تبلیغات
مردی از جنس یخ!!!


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

در حسرت داشتن عبدالله عبدالله

نوشته شده توسط:مرد یخی
دوشنبه 25 فروردین 1393-07:54 ق.ظ

1. سال 88، ایران
پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری، آقای موسوی که یکی از نامزدها است اعلام تقلب می کند و طرفداران خود را به کف خیابان می خواند. در ادامه این رفتارها منجر به رشته وقایع خشونت آمیز می شود که چند ده کشته بر جای می گذارد. البته در برخی از این خشونت ها، حکومت ایران هم مقصر است و بسیاری از خشونت های پیش آمده توسط طرفداران ایشان رخ نداده است. ولی نکته عجیب این است که آقای موسوی سال ها در همین حکومت مسئولیت رده بالا داشته است و قاعدتا باید عکس العمل حکومت را بتواند پیش بینی کند. باید متوجه می شد که این نوع رفتار نتیجه خونبار خواهد داشت. نشانش هم آنجاست که همان روز اعلام تقلب، آقای ناطق نوری که به ایشان رای داده بود، با ایشان تماس می گیرد و هشدار می دهد که رفتار ایشان بوی خون می دهد. گذر زمان هم نشان می دهد که موسوی نمی تواند بسیاری از ایرانی ها را در مورد وقوع تقلب قانع کند و بدنه طرفدار وی در کمتر از یک سال ریزش شدیدی می کند. شرکت اکثریت مردم در انتخابات مجلس با فاصله کم هم نشان می دهد، که اکثر مردم با وی هم عقیده نیستند. شرکت در انتخاباتی که از سوی نخبگان معتریضین انتخابات قبل تحریم شده است، معنایی جز عدم باور سخنان آن معترضین ندارد.

2. سال 89، افغانستان
پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری، دکتر عبدالله اعلام تقلب می کند. ولی با زیرکی و تیزبینی از طرفداران خود می خواهد که عمل خشونت آمیز نشان ندهند و راهپیمایی نکنند. می گوید نظام افغانستان نوپا است و نباید نظم سیاسی نوپای افغانستان را از بین برد. قول می دهد که راههای قانونی پیگیری کند. کمیسیون انتخابات افغانستان به شکایات او رسیدگی می کند و او نشان می دهد که در برخی صندوق ها تقلب رخ داده است. کمیسیون آن صندوق ها را باطل می کند و انتخابات به دور دوم می رود. اما دکتر عبدالله می گوید شرایط رقابت منصفانه فراهم نیست و از ادامه رقابت صرف نظر می کند.

3. سال 93، ایران
موسوی بیش از سه سال است که در حصر خانگی قرار دارد. بدنه جنبش اجتماعی هوادار او متشتت است و دیگر ذکر چندانی از او در فضای سیاسی کشور نیست. علاوه بر وی، چند ده هوادار وی هم در زندان هستند. سالگرد سوم حصر او می گذرد ولی خبر از فعالیت هواداران او جز در فضای مجازی و آن هم به صورت محدود نیست. آقای روحانی در ظاهر با حمایت طیف نخبگان طرفدار او به ریاست جمهوری رسیده است و علی رغم وعده و وعید، جهت رفع حصر او اقدامی نمی کند. ظاهرا خرش از پل گذشته و بدنه هوادار موسوی هم مانند چند ماه ابتدایی دولت جدید، انتظار رفع حصر ندارد. حتی اطرافیان روحانی در مصاحبه ها به تلویح می گویند که رفع حصر موسوی منوط به اعلام پشیمانی وی است. حامیان وی صفحه فیسبوک وزیرخارجه را مملو از درخواست رفع حصر می کنند ولی وزیر امورخارجه از اظهار نظر خودداری می کند. ظاهر داستان این است که حکومت ایران که فردی را روزگاری نفر دوم کشور بود و عده ای مقلد وی بودند در حصر نگاه داشت، از طولانی شدن مدت حصر فرد کوچک تری چون موسوی ابائی ندارد. دیگر دغدغه مردم رفع تحریم ها و اوضاع اقتصاد کشور شده است و جامعه از انتخابات قبل گذر کرده است. خارج کشور هم دولت های به اصطلاح حامی دموکراسی مشغول مذاکرات هسته ای با دولت ایران اند و خوش ندارند با ورود به چنین مسائلی نتیجه مذاکرات را در خطر بیندازند. تمام حمایت آنها خلاصه در بیانیه هایی است که از دولت ایران تقاضای رفع حصر دارد ولی اصراری هم ندارد و به هیچ وجه حاضر نیستد بابت رفع حصر موسوی هزینه بپردازد. چشم انداز آینده موسوی مبهم است و در ظاهر وضعیت وی جالب نیست.

4. سال 93، افغانستان
نتایج ابتدایی انتخابات ریاست جمهوری اعلام می شود. در کمال شگفتی، دکتر عبدالله با 41% آرا پیشتاز است و در بدترین حالت اگر پیروز نشود، در دور دوم حضور خواهد داشت. شگفتی از آنجا است که رقیب وی از قبیله های اصلی پشتون است و قومیت در افغانستان مهم است ولی باز او پیشتاز است. آخر دکتر عبدالله در این چهار سال بیکار ننشسته. زمانی که موسوی در حصر گذرانده و بسیاری هوادارانش در زندان بوده اند، او به سختی به عنوان یک منتقد دولت فعالیت کرده است. آن قدر خوب کار شده است، که هیچ کس جرات ندارد با تابلو ادامه راه کرزی به رقابت بیاید و آن کس هم که به تلویح آمده بیش از 10% رای نیاورده است. دکتر عبدالله با مخالفین پارلمانی کرزی ائتلاف کرده است و یک تیم قومی قوی تشکیل داده است. این تیم حتی برای تغییر قانون اساسی برنامه دارد. حتی اگر در نهایت رای هم نیاورد، تبدیل به یک جریان سیاسی قوی و موثر شده است. تازه هیچ یک از مردم عادی به خاطر تقلب در انتخابات قبل کشته نشده اند و کسی هزینه جانی-خانوادگی پرداخته نکرده است. بیچاره حرج و فش که در راه جنبش موسوی زندگی زناشویی شان از هم پاشید و این روزها فش کارش شده سیگار کشیدن و ادای فروغ فرخزاد درآوردن! بیچاره دوستم حج که جز 5-6 نفر اول معدل برق شریف بود و آن قدر فشار عصبی کشید که معدل ترم بعد از انتخابات 4-5 نمره کمتر از معدل قبل شد! چه اعصاب ها که از خودم خورد نشد!

5. حرف دل
افغان های عزیز به شما به واسطه داشتن چنین سیاست مدار عاقلی تبریک می گویم و آرزو می کنم در نهایت فردی که روی کار می آید بهتر کشور شما را اداره کند. شما شبیه ترین مردم به ایرانیان هستید و پیشرفت شما مایه خوشحالی ماست. در حسرتم که موسوی اندازه عبدالله شما عقل نداشت تا این همه هزینه به کشورم تحمیل نشود. چه کسی است که نداند، آن وقایع در جری کردن غربی ها در تحریم ایران نقش داشت؟ چه کسی است که نداند چند ده نفر بعد از آن انتخابات کشته شدند؟ چه کسی است که نداند چند ده نفر بعد از آن انتخابات راهی زندان شدند؟ چه زندگی ها که نپاشید و چه آینده های درخشان که تیره نشد. اگر موسوی مانند عبدالله شما رفتار کرده بود، فضای نقد از دولت قبل بسته نمی شد. آن افراد که چند سال اخیر را در زندان سپری کردند، بیرون زندان فعالیت کرده بودند و تیم متشکل قوی جهت دنبال خواسته های بدنه اجتماعی خود تشکیل داده بودند. آن چند ده نفر زنده بودند. حاکم جزیره بحرین برای ایران بزرگ خط و نشان نمی کشید که شما اگر دنبال حق مردم بحرین هستید، سال 88 چند ده نفر در کشورمان کشته نمی شد.
تحریم های این چنین سنگین هم احتمال بالا نداشتیم و اوضاع اقتصاد کشور هم بهتر بود. خود موسوی هم جای حصر در قامت رهبر یک جریان فعالیت کرده بود و فرهنگ دموکراسی در ایران رشد کرده بود. تازه آخرش هم میوه این زحمت ها را شیخ حسن روحانی نوش جان کرد! همان که در راه موسوی هیچ هزینه شخصی نداده بود! گوارای وجود!  


