست که برادران و خواهران ارتباطی با هم ندارند! یا مردی همسرش از دنیا رفته است و هنوز چهلم همسرش تمام نشده، در فکر ازدواج مجدد است! پدر و مادر شخصی از دنیا می رود و حداکثر بعد از 5-6 سال، فوقش سالی 3-4 بار بر مزارش حاضر می شوند. انگار هیچ گاه وجود نداشته اند.
خیلی وقت ها با دیگران دوست هستیم تا نیاز اجتماعی خود را برطرف کنیم. تا با هم شادی کنیم یا مسافرت برویم یا جشن بگیریم. اگر کمک نیاز داشتیم، کمک بگیریم یا با کمک هم کاری را انجام دهیم که هر دو نیاز به انجام آن داریم. حتی خیلی موارد دوست داشتن و محبت داشتن به دیگران هم از روی خودخواهی و به خاطر نیاز انسان به محبت ورزیدن به دیگران است. قصه عشق های خیابانی عمدتا از چنین نوع محبت هایی است. منظورم این است که محور بیشتر روابط انسانی منافع شخصی و خودخواهی و مادیات است و در نتیجه ناپایدار. ولی چون حول منافع مشترک است خود را نشان نمی دهد. کافی است تضاد منافعی مشابه روز قیامت پیش بیاید تا در همین دنیا رفتار مشابه بروز کند. یکی از خوبی های زندگی در خارج ایران، پی بردن عملی به این واقعیت است. این که روی انسان های دیگر نمی شود زیاد حساب کرد. این که در نهایت عمل انسان برایش می ماند و نمی توان تکیه بر دیگران کرد.
این وسط البته یک استثنا است و آن دوست و محبت حول ولایت خداوند است. اصلا محور ولایت محبت است. این یکی از انحرافات بزرگ است که برخی محور ولایت را امر و نهی ولی و فرمانپذیری مولی معرفی می کنند. مثلا هنگام بحث از ولایت یکی از بحث هایشان این است که ولی اختیار طلاق همسر دیگران را ولو خلاف میل آنها دارد!!! آیا در چنین فضای مشابه فرمان راندن و فرمانبرداری شبهه نظامی، محبت محور خواهد شد؟ و آیا اکثر انسان ها را می توان به ولایت الله سبحانه و تعالی داخل نمود؟ البته محبت خود به خود، فرمانپذیری را به دنبال می آورد که منحصر به خداوند نیست و در همین دنیا هم این گونه است. اخیرا دوستی برایم تعریف می کرد که یکی از آشناهایشان به شدت به همسر خود محبت دارد. به گونه ای که اگر مشغول گفتگو با تلفن باشد، همسرش تقاضایی کند، در کوتاه ترین زمان ممکن مکالمه را قطع می کند تا به اجابت امر همسرش برسد :) یا وقتی همسرش او را صدا می کند، دوان دوان به سمت همسرش می رود :) کاش ما این حالت را نسبت به اوامر الهی داشتیم :( 
مقصود این که محور ولایت محبت است. برای همین هم در حدیث غدیر از کلمه "مولی" استفاده شده است و نه سلطان و خلیفه و حاکم! برترین نوع دوستی و محبت هم، محبت خود آفریدگار و در مقام بعدی اولیا الهی مانند انبیا و اوصیا آنها است. این تنها دوستی و محبتی است که ماندگار است و در روز قیامت هم تنها چیزی است که به کار انسان می آید. هنگام نشر، همین محبت است که در تپه های اعراف به کمک انسان می آید و ان شا الله همگی بهره ای از آن داشته باشیم.
محبت حول ولایت خداوند محدود به اولیا الهی نیست و می تواند به اعضای خانواده و دوستان هم گسترش پیدا کند. البته واضح است که نیاز به یک اراده دو سویه دارد، چون دوستی و محبت امری دو سویه است. آیت الله آقا مجتبی تهرانی رحمه الله علیه بحث قابل استفاده و بسیار مفیدی ی درباره رفاقت و دوستی داشتند که به نظرم ضرر نمی کنید با وجود طولانی بودن مطالعه کنید. آدرس جلسه اول بحث:

http://www.mojtabatehrani.ir/fa/Content/1033/%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7_%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA%DB%8C_1

این قدر بحث شان خوب و مفید است که به نظرم مستقیم خوانده شود بهتر است. تنها اگر بتوانیم روابط خانوادگی و دوستانه خود را حول این محبت ایمانی شکل دهیم، می توانیم یک دوستی واقعی داشته باشیم و از تداوم آن مطمئن باشیم. در غیر اینصورت روی هیچ رابطه ای از جمله رابطه همسری یا برادری نمی توان حساب کرد و روز قیامت از پدر و مادر و همسر و فرزند و دوستانمان فرار خواهیم کرد! البته گفتن این حرف ها بسیار آسان و عمل به آنها سخت است. امیدوارم همگی بتوانیم چنین محبت هایی را تجربه کنیم و دوستی هایی داشته باشیم  که اینگونه باشد. دوستی هایی که حاصل آن شامل قرب به خداوند هم باشد و فقط برای خوش گذرانی با هم یا پیشبرد منافع مشترک دنیوی نباشد.


پ.ن.0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1: در یکی از کلاس های درسی که بانوان هم حضور دارند، یکی از دانشجویان دکترا با لباس رکابی در کلاس حاضر می شود! آنهم نه رکابی پوشیده، بلکه یک رکابی خیلی باز که از شرحش می گذرم! حتی جلوی استاد هم با همین لباس می نشیند و نهارش را هم سرکلاس می خورد. از استاد و بقیه تکه های کلامی هم می شنود ولی به هیچ می انگارد! البته پیرهن هم دارد ولی سر کلاس در می آورد! خیلی برایم عجیب است. جدا در مغز چنین افرادی چه می گذرد؟ فردا که استاد شود هم، جلو دانشجویان این گونه خواهد بود؟

پ.ن.2: چند وقت پیش یک میهمانی مفصل دانشگاهی بود که دعوت به شرکت کردند و رفتم. در میهمانی شراب سرو می شد. از نظر فقهی خوردن غذای حلال و حتی نشستن بر میز و سفره ای که شراب در آن مصرف می شود جائز نیست. خوشبختانه در اکثر این میهمانی ها که به صورت سلف-سرویس هستند، شراب در یک میز جدا سرو می شود. غذا کشیدم ولی دیدم در همه میزها بدون استثنا کسی در حال شراب نوشیدن است. رفتم یک گوشه ایستادم و زود غذا خوردم. برایم جالب بود که در طول غذا خوردن چند نفر آمدند و گفتند بروم میز آنها بنشینم. فکر می کردند غریبه هستم و کسی را نمی شناسم و خجالت می کشم در میزی بنشینم که بقیه غریبه هستند. یکی شان خیلی اصرار هم می کرد!

پ.ن.3: وقایع اکراین می تواند در مذاکرات هسته ای کمک کار ما باشد. هر چقدر بین غرب و روسیه شکاف بیشتری ایجاد شود، به نفع ما و حتی همه دنیا است. جهان چند قطبی، حتما از جهان یک قطبی برای بیشتر انسان ها بهتر است. خدا کمک کند که اختلاف اینها بالا بگیرد تا در مذاکرات دست بالا را داشته باشیم.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 10 فروردین 1393 04:05 ق.ظ

پیتسبرگ

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 25 اسفند 1392-03:07 ق.ظ

از حدود دوران دبیرستان به بعد اشتیاق به سفر کردن را از دست داده ام. یعنی تنهایی بعید است مسافرت بروم و حتی در محل زندگی هم اهل گردش نیستم و باید فرد دیگری باشد که تلنگر بزند. حدود یک ماه پیش بود که حنیف پیشنهاد داد که در تعطیلات میان ترم به شهر سومی برویم تا هم مسافرتی کرده باشیم و هم این که تجدید دیداری شود. پیشنهاد داد برویم پیتسبرگ که شهری است در فاصله حدود مساوی از هر دویمان و از آنجا به فیلادلفیا سر بزنیم.
زمان ها را هماهنگ کردیم و هفته پیش راه افتادم سمت پیتسبرگ. پیتسبرگ شهر نسبتا بزرگی در ایالت پنسیلوانیا است و ظاهرا تنها شهر بزرگ در شمال شرقی آمریکا است که کنار 
ساحل ساخته نشده است. عصر جمعه هفته گذشته با اتوبوس راه افتادم و بعد از حدود شش ساعت به پیتسبرگ رسیدم. حنیف بعدتر می رسید و با هواپیما آمد و در هتل هم دیگر را دیدیم. شب باید تمرین درسی را انجام می دادم و خیلی وقت صحبت نشد و نسبتا هم زود خوابیدیم تا فردا زود بیدار شویم و از وقت استفاده کنیم چون کمتر از دو روز در پیتسبرگ بودیم.
صبح روز بعد بیدار شدیم. حنیف ماشین اجاره کرده بود و طبق پیشنهادم قرار بود برویم یکی از شهرهای آمیش نشین نزدیک پیتسبرگ. مردم Amish خیلی انسان های جالبی هستند. حدود سیصد هزار آمیش در آمریکا زندگی می کند که اکثرا در ایالت های پنسیلوانیا و اوهایو زندگی می کنند. به علت عقائد مذهبی خاص که دارند و آزادی در سبک زندگی حدود قرن هجده-نوزده از محدوده فعلی سوئیس و آلمان به آمریکا مهاجرت کرده اند. آمیش ها از نظر مذهبی مسیحی پروتستان حساب می شود. عکس زیر یک خانواده آمیش را نشان می دهد:







به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 25 اسفند 1392 06:23 ق.ظ

سرگرمی

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 27 بهمن 1392-04:41 ق.ظ

یکی از تفاوت های چشم گیری بین زندگی های غربی و ایران، اهمیت بالای سرگرمی و تفریح است. در دوران زندگی در سنگاپور و غرب دوستان غربی نزدیک تری داشته ام و این نکته را از نزدیک هم حس کرده ام. می خواهم کمی در مورد دلیل این نکته و مضرات نکاتی بگویم.
بیایید برگردیم دو نسل قبل در جامعه خودمان (و حداکثر 3-4 نسل قبل در جامعه غربی)، یعنی حدود 70-80 سال قبل. آن زمان ها اکثر کارها و مشاغل یدی بود. تکنولوژی خیلی پایین تر از امروز بود. در نتیجه مردان برای تامین مایحتاج خانواده مجبور به فعالیت جسمی سنگین روزانه بودند. کارهای این گونه مانند کشاورزی، بنایی، یا دامداری خیلی خسته کننده و وقت گیر هستند. در مقابل زنان هم خیلی در فشار جسمی بالاتر بودند. کسی از کنترل جمعیت چیزی نمی دانست و آمار زاد و ولد بالا بود. یک زن به صورت متوسط 5-6 بچه به دنیا می آورد و خیلی خانه ها 7-8 بچه داشتند. از ماشین لباس شویی، ظرفشویی، پوشک بچه یا نانوایی خبری نبود. برای همین زنان هم از نظر زمانی در حد مردان در حال فعالیت فیزیکی بودند. پخت و پز غذا و نان (حتی آسیاب گندم!) و شست و شوی ظرف و لباس 7-8 نفر و نگهداری از کودکان با امکانات آن روز خیلی وقت گیر بود. بماند که در خیلی موارد خانم ها مجبور بودند که برای گذران زندگی یک کار جانبی مانند فرشبافی هم انجام دهند یا به مردان در کشاورزی هم کمک کنند (بماند که حق و حقوق مالی هم در قبال این همه فعالیت دریافت نمی کردند و مردان دست رنجشان را مصادره می کردند!). اکثر افراد صبح زود و قبل از طلوع آفتاب از خواب برمی خاستند و همین کارهای فیزیکی تا ساعت 5-6 عصر وقت می گرفت. بعدش هم که آن قدر خسته بودند که نای کاری نمی ماند و حداکثر شب نشینی کوتاه در ابتدای شب وجود داشت. اگر هم می خواستند از برق هم خبری نبود و بعد از غروب خورشید امکان کارهای دیگر نبود و می خوابیدند تا روز بعد از نو آغاز کنند. این ها مطالبی است که از اکثر افراد در این محدود سنی بپرسید تایید خواهند کرد. برای همین هم افراد دو نسل قبل اکثر در سنین پیری دچار کمرد درد و پادرد هستند، چون چند ده سال به سختی کار کرده اند. تصورات از زندگی هم خیلی ساده بود. مگر این همه کار وقتی برای فکر کردن هم می گذاشت؟ اکثر انسان تصور ساده ای از دنیا داشتند که یکی از نتایجش باورهای مذهبی بود. انسان که نتواند جواب سوالی را بدهد، راحت ترین کار نسبت دادن آن به خداوند و امور غیبی است. چقدر خوشحالم که در آن دوره به دنیا نیامدم! یعنی اگر 200 سال پیش به دنیا آمده بودم، چقدر مجال فکر کردم داشتم؟ آسایش و راحتی که دیگر هیچ! البته یک قشر خیلی قلیل مانند برخی علما، خوانین و تجار، و مسئولین مملکتی وجود داشتند اما در مقایسه با اکثریت استثنا بودند.
این وضع تقریبا همه جوامع انسانی پایدار نماند و از زمانی به بعد عمدتا به خاطر رشد تکنولوژی زیر و رو شد. خیلی کارها تخصصی شدند و کارهایی قبلا توسط خود افراد باید انجام می گرفت دیگر توسط متخصص تر انجام می گرفت. برای انجام برخی کارهای روز مره هم اسباب جدید مانند ماشین لباسشویی و چرخ گوشت و... ساخته شد. شغل هایی ایجاد شد که دیگر ماهیت فیزیکی نداشتند و تازه درآمد خیلی بالاتر داشتند. این شغل ها نیاز به آموزش داشتند و برای همین کار دانشگاه ها از نظر مالی با صرفه شدند و دولت ها به دنبال آموزش جامعه خود بودند تا بهره خودشان هم بیشتر شود. پدیده تحصیل باعث شد که بسیاری افراد بتوانند طبقه مالی خود را بشکنند و رشد کنند. نگاه کنید خیلی از پزشکان، مهندسان، سرای کشوری، معلمان، اساتید دانشگاه و ... اگر به دو-سه نسل قبلشان برگردیم، اجدادشان از طبقه فرودست جامعه بوده اند. در حالی که در گذشته شکستن طبقه مالی خیلی سخت بود و اکثر افراد همان شغل پدر را دنبال می کردند. اگر هم فردی مانند قائم مقام فراهانی (فرزند آشپز) وجود داشت، اسمش در تاریخ ماندگار می شد. در حالی که همین امروز مثلا آقایان احمدی نژاد (آهنگرزاده روستایی) یا توفیق موسیوند (کشاورز زاده روستایی) مانند قائم مقام با نسل قبل خود خیلی فاصله دارند ولی آن قدر زیاد داریم که دیگر خیلی غیر عادی به نظر نمی رسد. این افراد طبقه متوسط شهری را به وجود آوردند که در اکثر جوامع رو به توسعه و توسعه یافته تبدیل به اکثریت جامعه شده اند.
یکی از نتایج خیلی مهم این تغییر سبک زندگی، افزایش شدید اوقات فراغت طبقه متوسط شهری بود. دیگر چه مردان و چه زنان، لازم نبود مانند گذشته کار کنند. خیلی کارها مانند گذشته از نظر جسمی خسته نبودند و برای گذران زندگی، هشت ساعت کار، آن هم پنج روز در هفته کافی بود. تعداد فرزندان هم خیلی کمتر شد. وجود برق هم باعث شد که شب با روز خیلی تفاوتی نداشته باشد. در نتیجه اکثر افراد روزانه 5-6 ساعت اوقات فراغت پیدا کردند. رشد اقتصادی هم باعث شد که این افراد پس از کاستن هزینه های حیاتی مانند مسکن و خوراک و پوشاک، اضافه درآمد داشته باشند و همین جا بود که صنعت سرگرم کردن مردم در اشکال مختلف رونق گرفت. همین زمان ها بود که سینما، موسیقی و ورزش جهت سرگرمی تبدیل به یک صنعت های خیلی بزرگ شدند. ستاره های ورزشی، موسیقی و سینمایی ظهور کردند و در صدر افراد محبوب جامعه قرار گرفتند. خلاصه این که در جوامع توسعه یافته مانند آمریکا، کانادا یا اروپای غربی سرگرمی در صدر کارهای انسان ها قرار گرفت. تکنولوژی ها و افرادی محبوب می شوند که بتوانند مردم را سرگرم کند. امروزه اکثر غربی ها هفته ای چهل ساعت کار می کنند. اکثریت جمعیت بعد از کاستن هزنیه مسکن و خوراک و پوشاک، اضافه درآمد دارند و آخر هفته و بعد از کار دنبال سرگرم کردن خود هستند. بهترین راه پول دار شدن هم ایده هایی است که مردم را سرگرم کند. پلی استیش، یوتیوب یا سایت های اشتراک گذاشتن داده دقیقا به این خاطر از نظر اقتصادی خیلی پربازده بودند. یا امروزه در آمریکا بین دانشجویان کارشناسی، اپلیکیشن نوشتن تبدیل به وسیله ای شده است که بسیاری رویای پول دار شدن را در آن جستجو می کنند و برخی هم واقعا به این رویا می رسند.
این ها اتفاقاتی بود که در غرب رخ داد و ظاهرش این است که در کشور ما هم کم کم در حال رخ دادن است و برای بسیاری رخ داده است. اما یک نتیجه خیلی بد این اتفاقات غافل شدن انسان است. انسان غربی امروز دیگر خیلی دین برایش مهم نیست. آن قدر سرگرم اینترنت، فیسبوک، سینما، کلاب شبانه و مسابقات ورزشی است که دیگری وقتی برای فکر کردن به دین یا مرگ ندارد. عمرش صرف کار کردن و تفریح برای سرگرمی می شود. در فکر این است که چه کار کند که بیشترین لذت را ببرد (که لزوما لذت جنسی یا جسمی نیست و شامل لذت های نرم هم می شود. مثلا بازی های کامپیوتری برای خیلی ها بسیار لذت بخش هستند). حتی فرصت فکر کردن به مسائل مهم این جهان را هم ندارد. این درد را باید کجا برد که صفحه فیسبوک چامسکی کمتر از 900 هزار لایک دارد ولی صفحه فیسبوک گلشیفته فراهانی بیش از 1.5 ملیون لایک دارد. صفحه جاستین بببر یا جنیفر لاورنس که کلا فراموش کنید! (به ترتیب 67 و 57 ملیون لایک) انسان ها دیگر خیلی به تغییر خود، کشور یا جهان فکر نمی کنند و دغدغه آخرت هم ندارند.
 دولت ها و قدرتمندان هم ناراضی نیستند چون کنترل چنین مردمی خیلی راحت تر است. بررسی کنید می بینید که برخی عملیات نظامی اسرائیل همزمان با مسابقات المپیک انجام شده است تا از مشغول بودن دنیا به بازی بهره ببرند. مردمی که فکر نکنند، اگر منافع محسوس خودشان مورد خطر قرار نگیرد به رفتار غلط دولت ها اعتراضی نخواهند کرد. فکر می کنید چرا به همین راحتی بوش توانست به خاورمیانه لشکر بکشد؟ امری که خود آمریکایی ها امروز معترف به اشتباه بودن آن هستند. تازه اگر دولت ها بخواهند جلو سرگرمی مردم را بگیرند، کارشان دشوارتر می شود. فکر کنید اکنون در ایران  محدودیت هایی بر حجاب، انواع موسیقی و گروهای مربوط به آن، کلاب های شبانه، سینمای بدون هیچ چهارچوب وجود نداشت. آیا برای دولت ایران کنترل جامعه خیلی ساده تر نبود؟ این دموکراسی که خیلی ها در ایران دنبالش هستند، بخش خوبی به خاطر این محدودیت ها است. نشانش هم این است که قشر طرفدار اصلاحطلبان به صورت میانگین کمتر مذهبی هستند و لذا این محدودیت ها را دوست ندارد و سراغ سیاسیونی می روند که به محدودیت کمتر قائل باشند.
این ها را گفتم که بگویم خود ما هم اگر پیشرفت اقتصادی کنیم به این شرایط بر می خوریم. باید فکر کرد که با وقت های خالی چه کار کرد. این موضوع به صورت شخصی پس از آمدن به غرب برای خودم برجسته شده است. البته تحصیل امر وقت گیری است ولی وقتی خود را با دوستانم که در ایران مانده اند مقایسه می کنم، اوقات فراغتی بیشتری دارم. چون اکثرا مجبور هستند برای گذر زندگانی خیلی ساده هم در کنار تحصیل کار هم کنند. در نهایت هم روزی تحصیل رسمی به پایان می رسد. شاید برای عده قلیلی بشود مطالعه را پیشنهاد داد ولی مگر چقدر جامعه علاقمند به مطالعه هستند؟ تصور کنید که به طرفداران گلشیفته فراهانی بگویید که به جای دیدن فیلم های همراه با برهنگی او، کتاب های علمی و مذهبی مفید بخوانید! چند درصدشان قبول خواهند کرد؟ و آیا نتیجه ای جز مسخره شدن خودتان خواهد داشت؟
و اصلا خود مطالعه صرف لزوما چقدر مفید است؟ بخش مهمی از تعریف سبک زندگی اسلامی، فکر کردن به نحوه پر کردن اوقات فراغت است. یافتن معادل هایی برای سینما، ورزش به صورت تفریح (یعنی تماشا و دنبال کردن مسابقات و نه خود ورزش جهت سلامتی)، موسیقی کار آسانی نیست. اگر یافته نشود هم نمی توان انتظار سرنوشت متفاوت با غرب داشت. یعنی بعد از مدتی که اقتصاد رشد کرد و مردم آسایش پیدا کردند، سراغ سرگرمی می روند و بعد راه غرب که نتیجه اش بی تفاوتی و غفلت است!
برای همین باید ابتدا برای خود این موضوع را حل کنیم. هر فردی باید برای شخص خود برنامه ای داشته باشد. اگر برنامه نباشد، خود به خود انسان به سمت مسائل بی فایده کشیده می شود. مثلا خیلی می بینم که دانشجوها در اینجا زمانی را صرف دیدن کلیپ های یوتیوب می کنند
(البته خودم هم دچار می شوم). افراد متعددی هم در یوتیوب هستند که اصلا شغلشان تولید کلیپ های سرگرم کننده است.
 بعد از حل این نکته تازه به آنجا می رسیم که برای جامعه چه باید کرد؟ مسلما نمی توان انتظار داشت همه انسان ها بتوانند خود به تنهایی اوقات فراغت خود را با امور مفید پر کنند. این ها اموری است که باید به آنها فکر شود.
انسان مسلمان در اوقات فراغت چه کار باید کند؟ چگونه می شود برای آخرت ذخیره بیشتر جمع کرد؟ آیا اموری مانند سینما و موسیقی جایگزین های بهتر دارند؟
پ.ن.0:

آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts

پ.ن.1: در وبلاگ کمتر می نویسم چون هم کمی بار امور تحصیلی سنگین تر شده و هم این که برخی مطالب را در پلاس می گذارم.
پ.ن.2: شاید در اخبار شنیده باشید که شمال شرق آمریکا امسال دچار طوفان های موضعی است و روزهایی هوا خیلی سرد می شود. چند روز پیش در جلسه ای داشتیم در مورد برف صحبت می کردیم. یک دانشجوی دکترای متاهل خانم می گفت خیلی از برف بدش می آید. گفتم: برای چه؟ گفت: برای این که مجبور است کلی پارو کند. چون طبق قانون باید محوطه خانه را پارو کنند؟ گفتم: برای چه تو پارو می کنی؟ گفت: خب، چه کسی پارو کند؟ گفتم: پس شوهرت چه کاره است؟  از دهنم پرید و گفتم: شوهرت باید خجالت بکشد.
چیزی نگفت! این هم عاقبت حقوق مساوی زن و مرد در غرب!
پ.ن.3: در گروه مان یک دانشجوی چینی وجود دارد. کمی قبل سال نو چینی بود. یکی از نکات جالبی که می گفت این است که در سال چینی هفته وجود ندارد! و در گذشته چینی ها برای هر روز ماه یک اسم داشته اند (شبیه سال شمسی باستانی). ظاهرا هفته توسط ادیان ابراهیمی بوجود آمده است و در فرهنگ های دیگر نبوده است.
پ.ن.4: یکی از امور خیلی غم انگیز این است که مطالبی که در بالا ذکر شد فقط مربوط به قشر متوسط شهری در کشورهای رو به توسعه است. هنوز هم اکثر مردم جهان در فقر هستند و در جوامع مرفه هم فقیر وجود دارد. یکی از نکاتی که رویش برای پر کردن اوقات فراغت می شود فکر کرد، تلاش در انجام امور خیریه جهت حل مشکلات چنین افرادی است. البته باز این هم جواب نهایی نیست. چون بالاخره ما معتقدیم در روزگار ظهور، چنین افرادی یا وجود ندارند یا خیلی محدود هستند. به نظر شما مردم آن دوران در اوقات فراغت چه کار خواهند کرد؟


