تبلیغات
مردی از جنس یخ!!!


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

تجربه کارآموزی

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 23 خرداد 1394-06:47 ق.ظ

بالاخره فرصتی برای نوشتن در وبلاگ فراهم شد. در آمریکا برای دانشجویان مهندسی و در کل رشته های کاربردی این امکان وجود دارد که حین تحصیل دانشجویان خارج دانشگاه در دوره کارآموزی شرکت کنند. البته موقعیت های کارآموزی برای رشته های برق و کامپیوتر بیشتر فراهم است چون بین صنایع این رشته ها و مطالب تدریس شده در دانشگاه نزدیکی بیتشری وجود دارد تا یک رشته مثل مهندسی عمران. معمولا شرکت ها و موسسات مختلف یا پروژه های کوتاه مدتی دارند که نمی خواهند برایش نیروی دائم استخدام کنند یا این که دنبال این هستند که با گرفتن کارآموز و آموزش حین کارآموزی و ارزیابی عملکرد نیروی دائم را از بین کارآموزها انتخاب کنند. از سمت دانشجویان هم استقبال وجود دارد چون جقوقی که حین کاراموزی پرداخت می شود می تواند تا 5 برابر جقوق دانشجویی باشد. از سویی اگر کارآموزی در شرکت هایی مثل گوگل انجام شود، نکته مثبت در رزومه فرد است و یافتن شغل پس از فارغ التحصیلی را صادر می کند.  لذا موقعیت های کارآموزی رقابتی هستند و مثلا ممکن است برای یک موقعیت کارآموزی تا صد نفر متقاضی وجود داشته باشند. در شرکت هایی مثل گوگل معمولا دانشجویان خیلی قوی می توانند پذیرش بگیرند. با توجه به این موارد تمایل داشتم که خود نیز کارآموزی انجام دهم اما چون به اندازه کامپیوتری ها در برنامه نویسی قوی نیستم، موقعیت مناسب کمتر پیش می آمد. اما به صورت تقریبا غیر قابل انتظار چنین موقعیتی امسال فراهم شد.
حدود یک ماه پیش بود که داشتم سایت یک کنفرانس را بررسی می کردم. در برخی کنفرانس ها یک قسمت نیازمندی ها وجود دارد که مشاغل مربوط به زمینه ان کنفرانس اعلام می شود تا از شرکت کننده های کنفرانس برای آن مشاغل اقدام کنند. دیدم یک استاد به عنوان دوره کارآموزی آگهی داده است. ایمیلی به استاد مربوط زدم و سپس یک مصاحبه کوتاه داشتم و بعد از یک هفته استاد مربوط پذیرفت تا کارآموزی نزد او باشم. البته اسما از نظر قوانین داخلی آمریکا کارآموزی است اما در عمل پژوهشی تحت نظر استاد است. از بابت این موضع خرسند هم شدم چون فعالیت های دوره کارآموزی پتانسیل خواهد داشت که به عنوان پژوهش دوره دکترا هم محسوب شود. چون این کارآموزی خیلی ناگهانی فراهم شد، باید سریع و در طول دو هفته جایی برای سکونت پیدا می کردم، اما با جستجو اینترنتی موفق نشدم. تا این که یاد آمد در آن شهر یکی از دوستان دوره اقامت در سنگاپور محقق پسادکترا است. لذا با او تماس گرفتم و برای هفته اول در خانه او بودم تا جایی برای اسکان پیدا کنم.
مسافت حدود 600 کیلومتر بود و تصمیم گرفتم با اتوبوس بیایم. اتوبوس های آمریکا معمولا خلوت هستند و غیر از یک-دو بار، همیشه وقتی با اتوبوس سفر کرده ام آن قدر مسافر کم بوده است که دو صندلی داشته باشم. نسبتا هم راحت هستند. از جمله این که مجهز به دستشویی هستند و اینترنت هم دارند. لذا برای مسافت های تا 7-8 ساعت به نظرم نسبت به هواپیما می صرفد. سوار اتوبوس شدم و اتوبوس حرکت کرد. بین راه جایی نگه داشت تا مسافران نهار بخورند. نکته به یاد ماندنی این بود که قدر طول کشید تا در صف مغازه بتوانم خرید کنم و وقتی آمدم بیرون دیدم اتوبوس رفته است! مانده بودم که وسط راه چکار کنم و داشتم با شرکت مربوطه صحبت می کردم که جا مانده ام که دیدم اتوبوس بازگشت و سوارم کرد. ظاهرا راننده پرسیده بود همه آمده اند و مسافران تایید کرده بودند! ولی بعد از کمی حرکت یک نفر متوجه شده بود نیستم و خبر داده بود و اتوبوس هم برگشته بود. خلاصه به مقصد رسیدیم و مستقر شدم.
دانشگاهی که در آن کارآموزی هستم خیلی جالب است و وابسته به کلیسای کاتولیک است. توضیح این که با گذر زمان کلیسای کاتولیک برخی حوزه های علمیه تحت نظر خود را به دانشگاههایی گسترش داده است که رشته های مختلف ارائه می کنند. برخی از این دانشگاهها مثل دانشگاه نوتردام حتی توانسته اند در حد بیت دانشگاه برتر آمریکا قرار بگیرند. البته این دانشگاهها از نظر برنامه آموزشی رابطه چندانی با کلیسای کاتولیک ندارند، اما نسبت به دانشگاههای کاملا سکولار در رشته های مربوط به مسیحیت رشته های خاص دارند، محدودیت های دینی در سطحی رعایت می شود (مثلا دیدم در دانشگاهی که هستم قوانین پوشش وجود دارد)، خود افراد مسیحی مومن هم دانشگاهی برای تحصیل دارند و درآمد خوبی هم نصیب کلیسای کاتولیک می کند.
دانشگاهی که در آن هستم کنار یک حوزه علمیه رسمی کاتولیک است. دفتر کار خودم هم داخل یک ساختمان کلیسا مانند است! طبقه اول که نمازخانه کلیسا است. طبقه دوم خوابگاه طلبه های مسیحی است و دفترم در طبقه سوم است. محیط دانشگاه هم خیلی مفرح است و سرسبز است و سعی کرده اند که تاریخ را نگاه دارند. معلوم است ساختمان ها روزگاری کلیسا یا شبیه آن بوده اند.
استادی که تحت نظر او کار می کنم هم اهل پرتغال و کاتولیک است. با این که خود فارغ التحصیل دانشگاه استنفورد است و شانس استاد شدن در دانشگاه های بهتر را داشته است، اما احتمالا به دلائل مذهبی ترجیح داده اینجا استاد شود. خیلی آدم جالبی است.  روزهای جمعه هم نهار میهمانش هستیم و امروز بعد از مدت ها غذای ایرانی خوردم. موقع شروع و اتمام غذا خوردن دستش را به نشانه صلیب به پیشانی و سمت راست و چپ سینه خود می زند و وقتی با هم غذا می خوریم خودم هم یادم می افتد بسم الله و الحمدالله بگویم! خلاصه جایی آمده ام که مومنان مسیحی زیاد هستند و در جامعه دور از معنویت آمریکا همین غنیمت است! خودتان تا به حال در ایران برایتان پیش آمده است که رفتار استادتان شما را وادار به رعایت آداب اسلامی غذا خوردن کند؟
فعلا این گزارش کوتاه را نوشتم تا بعدا بیشتر بنویسم.

پ.ن. 0:



آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments

https://plus.google.com/+

پ.ن. 1: خدمت دوستانی که می گویند در وبلاگ کمتر پست نوشته می شود عرض کنم که در گوگل پلاس بیشتر مطلب نوشته می شود و آنجا می توانند پیگیر مطالب باشند.


تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 23 خرداد 1394 06:49 ق.ظ

بازدید از سیاتل

نوشته شده توسط:حنیف
دوشنبه 31 فروردین 1394-06:16 ق.ظ

سلام به خوانندگان و تبریک میلاد امام محمد باقر  (س) و ماه رجب.


هفته ی پیش برای یک کنفرانس به شهر سیاتل رفتم. کنفرانس از طرف بنیاد ملی علوم آمریکا بود. این بنیاد مسوولیت سیاست گذاری علم رو بر عهده داره و اهرم اجراییش هم حمایت مالی از تحقیقات است. این بنیاد مرتب زمینه های مختلف علمی را رصد می کند و آنهایی را که به نظر می رسد نیاز به پیشرفت یا جهت گیری در راستای خاصی دارند را تشخیص می دهد. سپس برای آن ها مقادیری هزینه ی تحقیقاتی (grant) قرار می دهد و از پژوهشگران می خواهد برای دریافت این کم هزینه پروپوزال هایشان را ارسال کنند. معمولا رقابت شدیدی برای دریافت این کمک هزینه ها وجود دارد چون که در آمریکا اصولا همه ی استادها برای کار تحقیقاتیشون  مثل استخدام دانشجو و دادن شهریه و کمک هزینه ی زندگیش، تجهیز آزمایشگاه، مسافرت و ارایه دستاوردهای تحقیقاتیشون نیاز به پول دارند و بنیاد ملی دانش آمریکا یکی از منابع مهم مالی برای اساتید است مخصوصا در زمینه هایی که هنوز صنعتی نشده اند و انگیزه ی کمتری از سوی صنایع برای حمایت از این دانش ها وجود دارد.

وقتی بنیاد دانش لایه ی اول محققان مخصوصا در دانشگاه های معتبر را در جهت خاصی حمایت کرد، خود به خود این زمینه های تحقیقاتی در بین سایر محققان هم رایج می شود و فعالیت ها در آن شکل می گیرد، مجلات معتبر سعی در چاپ در این حوزه ها می کنند و این زمینه ها پیشرفتهایی می کنند که مقدمه ی تلاش باقی محققان می شود. از جمله این که با کمی تاخیر دامنه ی اثر گذاری آن به دانشگاه های هند و چین و ایران می رسد. بنابراین عملا بنیاد دانش آمریکا تاثیر زیادی در شکل دهی زمینه های تحقیقاتی در همه ی کشورها دارد.

مخصوصا این بنیاد برای محققان جوان که اساتید سال های آینده می شوند سرمایه گذاری می کند. مثلا امسال در کنار کنفرانس یک کارگاه هم گذاشته بودند برای دانشجویان سال آخر دکترا و فوق دکترا و اساتید تازه کار. در این کارگاه سعی می شود این افراد ترغیب شوند برای اینکه در این زمینه ها تحقیقات و شغلشان را تعریف کنند و عملا این سرمایه گذاری بنیاد ملی آمریکا بسیار سودآور است چون بر عمر تحقیقاتی محققان تاثیر می گذارد. البته برای جذب افراد به این کارگاه مشوق های مالی قرار داده اند مثل کمک هزینه ی سفر و امکان ارسال پروپوزال های تحقیقاتی در همین کارگاه و ....

همان طور که حدس می زنید نماینده های خود بنیاد ملی دانش هم در این کارگاه حضور داشتند که بسیار مورد رجوع محققان جوان قرار می گرفتند بلکه مورد تلطف مالی این بنیاد قرار بگیرند. در آمریکا هم بر خلاف تصور رایج روابط انسانی و آشنایی ها تاثیر زیادی بر روی موفقیت افراد دارد!

کارگاه امسال مخصوصا بسیار مورد توجه قرار گرفته بود چون چند شرکت صنعتی از جمله مایکروسافت و آمازون هم حامی آن شده بودند و به نتایج آن علاقه نشان داده بودند. خود مایکروسافت هم در کنار آن کارگاه مجزایی برگزار کرده بود برای جذب محققان در همان زمینه ها و صحبت با آنها.  مایکروسافت از جمله معدود شرکت هایی است که هنوز برای محققان صرف (بدون چشم داشت تولید صنعتی مستقیم) بخشی دارد و دانشمندان را جذب می کند و حمایت می کند برای تحقیقاتشان درست مثل یک دانشگاه. طبیعتا این موقعیت ها برای دانش مندان هم بسیار بسیار جذاب است. در سال های اخیر این جور موقعیت ها کمتر شده و مایکروسافت از آخرین این نسل از شرکت ها است. البته مایکروسافت هم تحت فشارهای مالی واحد تحقیقاتی خلیج سلیکون خود را تعطیل کرد و در نتیجه حدود 1000 نفر دانش مند را اخراج شدند.
 
شهر سیاتل یکی از مراکز مهم آمریکا است چون که توانسته ترکیب موفقی از علم و صنعت را در خود جای دهد. در واقع بعد از سن فرانسیسکو (ناحیه ی خلیج سیلیکون) این دومین هاب اصلی آمریکا برای صنایع پیشرو است. دانشگاه واشنگتن دانشگاه اصلی شهر است و شرکت های مایکروسافت و امازون و بویینگ هم شرکت های اصلی مستقر در این منطقه اند. مالیات کم و هزینه های پایین و پتانسیل های زندگی شهری و طبیعت زیبا باعث شده این منطقه در حال رشد باشد و سایر شرکت ها هم دارند در این منطقه وارد می شوند و آینده ی خوبی برای این منطقه پیش بینی میشود. بررسی این مناطق که توانسته اند الگوی موفقی از صنایع دانش بنیان باشند برای کشور ما هم بسیار مفید است. حتی در باقی آمریکا هم شهرهایی تلاش کرده اند که مثل این مناطق بشوند ولی موفق نبوده اند و کار ساده ای نیست!

در بازدید از آزمایشگاه های مایکروسافت با یکی از دوستان ایرانی هم تجدید بازدید کردم. از جمله اخیرا سرویس ترجمه ی هم زمان بین چند زبان در اسکایپ را راه انداخته بودند. یعنی شما به فارسی می توانید با یکی به زبان چینی صحبت کنید و همزمان حرفهایتان برای هم ترجمه شود. یک تیم 20 نفره این کار را کرده بودند و بهشان جایزه هم داده شده بود ازطرف مایکروسافت. از اینکه تلاش هایش به محصولی انجامیده بود که زمینه ی صحبت انسان ها با هم را فراهم می کند و مورد استفاده ی مردم است خوشحال بود.






تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 31 فروردین 1394 06:50 ق.ظ

می نویسم تا از عریضه خالی نباشد

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 9 فروردین 1394-11:42 ق.ظ

سال نو را تبریک می گویم و امیدوارم، در سال شمسی جدید ملت و دولت ایران با پشتیبانی از یکدیگر، زمینه گذر کشور از برهه فعلی را فراهم کنند.
چند ماهی است که در وبلاگ کمتر از گذشته می نویسم. دو دلیل عمده دارد:
1. مهمترش این است که مدتی است که در گوگل پلاس می نویسم. نوشتن در فضای پلاس راحت تر است. چون عمده پست ها در پلاس کوتاه است و در کمتر از یک ساعت می شود 5-6 پست نوشت و در مورد اخبار روز سخن گفت. از سویی بازخورد نوشته در فضای پلاس به علت ارتباط لحظه ای با خوانندگان، سریع تر مشخص می شود. کامنت گذاشته می شود و همانجا بحث هایی شکل می گیرد. یعنی فضای پلاس شبیه یک گعده دوستانه هنگام شب نشینی است و انسان می تواند در مورد موضوعاتی که علاقه دارد سخن بگوید و خواننده نوشته دیگران از همان جنس باشد. این فضا جذابیت دارد ئلی عادت کردن به فضای پلاس همزمان باعث می شود، دیگر برای وبلاگ وقت و از آن مهمتر انگیزه نماند. چون معمولا پست های وبلاگ طولانی تر هستند و زمان بیشتر می گیرند. با این که خیلی وقت است که چند موضوع برای وبلاگ در ذهن دارم، اما فضای پلاس باعث شده است که نتوانم وقتی بگذارم و آن چه در ذهن دارم روی کاغذ بیاورم. به نظرم این پدیده فراگیر است و مثلا نسبت به 4 سال پیش، فضای وبلاگستان خیلی سوت و کور شده است. وبلاگ هایی وجود دارند که روزگار بسیار پرخواننده بودند ولی امروز نه آن قدر مثل گذشته خواننده دارند و نه به آن اندازه پست دارند.
2. دلیل فرعی ولی سرجای خود مهم این است که این وبلاگ بیشتر به هدف گردآوری خاطرات جذاب از فضای غرب نوشته شد. اما پس از بیش از چهار سال زندگی در غرب، موارد جذاب خیلی کم شده است و بسیاری از موارد قبلا در موردشان نوشته وجود دارد. هنوز هم اگر سفری بروم، اینجا پست می گذارم اما سفر رفتن محدود است و لذا مطالب مربوط به سفر آن قدر نیست که وبلاگ را پر کند.
نوشتن در پلاس وقت گیر هم است. با این که پست ها کوتاه است، اما وقتی همه آن ها را جمع بزنیم و وقتی که صرف خواندن و پاسخ گویی به کامنت ها می شود، را اضافه کنیم، حداقل برای خودم از این وبلاگ وقت گیرتر است. چند وقتی است که با توجه به وقت مورد نیاز امور تحصیلی، در فکرم نوشتن در پلاس را کم کنم و دوباره بیشتر مطالب طولانی تر و خاطرات (مثلا هر هفته یا دوهفته یک پست)، در وبلاگ بنویسم که در پلاس هم نشر شود. می دانم از نظر درسی به نفعهم است که این کار را کنم و ضمنا مطالب بلندتر از مطالب پراکنده پلاس بهتر است، اما نمی دانم خواهم توانست به وسوسه نوشتن در پلاس غلبه کنم؟ نظر شما چیست؟


آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 9 فروردین 1394 12:13 ب.ظ

شهادت حضرت فاطمه (س) تسلیت

نوشته شده توسط:حنیف
چهارشنبه 13 اسفند 1393-07:52 ب.ظ

السلام علیک یا ایتها الصدیقة الشهیدة

با تسلیت شهادت مظلومانه حضرت فاطمه (علیها السلام)، ریحانه رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)


پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله:
ان فاطمة بضعة منی و هی نور عینی وثمرة فؤادی؛
فاطمه (علیها السلام) پاره تن و نور چشم و میوه دل من است.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله:
یا فاطمة ابشری فلک عندالله مقام محمود تشفعین فیه لمحبیک وشیعتک؛
ای فاطمه (علیها السلام) مژده باد! که در پیشگاه خدا مقامی شایسته داری که در آن مقام برای دوستان و شیعیانت شفاعت می کنی.

حضرت فاطمه‏ علیها السلام :
إلزَم رِجلَها ؛ فَإنَّ الجَنَّةَ تَحتَ أقدامِها
در خدمت مادر باش ؛ زیرا بهشت زیر قدم‏های مادران است



تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 اسفند 1393 07:54 ب.ظ

رسول و خدا

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 11 بهمن 1393-10:59 ق.ظ

رسول اصالتا اهل داغستان است. داغستان در شمال کشور فعلی آذربایجان قرار دارد و اکثریت قریب به اتفاق مردم بومی آن مسلمان هستند. ااز دو نسل قبل از تولد رسول و در دوران شوروی، اجدادش به مسکو مهاجرت کرده اند و خودش هم متولد مسکو است. برای همین هم هویت روسی پیدا کرده است اما در صحبت هایی محدودی که داشتیم متوجه شدم که به هویت قومی خود هم علاقه دارد. مثلا یک بار می گفت که از اسلام، احترام به والدین را یاد گرفته است و به نظرش ارزش های خانوادگی اسلامی بهتر از فرهنگ روسی است یا این که دید مثبتی به روس ها ندارد و معتقد است که در دوران شوروی و حتی اکنون به مردم داغستان ستم شده و می شود.
روز کریسمس در غرب شبیه روز عید نوروز است و برای همین همه سعی می کنند پیش خانواده خود باشند. اما هیچ وقت با کریسمس احساس همدلی ندارم چون به صورت فرهنگی با آن ارتباط نمی گیرم. برای همین مثل روزهای عادی، روز کریسمس به دانشگاه آمدم. طبیعتا کسی دانشگاه نبود. حدود ساعت 1-2 بعد از ظهر بود که دیدم رسول هم دانشگاه آمده است. وقتی آمد کریسمس را تبریک گفت و این گفت و گو بین ما انجام شد:

مرد یخی: متقابلا تبریک می گویم اما راستش در فرهنگ کشور ما خیلی کریسمس مورد توجه نیست و معمولا کریسمس را به هم تبریک نمی گوییم. خانواده شما کریسمس را جشن می گیرد؟
رسول: بله جشن می گیرند. بالاخره بزرگترین رویداد کشور است. البته خانواده ما عید فطر را هم جشن می گیرند. راستی مگر مسیح از نظر اسلام پیامبر نیست؟ آیا تولد او برای مسلمانان هم امر خوبی نیست تا به هم تبریک بگویند؟

مرد یخی: نه این که تولد مسیح را امر مبارکی ندانند، اما به صورت فرهنگی چندان به آن اهمیت نمی دهند و این هم معنایش این نیست که از نظر دینی مسیح را بزرگ ندانند. راستی می دانستی تاریخ تولد دقیق مسیح مشخص نیست و این روز 25 دسامبر سمبلیک است و حتی در برخی شاخه های مسیحیت روز دیگری کریسمس است؟
رسول: اگر بخواهیم به این چیزها دقت کنیم که اصلا کل وجود شخصی به نام مسیح زیر سوال است! چه برسد به این که کی متولد شده است!

مرد یخی: درست است که برخی مورخین در وجود تاریخی مسیح تشکیک کرده اند اما روی هم رفته از نظر تاریخی هم توافق است که شخصی به نام مسیح وجود داشته است.
رسول: کدام تاریخ! چه مدرک تاریخی داریم که مسیحی که مورد ادعای مسیحیان است به دنیا آمده است؟ فردی که پسر خدا است و از زن باکره تولد یافته است! یک بار مرده است و دوباره زنده شده است و بعد رفته است آسمان و تا امروز خبری از او نیست! کدام مدرک تاریخی این موارد را تایید می کند؟

مرد یخی: منظورم این است که روی وجود چنین فرد از نظر تاریخی هم توافق نسبی وجود دارد ولو جزئیات مشخص نباشد. در مورد اشخاص تاریخی دیگر مثل اسکندر مقدونی هم بسیار جزئیات معلوم نیست.
رسول: ببین این که یک فردی به نام مسیح وجود داشته است که چندان اهمیت ندارد! مهم این است که این نسبت ها و ویژگی هایی که در مورد او ادعا می شود هم واقعی باشد. وگرنه یک فردی وجود داشته که اسمش مسیح بوده است، این چه اهمیتی دارد؟ اهمیتش وقتی ایجاد می شود که ویژگی های مورد ادعا هم برقرار باشد.

مرد یخی: بله این ویژگی ها را شاید از نظر تاریخی نشود اثبات کرد اما برخی مثل تولد از باکره مورد تایید اسلام هم است و ما به عنوان مسلمان قبول می کنیم. آن بخشی هم که اسلام رد می کند، را قبول نمی کنیم و در مورد بخشی از زندگی مسیح که اسلام نه رد و نه تایید کرده است و راه دیگر بررسی هم نداریم، سکوت می کنیم.
رسول: یعنی تو این چرت و پرت ها را قبول داری که مسیح از باکره به دنیا آمده است؟ آن هم در حالی که خود مسیحی ها می گویند که مریم شوهر داشته است! آخر چه کسی قبول می کند که زن شوهرداری بیاید و ادعا کند که بدون همبستر شدن با همسرش، حامله شده است؟!
مرد یخی: البته که قبول دارم. ضمن این که حرف مسیحی ها را ما قبول نداریم. طبق نظر اسلام حضرت مریم قبل از تولد حضرت عیسی به کل در معبد سلیمان عبادت می کرده است و هیچ مردی با ایشان تماس نداشته است.
رسول: باز این حرف معقول تر است. معراج پیامبر اسلام را هم قبول داری؟ این که سوار بر اسب، یک شبه از مکه به بیت المقدس رفته است؟

مرد یخی: معلوم است که قبول دارم. هر مسلمانی قبول دارد. مگر خودت قبول نداری.
رسول: خیر قبول ندارم. این ها یک سری ادعاهای بی دلیل و مدرک است. چطور می توانی بر خلاف شهود روزمره خود نشان دهی که 1400 سال پیش چنین اتفاقی افتاده است؟ مگر می شود با اسب و در یک روز چند هزار کیلومتر را طی کرد؟

مرد یخی: خوب ما به این موارد ایمان داریم ولو این که با شهود روزمره موافق نباشد. چون به رسول اکرم ایمان داریم و ایشان را صادق می دانیم، لازم نیست که مثل یک واقعه تاریخی برایش دلیل بیاوریم.
رسول: خوب قضیه فرق کرد. ایمان به یک چیز بدون دلیل ممکن است اما فقط برای مومنین اعتبار دارد. نمی توانی به واسطه ایمان خود از من هم انتظار داشته باشی بدون دلیل قبول کنم. پیروان سائر ادیان هم به مواردی ایمان دارند که تو ایمان نداری. حوزه ایمان فقط مربوط به مومنین همان دین است و چیزی را اثبات نمی کند.

مرد یخی: خوب ببین اسلام مثل یک بسته است و نمی شود بخشی را قبول کنی و بخشی را قبول نکنی. همین که به نبوت رسول خدا ایمان بیاوری، کافی است که همه سخنان ایشان را بپذیری.
رسول: خوب من به پیامبر اسلام ایمان ندارم که این حرف ها را قبول کنم. (اینجا بود که جا خوردم)

مرد یخی: واقعا! فکر می کردم مسلمان هستی!
رسول: نه من به صورت فرهنگی مسلمان هستم. یعنی در فرهنگ قومی مسلمان هستم و به برخی ارزش های اسلام باور دارم مثل اهمیت خانواده. اما من ملحد هستم (یعنی فرد حتی خدا را هم قبول ندارد) و هر جای اسلام که با عقلم نخورد، رد می کنم. مثل همین قصه معراج یا بسیاری موارد دیگر.

مرد یخی: اما گفتی که خانواده ات عید فطر را جشن می گیرند. از حرف های قبلی هم فکر می کردم خانواده ات در حدی مذهبی باشند.
رسول: نه، پدر و مادرم هم هر دو ملحد هستند. جشن گرفتن عید فطر هم برایمان یک امر فرهنگی است. وگرنه ما در ماه رمضان روزه نمی گیریم. عید فطر برایمان یک بهانه است که به اقوام سر بزنیم و دور هم جمع شویم و شاد باشیم. مثل غربی های ملحد که اکثر آنها هم کریسمس را جشن می گیرند و در آن به هم هدیه می دهند ولی نه به مسیح ایمان دارند و نه انگیزه ایمانی از جشن کریسمس دارند.

مرد یخی: چرا برایت اسم اسلامی انتخاب کرده اند و نام روسی نگذاشته اند؟
رسول: رسول اسم پدر پدربزرگم بوده است و به یاد او این نام را برایم انتخاب کرده اند. ضمن این که ما به هویت خود افتخار می کنیم و دلیل ندارد تلاش کنیم که روسی شناخته شویم.

مرد یخی: خیلی جالب است. تا به حال با فردی مثل تو صحبت نکرده ام. می شود کمی در مورد اعتقادات و باورهایت سوال کنم؟ تو هم اگر سوال داری بپرس.
رسول: باشد مشکلی نیست.

مرد یخی: این که می گویی به خدا باور نداری، از اول هم اینطور بودی یا وقتی کودک بودی قبول داشتی؟
رسول: نه اتفاقا کودک که بودم خدا را قبول داشتم.

مرد یخی: مثلا تا حدود چه سنی؟
رسول: تا حدود 13-14 سالگی قبول داشتم. اما در آن سنین دچار تردید شدم و هر چه بیشتر سطح تحصیلاتم بالا رفت تردیدم بیشتر شد. بعدها که دانشگاه دولتی مسکو (بهترین دانشگاه روسیه است) قبول شدم، در رشته فیزیک ادامه تحصیل دادم و قانع شدم خدایی وجود ندارد.

مرد یخی: خوب در سنین کودکی چرا خدا را قبول داشتی؟
رسول: راستش من مادربزرگ پدریم زن مومنی بود و دوران کودکی را پیش او زندگی می کردم.

مرد یخی: مادربزرگت حجاب هم داشت؟
رسول: نه بالاخره او هم در شوروی متولد شده و رشد کرده بود و در شوروی جایی برای نماد دینی نبود. اما زن مومنی بود و همیشه نماز می خواند و روزه هم می گرفت. همیشه ذکر یا الله ورد زبانش بود. این که کودکی به خدا باور داشتم به خاطر تلقینات او بود. می گفت خدا دارای همه صفات خوب است و هیچ صفت منفی ندارد. خوب یک کودک هم حرف یک بزرگتر را می پذیرد. اما بعدها که دنبال دلیل رفتم، دلیلی بر وجود خدا با آن صفات ندیدم.

مرد یخی: آن موقع که به خدا باور داشتی، هیچ گاه فکر نمی کردی که یک رابطه قلبی هم با خدا داری؟ مثلا این که هنگام سختی ها از خدا کمک بخواهی؟
رسول: نه من هیچ وقت از خدا کمک نخواستم. همیشه باور داشتم که انسان نتیجه تلاش خود را می بیند و از اول به جای خواستن از خدا به فکر تلاش و کوشش برای حصول به نتیجه بودم.

مرد یخی: این که می گویی دلیلی برای وجود خدا ندیدی، منظور چه دلیلی است؟
رسول: دلیلی منطبق بر روش علمی. همین طور که در علم فیزیک وجود یک پدیده و قانون نشان داده می شود.