پ.ن. 0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments

https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1: در نظر بگیرید که سال 88 در ایران محوری به نام ولایت فقیه نبود. به نظر شما با آن فضای دو قطبی و تشتت جامعه، وضع بهتری از امروز اوکراین پیش می آمد؟ تازه در ایران این دو قطبی جغرافیایی نبود و احتمالا قربانیان فراوان می گرفت. غربزده های اوکراین اشتباه بزرگی کردند که فکر کردند با زیر پا گذاشتن توافقی که با یانکویچ کرده بودند، راحت می توانند نظر بخش روس تبار کشور را هم زیر پا بگذارند. الان هم که در تب و تباند که بخش بیشتری از خاک کشور را از دست ندهند. از قضا بخش شرقی اوکراین ثروتمندتر و صنعتی هم است. تنها راه حل غرب زده ها هم این است که کاسه گدایی دست گرفته اند که غرب و اروپا به آنها کمک بلاعوض یا وام دهد. روبرو شدن با واقعیت هم تلخ است. معلوم است که کشورهای غربی بی ضابطه به کشوری پول نمی دهند و حاشیه ریسک خیلی کمی را قبول می کنند. خنده ام می گیرد که روزی که در اوکراین این اتفاقات افتاد، افراد متمایل به جنبش سبز در فضای مجازی مسرور و خوشحال بودند!

پ.ن.2: قضیه سفیر جدید ایران در سازمان ملل هم از آن حاشیه هایی است که نباید متن می شد. نکته جالب اینجاست که دولت در دفاع از ابوطالبی می گوید که وی در تسخیر سفارت نقشی نداشته است. یعنی به طور ضمنی این موضوع تایید می شود که اگر وی نقش داشت، رفتار آمریکا موجه بود. این نشان می دهد که آرمانگرایی به دور از واقع گرایی در عمل مشکل زاست.

پ.ن.3: پیروزی دکتر عبدالله به نفع ایران هم است. اشرف غنی از طیف غرب زده افغان ها است و سی سال خارج افغانستان زندگی کرده است. الان هم با زیرکی ریش گذاشته و چند متر پارچه بر سرش بسته که به افغان ها بقبولاند که جز آنهاست! ولی عبدالله در قلب کشور حضور داشته و رابطه حسنه با ایران دارد و به نظرم رابطه ایران و افغانستان با انتخاب او بهتر خواهد شد. او نگاهش منطقه ای است ولی اشرف غنی به غرب چشم دارد.


تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 25 فروردین 1393 09:49 ق.ظ

میهمانی خداحافظی

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 10 فروردین 1393-08:40 ب.ظ

بزودی یکی از پست داک های گروه پژوهشی، گروه را ترک می کند (دقیقش فردا). به همین مناسبت جمعه شب (یعنی شب شنبه) استادم آلن میهمانی خداحافظی برایش گرفته بود که در میهمانی بحث های جالبی انجام شد. میهمانی در یک رستوران آلمانی بود و حضار عبارت بودند از:
1. استادم آلن، شریک زندگی او نیکول (او هم استاد دانشگاه است) و دختر پانزده ماهه آنها کلارا: قرار نبود که نیکول و کلارا هم حضور داشته باشند و وقتی آمدند جا خوردم. آلن کاتولیک است و به احتمال بالا نیکول هم همین طور.
2. پابلو، پست داک اهل شیلی: قبلا در مورد او نوشته ام. رافائلا دوست دختر ایتالیایی او برای شرکت در کنفرانس در واشنگتن بود و برای همین حضور نداشت. پابلو هم کاتولیک است.
3. متیو پست داک اهل اسلوونیا: متیو هم کاتولیک است ولی جالب است دوست دخترش یهودی است. دلیلش این است که اگرچه اختلاف مذهبی دارند ولی هیچ یک چندان تعصبی ندارند و بیشتر مذهب را امر فرهنگی می پندارند. اخیرا با هم رفته بودند اسلوونیا، ظاهرا برای این که خانواده متیو، دوست دختر او (لورن) را هم ببینند. لورن استاد دانشگاه است و به خاطر مشغله کاری حضور نداشت. متیو قبل از آمدن به آمریکا خودش در اسلوونیا استاد دانشگاه بوده است و برای همین سنش بالا است و با آلن بیشتر مثل دوست است.
4. رابرت پست داک اسکاندیناویایی که میهمانی به خاطر او بود به همراه همسرش ماریا که او هم در گروه دیگری پست داک است. ماریا یک بار گفت که خود ملحد است و در نتیجه به احتمال بالا رابرت هم ملحد است.
5. یانگ و لانگ: دو دانشجوی دکترا اهل چین و ویتنام. لانگ بودایی است. یانگ دقیق معلوم نیست ولی احتمال بالا ملحد باشد.
6. مرد یخی: پیرو طریقت حقه اثنی عشریه!
ساعت شش اکثریت اعضای گروه با هم راه افتادیم که به رستوران مزبور برویم. آلن جز آلمانی زبان های سوئیس است و برای همین یک رستوران آلمانی را انتخاب کرده بود. قرار بود آلن و رابرت و ماریا با دوچرخه بیایند. وقتی رسیدیم، آلن و رابرت رسیده بودند و منتظر بودند و با هم رفتیم میزی آلن رزرو کرده بود. فضای رستوران کمی عجیب بود ولی ظاهرا به خاطر آلمانی بودن بود. نور نسبت به حالت عادی کم بود و روی میزها هم شمع روشن بود. میز و صندلی ها و دیوارها هم از چوب ساخته شده بود و شبیه یک کلبه جنگلی بزرگ بود! بعد از مدت کمی نیکول و کلارا هم آمدند که انتظارش را نداشتیم. مدت کوتاهی بعد هم ماریا آمد.
از لیست غذا یک نوع غذای گیاهی پیدا کردم و غذا را سفارش دادیم.
چون تعداد زیاد بود و میز هم بزرگ بود، هر کس با کنار دستی هایش صحبت می کرد. من نزدیک آلن و متیو و نیکول نشسته بودم. کلارا دختر 15 ماهه آلن خیلی بامزه بود و معلوم بود اجتماعی است. کل میهمانی حواس نیکول به او بود، چون تازه راه افتاده است و از جمع دور می شد و به میزهای دیگر سرک می کشید و با غریبه ها صحبت می کرد! برای همین هم بخش خوبی نیکول کنار میز نبود و در کل هم خیلی نرسید غذا بخورد.
اشاره شد که سن متیو بالا است (نسبت به یک پست داک) و به آلن نزدیک است. برای همین بیشتر با هم دوست هستند تا استاد و دانشجو. وقتی نیکول کنار میز نبود، آلن از متیو پرسید که آیا خانواده اش لورن را دوست داشتند؟ مشخص شد که متیو تصمیم گرفته است ازدواج کند و برای این به اسلوونی رفته بودند که خانواده اش هم لورن را ببینند و بپسندند. متیو گفت که خانواده اش لورن را دوست داشتند. بعد رو به پابلو کرد و گفت که او قصد ازدواج با رافائلا دارد؟ که جواب داد با هم توافق کرده اند که ازدواج نکنند.

بعد متیو از آلن پرسید که آیا او و نیکول هم قصد ازدواج دارند؟ که سبب بحثی شد که در ادامه می آید:

آلن: نه، قصد ازدواج نداریم و فکر نکنم هم ازدواج کنیم! تا به حال حتی یک بار هم در مورد ازدواج کردن با هم صحبت نکرده ایم!

مرد یخی: ولی فکر کنم نسبت به هم تعهد (commitment) دارید و فقط موضوع ثبت روی کاغذ است.

آلن: نه خوب مشکل دقیقا همین نبود تعهد است و گرنه که با هم ازدواج می کردیم.

مرد یخی: ولی شما یک بچه دارید. برای او هم که شده نیاز به تعهد متقابل وجود دارد.