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 27 بهمن 1392 06:31 ق.ظ

چرا با لقب "امام" برای آقای خمینی مخالفم

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 6 بهمن 1392-12:24 ق.ظ

چپیرو یک پست و اعتراض به آن می خواهم پاسخی به سوال فوق دهم. شاید دو سالی می شود که این اعتقاد را دارم که لقب "امام" برای آقای خمینی، مناسب نیست ولی شاید به علت دوری از ایران کمتر نمود داشته است. اما چرا با این لقب مخالفم.
1. در مذهب جعفری، کلمه و لقب امام برای یک فرد جدای از معنای لفظی آن (رهبری و پیشوا بودن) یک لقب خاص است که تنها مختص ائمه اثنی عشر و برخی انبیا است. این خاص بودن هم دلیلش شهرت بین مردم نیست، بلکه ریشه کلامی دارد. از نظر مذهب جعفری آیه 124 سوره بقره اشاره به همین مقام دارد:

و اذ ابتلی ابراهیم ربه بكلمات فاتمهن قال انی جاعلك للناس اماما، قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین

احتمالا اکثر خوانندگان با تفسیر این آیه آشنا باشند (در صورت عدم آشنایی هر تفسیر شیعی مراجعه کنید مانند المیزان یا نمونه، نظر شیعه را در مورد این آیه بیان کرده است). با توجه به این آیه، مقام امامت و به تبع آن لقب امام چیزی نیست که مردم به شخصی بدهند، بلکه تنها و تنها خداوند این لقب و مقام را به انسان ها می تواند بدهد و البته امری فراتر از رهبری جامعه است و رهبری جامعه یکی از فروع امامت است. به تصریح آیه فوق، وراثت در این لقب مبنا نیست و این مقام مشابه لقب دوک یا ارل در انگلستان نیست که به ارث برسد. در کتب حدیثی شیعی هم از گذشته دور این لقب تنها برای ائمه اثنی عشر به کار می رفت و در کتب کلامی شیعی هم بابی به امامت اختصاص داشته و دارد. لذا با توجه به این اعتقاد کلامی در طول تاریخ حدود 1400 ساله اسلام قبل از انقلاب اسلامی، بر خلاف عامه مسلین این لقب در تشیع مختص ائمه بود و هیچ عالمی با هر رتبه علمی یا معنوی این لقب را استفاده نمی کرد و علما و عوام شیعه هم چنین لقبی را برای غیر ائمه اثنی عشر به کار نمی بردند. حتی برای برخی افراد مانند محقق کرکی و مرحوم مجلسی که تا یک قدمی حکومت پیش رفتند یا میرزای شیرازی و آخوند خراسانی که رهبری یک جریان بزرگ اجتماعی را در دوره خود بر عهده داشتد از چنین لقبی استفاده نمی شد و به القابی مانند شیخ، میرزا، آقا، محقق، حجت الاسلام، شمس الاسلام، آیت الله و... بسنده می شد. بر خلاف عامه که در تاریخی به افراد متعددی این لقب داده شده است مانند: غزالی، احمد حنبل، ابوحنیفه، شافعی، حسن البنا، فخر رازی و بسیاری دیگر. علت اصرار شیعیان برای به کار نبردن این لقب برای یک انسان غیر معصوم تا جایی که متوجه می شوم دلیلی غیر از خاص بودن این لقب ندارد.
2. با توجه به بند قبل، حالا ببینیم چطور شد که آقای خمینی لقب امام پیدا کرد. در این مورد روایت های مختلفی وجود دارد که در سایت جماران اشاره شده است:

http://jamaran.ir/fa/NewsContent-id_19904.aspx

ظاهر مساله این است که با این که این لقب قبل از سال 56 به صورت پراکنده استفاده می شده است، پس از سخنرانی ریاست جمهوری فعلی، آقای روحانی، رسمیت و عمومیت پیدا کرده است. اما آقای روحانی با چه استدلالی این لقب را به کار برده است؟ آقای روحانی قرار بوده است در مجلس ختم مرحوم سید مصطفی خمینی سخنرانی داشته باشد که چنین فکری به ذهنش می رسد:


من در مسیر راه که به مسجد می‌آمدم، اصل اینکه در سخنرانی از کجا وارد بحث شوم، در ذهنم بود. شب قبل فکر کرده بودم و در ذهنم این بود که امام را به ابراهیم خلیل و حاج مصطفی را به اسماعیل تطبیق دهم و حتی آیه هم در ذهنم بود که شب قبل فکر کرده بودم... وقتی به مسجد می‌آمدم در ذهنم بود که لقب امام را برای رهبر انقلاب پیشنهاد کنم [با خود فکر می‌کردم] آیا این را بگویم مورد پذیرش قرار می‌گیرد یا خیر. دوم آنکه کلام امام در جامعه خیلی واژه‌ی مقدسی بود و معمولاً مردم این واژه را برای ائمه‌ی معصومین و امامان اطلاق می‌کردند؛ اگر ما این را بگوییم، برای مردم عجیب و غریب نیست! نمی‌گویند می‌خواهند یک امام سیزدهم درست کنند، من همین طور مردد بودم تا اینکه در کنار مسجد تصمیم گرفتم که بگویم.

و بعد این فکر ذهنی ایشان در سخنرانی می گوید:


ای ابراهیم عزیز! همه امتحانات سخت و بزرگ برای تو پیش آمد. امّا آخرین امتحان را هم باید بگذرانی که: «إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِینُ» آن زمان آزمایش بزرگ و آشکار مربوط به اسماعیل عزیزت می‌باشد. آنگاه که همه‌ی امتحانات و آزمایشات را با موفقیت پشت سر گذاشتی، «وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» آنگاه تو به مقام والای امامت می‌رسی. امامت مقامی است که آخرین امتحان آن، امتحان فرزند است. ابراهیم! اکنون که این امتحان را هم با موفقیت گذراندی پس « إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». و لذا من یک لقب برای مرجع بزرگ و رهبر عظیم‌الشأن، آن ابراهیم زمان، می‌پسندم و آن لقب امام است. بنابراین «امام خمینی».

همانطور که واضح است، استدلال آقای روحانی یک قیاس باطل است. مشخص نیست مرحوم سید مصطفی مانند حضرت اسماعیل قربانی شده باشد (اثبات نشده ایشان به قتل رسانده شده باشد)، و در صورت قربانی شدن هم اراده آقای خمینی در آن نقشی نداشته است که خداوند به ایشان لقب امامت بدهد. لذا نه تشبیه آقای خمینی به حضرت ابراهیم صحیح است و نه تشبیه سید مصطفی خمینی به حضرت اسماعیل و نه نتیجه گرفته شده. معلوم نیست آقای روحانی چطور در ذهن خود گذرانده که با این استدلال باطل یک لقب اللهی که فقط خداوند حق اعطای آن را دارد (یعنی حتی رسول خدا چنین حقی ندارد) را برای فردی به کار ببرد. لذا بنیان این لقب برای آقای خمینی مبنی بر یک استدلال باطل و خلاف رویه 1400 ساله تشیع است و هیچ دلیلی وجود ندارد که لقب امام را برای غیر ائمه اثنی عشر و برخی انبیا به کار برد. از همه بدتر هم این است که یک قیاس باطل بر پایه کلام شیعی برای اعطای این لقب به کار برده شده است. برای همین است که این لقب را برای آقای خمینی اشتباه می دانم و ای کاش آن زمان جامعه از آقای روحانی تبعیت نمی کرد. مشخص هم است که شخص آقای خمینی در این لقب سازی نقشی نداشته است.
3. ممکن است کسی بگوید که "امام" غیر از معنای خاص آن یک معنای عمومی هم دارد که در آن معنا هم به کار می رود مانند: امام جماعت و لذا اشکالی ندارد این لقب را به کار ببریم. در پاسخ باید گفت صحیح است که کلمه امام معنای عام دارد ولی فقط وقتی می توان بکار برد شنونده گان برداشت مشخص داشته باشند. مثلا در ترکیب امام جماعت مشخص است که فقط منظور پیشوایی در خواندن نماز است و به صورت مشابه در ترکیب امام جمعه و اضافه شدن کلمات "جماعت" و "جمعه"، کلا کلمه امام را از معنای خاص آن خارج می کند. اما لقب امام برای آقای خمینی شبیه یک لقب خاص شده است که دقیق هم مشخص نیست منظور از آن چیست. یعنی الان از یک فرد عامی در ایران بپرسیم که چرا به آقای خمینی امام گفته می شود و فرق آن مثلا با کلمه امام در ترکیب امام زمان چیست، احتمالا پاسخ های متعدد خواهیم شنید و افراد تصور درستی نخواهند داشت. همچنین اگر قرار است اتباع هر انسانی لقب امام را برای پیشوای خود به کار ببرند تقدس این لقب پایین می آید و امکان دارد در طولانی مدت کاربرد این لقب عادی شود. هم اکنون می بینیم که برخی دوست داران آقایان خویی و سید محمد شیرازی و سید موسی صدر برای این افراد لقب امام به کار می برند و این رویه از وقتی شروع شد که لقب امام برای آقای خمینی استفاده شد. مثلا اگر نامه ها و نوشته های شهید چمران را در ابتدای انقلاب بخوانید، می بینید که ایشان از لقب امام برای آقای موسی صدر استفاده نمی کند ولی بعدها از این لقب استفاده می کند. 
آیا دوست داران آقای خمینی قبول خواهند کرد که با استدلالی مشابه حامیان جریان شیرازی، لقب امام برای سید محمد شیرازی به کار ببرند (که می برند)؟ یا اکنون در آمریکا برخی افرادی شیعی که در حد یک امام جماعت هستند، از این لقب برای خود استفاده می کنند مانند آقای سید حسن قزوینی که امام جماعت بزرگترین مسجد آمریکای شمالی است. لذا این بیان که کلمه امام برای آقای خمینی در راستای معنای عام به کار برده می شود وجهی ندارد، زیرا نه با نحوه اعطای این لقب تطبیق دارد و نه تصور مردم از معنای این لقب و در عین حال آفاتی در پی خواهد داشت.
4. دیده ام که برخی می گویند چون دشمنان مانند رسانه های غربی از این لقب برای ایشان استفاده نمی کنند، پس معلوم می شود که برایشان خطر دارد و لذا ما باید استفاده کنیم (حتی برخی با این استدلال در پی گسترش این لقب برای آقای خامنه ای هستند). اول این که چه کسی گفته است که بر مبنای رفتار غرب باید به کسی لقب امام داد؟ کجای مذهب آمده که لقب خاص ائمه اثنی عشر در چنین صورتی باید استفاده شود؟ در کنار این همان رسانه های غربی لقب امام را برای برخی دیگر به کار می برند (مانند زید شاکیر که یک داعی اسلامی در غرب است) و اصرار ما بر این لقب ممکن است باعث خروج معنای امام از لقب خاص بودن نماید. آیا ما قبول خواهیم کرد که طرفداران فردی بر این مبنا برای کسی لقب امام به کار ببرند؟ 
5.  تصور نشود این نظر (به کار نبردن لقب امام برای آقای خمینی) یک نظر شاذ است. افراد حاضر در حوزه های علمیه به خوبی می دانند که برخی علمای درجه اول تشیع مانند آقایان شبیری زنجانی و سیستانی این لقب را برای آقای خمینی استفاده نمی کنند. خود بنده در گذشته در دلم معترض به رفتار آنها بودم ولی اکنون خود نیز به همان نتیجه رسیده ام. می دانم که ممکن است این اعتقاد برخی را برنجاند ولی انسان وقتی به امری معتقد می شود مجبور است لوازم آن را نیز بپذیرد.
6.
در پایان باید اضافه کنم که احتمال بالا خود نیز مجبور باشم در بسیاری موارد به علت شیوع و برچسب نخوردن از این لقب برای آقای خمینی استفاده کنم ولی باید دانست که مانند یک اتفاق دیگر در تاریخ اسلام، اعطای لقب امام به آقای خمینی فلته ای بود که توسط شیخ حسن روحانی و بر پایه یک قیاس باطل عمومیت پیدا کرد و اگر با کلی تسامح بخواهیم آن را به کار ببریم، نباید برای جانشینان بعدی آقای خمینی این اشتباه تکرار شود. خوشبختانه سیره آقای خامنه ای هم نشان می دهد که ایشان این لقب را مختص برای آقای خمینی نگاه داشته اند و از عمومیت یافتن کاربرد این لقب خودداری کرده اند. معتقد هستم که این رویه هیچ چیزی از ایشان نمی کاهد و کمک به مذهب است.