مرد یخی: خوب آخر خدایی که ما در اسلام می گوییم، فیزیکی نیست که با آزمایش وجودش را ثابت کنیم. ضمن این که در فیزیک نظری هم بسیاری نظریه ها به شکل ریاضی و قبل از آزمایش نشان داده شدند.
رسول: بله اما در فیزیک یک نظریه تا با روش تجربی اثبات نشود، اعتبار ندارد. به نظر من غیر از پدیده های مادی نمی شود چیزی را اثبات کرد. چطور  پدیده ای که قابل آزمایش نیست را می توان ارزیابی کرد؟

مرد یخی: ببین همین علم فیزیک که می گویی، مگر پاسخی برای مبدا جهان دارد؟ حداکثرش می گوید بیگ بنگی رخ داده است. اما برای قبل از بیگ بنگ جوابی ندارد. آیا پاسخ به سوال مبدا جهان از عهده فیزیک با این همه پیشرفت بر می آید.
رسول: خوب پاسخ این سوال کار علم است. این که الان جوابش را نمی دانیم، دلیل نمی شود که در آینده هم جوابش مشخص نمی شود. در گذشته هم علت بسیاری موارد مثل برخی بیماری ها را نمی دانستند به خدا و غیب منسوب می کردند ولی پیشترفت علم علت ها را یافت. این که الان بگوییم چون نمی دانیم دنیا چطور به وجود آمده است، پس برویم و یک خالق برایش فرض کنیم که دلیل وجود نمی شود. آن هم با این همه گستره باورهای در مورد خدا.

مرد یخی: اما همزمان اگر کسی هم بگوید که تا دلیل نیاوری طبق آن روش علم تجربی که گفتی، نمی توانی باور او به خدا را نفی کنی.
رسول: بله، همانطور که مثلا اگر کسی به اسب شاخدار باور داشته باشد، نمی توانی سخنش را رد کنی. من هم نمی گویم کسی حق ندارد خدا را قبول کند. تو مختاری که قبول داشته باشی ولی من هم مختارم قبول نداشته باشم و باید به انتخاب یکدیگر احترام بگذاریم. حتی اگر در آینده فرزندان خودم به خداباوری برسند، من با آن مشکلی نخواهم داشت. همانطور که والدین من هم هیچ وقت الحاد را به من تلقین نکردند و همانطور که گفتم در سنین کم خدا باور بودم و خودم باعقل خودم به الحاد رسیدم.

مرد یخی: چه دلیلی برای وجود خداوند برایت قانع کننده خواهد بود؟ یعنی در چه صورتی حاضری به خدا ایمان بیاوری؟
رسول: خوب وقتی از یک موجود غیر مادی سخن می گویی، دلیل قابل قبول آوردن سخت است. مثلا این که پیامبری بیاید از طرف خدای مورد ادعا و بعد من کارت های پاسور را بر بزنم (ظاهرا پاسور 50 کارت دارد) و بعد آن پیامبر دقیقا ترتیب روی هم قرار گرفتم آن کاردها را بگوید. آن هم نه یک بار! بلکه آن قدر تکرار کنم تا این که واقعا معلوم شود او قدرت خارق العاده دارد. آن وقت تازه حاضر می شوم که ادعاهایش را بررسی کنم.

مرد یخی: فرض کن قبول کنیم، خدایی نیست. آیا زندگی برای بی مفهوم نمی شود؟ چرا این همه تلاش می کنی و درس می خوانی؟
رسول: نه بی مفهوم نمی شود. زندگی می کنم و تلاش می کنم چون برایم خوشایند است و  کار علمی لذت بخش است. از تو بپرسند مثلا چرا موز را بین میوه ها دوست داری، دلیلی می توانی بیاوری؟

مرد یخی: خوب اگر اینطور است که ارزش کارها دل بخواهی است بین کار تو و کار یک دزد فرقی نیست! او هم می تواند بگوید که دوست دارد دزدی کند!
رسول: فرقش این است که کار او به فرد دیگری آسیب می زند اما کار من نه. به نظر من هر که هر چه دوست داشت می تواند انجام دهد مگر این که به کسی آسیب بزند.

مرد یخی: اما اگر آخرت در کار نباشد، چرا باید یک دزد خود را محدود کند که به کسی آسیب نزند؟ یا اصلا این جمله که "هر که آزاد است تا وقتی به دیگران آسیب نزند هر کاری کند" چرا باید توسط آن دزد قبول شود؟
رسول: خوب می تواند خود را محدود نکند ولی باید عواقبش را بپذیرد. فعلا اکثر آدم ها توافق دارند که چنین کاری ممنوع است.

مرد یخی: برایت مرگ دردناک نیست؟ این که بعد از کلی تلاش در نهایت به یک مشت خاک تبدیل خواهی شد؟
رسول: نه! بالاخره قانون طبیعت این است که آخر زندگی همه می میرند. فقط برایم مهم است که وقتی مردم از نظر علمی کارهای باارزش انجام داده باشم.

مرد یخی: اگر این طور است که مرگ طبیعی است، وقتی مادربزرگت از دنیا رفت ناراحت شدی؟
رسول:معلوم است که ناراحت شدم. اتفاقا شما مومنین باید از مرگ نزدیکان خود ناراحت نشوید. چون مرگ را آخر زندگی نمی دانید و بعد از مرگ هم نوعی زندگی را قبول دارید.

مرد یخی: بله اما ناراحت می شویم چون از دیدار و تعامل با آن عزیز تا آخر عمر خود محروم می شویم.
رسول: خوب یک ملحد هم می تواند برای همین ناراحت شود.

مرد یخی: نمی دانم برایت افراد مومن تعجب آورند یا نه! ولی برایم افراد ملحد خیلی تعجب آورند. برایم عجیب است که چطور زندگی مفهوم پیدا می کند.
رسول: بالاخره انسان ها با هم تفاوت دارند. من بروم که با خانواده صحبت کنم.

مرد یخی: باشد. ممنون که بحث قابل استفاده ای بود.
رسول: و همین طور.


برایم بحث جالبی بود. تحلیل این انسان ها مشکل است. اول از همه مشخص می شود که ادعاهای فلاسفه مبنی بر اثبات خدا حداقل در عمل برای افرادی کاربرد ندارد. اصلا خیلی محدود و حتی بعید است کسی را بشود با براهین فلسفی مومن کرد. یعنی فرد ملحدی را آورد و با بحث فلسفی مسلمان کرد و احتمالا هم برای همین قرآن به دنبال اثبات خدا نیست و در قرآن وجود خداوند یک پیش فرض است. راه قبول خدا از قلب و فطرت می گذرد و اگر کسی قلبا قبول نداشته باشد، بعید است بتوان او را مومن کرد. این که چه می شود انسان ها ارتباط قلبی خود را با خداوند از دست می دهند، پاسخش آسان نیست. ولی احتمالا در مرحله ای از زندگی خود دچار گناهی می شوند که بر قلبشان مهر می خورد یا تحت تربیتی قرار می گیرند که فطرت آنها را منحرف می کند.


پ.ن.1: از خوانندگان گفته اند که چرا کمتر در وبلاگ می نویسم. فکر بیشتر دلیلش فعالیت در گوگل پلاس است. اگر علاقمند هستید در پلاس راحت تر می توانید مطالب را دنبال کنید. به علاوه هر گاه مطلب جدید در وبلاگ منتشر شود در پلاس و فیسبوک هم اعلام می شود و اگر علاقمند هستید راحت تر است در شبکه های اجتماعی مطالب را دنبال کنید. آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+


پ.ن.2: خداوند استالین را لعنت کند. این ملعون باعث گمراهی بسیاری از انسان ها شد. خداوند عذابش را مضاعف و روزافزون کند و به همراه او همچنین مائو ملعون.


تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 بهمن 1393 03:39 ق.ظ

تبریک میلاد پیامبر اسلام (ص) و امام جعفر صادق (ع)

نوشته شده توسط:حنیف
جمعه 19 دی 1393-03:07 ق.ظ


با سلام و تبریک سالروز میلاد خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام جعفر صادق (علیه السلام) به پیشگاه ولی عصر (علیه السلام) و همگی خوانندگان.

رسول اكرم صلى‏الله‏ علیه‏ و‏آله و سلم فرمودند:
مَن أخلَصَ لِلّهِ أربَعینَ صَباحا ظَهَرَت ینابیعُ الحِکمَةِ مِن قَلبِهِ عَلى لِسانِهِ.
هر کس چهل روز خود را براى خدا خالص کند چشمه‏ هاى حکمت از قلب وى بر زبانش جارى مى ‏شود.
(نهج الفصاحه، ح 2836 )

رسول اكرم صلى‏الله‏ علیه‏ و‏آله و سلم فرمودند:
احب الاعمال الی الله الصلاة لوقتها ثم بر الوالدین ثم الجهاد فی سبیل الله.
بهترین كارها در نزد خدا نماز به وقت است ، آنگاه نیكی به پدر و مادر ، آنگاه جهاد در راه خدا .
(كنز العمال ، ج 7 ، ص 285 ، ح 18897)

رسول اكرم صلى‏الله‏ علیه‏ و‏آله و سلم فرمودند:
اَلعِبادَهُ سَبعونَ جُزء، اَفضَلُها جُزءً طَلَبُ الحَلالِ.
عبادت هفتاد جزء است و بالاترین و بزرگترین جزء آن کسب حلال است.
(ثواب الاعمال و عقاب الاعمال)

رسول اكرم صلى‏الله‏ علیه‏ و‏آله و سلم فرمودند:
لا ینال شفاعتی من اخر الصلوة بعد وقتها.
کسی که نماز را از وقتش تأخیر بیندازد، (فردای قیامت) به شفاعت من نخواهدرسید.
(بحارالانوار،ج،83ص20)


*****

امام صادق علیه‏ السلام فرمودند:
خصلتان من کانتا فیه و الا اعزب ثم اعزب ثم اعزب،
قیل و ما هما؟
قال: الصلوهًْ فی مواقیتها و المحافظهًْ علیها و المواساهًْ.

دو صفت در هر کسی بود، او خوب است والا از وی دوری کن، دوری کن، دوری کن،
پرسیدند آن دو صفت چیست؟
فرمود: اول: نماز را در اول وقت بخواند و از آن کاملا محافظت  کند. دوم: دستگیری و کمک کردن به دیگران.
(خصال ج 1 ص 87)

امام صادق علیه‏ السلام فرمودند:
مَن ظَلَمَ مَظلِمَة ً اُخِذَ بهَا فِی نَفسِهِ أو فِی مَالِهِ أو فِی وُلدِهِی.
کسی که ستمی کند به سبب آن ستم، در جانش یا مالش یا فرزندانش به گرفتاری می افتد.
(جهاد با نفس، ح 727)


تاریخ آخرین ویرایش:- -

خوشامد به نویسنده جدید وبلاگ: حنیف

نوشته شده توسط:مرد یخی
جمعه 14 آذر 1393-07:21 ق.ظ

از این به بعد وبلاگ علاوه بر مرد یخی نویسنده جدید خواهد داشت و ایشان هم طبق اقتضائات خود مطلب خواهند نوشت. نویسنده جدید، یکی از دوستانم به نام حنیف است. حنیف دوران کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در ایران گذرانده است و اکنون دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه های آمریکا است. چون یکی از اهداف اصلی این وبلاگ بیان برخوردها و دغدغه های یک ایرانی هنگام مواجهه با غرب است، مسلما تجربیات ایشان به غنای وبلاگ خواهد افزود.
شایان ذکر است که ایشان قبلا در وبلاگ حنیف مطالب مفید و بسیار جالب از خاطرات خود نوشته است:

http://haneef.mihanblog.com/

اکنون هر دو به این باور رسیده ایم که بهتر است در یک وبلاگ مطلب بنویسیم تا تجربه هم افزایی مثبت به وجود بیاید. ضمن این که مطلب مربوط به هر نویسنده نیز جدا است و هر کس در مقابل نوشته های خود مسئولیت دارد.


تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 14 آذر 1393 07:42 ق.ظ

سالروز ولادت امام کاظم علیه السلام مبارک

نوشته شده توسط:حنیف
دوشنبه 10 آذر 1393-01:05 ق.ظ


اَلسَّلام عَلى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ الْكاظِمِ

سلام،

سالروز ولادت مبارک حضرت باب الحوائج امام موسی بن جعفر کاظم آل کرامت (علیه السلام) را به پیشگاه حضرت ولی عصر (روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء) و همگی شما تبریک عرض میکنم.

امام موسی کاظم(علیه السلام):
وجدت علم الناس کله فی‌اربع: اولها أن تعرف ربک؛ والثانیهًْ أن تعرف ما صنع بک؛ والثالثهًْ أن تعرف ماأراد منک؛ والرابعهًْ أن تعرف ما یخرجک من دینک؛
علومی را که مردم به آن نیاز دارند در چهار چیز یافتم: اول اینکه خدای خودت را بشناسی؛ دوم اینکه بشناسی که خداوند با تو چه کار کرده است؛ سوم اینکه بشناسی که خداوند چه چیزی از تو می‌خواهد؛ و چهارم اینکه بشناسی که چه چیزی تو را از دینت خارج می‌کند.
(بحارالانوار، ج 78، ص 328)

امام موسی کاظم(علیه السلام):
افضل ما یتقرب به العبد الی الله بعد المعرفه به الصلاه و بر الوالدین و ترک الحسد و العجب و الفخر؛ بهترین چیزی که به وسیله آن بنده به خداوند تقرب می‌جوید، بعد از شناختن او، نماز و نیکی به پدر ومادر و ترک حسد و خودبینی و به خود بالیدن است.
(تحف العقول، ص 455)

امام موسی کاظم(علیه السلام):
ایاک و الکبر، فانه لایدخل الجنه من کان فی قلبه مثقال حبه من کبر؛
از کبر و خودخواهی بپرهیز، که هر کسی در دلش به اندازه دانه‌ای کبر باشد، داخل بهشت نمی‌شود.
(تحف‌العقول، ص 417)

امام موسی کاظم(علیه السلام):
تفقهوا فی دین الله فان الفقه مفتاح البصیره،‌و تمام العباده و السبب الی المنازل ارفیعه و الرتب الجلیله فی الدین و الدنیا، و فضل الفقیه علی العباد کفضل الشمس علی الکواکب و من لم یتفقه فی دینه لم یرض الله له عملا؛ در دین خدا، دنبال فهم عمیق باشید؛ زیرا فهم عمیق در دین، کلید بصیرت و کمال عبادت و سبب تحصیل مقام‌های والا و مراتب شکوهمند در امور دین و دنیاست. و برتری فقیه بر عابد، مانند برتری آفتاب است بر ستارگان و کسی که در دینش فهم عمیق نجوید، خداوند هیچ عملی را از او نپسندد.
(تحف العقول، ص 410)


تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 10 آذر 1393 01:06 ق.ظ

تنهایی خانم نظافت چی

نوشته شده توسط:مرد یخی
پنجشنبه 6 آذر 1393-03:58 ب.ظ

چند روز پیش برای انجام کاری تا دیر وقت دانشگاه مانده بودم. حدود ساعت 3 شب بود که دیدم کسی در آفیس را باز کرد و آمد داخل! نگاه کردم دیدم خانمی از کارمندان نظافت چی دانشگاه است. تعجب کردم چون فکر نمی کردم این موقع شب کسی در دانشگاه کار کند و این گفتگو بین ما انجام شد (فرض کنید اسمش کلارا بود):

مرد یخی: سلام، تا حالا شما را ندیده بودم. سخت نیست این موقع شب کار می کنید!
کلارا: نه، من عادت دارم. 18 سال است که همیشه در شیفت شب کار می کنم. ساعت 12 شیفت شروع می شود تا هشت صبح!