(
پیام بازرگانی:
کلارا چه از نظر اسلامی و چه مسیحیت حرام زاده محسوب می شود و اولین بار بود که یک انسان حرام زاده را از نزدیک می دیدم. البته حتما در غرب قبلا دیده ام ولی منظورم این است که دقیق بدانم که فرد خارج از ازدواج به دنیا آمده است. صورت خیلی زیبا و بانمک و مانند همه کودکان چشمان معصومانه ای داشت. در طول میهمانی در این فکر بودم که گناه این بچه چیست؟ آقای پدر و خانم مادر، چرا با وجود مسیحی بودن کاری کردید که فرزند شما غیر مشروع باشد؟ انسان حرام زاده دچار پلیدی روح است و برای همین زمینه هدایت او کمتر است. با روند فعلی هم تا 40 سال دیگر نیمی از غربی ها حرام زاده خواهند بود. حتی امروزه هم حرام زاده بودن یا زنا با رضایت طرفین هیچ قبحی در غرب ندارد و اصلا عیب محسوب نمی شود.  بسیاری از ستاره ها و اشخاص محبوب مانند استیو جابز یا جاستین بیبر حرام زاده هستند. اما با چنین ترکیب جمعیتی احتمال هدایت این جوامع خیلی کم می شود. ظاهرا اصلاح این جوامع که از نظر خانوادگی متلاشی شده اند، کار خود حضرت ولی عصر عج الله تعالی فی فرجه الشریف است و از دست دیگران کاری بر نمی آید!
)

آلن: ببین وقتی کسی در سن تو باشد زمینه ازدواج خیلی وجود دارد. ولی من الان 44 سال دارم و دیدم به زندگی خیلی متفاوت از یک انسان جوان است. دیگر خیلی زمینه زندگی و تعهد به یک انسان دیگر وجود ندارد.

مرد یخی: ولی این وسط پای یک بچه هم گیر است. بچه پدر و مادر را با هم می خواهد. تو نمی توانی بگویی به دخترت تعهد نداری. حداقل تا 14-15 سالگی او باید با هم باشید.
آلن: این حرفت را قبول دارم. همه انسان ها باید به فرزندان خود تعهد داشته باشند ولی این نیازی به ازدواج ندارد.

مرد یخی: برای همین از فرهنگ شما غربی ها خوشم نمی آید. مردان غربی از زنان سو استفاده می کنند و وقتی موقع قبول مسئولیت است، زیر بار ما نمی روند. فرهنگ خودمان را خیلی بیشتر ترجیح می دهم که تعهد در آن خیلی بالاتر است. در فرهنگ ما یک مرد وقتی به صورت فیزیکی همسرش را لمس می کند که با او ازدواج کرده باشد.

آلن: (با نگاه عاقل اندر سفیه) چطور چنین چیزی ممکن است؟ آدم باید قبل از ازدواج یک انسان را به صورت فیزیکی تجربه کرده باشد!!! (physical experience)
مرد یخی: خوب مشکل شما غربی ها همین است! مگر زندگی مشترک با جذابیت جنسی قوام پیدا می کند؟

آلن: منظور من جذابیت جنسی نبود، برای ازدواج باید با فرد زندگی کرده باشی تا خصوصیات رفتاری او را بدانی. چطور می خواهی با کسی که شناخت کافی درباره اش نداری ازدواج کنی؟

مرد یخی: لزومی ندارد برای دانستن خصوصیات رفتاری یک فرد حتما با او ازدواج کرد. در کنار این در فرهنگ ما ازدواج دو مرحله دارد. در مرحله اول زن و مرد با این که همسر یکدیگر محسوب می شوند ولی در یک خانه زندگی نمی کنند ولی با هم ارتباط دارند و اگر مشکلی باشد در همین مرحله خیلی ها طلاق می گیرند. اگر هم مشکلی نباشد، بعد از این مرحله زندگی مشترک در یک خانه آغاز می کنند.
(این جاها بود که دیدم همه ساکت شده اند و دارند به بحث گوش می کنند. البته نیکول هنوز دورتر مواظب کلارا بود)

متیو: تماس فیزیکی در آن بازه وجود دارد؟ مدتش چقدر است؟

مرد یخی: بله تماس فیزیکی وجود دارد ولی به علت عدم زندگی در یک خانه، مرزهایی در آن وجود دارد. مدتش هم کاملا توافقی است و می تواند بین چند هفته تا یک و حتی دو سال متغیر باشد.

متیو: چطور گزینه مقابل را پیدا می کنید؟

مرد یخی: انواع راه ها وجود دارد. مثلا امروزه برخی از بین هم کلاسی های دانشگاه یا با کمک دوستان متاهل خود گزینه ای را پیدا می کنند. اما اکثر افراد از طریق مادر خود گزینه های مناسب را پیدا می کنند. بین زنان ایرانی هم یک شبکه اجتماعی (social network) وجود دارد تا دختران و پسران مجرد مناسب را به برسانند!

متیو: آخر چطور یک گزینه را پیدا می کنند که مثلا برای تو مناسب باشد؟

مرد یخی: خوب معیارهای مد نظر را اعلام می کنیم و بر مبنای آنها گزینه ها پیدا می شود. بعد یک لیستی به آدم می دهند و از آن لیست فرد گزینه ای را انتخاب می کند و بعد مادرش اقدام می کند و .... (البته با جزئیات برایشان توضیح دادم که به دلیل آشنایی خوانندگان این وبلاگ با این پروسه از شرح دقیق می گذرم)

متیو: به نظر می رسد که زن ها نقش مهمی در زندگی مردها در اسلام دارند. احساس من هم این طور است که اگرچه زن ها در اسلام محدودیت هایی بیشتری از مردها دارند مثل حجاب ولی نسبت به کاتولیک ها احترام بیشتری در خانواده دارند. (در اسلوونی یک اقلیت آلبانیایی مسلمان زندگی می کند و متیو با مسلمان ها آشنا است). به نظر می رسد این روند همسریابی برای زنان هم مسیر ایمن تری است.

مرد یخی: دقیقا همین طور است. در فرهنگ شما قبل از ازدواج افراد حداقل دو سال با هم زندگی مشترک دارند و بعد از آشنایی کامل و جزئی ازدواج می کنند. در حالی که در فرهنگ ما خیلی آشنایی قبلی کمتر است ولی با این حال آمار طلاق در ایران 13% است و در آمریکا 47% که نشان می دهد به طور آماری سنت ما زندگی های پایدارتری شکل می دهد. تازه از آن 13% حدود نصف موارد مربوط به مرحله اول است که قبلا گفتم. در حالی که در فرهنگ شما خیلی مردها مثلا در صورت حامله شدن زن، زیر بار مسئولیت نمی روند. برای همین آمار سقط جنین در آمریکا خیلی بالاست و سالانه بیش از یک ملیون مورد سقط جنین وجود دارد. خیلی موارد هم از روی عاطفه یا عقیده شخصی، زن مجبور می شود که فرزندش را به تنهایی بزرگ کند.

متیو: می دانم چه می گویی. لورن (دوست دخترش) هم از دوست پسر قبلی خود باردار شده بوده و بعد دوست پسرش او را ترک کرد. لورن هم بچه را سقط کرده است. هنوز هم که یادش می افتد ناراحت می شود (بالاخره غربی ها هم احساس و عاطفه دارند). ولی همه اش تقصیر مردها نیست. خیلی وقت ها هم خود زن ها با انتظاراتشان باعث جدایی می شوند.

مرد یخی: حالا خودت اگر لورن باردار شود، مسئولیت بچه را قبول می کنی؟

متیو: البته!

مرد یخی: معلوم می شود تو جز مردهای خوب غربی هستی. تازه به زودی هم ازدواج می کنید.
(آلن فکر می کند که دارم به او تکه می اندازم و چشم غره می رود!)
سریع می گویم منظورم این است که نسبت به فرزندان احتمالی تعهد داری. اصلا خوب نیست که مردان غربی تعهد ندارند. اکنون بیش ده ملیون زن آمریکایی بدون شوهر فرزند خود را بزرگ می کنند (single mother).
(اینجاها بود که نیکول نزدیک میز آمد و آلن با اشاره گفت که بحث را ادامه ندهیم و بعد ادامه داد)

آلن: برای خودت چه معیارهایی مهم است؟ دوست داری همسرت قد بلند باشد یا از خودت کوتاه باشد؟

مرد یخی: راستش جذابیت ظاهری برایم اولویت ندارد. بیشتر برایم مهم است که با کسی ازدواج کنم که از نظر فکری شبیهم باشد و اهداف و دید به زندگی مشابه به خودم داشته باشد.

آلن: واقعیتش در بلند مدت هم این مهمتر است. ولی عجیب است که با این سیستم ازدواج می کنید.

کلی صحبت ها دیگر هم شد که شاید بعدا بنویسم. نیکول و کلارا بعد از مدت کوتاهی بازگشتند. وقتی خواستیم برویم، ماریا پیشنهاد کرد که به یک کلاب شبانه یا بار (شراب فروشی) بروند. آلن گفت که جایی بروند که برای یک پدر هم مناسب باشد! و ماریا گفت جای خوبی را در نزدیک می شناسد. عذر خواستم و خداحافظی کردم. ظاهرا جز فرهنگ غربی ها است که در چنین مواقعی به بار هم می روند و به اصطلاح به سلامتی فرد محوری (اینجا رابرت) می نوشند.
 