البته مانند گذشته از انتقادات خوانندگان استفاده می کنم.

پ.ن.0: آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts

پ.ن.1: این نوشته به این معنا نیست که نظر و اعتقادم به آقای خمینی تغییر پیدا کرده است. کماکان نظرات سابق را نسبت به ایشان دارم ولی در عین حال استفاده از لقب امام برای ایشان را اشتباه می دانم.

پ.ن.2: بالاخره اولاند و شریک زندگیش تصمیم گرفتند به ارتباط خود پایان دهند. وقتی در حد سران کشور که قاعدتا بیش از حد متوسط در چنین مسائلی با توجه به عواقب آن محتاط هستند، چنین اتفاقی رخ می دهد، تصور کنید که در سطح جامعه اوضاع چگونه است؟ حالا سوال اینجاست که چرا طرفداران حقوق زنان غرب زده نسبت به چنین مسائلی در غرب ساکت هستند؟ بالعکس به اموری مانند ازدواج یک مرد با بیش از یک زن در چهارچوب یک توافق معترضند؟ این استاندارد دوگانه چه توجیهی دارد؟

پ.ن.3: در گروه یک دانشجویی کارشناسی ارشد است که به زودی فارغ التحصیل می شود. دوست دختری دارد و قرار است با هم بروند نیویورک. یک بار که صحبت کردیم، می گفت که سه سال است با هم رابطه دارند. گفتم به ازدواج هم فکر می کنی؟ گفت که بله در نهایت ازدواج خواهند کرد. گفتم که خوب چرا با هم ازدواج نمی کنید؟ دیگر سه سال کافی است برای شناختن. گفت که می خواهم به یک پایداری مالی برسم و بعد ازدواج کنیم. گفتم آخر چه نکته مثبتی دارد که ازدواج نکنید؟ در عوض نکته منفی این است که اگر ازدواج نکنید به هم وابستگی کمتری دارید . همین فردا ممکن است فرد دیگری توجه یکی از شما را جلب کند و داستان اولاند را مثال زدم. گفت که ازدواج خیلی جلوی این مساله را نخواهد گرفت چون خیلی ها در غرب هستند که ازدواج می کنند و بعد به روابط خارج از ازدواج رو می آورند و بعد به طلاق می انجامد (بعدا که چک کردم یک مقاله از یک مرکز مطالعاتی طلاق در دانشگاه ایالتی یوتا دیدم که آماری داشت که حدود 50 درصد ازدواج ها در آمریکا به طلاق می انجامد و در 55% طلاق ها، خیانت جنسی یکی از زوجین یکی از علت ها بوده است. یعنی 
حداقل یک چهارم کل ازدواج ها آلوده به زنای محصنه می شوند چون برخی‌ غربی‌ها با وجود رخداد زنا به زندگی‌ مشترک ادامه می‌‌دهند.). این را که گفت به فکر فرو رفتم. معلوم می شود که با وجود این که قانون در شکل گیری نهاد خانواده اثرگذار است ولی تا وقتی سطح جامعه محرک نباشد و عفت و حیا در افراد جامعه وجود نداشته باشد، نمی توان با سخت کردن اموری روی کاغذ مشکلات را حل کرد. وقتی در جامعه غرب، افراد از نظر جنسی تحریک می شوند و براحتی می توانند خود را با مسیر خارج از خانواده ارضا کنند (زنای محصنه در غرب در عمل مجازاتی ندارد یا خیلی سبک است)، وجود پیمان ازدواج روی کاغذ نمی تواند دو انسان را به هم وفادار کند. همین نکته است که نشان می دهد چرا برای نگه داشتن خانواده باید از خروج رابطه زن و مرد از خانواده و بسط آن به سطح جامعه جلوگیری کرد.


تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 8 بهمن 1392 12:49 ق.ظ

مریلند

نوشته شده توسط:مرد یخی
دوشنبه 23 دی 1392-07:42 ق.ظ

هفته پیش تعطیلات بین ترم بود و چون سال نو میلادی هم بود، اکثر افراد مسافرت می روند. تصمیم نداشتم مسافرت بروم چون تنهایی سفر کردن را دوست ندارم. ولی بعد از چند روز تنهایی در خانه و دانشگاه حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم برای تنوع با یکی از دوستان که در دانشگاه مریلند درس می خواند سر بزنم. تماس گرفتم تا ببینم او برنامه ای دارد یا نه. تماس گرفتم و مشخص شد که جایی نخواهد رفت و لذا قرار شد برای 2-3 روز آنجا بروم.
روز دوشنبه 6 ژانویه بلیط تهیه کردم و با اتوبوس راهی شدم. مسیر حدود 3 ساعت بود و تقریبا خوابیدم تا رسیدیم به Union Station شهر واشنگتن یا به قول دوستم ایستگاه اتحاد! دوستم همراه هم خانه ای هایش دنبالم آمده بود. چمدان و کوله پشتی را دادیم آنها تا با ماشین به خانه خود ببرند و دو نفری رفتیم تا کمی واشنگتن گردی! کنیم. دانشگاه مریلند در شهر کوچک کالج پارک قرار دارد که حدود 10-15 کیلومتر با واشنگتن فاصله دارد.
این دانشگاه جز یکی از دانشگاههای خوب دولتی آمریکا محسوب می شود.
شهر واشنگتن پایتخت آمریکا است ولی از نظر قانونی فقط یک بخش کوچک که با نام واشنگتن دی سی پایتخت مسحوب می شود که قبلا جز مریلند بوده است و در نقطه مرزی مریلند و ویرجینیا قرار دارد. امروزه عمده شهر حول این نقطه شکل گرفته است که در دو ایالت مریلند و ویرجینیا قرار دارد. با دوستم نهار خوردیم و با مترو راهی National Mall شدیم. بر خلاف معنای Mall در انگلیسی معیار، آنجا یک بازارچه نیست، بلکه یک میدان شبیه میدان نقش جهان است که ساختمان های مهم فدرال آمریکا در چهار گوشه آن قرار دارد. از جمله کاخ سفید، کنگره، چند وزارت خانه، کتاب خانه ملی و... علاوه بر این چندین ساختمان که قبلا اداری بوده اند، اکنون به موزه های بزرگی تبدیل شده اند و طیف خوبی از انواع موزه در این میدان قرار دارد. مزیت بزرگ هم این است که تمام این موزه ها و بخشی از ساختمان های فدرال به صورت مجانی قابل بازدید است. آن قدر موزه و ساحتمان برای دیدن در این نقطه کوچک وجود دارد که به نظرم 3-4 روز کامل طول می کشد تا بشود همه آنها را دید و در صورت وقت داشتن به نظرم ارزشش را دارد.
چون اکثر موزه ها بین ساعات 5- 7  عصر بسته می شود و فقط 5-6 ساعت وقت داشتیم، با مشورت با دوست دوستم! که قبلا بازدید کرده بود تصمیم گرفتیم به چند موزه که با کمک مالی فردی به نام Smithon  ایجاد شده و بیشتر شامل اشیا باستانی بودند سر بزنیم. از نظر تنوع خیلی وسیع بود و شامل انواع اشیا تاریخی مربوط به تمدن های مختلف و بازه های تاریخی مختلف می شد. یک نکته خیلی خیلی عجیب این بود که برخی اشیا تاریخی مثلا با بیش از هزار سال قدمت، بدون حفاظ در معرض دید بازدید کنندگان قرار داشت. ناخود آگاه چند تا را لمس کردم ولی سومی یا چهارمی بود که فردی آمد و تذکر داد. برخی تابلوهای نقاشی چند صد ساله بدون یک حفاظ شیشه ای در معرض بازدید بود و اگر کسی بخواهد، خیلی راحت می تواند مثلا روی آنها خط بیندازد ولی هیچ حفاظی وجود نداشت. شاید بگویید هیچ کس این کار را نمی کند، ولی دوستم می گفت سابقه دارد و یک بار فردی یک نقاشی را با خودکار امضا کرده است! البته پیگیری شده است و فرد تنبیه اساسی شده است ولی چه فایده بعد از این که خرابکاری انجام شده است. همیشه پیشگیری بهتر است. خلاصه فکر نکنیم فقط در ایران است که به آثار تاریخی توجه لازم نمی شود.
بخش هندی برایم جالب بود، چون دارای انواع بت های هندی در ابعاد و شکل های مختلف بود. نمی دانم چطور یک هندو هنوز در عصر مدرن خود را قانع می کند که این بت ها را بپرستد؟ البته با توجیهات مذهب هندو آشنا هستم ولی اکثریت قریب به اتفاق هندوها از آن توجیهات چیزی نمی دانند و خود بت را می پرستند. بخش چینی هم شامل بت ها و انواع موجودات افسانه ای بودیسم بود. یک بخش اسلامی هم داشتند که شامل آثاری از ایران و برخی کشورهای دیگر بود. یکی از اشیا جالب سنگ قبر یک فرد ایرانی بود که نامش هم روی آن بود و نوشته شده بود که از سوی یک آمریکایی به موزه اهدا شده است!!! اما آن فرد آمریکایی یا سنگ قبر را دزدیده یا به قیمت کمی از صاحب اصلی خریده! 
اما چه کسی سنگ قبر پدرش را می فروشد؟ همان فرد اشیا مختلفی از کشورهای متعدد به موزه اهدا کرده بود و مشخص بود که شغلش جمع آوری اشیا تاریخی بوده است! یکی دیگر از اشیا جالب یک صفحه قرآن قدیمی مربوط به 1100 سال پیش (قرن نه میلادی) بود که به خط کوفی نوشته شده بود. خواندن خط کوفی خیلی مشکل است ولی صفحه ای بود که در آن سوره نمل آغاز می شد و از آنجا می شد تشخیص داد کجای قرآن است. این را که دیدم از دوستم پرسیدم که روی آیفون، قرآن دارد یا نه؟ پاسخ مثبت داد و گفتم سوره نمل را آورد و با یکدیگر و با زحمت چک کردیم و دیدیم که با قرآن فعلی فرقی ندارد. کتابت آن قدر قدیمی بود که بعضی جاها الف را نداشت (چون کتابت در طول زمان خیلی تغییر کرده است) یا شیوه نقطه گذاری با امروز فرق می کرد ولی می شد تطابق داد. خلاصه این را نوشتم که بگویم یک صفحه قرآن 1100 سال پیش را چک کردیم و دیدیم که با قرآن امروز منطبق است.
بعد از دیدن چند موزه از این گروه موزه های Smithonian به موزه ملی هنر رفتیم. آن هم یک موزه سه طبقه است و اگر انسان بخواهد با دقت نگاه کند، خودش یک روز وقت می خواهد ولی ما 2 ساعت وقت داشتیم و خیلی سریع سعی کردیم تا جای ممکن موزه را گذرا ببینیم. موزه خیلی متنوع بود و از هنرهای خیلی باستانی تا کاملا مدرن را در بر می گرفت. نصف موزه هم مربوط به هنر آمریکا است. باز اینجا هم بخش ایرانی وجود داشت و شامل ایران باستان هم بود. جالب است که این همه اثر هنری را از سراسر جهان جمع کرده اند ولی به کشور خودمان که نگاه می کنیم، خلافش رخ داده و آثار باستانی کشور به بقیه کشورها رفته است. بخش تابلوهای نقاشی شامل تابلوهای از حدود 300 سال پیش تا همین اواخر می شد. البته از ظاهر نقاشی ها خیلی گران قیمت به نظر نمی آمد ولی باز فکر کنم بعضی ها حداقل صد هزار دلار می ارزید.
آن قدر موزه هنر را دیدیم که ساعت 7 شد و وقت تعطیلی موزه. با دوستم رفتیم یک کافی شاپ و تماس گرفت که هم خانه ای هایش دنبال ما بیایند. حدود نیم ساعت بعد آمدند و با هم رفتیم فرودگاه واشنگتن تا یک میهمان دیگر که دوست دوست دوستم بود! را pick up کنیم. به خانه رسیدیم و شام خوردیم. خانه نسبتا خوبی گرفته بودند و در دل حسرت خوردم که کاش هم خانه ای های این طور داشتم. البته نکته با مزه این بود که دو تا از هم خانه ای ها مذهبی از نوع حزب اللهی بودند و سومی حزب اللهی نبود و این بنده خدا تنها مانده بود و بقیه او را غریب گیر آورده بودند! میهمان دیگر هم از تکزاس آمده بود و از طرفداران آقایان عباسی و راتقی پور بود!
روز بعد تا شب کاری نکردیم و در خانه به صحبت گذشت! البته بیشتر به خاطر نبود برنامه بود و گرنه همان national mall نزدیک بود و می شد کلی ساختمان های دیگر را بازدید کرد. ولی خوب اینرسی بالا باعث شد به گفتگو سپری شود. میهمان دیگر از تکزاس و شهر هیوستون تعریف کرد. ظاهرا در تکزاس
دانشجوی خارجی کمتر است. فاندهای دانشگاه ها هم کمتر است ولی مالیات هم کمتر است. البته به نظر می رسید فاندهای دانشگاههای خصوصی از نظر مقدار و کیفیت هم بهتر هستند. یعنی در دانشگاه های دولتی، از نظر کاری حجم بیشتری از دانشجو کار کشیده می شود ولی میزان پرداختی هم کمتر است. در کالج پارک مریلند هم به خاطر نزدیکی به واشنگتن کمی قیمت ها بالاست. صاحب خانه ها که در دانشگاه مریلند درس می خواندند، اواخر ژانویه امتحان جامع دکترا داشتند ولی دو تایشان نسبتا بی خیال بودند ولی سومی حساب مشغول بود.
شب را با دوستم و میهمان دیگر به مرکز اسلامی واشنگتن رفتیم. در طول مسیر یکی از معبدهای بزرگ مورمون ها را دیدیم. مرکز اسلامی حدود 15 کیلومتر فاصله داشت! ولی ظاهرا واشنگتن شهر گسترده ای است و این فاصله ها کاملا عادی است. مرکز اسلامی واشنگتن دومین مرکز اسلامی بزرگ شیعه آمریکا بعد از مرکز اسلامی دیربرن در میشیگان است. مرکز دیبرن با محوریت غیر ایرانی ها اداره می شود و در نتیجه مرکز واشنگتن بزرگترین مرکز ایرانیان مذهبی محسوب می شود. ظاهرا هم در ایالت مریلند ایرانی های مذهبی زیادی زندگی می کنند. دوستم می گفت در مراسم عاشورا چند صد نفر شرکت می کنند. مرکز واشنگتن خیلی قدیمی است و بخش های مختلفی دارد از جمله دو سال بزرگ مراسم، مدرسه زبان فارسی، آشپزخانه و بخش اداری. اخیرا متاسفانه به خاطر تحریم ها به مشکل مالی برخورده است. چون گویا از سوی بنیاد علوی کمک هایی به مرکز می شده است ولی اکنون اموال بنیاد علوی به خاطر تحریم ها مصادره شده است. به یک باره یک منبع مهم قطع شده است و اکنون مجبورند به کمک های مردمی اتکا کنند. روزی که رفتیم خیلی خلوت بود و در مجموع ده-دوازده نفر حضور داشتند. البته وسط هفته بود و دوستم می گفت آخر هفته شلوغ تر می شود. یک روحانی معمم در حال سخنرانی بود. بعد از سخنرانی دعای توسل خوانده شد و ما چون دیر رسیده بودیم نماز خواندیم. موقع رفتن، دوستم ما را با یک ایرانی-آمریکایی به نام مهدی آشنا کرد. در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده بود و در دانشگاه مریلند درس می خواند. فارسی را با لهجه غلیظ انگلیسی و گاه استفاده از کلمات انگلیسی صحبت می کرد ولی به شدت مذهبی بود و در یک گفتگوی چند دقیقه ای چند باز از تکیه کلام های مختلف مذهبی مثل سبحان الله و ما شا الله استفاده کرد و نام ائمه را با احترام کامل به زبان می آورد. موقع خداحافظی هم گفت که به نیت ظهور امام عصر عجل الله تعالی فی فرجه الشریف، صلوات بفرستیم! از دیدن چنین فردی ذوق زده شدم. خیلی تحسین برانگیز است که فردی کلا در آمریکا بزرگ شده باشد و نسل دومی باشد ولی این قدر مذهبی باشد. آفرین بر پدر و مادرش.
روز بعد یعنی چهارشنبه، ساعت یک و ربع بعد از ظهر بلیط داشتم. قرار شد صبح برویم و بازدیدی از کنگره هم داشته باشیم. یکی از مواردی که دیده ام ایرانی ها دچار اشتباه هستند این است که فکر می کنند، ساختمان کنگره، کاخ سفید است. ساختمان کنگره یا The Capitol همان ساختمان گنبدی شکل است که نماد واشنگتن محسوب می شود. کاخ سفید کوچکتر است و گنبد هم ندارد. برای بازدید از کاخ سفید به یک نامه از یک نماینده کنگره احتیاج است، شاید چون کوچک است و ظرفیت بازدیدکننده زیاد ندارد. اما کنگره برای بازدید عموم آزاد است. دوباره با مترو رفتیم واشنگتن و بعد از کلی پیاده روی، تا برسیم کنگره ساعت حدود 10 شد. وقتی خواستیم برویم داخل مشخص شد، نمی شود چمدانم را داخل ببرم! مانده بودیم چه کنیم که دوست دوستم با اصرار گفت شما بروید بازدید و من بیرون هستم و از چمدان مراقبت می کنم. بازدید حدود 1.5 ساعت طول کشید و هوا هم خیلی سرد بود (حدود صفر درجه و شاید حتی منفی) و خلاصه کلی شرمنده او شدم.
به علت سرما، گویا بازدید کننده کم بود و راهنما گفت که بازدید شامل اماکنی می شود که در روزهای عادی در تور قرار ندارد. در طول تور به افراد یک نوع گوشی بی سیم می دادند که خیلی خوب بود چون صدای راهنما کاملا شنیده می شد و لازم نبود افراد نزدیک راهنما بمانند. طور از طبقه هم کف کنگره آغاز می شد. کنگره آمریکا شامل دو مجلس نمایندگان و سنا است. این دو مجلس وظایف جداگانه دارند. نمی خواهم وارد ساختار سیاسی آمریکا شوم ولی به نظرم وجود دو مجلس ایده خوبی است. ابتدا یک فیلم ده دقیقه ای با کیفیت صوتی و تصویری خیلی خوب پخش شد. در این فیلم تاریخچه فشرده ای از کنگره ارائه می شد و بازدید کننده با قانونگذاری در آمریکا آشنا می شد. بعد از پخش فیلم به یک سالن رفتیم، و راهنما شروع به توضیح بیشتر کرد. اول از همه گفت که در طول مسیر، دنبال او باشیم و سر خود جایی نرویم که سر و کارمان به پلیس مخصوص کنگره خواهد افتاد، گفت: "They are not paid to talk with you nicely!1". سالنی بود که در آن یک قبر خالی قرار داشت! که قرار بوده قبر جورج واشنگتن، اولین رییس جمهور آمریکا باشد ولی چون انگلیسی ها کنگره را به توپ بستند و خراب کردند! عمر واشنگتن به بازسازی ساختمان این قبر کفاف نداد ولی به صورت سمبولیک آن را ساختند. طی سخنان راهنما متوجه شدم که بر خلاف امروز، رابطه آمریکا و انگلیس در گذشته حسنه نبوده است و تا قبل از جنگ جهانی دوم، این دو حالت رقیب وار داشته اند و نوعی خصومت بین آنها وجود داشته است. این جنگ جهانی دوم و ظهور کمونیسم بوده است که این دو کشور را به رابطه حسنه فعلی سوق داده است. رابطه این دو کشور خیلی تنگاتنگ است وکمتر بشود کشورهایی با این سطح همکاری پیدا کرد. به گونه ای که دستگاه جاسوسی این دو خیلی همکاری مشترک دارند و در افشاگری های اسنودن هم مشخص شده که دستگاه اطلاعاتی انگلیس شریک جرم دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی آمریکا است و انگلستان تنها کشوری است که از دستبرد اطلاعاتی از سوی آمریکا در امان مانده است. بعد از آنجا از سالن هایی دیدار کردیم که قبلا محل مجلس نمایندگان، سنا و دادگاه عالی فدرال بودند که ظاهرا دو تای آخری در روزهای عادی جز برنامه تورها نیستند. در ابتدای تشکیل آمریکا 13 ایالت وجود داشته است و برای همین سالن های سنا و مجلس نمایندگان کوچکتر بوده است. اما با رشد جمعیت و اضافه شدن ایالت های جدید، کم کم فضای سالن ها جوابگو نبوده است و سالن های جدید ساخته اند. در سالن سابق مجلس نمایندگان، همه صندلی ها را جمع کرده اند و
مجسمه هایی از افراد برجسته آمریکایی قرار داده اند. هر ایالت حق دارد یک مجسمه به این سالن بفرستند.  در این سالن از خاصیت آکوستیک استفاده شده است تا (به علت نبود برق) صدای نماینده در حال صحبت راحت تر به بقیه برسد. سالن مجلس سنا خیلی کوچک بود که با توجه به این که در ابتدا فقط 26 سناتور وجود داشته است، طبیعی است. دادگاه عالی هم بعد از سال ها توانسته بود، بودجه از مجلس بگیرد تا یک ساختمان مستقل داشته باشد و تغییر مکان داده است. یک نکته هم برای اطلاع بگویم که قضات دادگاه عالی فدرال به صورت مادام العمر انتخاب می شود، مگر این که خود استعفا بدهند اما جالب است که این نکته مانند اعضای شورای نگهبان مسخره نمی شود. از نظر وظیفه هم یکی از وظایف این دادگاه خیلی شبیه شورای نگهبان است و وظیفه دارد بررسی کند که قوانین طبق قانون اساسی تصویب شوند.
بعد به سالن زیر گنبد کنگره رفتیم. یک گنبد مرتفع است که در روزگار ساخت خود، بلندترین ساختمان آمریکای شمالی محسوب می شده است و چندین سال زمان برده است که داخل آن تزیین شود و زیباترین بخش ساختمان بود. سعی کرده اند که در این تزئینات هنری، تاریخ آمریکا توسط مجسمه و نقاشی ارائه شود. بعد از این قسمت راه افتادیم تا برگردیم به سمت نقطه شروع. در مسیر جایی توقف کردیم و راهنما با اشاره و توضیح محل فعلی مجلس سنا را نشان داد. جلوی ناحیه مذکور، نیروهای پلیس ایستاده بودند. در ذهنم گذشت شاید در حال نقشه برای تحریم بیشتر ایران باشند! خیلی نا جوانمردانه است که صد نفر برای زندگی 75 ملیون انسان دیگر تصمیم می گیرند، فقط چون قدرتش را دارند! از راهنما پرسیدم امکان بازدید از سالن فعلی مجالس هست که پاسخ داد نیاز به نامه یک نماینده کنگره است اما اگر شهروند آمریکا نباشید می توانید مراجعه کنید و برای چند روز بعد، بلیط بازدید از مجالس را هم بگیرید و به صورت مستمع در طبقه بالای مجالس حضور پیدا کنید.
توضیحات راهنما خیلی خوب بود و فرد خوش اخلاقی بود. تور مجلس آمریکا از تو مجلس کانادا جذاب تر بود. کاش می شد ما هم چنین چیزی در کشور ایجاد کنیم و سعی کنیم مردم را با تاریخ انقلاب های مشروطه و اسلامی آشنا کنیم. نکته جالب این بود که اکثریت بازدید کننده ها آمریکایی بودند و راهنما می گفت بازدید چندین باره از سوی آمریکایی ها خیلی معمول است.
موقع اتمام تور، راهنما مسیری را نشان داد و گفت حتما از کتابخانه ملی هم بازدید کنید ولی ساعت 12:40 بود و دیگر وقتی برای بازدید نمانده بود. بیرون آمدیم، دوست دوستم که اکنون دیگر دوستم هم هست :) یخ  کرده بود. با یکی از محافظ های کنگره دوست شده بود و داشتند گفتگو می کردند. آخرش هم شماره تلفن او را گرفت! اصرار کردم که خودم می روم  ایستگاه اتحاد! ولی با اصرار دوستان همراه شدند و راه افتادیم سمت ایستگاه اتحاد. نزدیک بود و حدود 1:05 دقیقه رسیدیم به ایستگاه و حدود 1:12 دقیقه بود که سوار اتوبوس شدم و خداحافظی کردم. در راه خوشحال بودم که دوستان جدیدی کسب کرده ام. پشیمان بودم که کاش زودتر آمده بودم و وقت می شد با دوستان بیشتر واشنگتن گردی کنیم (و شاید امکان دیگر). احتمال بالا، باز از واشنگتن بازدید خواهم کرد.
پ.ن.1: حواشی اخیر حول شلیک گلوله از سوی یکی از مادحین اهل بیت قابل توجه بود. نمی دانم چرا ما یاد نمی گیریم که شخصیت حقیقی فرد را از شخصیت اجتماعی او جدا کنیم؟ اصلا خوب نیست که از آبروی اهل بیت برای یک خادم اهل بیت خرج شود. چرا بدون اطلاعات کافی به طرف مقابل تهمت اراذل و اوباش بودن زده شد؟ آن هم از سوی قشر مذهبی؟ تکلیف طرف مقابل که واضح است و انتظاری از آنها نیست (تهمت حضور فرد دیگر در اتومبیل مداح و ارتباط او با تاجر معروف و حمله به ارزش های مذهبی) ولی ما نباید کاری کنیم که خود آسیب به مذهب بزنیم. اگر این فرد شکایتش را پس نمی گرفت و مداح مزبور محکوم می شد، رفتارهای هواداران این مداح ضربه به مذهب نبود؟ ظاهرا هم طبق دستور یکی از مقامات عالی رتبه، قرار شده است سلاح های مداح ها کلا جمع شود که تا حدی می تواند نشان از مقصر بودن فرد مداح داشته باشد.
پ.ن.2: اخیرا گزارش شده است که رییس جمهور فرانسه، فرانسوا اولاند که هیچ گاه ازدواج رسمی نکرده است با یک بازیگر، ارتباطات نامشروع داشته است که خود او هم تکذیب نکرده است. این رابطه باعث مریض و بستری شدن شریک زندگی او (
یعنی فردی که دوست دختر او محسوب می شود یا شبیه آن) در بیمارستان شده است. نکته جالب این است که شریک فعلی او به صورت مشابه وارد زندگی اولاند شده است و باعث پاشیدن رابطه قبلی اولاند با شریک قبلی، سگولن رویال، که مادر چهار فرزند اولاند است، شده است. سرکار خانم باید می دانست که مردی که یک بار خیانت کرده است، تضمینی نیست که دوباره این کار را نکند و عاقبت خیاط هم در کوزه می افتد! ببینید دنیای غرب درگیر چه مسائلی است! عاقبت نظام خانواده غرب همین است.
پ.ن.3: هفته پیش در شمال شرق آمریکا هوا به صورت کم سابقه ای سرد شد. در ایالت مینسوتا، دمای هوا به -39 درجه سانتیگراد رسید که با قطب قابل مقایسه است. چندین کشته هم وجود داشت. 


تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 23 دی 1392 11:10 ب.ظ

گفتگوهایی با پابلو

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 8 دی 1392-08:12 ق.ظ

سلام بر خوانندگان
پابلو اهل شیلی و بزرگ شده سوییس است. متولد شیلی است ولی از 1 سالگی تا 18 سالگی در سوئیس زندگی کرده است. از 18 سالگی تا 24 سالگی در شیلی. از 24 سالگی تا 30 سالگی در انگلستان و چند ماه است که آمریکا آمده است.
و برای همین بیشتر تیپ اروپایی دارد تا مردم آمریکای جنوبی. اخیرا در جلسات پژوهشی با او آشنا شدم. آدم خونگرمی است و این جور مواقع دوست دارم ببینم انسان های غربی چطور فکر می کنند و این پست هم برای این است که شنیده ها را با خوانندگان در میان بگذارم.

1. خانواده پابلو مثل اغلب مردم آمریکای جنوبی کاتولیک هستند. پابلو می گفت وقتی کوچک بود خداباور بود ولی از حدود 13-12 سالگی ملحد شد! (این نکته مهمی است که جامعه غربی خودبخود انسان ها را به سوی الحاد سوق می دهد.) می گفت آنقدر ملحد شده بود که حتی وقتی کسی در حضور دعا می کرد، ناراحت می شد که چرا یک کار احمقانه و بی حاصل می کند. تا این که حدود 23-24 سالگی باز احساس کرد که خداوند وجود دارد و به مذهب کاتولیک بازگشت. باز می بینید که بعد از بازگشت به شیلی به مذهب بازگشته که احتمالا بی ارتباط با جامعه اطرافش نیست. در زمینه آموزش ماشین (machine learning) پژوهش می کند و جالب است که می گفت دوست دارد نشان دهد انسان فقط شامل کالبد مادی نیست و روح هم دارد.

2. پابلو با دوست دختر خود، رافائلا که ایتالیایی است، زندگی می کند. می گفت با هم به تفاهم رسیده اند که ازدواج نکنند. (در حالی که همه روابط یک زن و شوهر در چنین زندگی هایی وجود دارد ولی رابطه کاملا با ازدواج متمایز است و طرفین به هیچ وجه یکدیگر را زن و شوهر نمی دانند) وقتی دلیل عدم ازدواج را پرسیدم گفت چون ازدواج یک رخداد اجتماعی است و کلی فرد را باید دعوت کنیم.
گفتم: ولی اگر بچه دار شوید، برای فرزندتان بهتر نیست ازدواج کرده باشید؟
گفت: نسل قبل بود که حرام زادگی یک عیب محسوب می شد. اکنون دیگر حساسیتی روی این موضوع نیست. البته در شیلی خارج از سانتیاگو این طور نیست ولی در سانتیاگو هم مشکلی نیست فرد حرام زاده باشد.
گفتم: فقط خودت را در نظر نگیر. ازدواج خود به خود پایبندی زوج ها را بالا می برد. فکر می کنی برای چه این قدر مادران تک والدی در آمریکا زیاد شده اند؟ برای این که در همین زندگی های خارج ازدواج بچه متولد شده و بعد مرد مسئولیتی بر عهده نگرفته است. (در آمریکا مرد می تواند ادعا کند که بچه متعلق به او نیست و قانون هم نمی تواند او را مجبور به انجام آزمایش دی ان ای کند)
گفت: ولی کم کم موضوع در حالی عادی شدن است و بعد از مدتی قوانین اصلاح خواهد شد. مثلا در شیلی دوست دختر می تواند پدر فرزند خارج ازدواج را به دادگاه بکشد و بخشی از خرجی بچه را بگیرد.
گفتم: می دانی همان فرآیند دادگاه چقدر وقت و انرژی می گیرد. تازه فرض کن حتی بشود قوانین را اصلاح کرد. در آن صورت خانواده ها به سمت سقط جنین خواهند رفت. در شیلی سقط جنین ممنوع است ولی بعد از مدتی که سبک زندگی بدون ازدواج گسترش پیدا کند و تعداد زیادی مرد بدون مسئولیت بوجود بیاید، سقط غیرقانونی جنین زیاد خواهد شد و بعد از مدتی مجبور خواهند شد سقط جنین را قانونی کنند. این همان روندی است که در آمریکا طی شده است. فکر می کنی برای چه، سالی بیش از یک ملیون سقط جنین در آمریکا انجام می شود؟ (هیچ کشتار بزرگتر از این در تاریخ رخ نداده. طرفداران حقوق بشر که به خاطر سنگسار حداکثر 10 فرد در سال گوش فلک را پاره کرده اند، نه تنها در قبال کشتار این تعداد کودک که بسیاری از آنها در ماه ششم رخ می دهد، ساکت هستند. بلکه آن را جزئی از حقوق یک زن می دانند. البته اخیرا بیداری در غرب رخ داده و همین اخیرا در اسپانیا، سقط جنین در مرز ممنوعیت قرار گرفت) دلیلش همین هست که ازدواجی در بین نبوده و  دوست دختر باردار شده است و بعد چون خانواده ای در میان نبوده، راحت ترین کار سقط کردن بچه است و بعد از مدتی وقتی بخش زیادی از جامعه این کار را کرده اند، قانون را هم عوض کرده اند. (یادم هست که دیل می گفت وقتی او 20-25 سالش بود (حدود 50 سال پیش) اگر پسری، دختری را در آمریکا باردار می کرد، از نظر فرهنگی مجبور بود با او ازدواج کند.)
خیلی حرفی برای گفتن نداشت.

3. پابلو می گفت یک بار که می خواست به آمریکا بیاید، پدر و مادر رافائلا حدود 20 لیتر شراب داده اند که برای رافائلا بیاورد! در بیشتر کشور وارد کردن دو قلم جنس شراب و تنباکو مالیات سنگین دارد. می گفت در نهایت 5-6 لیتر را خودش خورده و بقیه را قاچاقی در ساک آورده است! ظاهرا اکثر غربی ها کاملا درگیر الکل هستند و مصرف بالا دارند. علاوه بر این پابلو می گفت در اروپا سیگار هم خیلی بیش تر از آمریکا رواج دارد و خودش هم خیلی سیگار می کشد (البته یک نوعی است که بوی بد نمی دهد و شبیه پیپ است). یک بار هم اوائل پیشنهاد داد که برویم بار (مشروب فروشی)! گفتم در طول عمرم نه الکل مصرف کرده ام و نه دود! گفت حتی قلیان هم نکشیده ای؟ گفتم: نه! و بعدش نگاه عاقل اندر سفیهش جالب بود!

4. یک بار پرسیدم که قصد دارد در آینده کجا زندگی کند؟ پاسخ داد اروپا و به خصوص انگلستان را دوست دارد و می خواهد آنجا زندگی کند. گفتم ولی قوانین مهاجرت اروپا خیلی سخت است  در مشاغل اولویت را به اروپایی ها می دهند. ولی آمریکا راحت تر است. گفت می داند ولی اول این که با پاسپورت شیلی می تواند خیلی جاها بدون ویزا برود و برای این عجله ندارد که شهروند جایی شود. در کنار این اگر لازم شود، با رافائلا ازدواج می کند تا او هم شهروند اروپا شود!!! (طبق قوانین اتحادیه اروپا، شهروندان هر کشور می توانند در بقیه کشورها هم بدون نیاز به اجازه کار یا روال مورد نیاز مهاجرت برای دیگر کشورها کار کنند) اینجا بود که فهمیدم ازدواج نکردن با رافائلا هیچ دلیلی غیر از نبود منفعت مادی ندارد! بیچاره زن غربی که در آرزوی ازدواج است ولی در پای شهوت مرد غربی می سوزد!


پ.ن.0: آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts

پ.ن.1: یکی از موارد عجیب آمریکا درگیری بخش زیادی از دانشجویان کارشناسی با ماری جوانا (فکر کنم همان حشیش باشد) است که نوعی ماده مخدر است. اخیرا با دانشجوی کارشناسی گروه چک کردم و تایید می کرد که حدود نیمی از دانشجوها سابقه مصرف ماری جوانا دارند. حتی می گفت فروش هم توسط بخی دانشجوهاست و یکی از دوستانش هفته ای هزار دلار درآمد از این طریق دارد! ولی با این وجود جالب است که معضل اعتیاد مانند ایران در آمریکا در چشم نیست. فکر می کنم دلیلش این است که با درآمدهای آمریکا، خرید ماری جوانا چندان سخت نیست و مشکلی است مانند مصرف الکل.