مرد یخی: جدی؟ یعنی عده ای در دانشگاه ها همیشه شب ها کار می کنند؟
کلارا: نه، ما سه شیفت کاری داریم. 8 صبح تا 4 بعد از ظهر. 4 بعد از ظهر تا 12 شب و 12 شب تا هشت صبح. کار در این شیفت ها برای اکثر افراد گردشی است ولی من شیفت شب را ترجیح می دهم و همیشه شب کار می کنم.

مرد یخی: چطور برایت سخت نیست؟ زندگی خیلی خلوت نمی شود؟ دیگران را زیاد نمی بینی و هر وقت دیگران بیدارند، تو خوابی و بالعکس.
کلارا: اتفاقا این وضعیت را دوست دارم. هیچ وقت نباید در صف ها منتظر باشم. به ترافیک نمی خورم. درآمدم هم بد نیست و راضی هستم.

مرد یخی: از لحاظ خانوادگی سخت نیست؟ مثلا برای بچه هایت؟ راستش را بخواهی من هم خیلی وقت ها شب ها کارهایم را می کنم اما فرقش این است که فعلا دور از خانواده زندگی می کنم.
کلارا: راستش من ازدواج نکردم و دوست پسر هم ندارم. فقط یک سگ دارم که در شیفت کاری پیش مرکز نگهداری از حیوانات می گذارم و موقع برگشت تحویل می گیرم. البته تا دو سال پیش با مادرم زندگی می کردم ولی مادرم درگذشت. برادر و خواهر ندارم و با سائر اقوام هم هیچ وقت نزدیک نبودم (خودش نگفت ولی احتمالا پدرش از افرادی بوده است که مادرش را بعد از بارداری رها کرده است).

مرد یخی: برای فعالیت های دیگر مثل کارهایی باید در طول روز انجام شود چه کار می کنی؟
کلارا: کم پیش می آید و در صورت لزوم مرخصی می گیرم.

مرد یخی: به نظرت زندگی این طوری سخت نیست؟ الان در سلامت هستی و روی پای خود هستی. به دوران پیری فکر کرده ای؟
کلارا: اتفاقا خیلی فکر می کنم. به خصوص بعد از مادرم که خیلی تنها شده ام.

مرد یخی: دقیقا! حسابش را بکن که مادرت حداقل تو را داشت که برای دوره پیری مواظبش باشی. خوبی بچه داشتن همین است. راستی چند سالت است؟
کلارا: 47 سال دارم! درست می گویی، وجود من برای مادرم خیلی خوب بود و همین طور وجود او برای من و اکنون خیلی تنها شده ام.

مرد یخی: خیلی کم تر از سنت به نظر می رسی!
کلارا: می دانم. بقیه هم بهم گفته اند. (البته با این سن دیگر شانس کمی برای تشکیل خانواده خواهد داشت) راستی برای خودت سخت نیست که دور از خانواده ات هستی؟

مرد یخی: سختی های خودش را دارد ولی خوب من از دوره کارشناسی دور از خانواده زندگی می کردم و کم کم عادت کردم ولی در بلند مدت دوست ندارم زندگی دور از خانواده داشته باشم.
کلارا: یکی از همکارهایم اهل آفریقا است و امسال به خاطر ابولا نتوانست به خانواده اش سر بزند. با این که خیلی وقت است که آمریکا زندگی می کند و اینجا ازدواج کرده است اما احساس دلتنگی او را متوجه می شوم.

مرد یخی: تا به حال دنبالش بوده ای که خانواده تشکیل دهی؟
کلارا: راستش دوست پسر قبلا داشته ام ولی هیچ یک خوب نبودند و روابطمان در نقطه ای به پایان رسید.

مرد یخی: امیدوارم در آینده گزینه های بهتری پیدا کنی.
کلارا: ممنون، من بروم به بقیه کارهایم برسم.

مرد یخی: خداحافظ، روز خوبی داشته باشی.
کلارا: همچین، خدانگهدار.

در غرب هر چه زمان می گذرد، تعداد بیشتری افراد به شکل کلارا زندگی می کنند. یعنی به کل ازدواج نمی کنند. این وضعیت از عواقب فردگرا شدن جوامع غربی است. البته به تناسب این وضعیت، امکاناتی برای دوران پیری این افراد وجود دارد. این افراد وقتی سنشان از حدی زیاد می شود، پرستار می گیرند یا اگر ثروتمندتر باشند، به خانه های سالمندانی می روند که در قبال دریافت هزینه، خدمات خوبی ارائه می کنند. اما به نظرم خیلی وضعیت جالبی نیست. یکی از مزایای زندگی شرقی، این است که نهاد خانواده قوی تر است. افراد کمتر دچار تنهایی به شکل فوق می شوند. باید قدر این وضعیت را دانست و طوری سیاست گذاری کرد که این نهاد تضعیف نشود. یکی از خوبی های زندگی در غرب همین است که انسان بیشتر قدر داشته های خود را می داند. به نظر شما، رشد اقتصادی به قیمت تضعیف خانواده و روابط انسان می ارزد؟




تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 7 آذر 1393 01:16 ق.ظ

مردی از قدس

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 4 آبان 1393-12:56 ب.ظ

چند روز پیش رفته بودم آرایشگاه، موهایم را کوتاه کنم. آرایشگاهی که می روم توسط مسلمانان اداره می شود و چند آرایشگر در آن کار می کنند. این دفعه برای اولین بار توسط یکی از آنها اصلاح می شدم.
وقتی کار را آغاز کرد، بدون مقدمه و به زبان عربی پرسید: انت من لبنان؟ گفتم: لا! بعد به انگلیسی پرسید که اهل کجایی و گفتم اهل ایران هستم. گفت: ولی عربی می دانی؟ گفتم: خیلی کم.
در ادامه پرسیدم اهل کجاست و پاسخ داد: فلسطین. (متوجه شدم ظاهرا در عربی فلسطین با فتحه در "ف" تلفظ می شود و استرس کلمه هم روی "ط" است و احتمالا برای همین در انگلیسی از این دو جهت تلفظ مشابه دارد) خیلی کم پیش آمده تا با اهالی فلسطین برخورد داشته باشم و گفتگویی به این شکل رخ داد (اسمش را نپرسیدم ولی فرض کنید عبدالله بود):

مرد یخی: اهل کجای فلسطین هستی؟ غزه یا کرانه باختری؟
عبدالله: اهل قدس هستم.

مرد یخی: تا به حال کسی را که اهل قدس باشد ندیده بودم. خوش به حالت. پس در مسجد الاقصی نماز خوانده ای؟
عبدالله: بله.

مرد یخی: فکر می کنم جز فلسطینی های خوشبخت باشی. شهروندی اسرائیل را پذیرفته ای؟ (اهالی قدس بر خلاف کرانه باختری و غزه خیلی مشکلات کمتری دارند. اسرائیل بر خلاف این دو ناحیه، بیت المقدس شرقی را به سرزمین خود ملحق کرده است و به ساکنین عرب بیت المقدس امکان شهروندی اسرائیل را داده است و اگر احیانا نخواهند، از سوی دولت اشغالی مقیم دائم اسرائیل محسوب می شوند. لذا امکان نقل و انتقال در اسرائیل و فلسطین و به خارج آن را دارند. اجازه کار در همه جا را دارند و چون اقتصاد اسرائیل در شرایط خوبی است، نسبت به غزه و کرانه باختری خیلی کمتر در مضیقه هستند.)
عبدالله: نه! هیچ گاه نخواهم پذیرفت. من فلسطینی هستم و اینجا هم پرچم فلسطین را جلو چشمم آویزان کرده ام.

مرد یخی: پس چطور به آمریکا آمده ای؟ (فلسطینی ها، حتی برای خروج از سرزمین خود، دچار مشکل فراوان هستند چون در محاصره اسرائیل هستند. از سویی برای ورود به بیشتر کشورها، نیاز به انتظار طولانی برای اخذ ویزا هستند)
عبدالله: اینجا اقوامی داشتم. برای دیدن آنها ویزا گرفتم و آمدم. بعد از این که پیش اقوام آمدم، ازدواج کردم و اقامت دائم آمریکا را گرفتم.

مرد یخی: الان برای بازگشت به قدس مشکلی داری؟
عبدالله: نه هیچ مشکلی نیست.

مرد یخی: حیفا و تل آویو هم می توانی بروی؟
عبدالله: بله.

مرد یخی: به نظرت، راه حل مشکل فلسطین چیست؟ این که دو کشور تشکیل شود و بیت المقدس شرقی به فلسطینی ها بازگردانده شود؟ یا این که به بقیه فلسطینی ها هم اسرائیل شبیه شما اقامت دائم بدهد و بعد شهروندی اسرائیل را هر که خواست قبول کند؟
عبدالله: نمی دانم. مشکل پیچیده ای است و راه حل آن ساده نیست.

مرد یخی: خود اهالی قدس، ترجیح می دهند برای اقتصاد بهتر تحت حکومت اسرائیل باقی بمانند، یا این که به حاکمیت فلسطینی بازگردانده شوند؟
عبدالله: باز نمی دانم نظر غالب چیست. مشکل پیچیده ای است.
.
.
.

حل مشکل فلسطین به یک گره کور تبدیل شده است و این که چه باید کرد خیلی پیچیده است. هم اکنون 75% یهودیان ساکن سرزمین های اشغالی در همان سرزمین ها به دنیا آمده اند. یعنی پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ هایشان و برخی حتی نسل قبل ترشان از جای دیگر آمده اند. حتی اگر امکان غلبه نظامی بر آنها وجود داشته باشد، نمی توان چند ملیون نفر که کل عمر خود را آنجا زندگی کرده اند بیرون کرد، مگر با کشتار وسیع و ارهاب و ارعاب. از سویی از سال 1967 که کل فلسطین به اشغال درآمده است، هر روز که می گذرد رژیم اشغالی، اشغال اراضی را تثبیت می کند. همین الان در حال شهرک سازی در حومه بیت المقدس هستند و فلسطینی ها را از مناطق اشغالی به مرور به نواحی خاص می رانند. یعنی گذر زمان به سود اسرائیل تمام شده است. اهالی عرب بیت المقدس و شمال فلسطین هم 50 سال است تحت حاکمیت اسرائیل زندگی کرده اند و با سائر فلسطینی ها از نظر اقتصادی تفاوت پیدا کرده اند و برخی شهروندی اسرائیل را قبول کرده اند و لذا معلوم نیست بخواهند به حاکمیت فلسطینی بازگردند. برای همین ارائه راه حل برای این شرایط خیلی مشکل است.


پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+



تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 5 آبان 1393 02:34 ق.ظ

روزی که از هواپیما جا ماندم!

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 23 شهریور 1393-11:10 ب.ظ

کمتر از یک هفته است که از ایران بازگشته ام. حدود یک ماه در ایران بودم که با خاطرات خوب سپری شد. همیشه زندگی در فرهنگی که انسان در آن رشد کرده است برایم تجدید نیرو است. اکنون که سال تحصیلی آغاز شده است دوباره مشغول امور تحصیلی شده ام.
این دفعه روزی که می خواستم از ایران بیایم، اتفاقی برایم افتاد که ذهنم را به خاطره ای مربوط به حدود چهار سال پیش برد که برای اولین بار از ایران راهی غرب بودم که از قضا اولین نوشته این وبلاگ مربوط به آن خاطره است که اینجا می توانید بخوانید:


http://iceman1366.mihanblog.com/post/1


طبق معمول بارهای قبل که از ایران می آمدم، حدود 4 ساعت قبل از پرواز به سمت فرودگاه امام خمینی راه افتادیم تا حدود سه ساعت قبل در فرودگاه باشیم. اما به صورت غیر قابل انتظار همه جه خیلی شلوغ بود ،که تا حدی ناشی از بار مسافر زیاد به علت ایام ولادت ثامن الحجج علیه السلام بود، و ترافیک شهری و جاده ای باعث شد که حدود دو ساعت قبل از پرواز به فرودگاه برسیم. وقتی که فرودگاه رسیدیم هم پارکینگ نزدیک به فرودگاه پر بود و صف طولانی جلو پارکینگ تشکیل شده بود تا در صورت خالی شدن، به پارکینگ بروند. با وجود این که وقت محدود بود، تصمیم گرفته شد که به پارکینگ شماره 3 برویم که از ساختمان اصلی فرودگاه دور است. طبق تجربه از سفرهای قبلی وقت کافی بود و به فکرمان نرسید که وقتی پارکینگ این قدر شلوغ است، داخل فرودگاه هم باید شلوغ باشد.
 تا به آن پارکینگ برسیم و صف آن را پشت سر بگذاریم و با سرویس فرودگاه به ساختمان اصلی برسیم حدود 45 دقیقه زمان برد. داخل فرودگاه هم به صورت غیر منتظره یک صف بسیار طولانی قبل از تحویل بار وجود داشت. کارمندان فرودگاه می گفتد که فرودگاه خیلی شلوغ است و حتی روزهای تعطیلی عید نوروز کمتر چنین شلوغی وجود دارد. برای مدتی داخل صف ایستادم ولی متوجه شدم تا این صف جلو برود خیلی دیر می شود و به پرواز نمی رسم. چون معمولا قسمت تحویل بار حدود 45 دقیقه قبل از پرواز بسته می شود. به مامور آن بخش توضیح دادم که وقت کمی به پرواز دارم و اجازه داد که خارج از صف وارد شوم. وارد شدم و در نهایت توانستم قبل از بسته شدن کانتر بار، بارهایم را تحویل بدهم. مامور شرکت هواپیمایی گفت که فرودگاه بسیار شلوغ است و سریع در صف کنترل گذرنامه بایست تا به پرواز برسی. البته از نظر فنی وقتی بار مسافر را قبول می کنند، معنایش این است که این قدر زمان وجود دارد که مسافر خود را به پرواز برساند.
برگشتم به سمت همراهان و توضیح دادم که نمی توانم برای خداحافظی بیرون بیایم و از همان جا خداحافظی کردم و به سمت صف گذرنامه رفتم. حدود نیم ساعت به پرواز باقی مانده بود ولی با یک صف طولانی روبرو بودم که حداقل صد نفر در آن قرار داشت و به کندی پیش می رفت. اما شاید چون تجربه سفر اول در پست بالا را داشتم، اصلا نگران نبودم  خونسرد در صف ایستاده بودم. به خصوص که دیدم در صف دیگرانی هم هستند که در یک پرواز هستیم و با خود گفتم نمی توانند همه این افراد را جا بگذارند. به علاوه در صف خیلی شلوغ، افراد متعدد از پروازهای مختلف بودند که مشکل مشابه داشتند و فکر می کردم که مسئولین فرودگاه متوجه شلوغی هستند. تعدادی از مسافران خیلی نگران بودند که پرواز خود را از دست بدهند. برای همین عده ای صف را رعایت نمی کردند و به صورت متعدد درگیری های لفظی همراه با فحاشی پیش می آمد. عجیب هم این بود که مسئولین فرودگاه هیچ فکری به حال نظم بخشیدن به صف نداشتند.
به ذهنم آمد که به باجه بغلی پلیس گذرنامه مراجعه کنم و شرایط خود را بگویم. به آقای ی که ظاهرا از نظر نظامی بالاترین درجه را داشت، توضیح دادم که پروازم دیر شده است ولی گفت که راهی نیست جز این که در صف بمانم. اما کم کم به ساعت پرواز نزدیک می شدیم و با وجود مسافران دیگر از همان پرواز در صف، با خود گفتم شاید بارهایمان را پیاده کنند. هیچ راهی به ذهنم نمی رسید و وقتی که دوباره به باجه گذرنامه مراجعه کردم، حرف این بود که هیچ راهی جز ایستادن در صف نیست و کاری از دست آنها ساخته نیست. یکی از مسافران هم که با پلیس گذرنامه درگیری لفظی پیدا کرد، توسط 7-8 پلیس به بخش اداری داخل شد. آخر هم مشخص نشد که تکلیف آن مسافر چه شد و لذا سائرین هم حساب کار خود را کردند.
 همراهان تماس گرفتند که چه شد؟ به آنها گفتم نگران نباشند و وضعیت مناسب است و لذا آنها هم راهی شدند تا بازگردند. بالاخره زمان پرواز رسید و طبق بلیط دیگر باید راه می افتاد. ولی در تابلو نگاه کردم، دیدم هنوز در حال پذیرش مسافر است و به همراه حضور سائر مسافران در همان صف باعث شد که نگران نباشم. فکر کردم تا همه سوار شوند، صبر خواهند کرد. چون بارها را تحویل گرفته بودند، فکر کردم بعید است بار آن هم مسافر را پیاده کنند.
در همین حین متوجه شدم که مسافرانی از همان پرواز با پاسپورت عادی و غیر دیپلماتیک توسط آقای ی (یعنی با انجام خروج از کشور در باجه بغل) بدون صف و از داخل قسمت اداری از مرز عبور داده شدند. به آقای ی مراجعه کردم و درخواست کردم که همانند آنها خارج از صف عبور کنم ولی باز پاسخ این بود که در صف بایستم. نمی خواستم بحث کنم، چون وضعیت مسافری که درگیر شده بود جلو چشمم بود. افراد پرواز مذکور و یک پرواز دیگر که وقتش گذشته بود و چند پرواز که کمتر از 20 دقیقه وقت داشتند، بسیار نگران بودند و همین باعث می شد صف به خوبی رعایت نشود. حدود نیم ساعت از پرواز خودم گذشته بود ولی هنوز در حال پذیرش مسافر بود و همین بیشتر خیالم را راحت می کرد و خیلی خونسرد در صف ایستاده بودم. صف به کندی پیش می رفت و عده ای که صف را رعایت نمی کردند وقتی با اعتراض دیگران روبرو می شدند، با بی تفاوتی در قبال ادبیات بد کلامی خارج از نوبت وارد صف می شدند. وقتی کسی این گونه رفتار کند، افراد کمی پیدا می شوند که وارد درگیری فیزیکی شوند. خودم وقتی به یکی از این افراد اعتراض کردم که نسبت به سخنان و حتی فحاشی دیگران بی تفاوت بود، گفت که من 10 دقیقه دیگر زمان پروازم است. به او گفتم خوش به حالت چون پرواز من نیم ساعت است که وقتش گذشته است ولی فرد مزبور بدون توجه صف را رعایت نمی کرد. کسی از مامورین یا کارکنان فرودگاه هم نبود که به صف سر و سامان بدهد. فردی که در صف پشتم بود با تعجب گفت که چقدر خونسردی! اگر پروازت برود چه کار می کنی! که گفتم احتمالا در بدترین شرایط یک پرواز جایگزین فرداشب بدهند! گفت حتی این کار را انجام دهند، یک روز عقب می افتی. اما نمی دانم چرا نگران نبودم.
صف با تمام طولانی بودن جلو رفت و در نهایت حدود 50 دقیقه بعد از پرواز از صف گذرنامه عبود کردم. با عجله به سمت گیت پرواز دویدم. اما وقتی رسیدم با کمال ناباوری دیدم که گیت پرواز بسته شده است و هواپیما در حال عقب رفتن است. یعنی تنها حدود ده دقیقه دیر رسیده بودم اما در نهایت شرکت هواپیمایی برای همه مسافران منتظر نشده بود. با استیصال به مامور انتظامی ایمنی پرواز گفتم که کاری برایم کنید! گفت که از ما کاری ساخته نیست و فقط نماینده شرکت هواپیمایی می تواند پرواز را برگرداند. به نماینده که در فاصله دورتری بود با فریاد گفتم که من در این پروازم. کاری کنید! ولی باز گفت دیر آمدی و کار نمی توانم کنم! چند بار خواسته ام را تکرار کردم ولی با انگشت هواپیما را نشان می داد و می گفت که دیگر حرکت کرده است. بعدا فهمیدم که آن شب، 6 نفر از آن پرواز جا ماندند و تنها نبودم.
مغزم قفل کرده بود و اصلا انتظار نداشتم این حالت پیش بیاید. مامور انتظامی هم گفت دیگر نمی شود کار کرد و خواست دلداری دهد. گفت نگران نباش!  شرکت هواپیمایی یک جریمه ده درصدی از تو می گیرد و با پرواز فردا می روی! شاید آن شب، او تنها فردی بود که حداقل لحن مناسب و آرام کننده داشت. راستش را هم بخواهید، در آن لحظه ناراحت نبودم و با خود گفتم چون نرسیدم با همراهان خداحافظی کنم، تا فردا فرصتی می شود که حرف های لحظه آخر که ناگفته ماند را با هم بزنیم که به جریمه ده درصد می ارزد. البته بعد مشخص شد خوش خیال بوده ام.
بعدش مستاصل بودم که چه کار کنم. همه ریال های همراهم را تحویل همراهانم داده بودم و حتی یک ریال پیشم نبود. یعنی احساس ابن السبیل بودن داشتم! همراهان هم با گذشت بیش از یک ساعت به کلی دور شده بودند. مانده بودم چه کنم! آخرش به خانه یکی از اقوام در نزدیکی فرودگاه زنگ زدم و توضیح دادم که جا مانده ام. پیشنهاد خوبی کردند که به ذهنم نرسیده بود. گفتند یک تاکسی بگیر و بیا خانه ما و پولش را اینجا حساب می کنیم. خیالم راحت شد که از فرودگاه چطور خارج شوم.
به مامور انتظامی فوق گفتم که حالا چه کار باید کنم. گفت که برو به گذرنامه و بگو جا مانده ای تا ترتیب بازگشت از مرز را بدهند. آنجا هم اعتراض کن و بعد با مدیریت فرودگاه هم صحبت کن که وقتی بارت را تحویل گرفته اند، چرا ترتیب سوار شدنت را نداده اند. ظاهرا در چنین مواردی، برخی موارد در گیت گذرنامه افرادی که دیرشان شده است را خارج از صف عبور می دهند.
به سمت پلیس گذرنامه رفتم و توضیح دادم که جا مانده ام اما با نگاه عاقل اندر سفیه می گفتند مگر پرواز فلان که تو بودی، رفته است!!! وقتی اعتراض کردم که با حرف شما در صف ماندم، گفتند: خوب می خواستی بگوییم در صف نمان؟ گفتم نه! اما چطور آقای ی عده ای را خارج از صف عبور داد؟ گفتند: آنها سیاسی بودند (ولی من به چشم خود دیده بودم که پاسپورت آن افراد، پاسپورت عادی بود  و حتی اگر پست سیاسی داشتند، در ماموریت دیپلماتیک نبودند) آقای ی که این حرف را شنید، صدایش را بلند کرد که خودت دیرآمدی! دیگر به بحث ادامه ندادم چون مسافری که درگیر شده بود، جلو چشمم بود. آخرش هم نفهمیدم که حرفشان در مورد آن مسافران  راست بود یا نه ولی اگر دروغ بود، حق الناس خوبی بر گردن خود آورده بودند که خیالم راحت است که روزی جوابش را خواهند داد! بعد از طی تشریفات ورود به کشور! که حدود یک ساعت طول کشید وارد کشور شدم و مامور گذرنامه خیلی راحت از همان ساختمان اداری من را عبور دادند و بعد در را برویم بستند! همان راهی که اگر می خواستند، می توانستند قبل از پرواز عبورم دهند. برگشتم و حدود یک ساعت هم منتظر شدم تا بارهایم را تحویل بگیرم. چون تا از هواپیما پیاده کنند و به سالن بیاورند، زمان برد.
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به سمت مدیریت فرودگاه رفتم و شرایط را توضیح دادم. آنها هم گفتند که ما هیچ وظیفه ای در قبال باجه گذرنامه نداریم و خودت باید زودتر می آمد. آنجا متوجه شدم که از پروازهای دیگر هم مسافر جا مانده است ولی به همه همین سخن را می گفتند. دست از پا درازتر از آنجا به دفتر شرکت هواپیمایی رفتم و آنها هم گفتند که امور صدور بلیط در دفتر تهران انجام می شود و آنها کاری نمی توانند کنند. از فرودگاه بیرون آمدم و با یک ماشین به سمت خانه فامیل راه افتادم. نکته خوب این بود که راننده فرد خوبی بود و در راه با هم صحبت کردیم و حوصله ام سر نرفت.
صبح روز بعد با شرکت هواپیمایی تماس گرفتم و توضیح دادم چه شده است. گفتند که آنها هیچ مسئولیتی نمی پذیرند (البته به نظرم درست می گفتند) و تنها می توانند با یک جریمه 50% برای سه هفته دیگر برایم جا رزرو کنند! اصلا نمی شد این همه صبر کنم. در نهایت مجبور شدم یک بلیط کاملا جدید از یک شرکت هواپیمایی دیگر برای دو روز بعد بخرم و ضرر قابل توجهی متحمل شوم. البته بیش از این ضرر، از این متاسف شدم که هیچ کس در فرودگاه مسئولیت قبول نمی کرد و حتی برخی طلب کارانه برخورد می کردند. در حالی که بالاخره جا ماندن مسافران متعدد از پروازهای متعدد، نشان می داد که در سیستم اداره فرودگاه مشکلی وجود داشته است.
 جالب این که دو روز بعد که به فرودگاه رفتم، آن قدر خلوت بود هیچ صفی در کار نبود! حال که فکر می کنم، درست است که خودم هم تا حدی آن روز دیر رسیدم و بخشی هم بر عهده خودم است ولی با توجه به تجربه گذشته دیر راه نیفتاده بودم و دو روز بعد که رفتم، اگر همان موقع هم می آمدم، مشکلی پیش نمی آمد. به نظرم تقصیر اصلی بر عهده مسئولین فرودگاه است که بدون توجه به ظرفیت فرودگاه (اعم از تعداد باجه های کنترل گذرنامه) جهت جا به جایی مسافر، تعداد زیادی پرواز را در یک بازه زمانی کوتاه جا داده بود. مثلا آن شب در یک بازه زمانی 15 دقیقه ای حدود 6-5 پرواز قرار داشت که واضح است ترافیک مسافری در باجه ها ایجاد خواهد کرد. طبق تجربه شخصی آن روز هم ظاهرا فرودگاه امام خمینی ظرفیت جا به جایی آن تعداد مسافر را به موقع نداشت و مسئولین فرودگاه باید می توانستند پیش بینی کنند. در حالی که قبلا خودم یک بار در فرودگاه فرانکفورت مشاهده کردم وقتی فردی ایرانی به علت راهنمایی اشتباه یکی از کارمندان فرودگاه از پرواز خود به ایران جا مانده بود، به هزینه فرودگاه با پرواز ما به ایران آمد.
روی هم رفته درسی شد که همیشه سعی کنم حداقل سه ساعت قبل در فرودگاه باشم.
درس دیگر هم این بود که خونسردی بیش از تعادل ممکن است مضر باشد و اضطراب و نگرانی گاهی مفید است. خونسردی بیجا ممکن است به بی خیالی بیانجامد.
بعدها به فکر افتادم که چرا آن دفعه اول مورد اشاره در لینک بالا به پرواز رسیدم ولی این دفعه این طور شد؟ در ظاهر یک بدشانسی بود و چند تاخیر پشت سر هم (ترافیک شهری، جاده ای، پارکینگ، صف بار و صف گذرنامه) این نتیجه را به بار آورد. مثلا اگر به جای پارکینگ رفتن مستقیم پیاده به فرودگاه می رفتم یا کمی صف را رعایت نکرده بودم احتمال زیاد ده دقیقه زودتر رسیده بودم و پرواز را از دست نمی دادم. اما شاید یک دلیلش هم این بود که وقتی در صف بودم به خاطر خونسردی توجهی به خداوند نداشتم. آن دفعه قبل با تلنگر یک مسافر به خدا توجه کردم و کمک خواستم و جا نماندم، اما این دفعه این طور نبود و از خدا کمک نخواستم. درسی برایم شد که هیچ گاه احساس استغنا از وجود متعال نکنم. امید است که به فضل خدا همواره خود را فقیر الی الله بدانیم و ببینیم تا طغیان نکنیم که ان الانسان لیطغى ان راه استغنى!



پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 27 شهریور 1393 02:52 ق.ظ

سفر به نیویورک 4

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 5 مرداد 1393-03:56 ق.ظ

دوشنبه آخرین روزی بود که در نیویورک بودیم. بلیط گرفته بودیم تا صبح ساعت 10 بازدیدی از سازمان ملل کنیم و بعدش هم اگر وقت شد به موزه هنرهای مدرن برویم که دیروز رفته بودیم. اما صبح با این که دوستم به موقع بیدار شده بود، مرا به موقع بیدار نکرد و دیر ماندیم! نمی دانیم چرا بیدار نکرده بود و گذاشته بود بخوابم. روز قبلش هم خیلی پیاده روی کرده بودم و خسته بودم.
وقتی بیدار شدم، به سرعت بدون خوردن صبحانه آماده شدم و راه افتادیم. حدود 10:30 رسیدیم که دیر بود و تور راه افتاده بود. به مسئول آنجا گفتیم و قبول کرد با پرداخت هزینه بلیط کودکان! با تور بعدی برویم. بلیط را گرفتیم و رفتیم منتظر ایستادیم تا مسئول تور بیاید. اولین چیزی که جلب نظر می کرد، یک فرش ریزبافت ایران بود که قبل از انقلاب هدیه شده بود و در ورودی نصب شده بود. کلا کشورهای مختلف هدیه های زیادی از صنایع دستی خود به سازمان ملل داده اند که در راهروها و فضای عمومی نصب شده است.
حدود 20 نفر بودیم و که عمدتا اروپایی و آمریکایی بودند و تا جایی ذهنم است فقط ما خارج از کشورهای توسعه یافته بودیم. راهنما آمد که دختری از نژاد زرد بود که از لهجه اش معلوم بود آمریکایی نیست و بعد مشخص شد اهل کره جنوبی است. کل تور حدود یک ساعت بود و ضمن بازدید از اماکن توضیحات توسط راهنما ارئه می شد. راهنما ابتدا یک توضیح کلی داد.
این که سازمان ملل برای گسترش صلح و برابری بعد از جنگ جهانی دوم در کنفرانس 1945 سانفرانسیسکو ایجاد شده است که دنیا در حال گذر از عصر استعمار و ورود به عصر استقلال اسمی کشورها بوده است. زمین سازمان ملل توسط خانواده ثروتمند راکفلر اهدا شده است. از نظر حقوقی، روی کاغذ سازمان ملل یک منطقه بین المللی است که جز خاک آمریکا محسوب نمی شود و قوانین آمریکا در آن اعتبار ندارد. یعنی اگر کسی جرمی داخل سازمان ملل انجام دهد، روی کاغذ باید در دیوان لاهه رسیدگی شود ولی خوب احتمالا تا به حال چنین مورد پیش نیامده. همه کشورهای عضو به صورت یکسان مالک زمین مربوط محسوب می شوند. البته در عمل دیدیم که دولت آمریکا مانند قضیه سفیر منصوب شده ایران، زورگویی می کند و این مالکیت مساوی در عمل وجود ندارد. سازمان ملل دارای پنج ساختمان اصلی است که بازدید کنندگان از آنهایی که در حال استفاده شدن نباشند بازدید می کنند. وقتی ما رفته بودیم، تالار مجمع عمومی در حال بازسازی بود و بازدید شامل آن نمی شد. برجی که در تلویزیون می بینیم محل استقرار هیات های دیپلماتیک است و شامل بازدید نمی شود.
در مسیر راهنما یک تکه از دیوار برلین را نشان داد که پر بود از شعار و اسپری که احتمالا در نفی وجود این دیوار بودند. امیدوارم روزی دیوارهای نژادی سرزمین فلسطین هم خراب شود. بعد رفتیم به ساختمانی که ارگان های جانبی سازمان ملل قرار دارند. جالب بود که یکی از ارگان ها مربوط به استقلال کشورهای مستعمره بود ولی امروز تقریبا فعالیتی ندارد ولی خوب سال 1945 بسیاری کشورها، از جمله فلسطین چنین حالتی داشتند. چند سالن را به ما نشان داد که در یکی-دو تا جلسه هم در حال برگزاری بود. عمده فعالیت ها حول ارتقا دادن وضعیت بهداشت و آموزش در کشورهای در حال توسعه بود. مثلا یک برنامه کمکی برای تغذیه داشتند که در کشورهایی که دختران از تحصیل محروم هستند یا کمتر اجازه دارند، در ازای این که خانواده ای اجازه دهد دخترانش تحصیل کند، روزی دو فنجان برنج مجانی بگیرند ولی برای پسرها روزی یک فنجان برنج بگیرند. یک نکته مهم این است که تمام فعالیت های سازمان ملل و تصمیمات آن غیر از یک مورد خاص برای اعضا الزام آور نیست. یعنی مثلا اگر شورای عمومی سازمان ملل با اتفاق آرا به کاری رای دهد، در عمل اگر عضوی قبول نکند، مشکلی برایش پیش نمی آید. غیر از یک مورد خاص که به آن خواهم پرداخت.
در طی مسیر راهنما به کارهای هنری اهدا شده و برخی یادمان ها هم می پرداخت. مثلا جایی یادمانی برای فلسطین وجود داشت و توضیح می داد که روزی به نام فلسطین نامگذاری شده است و این مساله یکی از مهمترین زمینه های فعالیت سازمان ملل است. جای دیگر در مورد پیمان ان پی تی صحبت کرد. آثاری از خرابی های هیروشما برای نمایش آورده بودند. یک مجسمه سنگی زن وجود داشت که هنگام انفجار اتمی در اثر موج انفجار به صورت روی زمین افتاده بود و پشت آن که در معرض انفجار قرار داشت ذوب شده بود ولی چهره سالم مانده بود. نشان می داد که بمب هسته ای قدرت انفجاری بالایی دارد و همه چیز را نابود می کند. راهنما توضیح می داد که فقط اسرائیل، هند و پاکستان آن را امضا نکرده اند. کره شمالی هم علی رغم این که از ان پی تی به صورت عملی و لفظی پس از امضا خارج شده است، ولی هنوز روند قانونی روی کاغذ را برای خروج انجام نداده است و لذا هنوز روی کاغذ حرف خود را پس نگرفته است.
در قسمت دیگر به پیمان اتاوا پرداخت که در مورد منع استفاده از مین های زمینی است. دقیق یادم نیست ولی گفت که یک مین چند دلار بیشتر برای تولید و کار گذاشتن هزینه دارد، فکر کنم گفت 3 دلار، اما برای خنثی سازی هر مین نیاز به چند صد دلار هزینه دارد. پیمان اتاوا در راستای خلع مین های زمینی است و حدود 130 کشور آن را امضا کرده اند و می گفت تعداد کشته های سالانه مین بعد از اجرا این پیمان از بیش از ده هزار نفر به حدود سه هزار نفر کاهش پیدا کرده است. ایران، آمریکا و اسرائیل از جمله کشورهایی هستند که این پیمان را امضا نکرده اند.
آخرین قسمت بازدید، مهمترین بخش بود و به محل شورای امنیت سازمان ملل رفتیم! که آشنای همه است. از قضا جلسه ای هم برگزار نمی شد و برای همین راحت بازدید کردیم و نشستیم. همان میزی که در تلویزیون با صندلی های آبی دور آن نشان داده می شود. قبلا ذکر شد که تنها تصمیمات یک ارگان سازمان ملل برای اعضا الزام آور است و آن همین شورای امنیت کشورهای قدرتمند! است. شورای امنیت 5 عضو ثابت دارد که در واقع برندگان جنگ جهانی دوم هستند و ده عضو غیر دائم که به صورت متناوب برای دو سال از محدوده های مختلف جغرافیایی انتخاب می شوند. تصمیمات شورای امنیت با رای اکثریت اعضا تصویب می شود اما یک قانون ناعادلانه آن را تبدیل به
شورای امنیت کشورهای قدرتمند کرده است. بله، حق وتو. حق وتو یعنی این که برای تصویب قطع نامه ها باید 5 کشور عضو با هم به آن رای مثبت دهند و اگر یکی رای منفی دهد، ولی 14 رای دیگر مثبت باشد، قطع نامه تصویب نمی شود. همین قانون مسخره و ناعادلانه باعث می شود که این پنج کشور این شورا را در راستای اهداف خود به کار بگیرند. مهمترین بخش قطع نامه ها هم وضع تحریم و تصویب حمله نظامی است. تحریم های ایران و حمله نظامی به لیبی از تصمیمات این شورا بود. نکته جالب این است که خیلی وقت ها این پنج کشور حتی داخل این شورا هم نمی توانند منافع خود را دنبال کنند و خارج آن دنبال می کنند. مثل حمله آمریکا به عراق و حمله روسیه به گرجستان.
راستی در طول مسیر با یک آمریکایی صحبت می کردیم. یک مرد 50-60 ساله بود. با هم در مورد بی عدالتی های ساختار سازمان ملل صحبت می کردیم و جالب است که اکثر حرف ها را قبول داشت. می گفت به نظرش در سال 1945 داشتن حق وتو برای این پنج کشور لازم بود چون عملا بدون توافق آنها، پیشبرد صلح جهانی ممکن نبود. یعنی درست است که باز بی عدالتی بود ولی یک سختار لازم است برای اجرایی شدن با واقعیت هم سازگار باشد. اما اکنون 70 سال از آن زمان گذشته است و وضعیت دنیا خیلی عوض شده است و نیاز است ساختار تغییر کند. با این که ما علیه آمریکا صحبت می کردیم، محترمانه برخورد می کرد و وقتی فهمید در چه دانشگاههایی تحصیل می کنیم، گفت معلوم است دانشجوهای خوبی هم هستید. به دوستم گفتم که مردم آمریکا برایم خیلی عجیب هستند. عمدتا پرخاشگر نیستند و دید بازی دارند ولی عجیب است که برآیند دولت آنها مستکبرترین دولت جهانی است که دستش تا مرفق به خون آلوده است.
بعد از بازدید از شورای امنیت به پایان تور رسیدیم و به بخشی هدایت شدیم که می شد یادگاری خرید. یکی از یادگاری ها این بود که چون سازمان ملل خاک آمریکا نیست، امکانش است که در پاسپورت خود مهر ورود به ناحیه تحت حاکمیت آن را بزنید ولی ما پاسپورتمان همراهمان نبود.
نزدیک دوازده بود که خارج شدیم. دیگر برای رفتن به جای دیگر دیر شده بود و تصمیم گرفتیم بعد از قدم زدن در خیابان های اطراف برای نهار برویم شرکت گوگل پیش دوستان و از آنجا راه بیفتیم. حدود ساعت دو بود که به گوگل رسیدیم. قبلا توضیح داده ام که نهار و شام در گوگل برای کارمندان مجانی است. خیلی نهار مفصلی هم می دهند. غذاخوری به صورت سلف سرویسی اداره می شود و خیلی کامل شامل مثلا بیش از 10 نوع غذای مختلف، چندین نوع شیرینی و دسر و میوه و نوشیدنی. خلاصه خیلی تنوع داشت و ما هم ماهی سالمون انتخاب کردیم. بعد از نهار رفتیم نماز بخوانیم و در آنجا یک ایرانی دیگر را دیدیم و کمی در مورد گوگل صحبت کردیم. این ولخرجی عظیم در گوگل مانند پرداخت حقوق خیلی بالا حی به نسبت آمریکا، انواع غذا و خوراکی مجانی و ساختمان در یکی از بهترین محله های نیویورک نشان از درآمد بالای گوگل می دهد. اما فکر می کنید این درآمد بالا از کجا می آید؟ بیش از 90 درصد درآمد گوگل از تبلیغات حاصل می شود! آنجا بود که متوجه شدم، صنعت تبلیغات چقدر صنعت پردرآمد و مهمی است. بسیاری از شرکت های معروف مانند فیسبوک، گوگل و یوتیوب، بر خلاف ظاهر خود در واقع شرکت تبلیغاتی هستند. ایده هم ساده است ولی کسانی که اولین بار به این ایده توجه کرده اند، دارای خلاقیت بالا بوده اند. ایده این است که خدمات رایگان به کاربران داده شود، طوری که جذب شوند و بعد از این طریق تبلیغات شرکت ها به این کاربران معرفی شود. از همین طریق گوگل سال گذشته 60 ملیارد دلار درآمد داشته است و این یعنی درآمد متوسط سرانه کارمندان گوگل حدود 12 ملیون دلار است و با توجه به حقوق حدودا صد هزار دلاری بیشتر کارمندان گوگل، نشان می دهد که در واقع سود اصلی به جیب یک عده خاص می رود. این درآمد سرسام آور که برابر درآمد نفتی ایران در سال هایی قبل تحریم است، نشان می دهد چرا ولخرجی های گوگل عجیب نیست و چرا گوگل روی تکنولوژی های گران قیمت می تواند سرمایه گذاری کند. نمی دانم آیا در ایران هم امکان دارد کسی به صورت بومی چنین کاری کند؟ چینی ها نشان داده اند که این کار را می توانند کنند!
آن قدر مشغول صحبت بودیم که گذر زمان را متوجه نشدیم و یکهو متوجه شدیم که فقط نیم ساعت به حرکت اتوبوس مانده است. سریع خداحافظی کردیم و با مترو رفتیم سمت ترمینال. وسط یک ایستگاه هم زود پیاده شدیم و با کلی دویدن به زحمت رسیدیم. زمان حرکت اتوبوس من، 4:15 بود. 4:17 دقیقه سوار شدم و اتوبوس هم 4:19 دقیقه راه افتاد!
پ.ن.1: در این روزهای سخت دعا کنیم که به فضل خداوند از رنج مردم غزه کاسته شود و یک آتش بس عادلانه اجرا شود.
پ.ن.2: باید دقت کرد شرکت هایی مثل گوگل با وجود این خدمات خوبی ارائه می کنند ولی چون تحت تسلط دولت آمریکا فعالیت می کنند، دولت این کشور توانایی سواستفاده از اطلاعات شخصی کاربران این شرکت ها را دارد. این امر نشان می دهد که چنین شرکت هایی فرا کشور هستند و نیاز است جامعه جهانی به فکر تغییر شیوه نظارت به این شرکت ها باشد.
پ.ن.3: شرکت ویکی پدیا یکی از جالب ترین شرکت های شبیه گوگل است. مسلما این شرکت اگر بخواهد می تواند از طریق تبلیغات درآمد بسیار خوبی کسب کند ولی هنوز هم با کمک های داوطلبانه کاربران اداره می شود.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 5 مرداد 1393 09:21 ق.ظ