پ.ن. 0:

آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1 : با لانگ در مورد بودیسم صحبت می کردم. مشخص شد که جز شاخه ای از بودیسم است که کلا به خدا باور ندارند. از دید او بودا اکنون کاملا نیست شده است و هیچ گونه زندگی بعد از مرگ وجود ندارد. می گفت بودیسم یک مسیر برای زندگی بهتر است. مدعی بود که شاخه های دیگر بودیسم که به خدا باور دارند، بعدها به وجود آمده اند و بودیسم اصیل مفهوم معاد و توحید نداشته است. معلوم می شود بر خلاف ادعای افراد سنت گرا (مثل شوان) که می گویند بودیسم مفهوم خدا را دارد، این طور نیست که همه بودایی  ها این گونه باشند و بخشی با زبان خود می گویند که به خدا باور ندارند.

پ.ن.2: گاهی از این که این قدر صریح صحبت می کنم تعجب می کنم! یاد ایران می افتم که جلو اساتید باید با ترس و لرز صحبت می کردیم در حالی که اکنون برای استادم در مورد نحوه زندگی خط و نشان می کشم! البته به نظرم وقتی انگلیسی صحبت می کنم خیلی جسورتر هستم و موقع فارسی صحبت کرد این گونه نیستم. البته یک بار که به یک دوست این نکته را توضیح می دادم گفت: تو فارسی هم صحبت می کنی همین طور هستی! خودت حالیت نیست!


پ.ن.3: لورن و متیو را در نظر بگیرید. لورن استاد دانشگاه و آمریکایی است. در حالی که متیو اسلوونیایی است و هنوز کار ثابت ندارد و در نتیجه با معیارهای دنیوی لورن بالاتر است. یا مثال دیگر نیکول که هیچ نیاز اقتصادی به یک مرد ندارد. با این حال هر دوی آنها دوست دارند با یک مرد زندگی کنند و لورن اصرار به ازدواج هم دارد. به صورت متوسط هم زنان از نظر جنسی بسیار خودنگه دارتر هستند و دیده ایم که مثلا زنان بعد از مرگ همسر به راحتی بدون همسر هم به زندگی ادامه می دهند ولی مردان به صورت آماری کمتر این گونه اند. معلوم می شود لزوما نیاز جنسی یا مالی زن را به ازدواج نمی کشاند. هر چه فکر می کنم دلیل دیگری جز نیاز روحی یک زن به یک مرد نمی یابم. همین نیاز است که باعث می شود مردان غربی راحت بتوانند اعتماد زنان را جذب کنند و با عدم ازدواج و عدم قبول تعهد سو استفاده کنند.

پ.ن.4: اردوغان به یک پیروزی شگرف دست پیدا کرده است و احتمال بالا رییس جمهور ترکیه هم خواهد شد. از اکنون باید دستگاه خارجی برای ارتباط بهتر با ترکیه برنامه طولانی مدت داشته باشد. فکر می کنم که با همکاری قطر و ترکیه بتوان وهابیت را به انزوای سیاسی کشاند. انتخابات سوریه هم در پیش است و اگر برگزار نشود، کار سخت تر می شود. تا زمانی که سلاح های خریداری شده با پول عربستان به همراه سلفی های خارجی آزادانه از مرز ترکیه وارد سوریه شوند نمی توان امیدی به پایان جنگ داشت. نکته منفی پیروزی اردوغان هم این است که نوار درز رفته از جلسه ای شبیه شورای عالی امنیت ملی ترکیه، حاکی از آن است که دولت اردوغان حتی برای رویارویی و دخالت نظامی در سوریه نقشه می کشد. با پیروزی در انتخابات امروز راهی جز مذاکره با آنها نمی ماند. 


تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 13 فروردین 1393 05:07 ق.ظ

نوروز بی خاصیت!

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 2 فروردین 1393-11:08 ب.ظ

در شهری که زندگی می کنم تعداد ایرانی ها هم بصورت کلی نسبت به بسیاری از مناطق آمریکا کم است و هم در سطح دانشگاه بسیار محدودتر است. بعید می دانم که کل دانشجویان ایرانی دانشگاه در همه دانشکده ها روی هم بیش از 30-40 نفر باشند. در حالی که همه جا اینگونه نیست. برای مقایسه در دوران کارشناسی ارشد، فقط در دانشکده برق حدود صد دانشجوی ایرانی وجود داشت و طبق آمار غیر رسمی، یکی از اعضای ایرانی شورای دانشجویان دانشگاه تعداد کل دانشجویان ایرانی را در حد 800-900 نفر برآورد می کرد (با توجه به میزان رایی که خود در انتخابات شورا آورده بود). البته در دو دانشگاه دیگر شهر فعلی تعداد ایرانی ها بیشتر است ولی خیلی فرصت برخورد پیش نمی آید. در همین تعداد کم ایرانی ها،مطابق اکثر شهرهای غربی هم تعداد دانشجویان مذهبی در اقلیت محض است. اینجا منظورم از مذهبی افرادی است که به قوانین روزمره فقه پایبند هستند. و گرنه با استانداردهای غربی بسیاری افراد که شاید در ایران از دید جامعه مذهبی محسوب نشوند، مذهبی حساب می شوند.
وقتی ایران بودم، دائره دوستانم از نظر فکری بسیار محدود بود و به سختی می توانستم با افراد غیر همفکر دوستی داشته باشم. به گونه ای که در بین هم ورودی های کارشناسی افرادی وجود داشتند که در کل دوران کارشناسی حتی یک بار هم گفتگو (حتی در حد سلام کردن) نکردیم که عمدتا به خاطر تفاوت فکری و عدم علاقه به دوستی با چنین افرادی بود که به احتمال زیاد دوسویه هم بود! الان که فکر می کنم، به نظرم بعد از دوران ابتدایی همین گونه بودم و دوستان دوران مدرسه راهنمایی و دبیرستان هم عمدتا هم فکر بودند، با این که اختلافات فکری در دوران دانش آموزی خیلی کمتر مجال بروز پیدا می کند.
 از وقتی از ایران خارج شده ام همین گونه مانده ام. البته نیاز اجتماعی انسان خود به خود، در اجبار، انسان را بیشتر به سوی دیگران سوق می دهد و دائره فکری دوستان برای اکثر افراد در محیط متفاوت غرب گسترش پیدا می کند. ولی ترجیح می دهم که اگر قرار باشد با افراد غیر مذهبی ارتباط داشته باشم، ایرانی نباشند! چون به صورت تجربی دیده ام که غیر ایرانی ها ولو ملحد باشند، بیشتر برای حساسیت ها و محدودیت های خاص مسلمانان احترام قائل هستند. حداقل مسخره نمی کنند! در حالی که دیده و شنیده ام که ایرانی های غیر مذهبی، این حساسیت ها را مسخره می کنند. اخیرا هم در این باره با دو نفر مذهبی صحبت می کردم، دیدم آنها هم تجربه مشابه دارند و غیر مذهبی های غیر ایرانی را (نسبت به غیر مذهبی های ایرانی) بسیار بیشتر برای دوستی ترجیح می دهند. نمی دانم، شاید با ایرانی های غیر مذهبی هم صحبت کنیم، آنها هم بگویند که با مذهبی های غیر ایرانی خیلی راحت تر هستند!  
 به خاطر تعداد بسیار کم ایرانی ها در دانشگاه و همچنین عدم علاقه به دوستی با غیر مذهبی ها، از وقتی آمریکا آمده ام تقریبا هیچ دوست ایرانی پیدا نکرده ام! البته در برنامه های حسینیه شیعیان، با افرادی آشنا شده ام ولی اکثرا تفاوت سنی قابل توجه دارند.  چند نفری هم که سنشان نزدیک تر، متاهل هستند. لذا امکان ارتباط با آنها زیاد نیست. به صورت کلی هم تنها چند دوست غربی دارم که البته آن هم در حد سلام و علیک است و دوستی صمیمانه نیست.