پ.ن.2: در ادامه مطلب قبل سوالاتی در مورد جایگزین مناسب انرژی هسته ای پرسیده شده بود. چون کمی تخصصی است و زمان بر پست دیگری نمی نویسم و خلاصه اینجا توضیح می دهم و چند کلیدواژه می دهم که اگر کسی خواست خودش جستجو کند. جایگزین مناسب انرژی های تجدیدپذیر یا نو است. این دسته انرژی در همین یک دهه اخیر در حال اقتصادی شدن هستند. انرژی باد خیلی جایگزین خوبی است و اقتصادی هم شده. کشور ما هم استعدادش را دارد. آلمان و هند هر یک 30000 مگاوات از این طریق تولید برق دارند (یعنی بیش از تمام بیست راکتوری که دولت برنامه داشت بسازد). کشورها خیلی جدی روی باد کار می کنند و تا 20-30 سال دیگر خیلی رشد خواهد کرد. انرژی زمین گرمایی هم تا حد 2-3 هزار مگاوات در ایران ظرفیت دارد و هم اکنون یک نیروگاه 100 مگاواتی هم در استان اردبیل ساخته شده است. بیومس و پیل های زیستی در حال اقتصادی شدن هستند. انرژی خورشیدی که خیلی گزینه خوبی است و در کشور ما هم به خصوص در کویر لوت ظرفیتش وجود دارد. البته گران تر است ولی نه با هزینه های جانبی که برای انرژی هسته ای پرداخته ایم و می پردازیم (یک نمونه خیلی کوچکش میدان گازی مشترک با قطر است که قطر سه برابر ما برداشت دارد و به خاطر این تحریم ها حداقل چند میلیارد دلار آنجا ضرر کرده ایم. برخی تخمین ها این است که کشور صد میلیارد دلار خسارت دیده است.). خلاصه این که انرژی هسته ای هنوز یک گزینه است و مثلا چین به دنبال رشد تولید برق هسته ای خود است ولی هر کشور باید واقع بینی هم داشته باشد. یعنی انرژی هسته ای وقتی انتخاب باید شود که این همه مشکلات جانبی را برای کشوری بار نیاورد. خواهیم دید که به احتمال بالا در آینده برنامه غنی سازی کشور محدود خواهد بود و این ناشی از روبرو شدن با واقعیت است. مضاف بر این هم گفته شد که اگر کشور ما برنامه غنی سازی در خاک ایران را کنار می گذاشت، از همان انرژی هسته ای هم می توانست استفاده کند. اما مشکل اصلی انرژی هسته ای امنیت آن است. مثلا بعد از جریان فوکوشیما دولت ژاپن مجبور شد منطقه را خالی از سکنه کند و هنوز بعد از 2-3 سال مشکل کامل حل نشده و 12.5 میلیارد دلار هزینه پاک سازی شده است که احتمالا در نهایت به 20 میلیارد هم خواهد رسید. این هزینه خیلی زیادی است. دقت کنیم که در این زمینه خطر از بیخ گوش خودمان گذشت و طبق اظهارات مسئولین روسی، ویروس استاکس نت کم مانده بود فاجعه ای مانند چرنوبیل بیافریند (هنوز بعد از بیش از 25 سال یک شهر کامل در روسیه خالی از سکنه است و هنگام انفجار دولت شوروی مجبور شد، چند ملیون نفر را از منطقه اطراف راکتور تخلیه کند) این هم میزان حماقت و بی رحمی اسرائیلی ها را می رساند که حاضر شده اند در ایران یک اتفاق مانند چرنوبیل بیفتند. اگر این اتفاق رخ می داد، احتمالا بوشهر شهر ارواح می شد و خداوند را باید هزاران مرتبه شکر کرد که این اتفاق نیفتاد.

پ.ن.3: هر چه بیشتر می گذرد، ابعاد بیشتری از گفتگوهای هسته ای آشکار می شود. طبق گزارش رویترز، گفتگوهای عمان که از اسفند سال قبل آغاز شد، با پیشنهاد آمریکا شروع شده است و برای مذاکره برای آغاز مذاکره! یعنی بررسی این که اصلا می شود ایران و آمریکا مذاکره کنند یا نه! بعد از جلسه اول، آقای صالحی (وزیر خارجه آقای احمدی نژاد) یک نامه سه صفحه ای دست نویس به رهبری نوشته است (که خود آقای صالحی هم اشاره داشت) و شرایط را توضیح داده است و گفته بهتر است مذاکره کنیم. رهبری هم پاسخ داده که مخالف نیستم ولی بدبین هستم (اتفاقا از نظر زمانی در همان حدود بود که رهبری در سخنرانی این نکته را علنا بیان کرد). بعد از پیروزی آقای روحانی، چهار جلسه دیگر تا سفر به نیویورک برگزار شده است که دیگر وارد بحث هسته ای شده اند (اصلا تصادفی نیست که در سه ماه قبل از آغاز مذاکرات ژنو، پیشرفت کمی هسته ای (به خصوص تعداد سانتریفیوژها) از سوی ایران متوقف شده است! بیش از همه دلم می سوزد که عده ای در بی خبری در تلاش برای رشد صنعت هسته ای کشور بوده اند، در حالی که عده ای دیپلمات تصمیم گرفته اند گسترش کمی متوقف شود). قبل از مذاکرات ژنو جلسه ای با حضور رهبری، دکتر ظریف و دکتر روحانی برگزار شده است و خطوط قرمز از سوی رهبری اعلام شده است و رهبری هم تذکر داده که حمایتش تا جایی است که خطوط قرمز رعایت شود.
خلاصه این که ظاهرا این مذاکرات کاملا با مجوز رهبری انجام شده است. البته ممکن است گفته شود چطور حرف رسانه های خارجی را باور کنیم؟ در پاسخ باید گفت، اولا قرائن خارجی وجود دارد (مثلا خود آقای صالحی گفته است که نامه ای به یک مقام عالی رتبه نوشته است) و ادعاها با آنها تطبیق می کند. در ثانی خبرگزاری های رسمی و بزرگ غربی معمولا خبرسازی و دروغ به این بزرگی انجام نمی دهند که البته این تجربه شخصی است و ممکن است دید کاملی نباشد. البته تمام هنر رسانه های غربی (و کلا فکر کنم همه رسانه ها) جهت دهی به اخبار و گزینش در بیان و نگفتن تمام حقیقت است. البته گاهی هم منبعی که از آن نقل می کنند، مطالب کذب بیان کرده است ولی معمولا به هر منبعی هم اعتماد نمی کنند. این هم لینک که توصیه می کنم بخوانید:
http://www.reuters.com/article/2013/11/25/iran-nuclear-talks-idUSL2N0J90SO20131125


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 8 دی 1392 09:52 ق.ظ

توافق ژنو: شکست یا موفقیت؟

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 9 آذر 1392-04:57 ب.ظ

 از زمان امضای توافق نامه ژنو متن های متعددی درباره آن نوشته شده است. همچنین بررسی های بیشتر از لحاظ حقوقی روی متن آن انجام شده است و زوایای بیشتری از توافق واضح تر شده است. هنوز همان نظر قبل را دارم، این توافق برای قدم اول تا حدی شروع خوب است، از آن جهت که قفل را باز کرده است ولی فقط در بلندمدت می توان قضاوت نهایی را انجام داد. عملکرد دولت آمریکا هم در این بازه کوتاه نشان از صحت بدبینی دارد. هنوز (همین دیروز) دولت آمریکا سخن از گزینه نظامی می زند و صحبت از محدودیت برنامه هسته ای می کند که ممکن است (و در واقع به احتمال بالا) در گام نهایی منجر به زورگویی شود.
بعد از نوشتن پست قبل، در فضای مجازی و شخصی، گفتگوهایی در باب این موضوع داشتم. این طور بنظر می رسد که هنوز دید افرادی دور از واقعیت است و معنای مذاکره با طرف بی انصاف را متوجه نمی شوند. عده ای با فعالیت در شبکه مجازی و مقایسه عملکرد این دولت و دولت قبل، در پی این هستند که توافق ژنو را یک شکست یا ترکمنچای هسته ای معرفی کنند. غالب این افراد از نظر فکری مشابه جبهه پایداری فکر می کنند. نکته جالب هم آنجاست، چون غالبا از هواداران آیت الله خامنه ای هستند در توجیه پاسخ نامه رهبری به رئیس جمهور دچار مشکل می شوند. توجیه های جالب و بامزه ای ارائه می دهند. مثلا فردی می گفت منظور از موفقیت در نامه فوق، موفقیت نسبی با توجه به افراد مذاکره کننده است. ایشان ادعا داشت که برخی از اعضای تیم مذاکره کننده در پی اخذ گرین کارت آمریکا بوده اند (البته صحت این موضوع هم با خود آن فرد) و برای همین این موافقت نامه با توجه به چنین افرادی موفقیت نسبی است ولی بصورت مطلق یک شکست کامل است! (البته ارتباط گرین کارت و خروجی مذاکره هم توضیح نمی داد. چون بالاخره خروجی مذاکره مستقل از اقدام برای گرین کارت قابل بررسی است). فرد دیگری توجیه جالب تری داشت. ایشان می گفت در احادیث مواردی وجود دارد که معصوم تقیه کرده است و ظاهر کلام او مدنظر نبوده. بلکه حتی خلاف آن مدنظر بوده است و این از قرائن مشخص می شود (البته بحث صحیحی است). مشابه آن موارد، اکنون هم رهبر انقلاب در دوره تقیه است و مجبور است حمایت ظاهری کند ولی از سائر قرائن، مشخص می شود که ظاهر کلام ایشان مدنظر نبوده است 
و منظور رهبری خلاف آن ظاهر است!. البته به شخصه از این وضعیت خرسندم چون باعث شده است، این قشر جامعه بیشتر فکر کنند و تفکر "ولی فقیه به جای ما فکر می کند و ما اجرا می کنیم" کمرنگ تر شود.

با توجه به چنین مواردی، ارائه برخی توضیحات ممکن است منجر به دید واقع بینانه تر شود. این نوشته تا حدی انتقادی است و بسیاری ممکن است غیر منطقی بپندارند. ولی به  شخصه از انتقاد استقبال می کنم و اگر کسی از خوانندگان وقت و حوصله داشت می تواند پاسخ دهد تا همین جا منتشر شود. باید دقت کرد انتقاد لازمه پویایی سیستم است و اجتماع بدون انتقاد می میرد. بنظرم یکی از دلایل اصلی و مهم فروپاشی کمونیسم، نبود انتقاد در سیستم های کمونیستی بود (یا به صورت مشابه فرقه رجوی). به خصوص در دوران استالین، فرد استالین در هر موضوع، نظراتی ابراز می داشت و بقیه نخبگان سیستم، وظیفه داشتند مو به مو آن را پیاده سازی کنند و برای توجیه آن نظریه سازی کنند. این رفتار از آن جهت خطرناک است که ممکن است یک نظر غلط پیاده سازی شود (آن هم نظری ابراز شده از سوی یک فرد بدون تخصص لازم) و در نبود انتقاد خسارت های جبران ناپذیر به جامعه وارد کند. رهبر انقلاب به شخصه متوجه این نکته اند و در یک سخنرانی بیان کرده اند:

من استالین نیستم که بنشینم یک سری حرف بزنم٬ بعد عده‌ای را بیاورم بنشینند آن‌ها را تئوریزه کنند.