سفر به نیویورک 3

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 22 تیر 1393-01:55 ب.ظ

شنبه خیلی راه رفته بودیم و تا دیر وقت بیدار بودیم، برای همین یک شنبه نسبتا دیر بلند شدیم. می خواستیم یک شنبه به موزه های سه گانه مهم نیویورک سر بزنیم: موزه متروپلیتن، موزه هنر مدرن و موزه تاریخ طبیعی. این سه موزه جز پر بازدیدترین موزه های جهان هستند و مطابق با آن چه دیدم خیلی دیدنی هستند. موزه متروپلیتن موزه آثار باستانی است. موزه تاریخ طبیعی مجموعه ای از فسیل ها و حیوانات تاکسیدرمی شده است و موزه هنر مدرن هم که شامل انواع آثار هنری.
با دوستم حدود ساعت یازده با مترو از بروکلین به سمت منهتن حرکت کردیم. قرار شد برویم موزه متروپلیتن و تاریخ طبیعی را ببینیم و دوست ساکن نیویورک هم بعدا بپیوندد تا موزه هنر مدرن را با هم ببینیم.
ابتدا به موزه متروپلیتن رفتیم. روی پیشخوان نوشته بود که قیمت بلیط برای افراد عادی 25 دلار و برای دانشجویان 12 دلار است. تعجب کردیم چون شنیده بودیم مجانی است. در صف ایستادیم و وقتی نوبتمان شد متوجه شدیم این قیمت ها پیشنهادی است و افراد می توانند کمتر پرداخت کنند. چون ناشی بودم 10 دلار دادم ولی دوستم که زرنگ تر بود 1 دلار داد! بعدا متوجه شدیم اکثر افراد همین یک دلار را می دهند ولی موقع بلیط گرفتن با خودم گفتم که زشت است خیلی کمتر بدهم. خلاصه اگر روزی به آنجا رفتید، حواستان باشد.
موزه متروپلیتن واقعا موزه جالب و منحصر به فردی است. موزه های نیویورک ساعت 5-6 می بندند و ما به خیال خود فکر می کردیم که هر کدام را در دو ساعت می بینیم! ولی انصافا جا دارد که انسان برای هر یک حداقل 5 ساعت وقت بگذارد و تا دو روز هم جا دارد! در موزه متروپلیتن انواع آثار باستانی از کشورهای مختلف وجود دارد و بعدا متوجه شدم بعد از موزه لوور و موزه بریتانیا سومین موزه پر بازدید جهان است. شامل قسمت های مربوط به تمدن های خاورمیانه خیلی قدیم مثل بابل، مصر باستان، چین و ژاپن، تمدن های قدیم آفریقا، اروپا در ادوار مختلف، یونان و رم باستان، ایران قبل از اسلام، بخش اسلامی، و هنر مدرل است. یعنی واقعا قبلش یک برنامه و آشنایی ابتدایی می خواهد و اگر همین طور بروید نمی دانید که از کجا باید شروع کرد. البته خودشان تور بازدید هم دارند ولی تا جایی که یادم است 20 دلار قیمتش بود.
ما از بخش مصر باستان شروع کردیم. خیلی جالب و کامل بود و اولین بار بود که آثار مربوط به مصر را می دیدم. همین مومیایی هایی که در تلوزیون دیده ام، در انواع مختلف وجود داشت. برخی را باز کرده بودند و داخل معلوم بود. مواردی جنازه ها را هم بصورت باندپیچی می شد دید. آثاری از 7000 تا 3000 سال پیش وجود داشت و برخی واقعا شگفت انگیز بود. انسان تعجب می کرد چطور آن زمان چنین تمدنی وجود داشته است. دلیل عمده بازماندن این آثار هم این است که در مصر باستان به همراه مومیای انواع لوازم زندگی را قرار می داند و این اتاق ها این قدر محکم و امن ساخته شده است که این همه وسائل سالم باقی مانده است. در جایی حتی یک معبد دامون را که سنگ هایش از مصر منتقل شده بود، بازسازی کرده بودند. عمده این آثار مربوط به دهه های ابتدایی قرن بیستم بود و تعجب می کنم که آن زمان این ها در فکر اکتشاف و انتقال آثار باستانی ملت های دیگر بوده اند. متاسفانه مجبور بودیم، تند تند راه برویم تا به بخش های دیگر برسیم.
بعد به بخش چینی رفتیم که باز خیلی کامل بود و از چین باستان تا 200-300 سال پیش آثار مختلف جمع آوری شده بود. به بخش ایران هم سر زدیم که عمدتا شامل ایران باستان بود و انواع آثار تاریخی از ایران را جمع آوری کرده بودند. بخش آفریقا هم جالب بود چون می شد دید که هنر آفریقا از قدیم معناگرا بوده است. از موارد جالب توجه برایم جمع آوری انواع بت های تمدن های مختلف بود! بت های سنگی و چوبی مصر و چین و تمدن های بدوی آفریقا و آمریکای مرکزی! خیلی جالب است که این همه تمدن مختلف با فرهنگ های بسیار متفاوت و مربوط به ادوار مختلف همگی به پرستش ولو منحرف رسیده بودند که نشان می دهد، پرستش خیلی امر ابتدایی و مورد توجه همه انسان ها است. جالبت ترین بتی که دیدم  لینگای شیوا بود که قبلا در موردش خوانده بودم ولی از نزدیک دیدنش جالب بود و به علت بدآموزی توضیح نمی دهم چیست ولی اگر علاقه داشتید خودتان جستجو کنید! بخش مربوط به اروپا هم جالب بود و می شد دید که در هنر اروپای باستان برهنگی مرسوم بوده است و بعد در دوره حاکمیت دین مسیحیت، پوشش ها زیاد شده است و دوباره بعد از رنسانس برهنگی به اروپا بازگشته است.
می خواستیم تا ساعت 2 این موزه را تمام کنیم ولی با وجود این که با سرعت قدم می زدیم، حدود 2:30 شد و با این که همه موزه را ندیده بودیم، گفتیم دیر می شود و بهتر است برویم موزه تاریخ طبیعی که نزدیک متروپلیتن است. دوستمان هم زنگ زد و بعد از نهار حدود 3 رسیدیم به موزه تاریخ طبیعی. همان وقت هم نتیجه گرفتیم دیگر به موزه هنر مدرن نخواهیم رسید و بهتر است تا جای ممکن همین موزه تاریخ طبیعی را ببینیم. کلی هم آنجا غر زدم که اگر دیروزش مشغول مسابقه فوتبال نشده بودیم، می شد آنجا را دیروز رفت!
موزه تاریخی طبیعی هم در نوع خودش موزه جالبی است و خیلی بزرگ و متنوع است. با تجربه ای که از موزه قبلی داشتیم، این دفعه اول از راهنما پرسیدیم کدام قسمت جالب است و او گفت بخش دایناسورها و موجودات انسان نما!
 بخش دایناسورها شامل فسیل های انواع دایناسورها و موجودات بسیار قدیمی است. خیلی بخش جالبی است و به خصوص انسان می تواند ایده نظریه تکامل را ببیند. یعنی می توانید اجداد حیوانات امروز را ببینید و مثلا متوجه شوید که دو موجود متفاوت امروز چطور صد ملیون سال پیش نیای مشترکی داشته اند که هر دو شباهت هایی به آن دارند. برخی فسیل ها مربوط به دایناسورهای خیلی بزرگ است و تازه انسان متوجه می شوذ چقدر دایناسورها نسبت به حیوانات امروزی بزرگ بوده اند. اما از آن جالب تر بخش انسان نما است که سعی کردند فسیل انواع موجوداتی که زیست شناسان اجداد انسان امروز می پندارند جمع آوری کنند. از انسان نئادرتال تا انسان پکن جمع آوری شده است. اما جالب است که حتی نزدیک ترین انسان نما به انسان مدرن، باز هم تفاوت عمده ای با انسان مدرن دارد. مثلا اغلب انسان نماها خیلی کوتاهتر از انسان امروزی هستند و طبق بازسازی هم چهره متفاوتی دارند. با توجه به متون مقدس ادیان ابراهمیمی پاسخ به این سوال که نیای انسان امروزی هم شامل نظریه تکامل بوده است یا نه، سخت است. از بخش مربوط به سرخ پوست های آمریکا هم دیدن کردیم که آن هم جالب بود. آن قدر در موزه قدم زدیم تا ساعت حدود 6 شد که وقت تعطیلی موزه است. اگر پیش بیاید باید یک بار دیگر هم نیویورک بروم تا موزه هنرهای مدرن را هم ببنیم!
خیلی خسته بودیم چون 5-6 ساعت قدم زده بودیم و سرپا بودیم. فکر کردیم با توجه به تعطیلی چه کار کنیم، که دوستمان پیشنهاد داد برویم گوگل! دیروز در گوگل خوش گذشته بود و بلافاصله گفتیم برویم گوگل! در گوگل در آشپزخانه تجدید نیرو کردیم و بعد هم رفتیم به سالن بازی! دوستان مشغول فوتبال دستی شدند و فرصت را غنیمت شمردم و از صندلی ماساژور استفاده کردم که خیلی خوب بود!
وقت شام با دو ایرانی دیگر رفتیم جایی شام بخوریم. از نکات خاطره انگیز این بود که روی شام آب سیب سفارش دادم و موقع تحویل ساندیس تحویل گرفتم که برای نسل ما نوستالژیک است!!! وقت شام این دوستان کمی در مورد شرکن گوگل توضیح دادند که در آینده می نویسم. هم چنین برایم جالب بود از اکنون برای ماندن در آمریکا برنامه ریزی کرده بودند و حتی تصمیم گرفته بودند که چه نوع مشاغلی داشته باشند. این افراد همگی از دانشجویان با استعداد ایرانی (مدال طلای المپیاد دانش آموزی) بودند و جای تاسف دارد که سرمایه کشور صرف تربیت نیروی کار خبره برای آمریکا می شود. امیدوارم روزی برسد که، برای بسیاری صرف کند که در ایران مشغول کار شوند.
بعد از شام به خانه بازگشتیم. قرار بود دوشنبه روز آخر سفرمان باشد و باید صبح زود بلند می شدیم تا قبل از رفتن از وقت باقی مانده استفاده کامل کنیم.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 22 تیر 1393 03:00 ب.ظ

سفر به نیویورک 2

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 8 تیر 1393-09:13 ق.ظ

روز دوم سوم سفر شنبه بود که آخر هفته و تعطیل بود و لذا از دوستانی که مهمانشان بودیم هم تقاضا کردیم با هم به گردش برویم. یک نفر مشغول آماده کردن پستر برای یک سمینار بود و لذا قرار شد سه نفری برویم.
 از شانس بد من روز مسابقه ایران و آرژانتین بود. شاید تعجب کنید ولی آخرین مسابقه فوتبالی که قبل آن شنبه نگاه کرده ام، مسابقه ایران-استرالیا در سال 98 بود! ولی این دوستان اصرار می کردند که اول 
محل کار دوستان برویم و مسابقه را نگاه کنیم. بعد برویم ولی مسابقه به وقت اینجا ظهر بود و وقت زیادی را از دست می دادیم. بالاخره با کلی اصرار این دوستان قانع شدند که از مسابقه فوتبال صرف نظر کنند و برویم جنوب منهتن منطقه تجاری نیویورک را ببینیم.
با مترو راه افتادیم ولی متاسفانه مسیر را دقیق نمی دانستیم و وقتی پیاده شدیم حدود 3 کیلومتر از محلی که می خواستیم برویم دور شده بودیم. از قضا به محل کار دوستمان نزدیک شده بودیم. این دو دوست هم فرصت را غنیمت شمردند و گفتند برویم مسابقه فوتبال را نگاه کنیم. هر چه اصرار کردم پیاده برویم چون کمتر از نیم ساعت راه است، زیربار نرفتند و نقشه هایم برآب شد و رفتیم محل کار دوستمان. اما اتفاقا شاید یکی از تجربیات خوب این سفر، دیدن محل کار دوستمان بود! می دانید کجا بود؟ شرکت گوگل!
گوگل دو شعبه اصلی دارد. یکی در کالیفرنیا است و دیگری در نیویورک و این دو دوست در شعبه نیویورک کارآموز بودند. گوگل یک آسمانخراش را حوالی مرکز منهتن خریده است. قبلا تعریف گوگل را شنیده بودم. این که ورود به آن بسیار سخت است و آرزوی مهندسان برق و کامپیوتر این است که در گوگل کار کنند. وقتی رفتم فهمیدم این رقابت و تمایل بی دلیل نیست. اول از همه حقوق خیلی خوبی می گیرند. یک کارآموز در گوگل اندازه یک استادیار دانشگاه حقوق ماهانه دارد!!! شام و نهار هم مجانی است. آن هم چه شام و نهاری! بعدا در موردش خواهم نوشت. در محل کار در هر طبقه چندین آشپزخانه وجود دارد که خودشان میکروکیچن می گویند. در این آشپزخانه ها 5-6 نوع میوه، انواع آجیل و تنقلات، چندین نوع قهوه و چای، خشکبار، چندین نوع نوشیدنی، انواع لبنیات و همه از بهترین نوع و کیفیت به صورت نامحدود و مجانی در اختیار کارکنان است. هر کس این آشپزخانه ها را برای بار اول ببینید و قبلش هم چیزی نشنیده باشد، متعجب خواهد شد که این همه خوراکی و امکانات به صورت مجانی در اختیار کارکنان است. در شرکت یک سالن بزرگ بازی وجود دارد و کارکنان هر وقت بخواهند می توانند برای بازی (پینگ پنگ، بدن سازی، فوتبال دستی و ...) به سالن بروند. داخل شرکت حمام و مکان هایی برای چرت کوتاه مدت وجود دارد (فکر کنم جای خواب درست نکرده اند که شب ها کارمندان به خانه بروند!). حتی صندلی های ماساژور وجود دارد تا کارمندان خسته ماساژ شوند! از ویژگی های جالب دیگر این است گوگل ساعت کار ندارد و کارمندان هر وقت بخواهند می  آیند و می روند. حتی اگر شما با مدیر خود هماهنگ کنید، می توانید کلا از خانه کارهایتان را انجام دهید! کارمندان به صورت پروژه ای مسئولند و به شکل معقول زمان دارند تا یک پروژه خاص را تمام کنند. اگر شما پروژه ها را به موقع تمام کنید، مشکلی پیش نخواهد آمد. در غیر این صورت قرارداد شما تمدید نخواهد شد واین خودش بزرگترین تنبیه است! یعنی باقی ماندن در گوگل خودش بزرگترین تشویق برای خوب کار کردن است. طبیعی است که با توجه به این امکانات عالی، رقابت زیادی برای ورود به گوگل وجود دارد و گوگل بهترین افراد را جذب می کند. البته مثل همه جا روابط اثر دارد اما فقط کمک می کند. اگر خود فرد به حد کافی خوب نباشد، با رابطه نمی تواند گوگل برود اما ممکن است فردی خیلی قوی باشد ولی به دلیل نداشتن رابطه باز بماند.
 طی مدتی که این دوستان فوتبال نگاه می کردند، جسته و گریخته بازی را نگاه کردم و بیشتر در شرکت گشت زدم و سعی کردم با سیستم اداری بیشتر آشنا شوم. 
در میکرکیتچن هم دلی‌ از عزا در آوردم! نکته جالب هم اینجاست که کارمندان گوگل مجازند با خود مهمان ببرند و مهمان هم می‌‌تواند از امکانات استفاده کند. نکته جالب دیگر این است که سیستم ریاستی تقریبا وجود ندارد و تقریبا همه افراد مستقل از پست یک میز دارند. در نهایت هم وقتی ایران گل خورد هیچ احساسی نداشتم! یعنی اصلا و ابدا ناراحت نشدم!
بعد از مسابقه می خواستیم نماز بخوانیم چون گوگل نمازخانه هم دارد! اما یکی از دوستان به اصرار گفت برویم یک مرکز اسلامی در نزدیکی که وقتی رفتیم متوجه شدیم بخشی از دانشگاه نیویورک است و تعطیل است و جای دیگر باید برویم. بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به مسجدی رسیدیم. ظاهرا مسجد قدیمی بود و متعلق به جامعه بنگلادشی. جالب بود برخی کتاب ها به خط سانسکریت بود. نماز خواندیم و بعد از صرف نهار، رفتیم جنوب منهتن. در نزدیکی کلیسای تثلیث که کلیسای مشهوری است، پیاده شدیم. تعطیل بود و از بیرون نگاه کردیم. بعد رفتیم خیابان وال استریت! خیابانی که زیاد اسمش را می شنویم. قلب تجاری نیویورک و محل بورس مشهور آن. همان جایی که خیلی ها از آن شاکی اند. خیابان کوتاهی است و انسان تعجب می کند، همین خیابان کوچک محل معامله هایی است که در مجموه شاید بیش از تولید ناخالص ملی ایران ارزش داشته باشد. ساختمان بورس هم تعطیل بود ولی توریست های متعدد قابل مشاهده بود. این بخش نیویوریک شاید تنها جایی باشد که دیده ام توریست های متعدد و نقشه بدست خیابان گردی می کنند. رفتیم خیابان برادوی به به ساحل جنوبی منهتن رسیدیم.
کلا خیابان گردی در نیویورک برایم جذاب بود. شهرسازی منحصر به فردی دارد، همان تصویری از غرب که در ذهن اکثر افرادی است که در غرب نبوده اند. البته سنگاپور هم محله هایی دارد که حتی مدرن تر است اما این محله ها به وسعت و گستردگی نیویورک نیست. در ساحل جنوبی قدم زدیم تا رسیدیم به محل حادثه ای که شاید مهمترین حادثه قرن بیست و یک از جهت تبعات بعدی بود! حادثه یازده سپتامبر. محل برج های دوقلو اکنون تبدیل به پارک شده است و پی برج ها به دو حوض بزرگ آب تبدیل شده اند. نام قربانیان در حاشیه این حوض ها روی سنگ کنده کاری شده است. توریست های متعددی هم اینجا مشغول بازدید بودند. به جای دو برج هم پنج برج در حاشیه پارک در حال ساخته شدن است که از نمایشان شاید تکمیل به نظر برسد اما هنوز خیلی کار دارد. فکر کنم در مجموع 20 سال بعد از حادثه یازده سپتامبر اثرات فیزیکی آن کاملا محو شده باشد. یک موزه هم در مورد یازده سپتامبر درست کرده اند.
از گراند زیرو (محل حادثه یازده سپتامبر) به سمت ساختمان شورای شهر نیویورک رفتیم. هوا کم کم تاریک می شد. در پارک کنار ساختمان نشستیم تا استراحت کنیم. آنجا برای اولین بار یک حشره شب تاب دیدم! و یک سگ که توسط صاحبش در حال چرا بود! سه نفری ما هر چه دقت کردیم به نظر می آمد داشت علف می خورد! با تاریک شدن هوا، موش های نیویورک کم کم ظاهر می شدند و در حال جولان دادن بودند. بعد از کمی استراحت بلند شدیم و به خانه بازگشتیم. البته روز دوم خیلی وقت پرت داشتیم و اگر از فوتبال صرف نظر کرده بودیم، می شد جاهای بیشتری رفت. البته باعث دیدن گوگل شد ولی بعدها هم وقت برای این کار وجود داشت.


پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


 
پ.ن. 1: تحولات عراق خیلی مهم است و باید دستگاه خارجی کشور به دقت دنبال کند و اقدام لازم انجام شود. هیچ گاه تا کنون گروه های سلفی-جهادی به قدرت امروزی خود نبوده اند.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 8 تیر 1393 10:52 ق.ظ

سفر به نیویورک 1

نوشته شده توسط:مرد یخی
چهارشنبه 4 تیر 1393-10:39 ق.ظ

آخر هفته قبل تصمیم گرفتم قبل از ماه رمضان سفری به نیویورک داشته باشم. با یکی از دوستانم در میان گذاشتم و او هم استقبال کرد. خوشبختانه دو تن از دوستانش در نیویورک مشغول کارآموزی بودند و باعث شد مشکلی از جهت اسکان نداشته باشیم.
پنج شنبه عصر راه افتادم و بعد از حدود دو ساعت به نیورک رسیدم و با مترو به خانه دوستان دوستم! 
،که اکنون دوست خودم هم هستند، رفتم. بر خلاف انتظار مترو نیویورک در برخی خط ها بسیار قدیمی، پر سر و صدا و کثیف است. در بسیاری از محله های شهر هم بوی ناخوشایندی می آید و شب ها می توان تلی از کیسه های زباله را دید که تا صبح جمع آوری می شود. موش ها با شروع شب در خیابان ها جولان می دهند و حتی داخل خطوط مترو، قابل مشاهده اند. از این جهت شبیه تهران است.
قرار بود که جمعه، شنبه و یک شنبه و دوشنبه صبح در نیویورک باشیم و عصر دوشنبه برگردیم. یکی از تجربیات این سفرم این بود که برای بهره برداری از وقت، حتما لازم است انسان قبل از سفر برنامه ریزی کند. وجود اینترنت باعث می شود که برنامه ریزی خیلی راحت شود. اما ما یک برنامه حاضری چهار روزه از اینترنت پیدا کردیم و فکر کردیم هر شب می توانیم برای روز بعد برنامه ریزی کنیم اما در طول سفر انسان شب ها خسته می شود و برنامه ریزی سخت تر است. از سویی در نبود برنامه، انسان راحت تر کار خارج از برنامه می کند.
گردش را جمعه صبح آغاز کردیم.
نیویورک از پنج بخش تشکیل شده است. مشهورترین محله های آن منهتن و بروکلین هستند. بیشتر قسمت های تاریخی در منتهتن قرار دارند و خانه دوستانمان در بروکلین بود. منهتن یک جزیره است که فقط دو سوم جزیره کیش مساحت دارد اما 1.6 ملیون نفر در آن زندگی می کنند. بخش تجاری نیویورک هم در این جزیره است و خانه های آن بسیار گران قیمت است. مثلا اجاره یک آپارتمان یک خوابه در ساختمان قدیمی و نه چندان شیک حدود 3500 دلار است که دو برابر خانه ای مشابه در بروکلین است. خانه های لوکس که انتها ندارند و برای مثال همین اواخر چلسا کلینتون دختر رییس جمهور سابق یک آپارتمان در منهتن خرید که ده ملیون دلار قیمت داشت. ابتدا به مقر سازمان ملل رفتیم. متوجه شدیم که باید قبلا اینترنتی بلیط می خریدیم که ثمره عدم برنامه ریزی بود. لذا بازدید از آنجا را به بعد موکول کردیم. از آنجا به کتابخانه بزرگ نیویورک رفتیم و متوجه شدیم که تور مجانی همراه با راهنما ساعت دو خواهد بود و لذا به ترمینال بزرگ نیویورک رفتیم که تور مجانی داشت. آنجا خوشبختانه 10 دقیقه زودتر از تور رسیدیم که ساعت 12:30 آغاز می شد.
راهنمای تور یک سخنران قهار بود و خیلی جذاب تور را در خیابان های شهر اجرا می کرد و با خیابانگردی نکات جالبی از نیویورک و محله های اطراف آنجا می گفت. یعنی گروه با او قدم می زد و او در مورد معماری و تاریخ منهتن توضیح می داد. توضیح داد که ابتدا جنوب منهتن در کنترل هلندی ها بوده است و شمال در کنترل انگلستان. هلندی ها برای جلوگیری از حمله انگلیسی ها یک دیوار ساخته بودند ولی انگلیسی ها باز توانسته اتد جنوب جزیره را تصرف کنند. به همین دلیل، محل این دیوار امروز وال استریت نامیده می شود! نیویورک در دو-سه دهه ابتدایی این قرن پیشرفت کرده است و قبل از آن شهر مهم آمریکا فیلادلفیا بوده است. در این دو-سه دهه، نیویورک توانسته خود را به عنوان مرکز مالی آمریکا تثبیت کند. جنوب جزیره منهتن محل تجاری است. مرکز آن محل شرکت های تبلیغاتی است و شمال آن بیشتر مسکونی است و یک پارک بزرگ هم در آنجا قرار دارد که توضیح خواهم داد. ترمینال نیویورک در وسط منهتن قرار دارد.
راهنما توضیح داد که معماری نیویورک چطور در طول زمان تغییر کرده است. مثلا بانک ها در ابتدای قرن بیستم با نمای بیرونی ساخته می شدند که تداعی استحکام کند تا اینطور القا شود که پول مشتری ها در جایی امن قرار دارد اما در میانه قرن بیستم ساختمان بانک ها شیشه ای شده است تا اینطور القا شود که عملکرد بانک ها شفاف است. راهنما ما را به برج کرایسلر برد که از ساختمان های معروف نیویورک است و زمانی بلندترین ساختمان جهان بوده است. توضیح داد که این برج وقتی ساخته شده است (حدود 80 سال پیش) که هنر مهم بوده است و برای همین نسبت به آسمان خراش های عادی در آن تزئینات زیادی به کار رفته شده است. جالب است که امروزه مالک اصلی این برج عمارت ابوظبی است. سپس داخل ترمینال رفتیم. ترمینال نیویورک بزرگ است و روزانه 500 هزار نفر در آن جا به جا می شوند. راهنما خیلی جالب در مورد معماری توضیح می داد. این که مثلا چطور در جایی سعی شده است که مسافران تند حرکت کنند تا در ترافیک انسانی اخلال نشود و چطور در جایی کند حرکت کنند تا از مغازه های ترمینال خرید کنند!
تور ترمینال طولانی بود و از وسط رفتیم به کتابخانه.کتابخانه نیویورک حدود 50 ملیون کتاب دارد و حدود 1895 تاسیس شده است. وقتی زمین کتابخانه را تحویل گرفته اند، یک دریاچه در آن قرار داشته است و فقط چند سال صرف خشکاندن دریاچه شده است. تور کتابخانه توسط یکی از کارمندان مسن برگزار می شد. از جمله نکات جالب وجود یک بخش بزرگ مربوط به فرهنگ یهود در کتابخانه بود. یک بخش هم بود که فقط شامل انواع نقشه بود. کتابخانه انواع کلکسیون کتاب های تاریخی و نادر را هم داشت که در طول سال به نمایش عمومی در می آید و خارج از آن فقط برای کارهای پژوهشی در اختیار عده ای خاص قرار می گیرد که آنها هم حق خروج کتاب از کتاب خانه را ندارند. کتابخانه در سطح شهر هم شعبه های دیگر دارد که کتاب های عادی دارند و شبیه شعبه اصلی، یک اثر تاریخی نیستند. در پایان هم یک لوح یادبود نشان داده شد. یک مهاجر از کشور لیتوانی با استفاده از کتابخانه با سواد شده بود و خودش کار در بورس را یاد گرفته بود و بعد ثروتمند شده بود. این فرد در پایان عمر اموالش را به کتابخانه بخشیده بود و خواسته بود اموالش در راه آموزش رایگان افراد نیازمند استفاده شود.
وقتی تور تمام شد از کتابخانه خارج شدیم و گفتیم نماز بخوانیم و نهار بخوریم. یکی از نکات خیلی جالب در نیویورک این است که تعداد زیادی غذافروشی شبیه باقالی فروشی های ایران وجود دارد که روی یک دکه متحرک غذا می فروشند. البته همه آنها دارای اجازه کاری هستند و به شهرداری پولی می پردازند اما چون اجاره کمتری دارند، قیمت غذاهایشان کمتر است. از این دکه ها شاید هر صد متر چند تا ببینید. نکته مهم هم این است که طبق مشاهده بنده شاید 70-80 درصد این دکه ها مسلمان هستند و غذای حلال عرضه می کنند. غذاهایشان هم شامل انواع ساندویچ و چند غذای با برنج و کباب سیخی و کباب ترکی است. چند نوع شیرینی و صبحانه هم می فروشند. پرسان پرسان از همین دکه ها مسجدی را پیدا کردیم که داخل یک برج بود و در واقع یک آپارتمان بزرگ بود. رفتیم داخل و وضو گرفتیم و نماز خواندیم. نماز که تمام شد، یک نفر آمد و سلام و احوال پرسی کرد. اسمش ایوب بود. متوجه شدیم که اصالتا از آمریکای جنوبی آمده است و حسابدار است. برای اجاره آپارتمان ماهانه 20 هزار دلار اجاره می دادند! که گفت از طریق بازرگانان ثروتمند مسلمان تامین می شود. متوجه شدیم که از سادات هم است. سید ایوب وقتی فهمید مسافریم گفت که بایستیم تا نهار بخوریم! کمی ایستادیم و متوجه شدیم کسی را فرستاده تا برایمان نهار بخرد. نهار را که آوردند خودش برایمان از آب سردکن آب ریخت و دعوت به خورد
ن کرد. تشکر کردیم. حدیثی خواند از رسول خدا که از نشانه های مسلمان این است که میهمان را اکرام کند. غذایی که تهیه کرده بود 5-6 دلار قیمت داشت ولی خیلی رفتارش تحت تاثیر قرارم داد. به ندرت انسان این طور دیده ام. به خصوص که در بحث می دانست که شیعه هم هستیم و درباره مشکلات مسلمانان هم گفتگو کردیم. ای کاش همه مسلمانان این طور بودند. خلاصه اگر گذرتان به منهتن افتاد و نزدیک ساختمان راکفلر بودید، با پرس و جو به این نمازخانه بروید و از سید ایوب خبری بگیرید تا میهمانتان کند! موقع خداحافظی خواستیم عکسی با او بگیریم ولی گفت عکس نمی گیرد چون حدیثی داریم که مسلمان نباید تصویر گری کند!  
سپس به سمت پارک مرکزی نیویورک در شمال منهتن است قدم زنان رفتیم. پارک مرکزی، پارک بزرگی است و خیابانی که دور تا دور آن را دور می زند، 16-17 کیلومتر طول دارد. پیاده قدم زدن در آن به چند ساعت زمان نیاز دارد اما دوچرخه سواری در آن معمول است و افرادی در آن دوچرخه اجاره می دهند. تا رسیدیم یکی از این افراد آمد سمتمان و تا دوچرخه کرایه نداد، ولمان نکرد! برای دو ساعت
اجاره دوچرخه  20 دلار گرفت! حدود 50 دقیقه ای پارک را دور زدیم چون اشتباه فکر می کردیم خیلی عقب هستیم. اما حسابی خسته شدیم و متوجه شدم که برای شرکت در جنگ نباید بلوف زد و نیاز به آمادگی جسمانی و آموزش وجود دارد. یک ساعت باقی مانده را کمی اطراف دو چرخه راندیم و رفتیم و دوچرخه ها را پس دادیم.
سعی کردیم بقیه روز را هم قدم بزنیم. از خیابان پنجم و برج راکفلر دیدن کردیم. کلا خیابان های منهتن برای قدم زدن هم جالب هستند. ساختاری شبیه مختصات دارند و خیابان ها کاملا عمودی و افقی ساخته شده اند و لذا پیدا کردن آدرس در آن آسان است. ساختمان های تاریخی هم زیاد است و همین قدم زدن خودش جالب است. آن قدر قدم زدیم تا هوا رو به تاریکی رفت و بعد از خوردن شام بازگشتیم به خانه دوستانمان. خیلی خسته بودیم و خوابیدیم تا روز بعد.   


پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1: چند بار اشاره شده است که اخیرا کمتر در وبلاگ می نویسم. دلیل اصلی این است که مطالب بیشتر را در شبکه های اجتماعی می نویسم. لذا اگر علاقمند هستید در گوگل پلاس و فیسبوک مطالب کوتاه و بیشتر می گذارم و آنجا می توانید مطالب را دنبال کنید. از سویی هم موضوعات وبلاگ معمولا یا خاطرات است یا مطالب بلند. در مورد خاطرات چون فضای غرب تکراری شده است، کم تر پیش می آید خاطره ای پیش بیاید که تازگی داشته باشد. در مورد مطالب بلند هم خیلی وقت است چند موضوع در ذهن دارم اما فرصت نشده است که بنویسم. اما سعی خواهم کرد. خوبی عضویت در شبکه های اجتماعی این است که اگر مطلب جدیدی گذاشته شود، آنجا اعلام می کنم.


تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 4 تیر 1393 02:13 ب.ظ



  • تعداد کل صفحات:12 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...