قضیه در کانادا یا سنگاپور کاملا متفاوت بود. در هر دو (به خصوص با فاصله زیاد در کانادا) دوستانی داشتم. حتی در کانادا بیش از این که انگلیسی صحبت کنم، فارسی صحبت می کردم. برنامه نوروز در کانادا بسیار مرتب برگزار می شد و در مراسم مذهبی ها، چند صد نفر شرکت کننده وجود داشت. به صورت داوطلبانه هم افراد وقت می گذاشتند و واقعا مراسم قابل قبولی برگزار می شد. با توجه به تجربه شخصی به عنوان یک نکته پیشنهاد می کنم، اگر قصد ادامه تحصیل در خارج از ایران دارید، حضور جمع ایرانی در شهر یا دانشگاه را نیز به عنوان یک فاکتور تصمیم گیری در نظر بگیرید. به خصوص اگر نسبت به جامعه ایران یا خانواده وابستگی زیاد دارید. از این جهت دانشگاههای استان های اونتاریو (تورنتو، واترلو، وسترن اونتاریو) و بریتیش کلمبیا (یو بی سی و سایمون فریز) و آلبرتا (کلگری و آلبرتا) در کانادا گزینه های خوبی هستند. در آمریکا هم دانشگا های ایالت های کالیفرنیا ، مریلند و ویرجینیا (شامل واشنگتن دی سی)، میشیگان، نیوجرسی و نیویورک مناسب هستند. در برخی ایالت های مرکزی آمریکا جمعیت ایرانی و مسلمان آن قدر کم است که تهیه گوشت حلال خودش یک معضل است، چه برسد به وجود یک جمع ایرانی یا مسلمان. 
نبود دوست و آشنا، امسال باعث شد که روز نوروز برایم خیلی بی خاصیت باشد! لحظه تحویل سال به وقت شرق آمریکا، حدود ساعت یک بود که داشتم مثل یک روز عادی نهار می خوردم! آن قدر عادی بود که حتی موقع تحویل سال حواسم نبود و به علت مشغله، چند ساعت بعد یادم افتاد که سال تحویل شد. هیچ و هیچ کار خاص مربوط به نوروز هم انجام ندادم. تا حدی که موقع نوشتن این پست یادم آمد که حتی دعای تحویل سال را نخوانده ام و همین حالا خواندم!
هیچ گاه فکر نمی کردم که سالی باشد که نوروز این قدر برایم با یک روز عادی فرقش کم باشد.
 البته هم ایرانی های شهر و هم دانشجویان مراسمی برای نوروز برگزار می کنند ولی شامل رقص و سرو الکل بود که طبیعی است تمایلی برای شرکت در آن نداشتم. خانواده هم گرفتار کاری بودند و به علت اختلاف ساعت، یک روز قبل و بعد از تحویل سال تماس داشتم. هیچ کس تحویل سال را تبریک نگفت (البته تبریک نگفتن نوروز مقارن با فاطمیه شاید بهتر هم باشد!) و دوستان و آشنایان هم که بعد فاصله داشتند تا تماس نگرفتم، کسی تماس نگرفت! البته هیچ شکایتی هم وجود ندارد و حتی طبیعی است. اکثر ما آدم ها (و بالطبع خودم) تا کارمان به کسی نیفتند، با فردی تماس نمی گیریم و همین که بعد فیزیکی بوجود بیاید، خیلی زود یکدیگر را فراموش می کنیم، خیلی زودت از آنچه فکرش را کنیم. اما اوقات تنهایی تجربه خوبی است که انسان بداند روی دوستی های دنیا نمی شود خیلی حساب کرد. این جور وقت ها یاد آیات مربوط به قیامت (مثل سوره عبس) می افتم که انسان ها روز حساب فقط به فکر خود هستند و انسان از دوستان و حتی اعضای نزدیک خانواده اش فرار می کند. در نگاه اول بعید به نظر می رسد و شاید انسان تعجب کند چطور در آن روز برادر به فکر برادر یا یک زوج به فکر یکدیگر یا حتی مادر به فکر فرزند نیست؟ ولی همین تجارب دنیوی نشان می دهد که پیش بینی های قرآن از روز قیامت هم چندان بعید نیست و حتی در همین دنیا طبیعی است. فرقش این است که شرایط بروز چنان رفتارهایی کم پیش می آید. اکثر ما انسان ها اکثرا! دیگران را به خاطر خودمان و نیازهایمان دوست داریم. به نظرم حتی روابط خانوادگی هم تا حد زیادی این گونه است. شاید تنها استثنا علاقه والدین به فرزندان باشد که آنهم ممکن است در دوران بزرگسالی فرزند دستخوش تغییر شود. به شخصه دیده ام که در خانواده ها بعد از فوت پدر خانواده، بین اعضای خانواده که برادر و خواهر و مادر و فرزند هستند بر سر میراث (ایجاد شرایط تضاد منافع) اختلاف پیش آمده یا یکی از ورثه حق بقیه را خورده است و سال هاست که برادران و خواهران ارتباطی با هم ندارند! یا مردی همسرش از دنیا رفته است و هنوز چهلم همسرش تمام نشده، در فکر ازدواج مجدد است! پدر و مادر شخصی از دنیا می رود و حداکثر بعد از 5-6 سال، فوقش سالی 3-4 بار بر مزارش حاضر می شوند. انگار هیچ گاه وجود نداشته اند.
خیلی وقت ها با دیگران دوست هستیم تا نیاز اجتماعی خود را برطرف کنیم. تا با هم شادی کنیم یا مسافرت برویم یا جشن بگیریم. اگر کمک نیاز داشتیم، کمک بگیریم یا با کمک هم کاری را انجام دهیم که هر دو نیاز به انجام آن داریم. حتی خیلی موارد دوست داشتن و محبت داشتن به دیگران هم از روی خودخواهی و به خاطر نیاز انسان به محبت ورزیدن به دیگران است. قصه عشق های خیابانی عمدتا از چنین نوع محبت هایی است. منظورم این است که محور بیشتر روابط انسانی منافع شخصی و خودخواهی و مادیات است و در نتیجه ناپایدار. ولی چون حول منافع مشترک است خود را نشان نمی دهد. کافی است تضاد منافعی مشابه روز قیامت پیش بیاید تا در همین دنیا رفتار مشابه بروز کند. یکی از خوبی های زندگی در خارج ایران، پی بردن عملی به این واقعیت است. این که روی انسان های دیگر نمی شود زیاد حساب کرد. این که در نهایت عمل انسان برایش می ماند و نمی توان تکیه بر دیگران کرد.
این وسط البته یک استثنا است و آن دوست و محبت حول ولایت خداوند است. اصلا محور ولایت محبت است. این یکی از انحرافات بزرگ است که برخی محور ولایت را امر و نهی ولی و فرمانپذیری مولی معرفی می کنند. مثلا هنگام بحث از ولایت یکی از بحث هایشان این است که ولی اختیار طلاق همسر دیگران را ولو خلاف میل آنها دارد!!! آیا در چنین فضای مشابه فرمان راندن و فرمانبرداری شبهه نظامی، محبت محور خواهد شد؟ و آیا اکثر انسان ها را می توان به ولایت الله سبحانه و تعالی داخل نمود؟ البته محبت خود به خود، فرمانپذیری را به دنبال می آورد که منحصر به خداوند نیست و در همین دنیا هم این گونه است. اخیرا دوستی برایم تعریف می کرد که یکی از آشناهایشان به شدت به همسر خود محبت دارد. به گونه ای که اگر مشغول گفتگو با تلفن باشد، همسرش تقاضایی کند، در کوتاه ترین زمان ممکن مکالمه را قطع می کند تا به اجابت امر همسرش برسد :) یا وقتی همسرش او را صدا می کند، دوان دوان به سمت همسرش می رود :) کاش ما این حالت را نسبت به اوامر الهی داشتیم :( 
مقصود این که محور ولایت محبت است. برای همین هم در حدیث غدیر از کلمه "مولی" استفاده شده است و نه سلطان و خلیفه و حاکم! برترین نوع دوستی و محبت هم، محبت خود آفریدگار و در مقام بعدی اولیا الهی مانند انبیا و اوصیا آنها است. این تنها دوستی و محبتی است که ماندگار است و در روز قیامت هم تنها چیزی است که به کار انسان می آید. هنگام نشر، همین محبت است که در تپه های اعراف به کمک انسان می آید و ان شا الله همگی بهره ای از آن داشته باشیم.
محبت حول ولایت خداوند محدود به اولیا الهی نیست و می تواند به اعضای خانواده و دوستان هم گسترش پیدا کند. البته واضح است که نیاز به یک اراده دو سویه دارد، چون دوستی و محبت امری دو سویه است. آیت الله آقا مجتبی تهرانی رحمه الله علیه بحث قابل استفاده و بسیار مفیدی ی درباره رفاقت و دوستی داشتند که به نظرم ضرر نمی کنید با وجود طولانی بودن مطالعه کنید. آدرس جلسه اول بحث:

http://www.mojtabatehrani.ir/fa/Content/1033/%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7_%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA%DB%8C_1