که البته توسط رسانه های کشور سانسور شد که نشان از وجود دید خطرناکی در بین برخی مسئولین است که نباید انتقاد وجود داشته باشد. با توجیه هایی از قبیل این که به نظام لطمه می خورد. اما اتفاقا قضیه برعکس است و با نبود انتقاد به نظام لطمه می خورد. با این مقدمه وارد موضوع اصلی می شوم.
پیش از ورود به توافق ژنو لازم است بررسی شود که اهمیت موضوع آن در چه حدی است؟ و آیا باید مساله اول کشور باشد یا نه؟ احتمالا اکثر افراد توافق داشته باشند که توافق ژنو درباره برنامه هسته ای کشور است. این موضوع تا حدی بدیهی، از سوی برخی رد می شود. برخی می گویند که هدف غرب از مذاکرات هسته ای، جلوگیری از سلاح هسته ای نیست. برنامه هسته ای یک بهانه برای غرب است که به کشور فشار بیاورد و اگر نبود، بهانه دیگر پیدا می کردند. یعنی غرب نگرانی از دستیابی ایران به سلاح هسته ای ندارد و همه این فشارها و مذاکرات، در واقع پوششی برای هدف اصلی غرب، تضعیف جمهوری اسلامی یا استحاله آن از درون است. در پاسخ باید گفت، در این که بین جمهوری اسلامی و غرب تضاد بنیادین در اصول وجود دارد صحبتی نیست. در این که تمایل غرب، نبود این نظام و جایگزینی آن به یک نظام غربگرا است شکی نیست. ریشه مشکلات آنجاست ولی در هر موضوع خاص، اهداف کوتاه مدت هم قابل تصور است. مثلا در مذاکرات الجزائر، هدف دولت وقت آمریکا، آزاد کردن گروگان ها بود. پس باید در تحلیل ها واقع گرا و همچنین عملگرا بود. اگر بخواهیم این گونه تحلیل کنیم که هدف غرب از فشار در برنامه هسته ای، فشار آوردن و از بین بردن نظام است؛ دیگر جایی برای مذاکره نمی ماند. در حالی که از ده سال پیش سیاست نظام، مذاکره در مورد برنامه هسته ای بوده است. نظام می توانست مشابه کره شمالی، از مذاکرات و ان پی تی خارج شود و وارد یک جنگ سرد شود. ولی وضعیت امروز کره شمالی نشان می دهد که چنین عملی خلاف واقع گرایی است. نظام کره شمالی هم چنین توجیه هایی برای خروج از مذاکرات دارد و دید فوق عاقبت بهتر از وضعیت امروز نظام کره شمالی نخواهد داشت.
اما مشاهده می شود که رفتار غرب با مذاکره تفاوت می کند، وقتی برنامه هسته ای ایران تعلیق می شود، فشارهای غرب کاهش می یابد. مشخص می شود که میزان و نوع فعالیت هسته ای ایران و نتیجه مذاکرات بر رفتار غرب اثر می گذارد. این گونه نیست که خروجی مذاکرات بر عملکرد آنها بی تاثیر باشد. این نشان می دهد، دستیابی ایران به سلاح هسته ای نگرانی واقعی غرب و متحدان منطقه ای آن اعم از اسرائیل و شیوخ خلیج فارس است. این توهم نیست و بارها بصورت رسمی و غیر رسمی از سوی غرب و متحدانش اعلام می شود. اسرائیل تا کنون دوبار به تاسیسات هسته ای عراق و سوریه حمله نظامی کرده است. در خاطرات آقای روحانی هم ذکر شده است که کشورهای منطقه چگونه علیه کشور ما فعالیت می کردند و ناجوانمردانه از پشت خنجر می زدند. ایشان ذکر کرده است که وزیر خارجه عمان (تنها کشور عرب جنوبی که با جمهوری اسلامی روابط دوستانه دارد) در یک گفتگوی غیر رسمی تک تک این کشورهای عرب را مشخص کرد. اخیرا هم آقای سید حسین موسویان در سخنرانی بیان کرد که دوستان دیپلمات غربی اش به او گفته اند که در بازه ای فشاری که عربستان سعودی برای حمله به ایران می آورد، بیش از اسرائیل بوده است (اتفاقا اسناد ویکی لیکس هم موید این گفته است و علی رغم این که شخصا در ابتدا به صحت اسناد بدبین بودم، ولی گذر زمان نشان داده است که اسناد ویکی لیکس واقعی هستند. به آن معنا که از دستگاه اطلاعات غرب درز رفته است). همین امروز هم به نمایندگان قطر و عربستان به صورت مستقیم خواستار حضور در مذاکرات اتمی ایران شده اند (نمی توانم پنهان کنم که وقتی می بینم کشوری در حد قطر چنین درخواستی می کند، به غرورم بر می خورد.). بنابراین متحدان غرب در منطقه هم بخشی از ماجرا هستند و نمی خواهند توازن قوا به نفع ایران حرکت کند. جالب است که  فردی می گفت که آنها نگرانی ندارند چون رهبری فتوا داده است که ما از سلاح هسته ای استفاده نمی کنیم! این سخن بسیار ساده اندیشانه است چون در دنیای خارجی هیچ دشمنی به قول و قسم دشمن خود اعتماد نخواهد کرد. مثلا مگر ما می توانیم به فتوای مفتی عربستان اعتماد کنیم؟ اگر همین الان، آمریکا به ما قول دهد، می توانیم اعتماد کنیم؟ این انتظار بیجا است که فکر کنیم غرب باید به فتوای رهبر ایران اعتماد کند. مضاف بر این که رهبر ایران روزی از دنیا خواهد رفت و تضمینی نیست که رهبر بعدی چنین فتوایی داشته باشد (به شخصه دیده ام روحانیونی که از سلاح هسته ای به عنوان عامل بازدارنده و از منظر فقهی دفاع می کنند که اتفاقا استدلال های قرآنی دارند.). با توجه به این نکات، ورود به مذاکرات هسته ای یعنی قبول این که مشکل در برنامه هسته ای است و در این مذاکرات قرار است تمرکز روی این موضوع باشد و هدف مذاکرات هم حل مشکلات ناشی از آن است نه مسائلی که آقای جلیلی در سال 88 مطرح کرده بودند.
حال با قبول این که مساله هسته ای اکنون مورد مذاکره است و پیامدهای آن، مساله اول جامعه شده است باید پرسید که آیا واقعا باید این گونه باشد؟ برای پاسخ باید دانست چرا نظام به سوی ایجاد یک برنامه هسته ای رفته است؟ پاسخ این سوال بارها از سوی رهبری نظام استفاده از انرژی هسته ای اعلام شده است. می خواهم بصورت کوتاه بگویم چرا این سیاست اشتباه بوده است و از آن نتیجه بگیرم که نباید برنامه هسته ای به مساله شماره یک کشور تبدیل می شد و سپس نتیجه بگیرم برای این اشتباه چاره ای جز پرداخت عواقب آن نیست.
امروزه مساله انرژی یکی از اساسی ترین بخش های اقتصاد جهانی است. صنایع کشورها وابسته به این موضوع هستند و علاوه بر این آسایش شهروندان به آن گره خورده است. برآوردها حاکی از این است که بازار سالانه انرژی حدود 7 ترلیون دلار گردش مالی دارد (بیش از ده درصد کل اقتصاد جهان) و بزرگترین شرکت های جهان، شرکت های نفتی و مربوط به انرژی مانند شل و رویال هستند. دولت های جهان روی پژوهش در این حوزه سرمایه گذاری های فراوان می کنند و در بیشتر کشورها یک یا دو وزارت خانه مربوط به انرژی وجود دارد. بنابراین بسیار منطقی است که نظام کشور ما هم نسبت به آینده انرژی حساس باشد. اما نکته اساسی در سیاست انرژی یک کشور این است که وقتی دنبال یک منبع جدید انرژی می رویم باید سه مساله را حل کرده باشیم: دستیابی به ماده خام، تکنولوژی فراوری ماده خام و تکنولوژی تبدیل به انرژی الکتریکی. انرژی الکتریکی از آن جهت مهم است که صنایع مختلف به سمتی حرکت کرده اند که ابزارآلات با این انرژی کار کنند و حتی کوره های گرمایشی نیز به سمت الکتریکی شدن حرکت کرده اند. کشورهای مختلف سعی می کنند هنگام انتخاب و سیاستگذاری انرژی، نحوه دستیابی به ماده خام، تکنولوژی فراوری ماده خام و تکنولوژی تبدیل به انرژی الکتریکی را بررسی کنند تا امنیت انرژی داشته باشند. امنیت انرژی امروزه بسیار استراتژیکی است و کشورها سعی دارند که وقتی منبعی را انتخاب می کنند از امنیت آن مطمئن باشند و صنایع کشور خود را گروگان نکنند. مثلا می بینید که جمهوری های سابق روسیه و حتی برخی کشورهای اروپایی به علت وابستگی انرژی به روسیه از آزادی عمل کامل برخوردار نیستند و براحتی روسیه در زمستان برای فشار آوردن گاز صادراتی را قطع می کند. برای همین کشورهای اروپایی و آمریکا در طول تاریخ سعی کرده اند که منابع انرژی خاورمیانه را ابتدا به صورت انحصاری در اختیار بگیرند (مانند اوضاع ایران قبل از ملی شدن نفت) و با حمایت از دولت های مرکزی ضعیف بدون پشتوانه مردم و دست نشانده کردن آنها امنیت انرژی خود را تضمین کنند (مانند وضعیت امروز اکثر کشورهای عربی نفت خیز). بعدها که در اثر فشارهای اجتماعی ادامه وضعیت ابتدایی برخی موارد ممکن نبوده است (مانند ملی شدن نفت)، از طریق قراردادها و انحصار فناوری های مربوط به استخراج نفت تسلط خود را حفظ کرده اند. حال با این توضیحات بنظر می رسد، انرژی هسته از ابتدا انتخاب اشتباهی برای کشور ما بوده است. چرا که موارد سه گانه فوق بررسی لازم نشده اند:
الف. ماده خام: کشور ما خود منابع کافی اورانیوم ندارد. جستجوی 20 ساله معادن اروانیوم تا کنون نتیجه چندانی نداشته است. ذخیره معادن که تا کنون پیدا شده اند کمتر از 500 تن اورانیوم (بعد از غنی سازی) است و طبق پیش بینی های خوش بینانه کل اروانیوم موجود در ایران بیش از 5000 تن اورانیوم غنی شده نخواهد بود. در حالی که مصرف راکتوری شبیه راکتور بوشهر سالانه حدود 30 تن است و با توجه به این که فقط یک درصد انرژی تولید کشور با راکتور بوشهر انجام می شود. کل اروانیوم مورد پیش بینی (که تاکید می کنم 90% آن هنوز کشف نشده است و پیش بینی زمین شناسان است) با فرض گسترش کامل برنامه هسته ای به اندازه مصرف کمتر از دو سال انرژی کشور است و با منابع موجود کشف شده، در حد 2-3 ماه. (این اعداد در منابع مختلف بالا و پایین هستند ولی حدود آنها همین هاست. به اصطلاح مهندسی order ها همین حدود است.) یعنی تنها راه وارد کردن اورانیوم از کشورهای دیگر است. شاید تعجب کنید ولی همین کیک زردی که فعلا در کشور مصرف می شود مربوط به حدود 30 تا 40 سال پیش است که در دوران پهلوی از آفریقای جنوبی خریداری شده است (ظاهرا 500 تن در آن زمان خریداری شده است). نکته اساسی هم این است که که حدود 85% اورانیوم موجود در کشورهای کانادا (30%)، استرالیا (20 درصد)، قزاقستان (10%)، روسیه (10%)، نامبیا و نیجر (هر یک 7.5 %) کشف شده است. یعنی یا در خود کشورهای غربی و روسیه است یا این که تحت کنترل آنهاست (مثلا معادن نیجر تماما در کنترل فرانسه است و بی دلیل نیست که می بینید فرانسه ای که مثلا مخالف حمله به عراق بود، به آن منطقه آفریقا حساس است و اخیرا به مالی لشکرکشی کرد چون 70% برق فرانسه از انرژی هسته ای تامین می شود.) کشورهای مالک 15% باقی مانده هم این گونه هستند (ازبکستان، آمریکا، آفریقای جنوبی، آرژانتین، اکراین، چین).  تا جایی که می دانم زیمبابوه تنها کشور است که ذخائر اورانیوم قابل توجه دارد ولی تا حدی در کنترل غرب نیست و آن هم کشور پایداری نیست. مثلا در دولت قبل هنگام سفر رئیس جمهوری، آقای موگابه حسابی تحویل گرفت و نخست وزیر همزمان علیه سفر ریاست جمهوری ایران بیانیه داد). بنابراین حتی ما تکنولوژی فرآوری سوخت و تبدیل به انرژی الکتریکی را کاملا داشته باشیم، ماده خام را نداریم و کشوری هم نیست که ماده خام داشته باشد و متحد ما باشد که بتوانیم از امنیت انرژی مطمئن باشیم. اکنون هم غربی ها فروش کیک زرد را به ایران ممنوع کرده اند و مشخص نیست پس از اتمام کیک زرد خریداری شده و ذخائر کشور، چه اتفاقی رخ خواهد داد و از کجا کیک زرد تهیه خواهد شد؟ به یاد دارم، در دورانی که آقای لاریجانی مسئول پرونده هسته ای بود، جلسه با دانشجویان در شریف داشت و ایشان هم پاسخی برای سوال فوق نداشت
(به ادامه مطلب مراجعه کنید)



ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 19 آذر 1392 04:23 ب.ظ



  • تعداد کل صفحات:11 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...