این قدر بحث شان خوب و مفید است که به نظرم مستقیم خوانده شود بهتر است. تنها اگر بتوانیم روابط خانوادگی و دوستانه خود را حول این محبت ایمانی شکل دهیم، می توانیم یک دوستی واقعی داشته باشیم و از تداوم آن مطمئن باشیم. در غیر اینصورت روی هیچ رابطه ای از جمله رابطه همسری یا برادری نمی توان حساب کرد و روز قیامت از پدر و مادر و همسر و فرزند و دوستانمان فرار خواهیم کرد! البته گفتن این حرف ها بسیار آسان و عمل به آنها سخت است. امیدوارم همگی بتوانیم چنین محبت هایی را تجربه کنیم و دوستی هایی داشته باشیم  که اینگونه باشد. دوستی هایی که حاصل آن شامل قرب به خداوند هم باشد و فقط برای خوش گذرانی با هم یا پیشبرد منافع مشترک دنیوی نباشد.


پ.ن.0:
آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1: در یکی از کلاس های درسی که بانوان هم حضور دارند، یکی از دانشجویان دکترا با لباس رکابی در کلاس حاضر می شود! آنهم نه رکابی پوشیده، بلکه یک رکابی خیلی باز که از شرحش می گذرم! حتی جلوی استاد هم با همین لباس می نشیند و نهارش را هم سرکلاس می خورد. از استاد و بقیه تکه های کلامی هم می شنود ولی به هیچ می انگارد! البته پیرهن هم دارد ولی سر کلاس در می آورد! خیلی برایم عجیب است. جدا در مغز چنین افرادی چه می گذرد؟ فردا که استاد شود هم، جلو دانشجویان این گونه خواهد بود؟

پ.ن.2: چند وقت پیش یک میهمانی مفصل دانشگاهی بود که دعوت به شرکت کردند و رفتم. در میهمانی شراب سرو می شد. از نظر فقهی خوردن غذای حلال و حتی نشستن بر میز و سفره ای که شراب در آن مصرف می شود جائز نیست. خوشبختانه در اکثر این میهمانی ها که به صورت سلف-سرویس هستند، شراب در یک میز جدا سرو می شود. غذا کشیدم ولی دیدم در همه میزها بدون استثنا کسی در حال شراب نوشیدن است. رفتم یک گوشه ایستادم و زود غذا خوردم. برایم جالب بود که در طول غذا خوردن چند نفر آمدند و گفتند بروم میز آنها بنشینم. فکر می کردند غریبه هستم و کسی را نمی شناسم و خجالت می کشم در میزی بنشینم که بقیه غریبه هستند. یکی شان خیلی اصرار هم می کرد!

پ.ن.3: وقایع اکراین می تواند در مذاکرات هسته ای کمک کار ما باشد. هر چقدر بین غرب و روسیه شکاف بیشتری ایجاد شود، به نفع ما و حتی همه دنیا است. جهان چند قطبی، حتما از جهان یک قطبی برای بیشتر انسان ها بهتر است. خدا کمک کند که اختلاف اینها بالا بگیرد تا در مذاکرات دست بالا را داشته باشیم.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 10 فروردین 1393 05:05 ق.ظ

پیتسبرگ

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 25 اسفند 1392-04:07 ق.ظ

از حدود دوران دبیرستان به بعد اشتیاق به سفر کردن را از دست داده ام. یعنی تنهایی بعید است مسافرت بروم و حتی در محل زندگی هم اهل گردش نیستم و باید فرد دیگری باشد که تلنگر بزند. حدود یک ماه پیش بود که حنیف پیشنهاد داد که در تعطیلات میان ترم به شهر سومی برویم تا هم مسافرتی کرده باشیم و هم این که تجدید دیداری شود. پیشنهاد داد برویم پیتسبرگ که شهری است در فاصله حدود مساوی از هر دویمان و از آنجا به فیلادلفیا سر بزنیم.
زمان ها را هماهنگ کردیم و هفته پیش راه افتادم سمت پیتسبرگ. پیتسبرگ شهر نسبتا بزرگی در ایالت پنسیلوانیا است و ظاهرا تنها شهر بزرگ در شمال شرقی آمریکا است که کنار 
ساحل ساخته نشده است. عصر جمعه هفته گذشته با اتوبوس راه افتادم و بعد از حدود شش ساعت به پیتسبرگ رسیدم. حنیف بعدتر می رسید و با هواپیما آمد و در هتل هم دیگر را دیدیم. شب باید تمرین درسی را انجام می دادم و خیلی وقت صحبت نشد و نسبتا هم زود خوابیدیم تا فردا زود بیدار شویم و از وقت استفاده کنیم چون کمتر از دو روز در پیتسبرگ بودیم.
صبح روز بعد بیدار شدیم. حنیف ماشین اجاره کرده بود و طبق پیشنهادم قرار بود برویم یکی از شهرهای آمیش نشین نزدیک پیتسبرگ. مردم Amish خیلی انسان های جالبی هستند. حدود سیصد هزار آمیش در آمریکا زندگی می کند که اکثرا در ایالت های پنسیلوانیا و اوهایو زندگی می کنند. به علت عقائد مذهبی خاص که دارند و آزادی در سبک زندگی حدود قرن هجده-نوزده از محدوده فعلی سوئیس و آلمان به آمریکا مهاجرت کرده اند. آمیش ها از نظر مذهبی مسیحی پروتستان حساب می شود. عکس زیر یک خانواده آمیش را نشان می دهد:







به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 25 اسفند 1392 07:23 ق.ظ

سرگرمی

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 27 بهمن 1392-05:41 ق.ظ

یکی از تفاوت های چشم گیری بین زندگی های غربی و ایران، اهمیت بالای سرگرمی و تفریح است. در دوران زندگی در سنگاپور و غرب دوستان غربی نزدیک تری داشته ام و این نکته را از نزدیک هم حس کرده ام. می خواهم کمی در مورد دلیل این نکته و مضرات نکاتی بگویم.
بیایید برگردیم دو نسل قبل در جامعه خودمان (و حداکثر 3-4 نسل قبل در جامعه غربی)، یعنی حدود 70-80 سال قبل. آن زمان ها اکثر کارها و مشاغل یدی بود. تکنولوژی خیلی پایین تر از امروز بود. در نتیجه مردان برای تامین مایحتاج خانواده مجبور به فعالیت جسمی سنگین روزانه بودند. کارهای این گونه مانند کشاورزی، بنایی، یا دامداری خیلی خسته کننده و وقت گیر هستند. در مقابل زنان هم خیلی در فشار جسمی بالاتر بودند. کسی از کنترل جمعیت چیزی نمی دانست و آمار زاد و ولد بالا بود. یک زن به صورت متوسط 5-6 بچه به دنیا می آورد و خیلی خانه ها 7-8 بچه داشتند. از ماشین لباس شویی، ظرفشویی، پوشک بچه یا نانوایی خبری نبود. برای همین زنان هم از نظر زمانی در حد مردان در حال فعالیت فیزیکی بودند. پخت و پز غذا و نان (حتی آسیاب گندم!) و شست و شوی ظرف و لباس 7-8 نفر و نگهداری از کودکان با امکانات آن روز خیلی وقت گیر بود. بماند که در خیلی موارد خانم ها مجبور بودند که برای گذران زندگی یک کار جانبی مانند فرشبافی هم انجام دهند یا به مردان در کشاورزی هم کمک کنند (بماند که حق و حقوق مالی هم در قبال این همه فعالیت دریافت نمی کردند و مردان دست رنجشان را مصادره می کردند!). اکثر افراد صبح زود و قبل از طلوع آفتاب از خواب برمی خاستند و همین کارهای فیزیکی تا ساعت 5-6 عصر وقت می گرفت. بعدش هم که آن قدر خسته بودند که نای کاری نمی ماند و حداکثر شب نشینی کوتاه در ابتدای شب وجود داشت. اگر هم می خواستند از برق هم خبری نبود و بعد از غروب خورشید امکان کارهای دیگر نبود و می خوابیدند تا روز بعد از نو آغاز کنند. این ها مطالبی است که از اکثر افراد در این محدود سنی بپرسید تایید خواهند کرد. برای همین هم افراد دو نسل قبل اکثر در سنین پیری دچار کمرد درد و پادرد هستند، چون چند ده سال به سختی کار کرده اند. تصورات از زندگی هم خیلی ساده بود. مگر این همه کار وقتی برای فکر کردن هم می گذاشت؟ اکثر انسان تصور ساده ای از دنیا داشتند که یکی از نتایجش باورهای مذهبی بود. انسان که نتواند جواب سوالی را بدهد، راحت ترین کار نسبت دادن آن به خداوند و امور غیبی است. چقدر خوشحالم که در آن دوره به دنیا نیامدم! یعنی اگر 200 سال پیش به دنیا آمده بودم، چقدر مجال فکر کردم داشتم؟ آسایش و راحتی که دیگر هیچ! البته یک قشر خیلی قلیل مانند برخی علما، خوانین و تجار، و مسئولین مملکتی وجود داشتند اما در مقایسه با اکثریت استثنا بودند.
این وضع تقریبا همه جوامع انسانی پایدار نماند و از زمانی به بعد عمدتا به خاطر رشد تکنولوژی زیر و رو شد. خیلی کارها تخصصی شدند و کارهایی قبلا توسط خود افراد باید انجام می گرفت دیگر توسط متخصص تر انجام می گرفت. برای انجام برخی کارهای روز مره هم اسباب جدید مانند ماشین لباسشویی و چرخ گوشت و... ساخته شد. شغل هایی ایجاد شد که دیگر ماهیت فیزیکی نداشتند و تازه درآمد خیلی بالاتر داشتند. این شغل ها نیاز به آموزش داشتند و برای همین کار دانشگاه ها از نظر مالی با صرفه شدند و دولت ها به دنبال آموزش جامعه خود بودند تا بهره خودشان هم بیشتر شود. پدیده تحصیل باعث شد که بسیاری افراد بتوانند طبقه مالی خود را بشکنند و رشد کنند. نگاه کنید خیلی از پزشکان، مهندسان، سرای کشوری، معلمان، اساتید دانشگاه و ... اگر به دو-سه نسل قبلشان برگردیم، اجدادشان از طبقه فرودست جامعه بوده اند. در حالی که در گذشته شکستن طبقه مالی خیلی سخت بود و اکثر افراد همان شغل پدر را دنبال می کردند. اگر هم فردی مانند قائم مقام فراهانی (فرزند آشپز) وجود داشت، اسمش در تاریخ ماندگار می شد. در حالی که همین امروز مثلا آقایان احمدی نژاد (آهنگرزاده روستایی) یا توفیق موسیوند (کشاورز زاده روستایی) مانند قائم مقام با نسل قبل خود خیلی فاصله دارند ولی آن قدر زیاد داریم که دیگر خیلی غیر عادی به نظر نمی رسد. این افراد طبقه متوسط شهری را به وجود آوردند که در اکثر جوامع رو به توسعه و توسعه یافته تبدیل به اکثریت جامعه شده اند.
یکی از نتایج خیلی مهم این تغییر سبک زندگی، افزایش شدید اوقات فراغت طبقه متوسط شهری بود. دیگر چه مردان و چه زنان، لازم نبود مانند گذشته کار کنند. خیلی کارها مانند گذشته از نظر جسمی خسته نبودند و برای گذران زندگی، هشت ساعت کار، آن هم پنج روز در هفته کافی بود. تعداد فرزندان هم خیلی کمتر شد. وجود برق هم باعث شد که شب با روز خیلی تفاوتی نداشته باشد. در نتیجه اکثر افراد روزانه 5-6 ساعت اوقات فراغت پیدا کردند. رشد اقتصادی هم باعث شد که این افراد پس از کاستن هزینه های حیاتی مانند مسکن و خوراک و پوشاک، اضافه درآمد داشته باشند و همین جا بود که صنعت سرگرم کردن مردم در اشکال مختلف رونق گرفت. همین زمان ها بود که سینما، موسیقی و ورزش جهت سرگرمی تبدیل به یک صنعت های خیلی بزرگ شدند. ستاره های ورزشی، موسیقی و سینمایی ظهور کردند و در صدر افراد محبوب جامعه قرار گرفتند. خلاصه این که در جوامع توسعه یافته مانند آمریکا، کانادا یا اروپای غربی سرگرمی در صدر کارهای انسان ها قرار گرفت. تکنولوژی ها و افرادی محبوب می شوند که بتوانند مردم را سرگرم کند. امروزه اکثر غربی ها هفته ای چهل ساعت کار می کنند. اکثریت جمعیت بعد از کاستن هزنیه مسکن و خوراک و پوشاک، اضافه درآمد دارند و آخر هفته و بعد از کار دنبال سرگرم کردن خود هستند. بهترین راه پول دار شدن هم ایده هایی است که مردم را سرگرم کند. پلی استیش، یوتیوب یا سایت های اشتراک گذاشتن داده دقیقا به این خاطر از نظر اقتصادی خیلی پربازده بودند. یا امروزه در آمریکا بین دانشجویان کارشناسی، اپلیکیشن نوشتن تبدیل به وسیله ای شده است که بسیاری رویای پول دار شدن را در آن جستجو می کنند و برخی هم واقعا به این رویا می رسند.
این ها اتفاقاتی بود که در غرب رخ داد و ظاهرش این است که در کشور ما هم کم کم در حال رخ دادن است و برای بسیاری رخ داده است. اما یک نتیجه خیلی بد این اتفاقات غافل شدن انسان است. انسان غربی امروز دیگر خیلی دین برایش مهم نیست. آن قدر سرگرم اینترنت، فیسبوک، سینما، کلاب شبانه و مسابقات ورزشی است که دیگری وقتی برای فکر کردن به دین یا مرگ ندارد. عمرش صرف کار کردن و تفریح برای سرگرمی می شود. در فکر این است که چه کار کند که بیشترین لذت را ببرد (که لزوما لذت جنسی یا جسمی نیست و شامل لذت های نرم هم می شود. مثلا بازی های کامپیوتری برای خیلی ها بسیار لذت بخش هستند). حتی فرصت فکر کردن به مسائل مهم این جهان را هم ندارد. این درد را باید کجا برد که صفحه فیسبوک چامسکی کمتر از 900 هزار لایک دارد ولی صفحه فیسبوک گلشیفته فراهانی بیش از 1.5 ملیون لایک دارد. صفحه جاستین بببر یا جنیفر لاورنس که کلا فراموش کنید! (به ترتیب 67 و 57 ملیون لایک) انسان ها دیگر خیلی به تغییر خود، کشور یا جهان فکر نمی کنند و دغدغه آخرت هم ندارند.
 دولت ها و قدرتمندان هم ناراضی نیستند چون کنترل چنین مردمی خیلی راحت تر است. بررسی کنید می بینید که برخی عملیات نظامی اسرائیل همزمان با مسابقات المپیک انجام شده است تا از مشغول بودن دنیا به بازی بهره ببرند. مردمی که فکر نکنند، اگر منافع محسوس خودشان مورد خطر قرار نگیرد به رفتار غلط دولت ها اعتراضی نخواهند کرد. فکر می کنید چرا به همین راحتی بوش توانست به خاورمیانه لشکر بکشد؟ امری که خود آمریکایی ها امروز معترف به اشتباه بودن آن هستند. تازه اگر دولت ها بخواهند جلو سرگرمی مردم را بگیرند، کارشان دشوارتر می شود. فکر کنید اکنون در ایران  محدودیت هایی بر حجاب، انواع موسیقی و گروهای مربوط به آن، کلاب های شبانه، سینمای بدون هیچ چهارچوب وجود نداشت. آیا برای دولت ایران کنترل جامعه خیلی ساده تر نبود؟ این دموکراسی که خیلی ها در ایران دنبالش هستند، بخش خوبی به خاطر این محدودیت ها است. نشانش هم این است که قشر طرفدار اصلاحطلبان به صورت میانگین کمتر مذهبی هستند و لذا این محدودیت ها را دوست ندارد و سراغ سیاسیونی می روند که به محدودیت کمتر قائل باشند.
این ها را گفتم که بگویم خود ما هم اگر پیشرفت اقتصادی کنیم به این شرایط بر می خوریم. باید فکر کرد که با وقت های خالی چه کار کرد. این موضوع به صورت شخصی پس از آمدن به غرب برای خودم برجسته شده است. البته تحصیل امر وقت گیری است ولی وقتی خود را با دوستانم که در ایران مانده اند مقایسه می کنم، اوقات فراغتی بیشتری دارم. چون اکثرا مجبور هستند برای گذر زندگانی خیلی ساده هم در کنار تحصیل کار هم کنند. در نهایت هم روزی تحصیل رسمی به پایان می رسد. شاید برای عده قلیلی بشود مطالعه را پیشنهاد داد ولی مگر چقدر جامعه علاقمند به مطالعه هستند؟ تصور کنید که به طرفداران گلشیفته فراهانی بگویید که به جای دیدن فیلم های همراه با برهنگی او، کتاب های علمی و مذهبی مفید بخوانید! چند درصدشان قبول خواهند کرد؟ و آیا نتیجه ای جز مسخره شدن خودتان خواهد داشت؟
و اصلا خود مطالعه صرف لزوما چقدر مفید است؟ بخش مهمی از تعریف سبک زندگی اسلامی، فکر کردن به نحوه پر کردن اوقات فراغت است. یافتن معادل هایی برای سینما، ورزش به صورت تفریح (یعنی تماشا و دنبال کردن مسابقات و نه خود ورزش جهت سلامتی)، موسیقی کار آسانی نیست. اگر یافته نشود هم نمی توان انتظار سرنوشت متفاوت با غرب داشت. یعنی بعد از مدتی که اقتصاد رشد کرد و مردم آسایش پیدا کردند، سراغ سرگرمی می روند و بعد راه غرب که نتیجه اش بی تفاوتی و غفلت است!
برای همین باید ابتدا برای خود این موضوع را حل کنیم. هر فردی باید برای شخص خود برنامه ای داشته باشد. اگر برنامه نباشد، خود به خود انسان به سمت مسائل بی فایده کشیده می شود. مثلا خیلی می بینم که دانشجوها در اینجا زمانی را صرف دیدن کلیپ های یوتیوب می کنند
(البته خودم هم دچار می شوم). افراد متعددی هم در یوتیوب هستند که اصلا شغلشان تولید کلیپ های سرگرم کننده است.
 بعد از حل این نکته تازه به آنجا می رسیم که برای جامعه چه باید کرد؟ مسلما نمی توان انتظار داشت همه انسان ها بتوانند خود به تنهایی اوقات فراغت خود را با امور مفید پر کنند. این ها اموری است که باید به آنها فکر شود.
انسان مسلمان در اوقات فراغت چه کار باید کند؟ چگونه می شود برای آخرت ذخیره بیشتر جمع کرد؟ آیا اموری مانند سینما و موسیقی جایگزین های بهتر دارند؟
پ.ن.0:

آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts

پ.ن.1: در وبلاگ کمتر می نویسم چون هم کمی بار امور تحصیلی سنگین تر شده و هم این که برخی مطالب را در پلاس می گذارم.
پ.ن.2: شاید در اخبار شنیده باشید که شمال شرق آمریکا امسال دچار طوفان های موضعی است و روزهایی هوا خیلی سرد می شود. چند روز پیش در جلسه ای داشتیم در مورد برف صحبت می کردیم. یک دانشجوی دکترای متاهل خانم می گفت خیلی از برف بدش می آید. گفتم: برای چه؟ گفت: برای این که مجبور است کلی پارو کند. چون طبق قانون باید محوطه خانه را پارو کنند؟ گفتم: برای چه تو پارو می کنی؟ گفت: خب، چه کسی پارو کند؟ گفتم: پس شوهرت چه کاره است؟  از دهنم پرید و گفتم: شوهرت باید خجالت بکشد.
چیزی نگفت! این هم عاقبت حقوق مساوی زن و مرد در غرب!
پ.ن.3: در گروه مان یک دانشجوی چینی وجود دارد. کمی قبل سال نو چینی بود. یکی از نکات جالبی که می گفت این است که در سال چینی هفته وجود ندارد! و در گذشته چینی ها برای هر روز ماه یک اسم داشته اند (شبیه سال شمسی باستانی). ظاهرا هفته توسط ادیان ابراهیمی بوجود آمده است و در فرهنگ های دیگر نبوده است.
پ.ن.4: یکی از امور خیلی غم انگیز این است که مطالبی که در بالا ذکر شد فقط مربوط به قشر متوسط شهری در کشورهای رو به توسعه است. هنوز هم اکثر مردم جهان در فقر هستند و در جوامع مرفه هم فقیر وجود دارد. یکی از نکاتی که رویش برای پر کردن اوقات فراغت می شود فکر کرد، تلاش در انجام امور خیریه جهت حل مشکلات چنین افرادی است. البته باز این هم جواب نهایی نیست. چون بالاخره ما معتقدیم در روزگار ظهور، چنین افرادی یا وجود ندارند یا خیلی محدود هستند. به نظر شما مردم آن دوران در اوقات فراغت چه کار خواهند کرد؟


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 27 بهمن 1392 07:31 ق.ظ

چرا با لقب "امام" برای آقای خمینی مخالفم

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 6 بهمن 1392-01:24 ق.ظ

چپیرو یک پست و اعتراض به آن می خواهم پاسخی به سوال فوق دهم. شاید دو سالی می شود که این اعتقاد را دارم که لقب "امام" برای آقای خمینی، مناسب نیست ولی شاید به علت دوری از ایران کمتر نمود داشته است. اما چرا با این لقب مخالفم.
1. در مذهب جعفری، کلمه و لقب امام برای یک فرد جدای از معنای لفظی آن (رهبری و پیشوا بودن) یک لقب خاص است که تنها مختص ائمه اثنی عشر و برخی انبیا است. این خاص بودن هم دلیلش شهرت بین مردم نیست، بلکه ریشه کلامی دارد. از نظر مذهب جعفری آیه 124 سوره بقره اشاره به همین مقام دارد:

و اذ ابتلی ابراهیم ربه بكلمات فاتمهن قال انی جاعلك للناس اماما، قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین

احتمالا اکثر خوانندگان با تفسیر این آیه آشنا باشند (در صورت عدم آشنایی هر تفسیر شیعی مراجعه کنید مانند المیزان یا نمونه، نظر شیعه را در مورد این آیه بیان کرده است). با توجه به این آیه، مقام امامت و به تبع آن لقب امام چیزی نیست که مردم به شخصی بدهند، بلکه تنها و تنها خداوند این لقب و مقام را به انسان ها می تواند بدهد و البته امری فراتر از رهبری جامعه است و رهبری جامعه یکی از فروع امامت است. به تصریح آیه فوق، وراثت در این لقب مبنا نیست و این مقام مشابه لقب دوک یا ارل در انگلستان نیست که به ارث برسد. در کتب حدیثی شیعی هم از گذشته دور این لقب تنها برای ائمه اثنی عشر به کار می رفت و در کتب کلامی شیعی هم بابی به امامت اختصاص داشته و دارد. لذا با توجه به این اعتقاد کلامی در طول تاریخ حدود 1400 ساله اسلام قبل از انقلاب اسلامی، بر خلاف عامه مسلین این لقب در تشیع مختص ائمه بود و هیچ عالمی با هر رتبه علمی یا معنوی این لقب را استفاده نمی کرد و علما و عوام شیعه هم چنین لقبی را برای غیر ائمه اثنی عشر به کار نمی بردند. حتی برای برخی افراد مانند محقق کرکی و مرحوم مجلسی که تا یک قدمی حکومت پیش رفتند یا میرزای شیرازی و آخوند خراسانی که رهبری یک جریان بزرگ اجتماعی را در دوره خود بر عهده داشتد از چنین لقبی استفاده نمی شد و به القابی مانند شیخ، میرزا، آقا، محقق، حجت الاسلام، شمس الاسلام، آیت الله و... بسنده می شد. بر خلاف عامه که در تاریخی به افراد متعددی این لقب داده شده است مانند: غزالی، احمد حنبل، ابوحنیفه، شافعی، حسن البنا، فخر رازی و بسیاری دیگر. علت اصرار شیعیان برای به کار نبردن این لقب برای یک انسان غیر معصوم تا جایی که متوجه می شوم دلیلی غیر از خاص بودن این لقب ندارد.
2. با توجه به بند قبل، حالا ببینیم چطور شد که آقای خمینی لقب امام پیدا کرد. در این مورد روایت های مختلفی وجود دارد که در سایت جماران اشاره شده است:

http://jamaran.ir/fa/NewsContent-id_19904.aspx

ظاهر مساله این است که با این که این لقب قبل از سال 56 به صورت پراکنده استفاده می شده است، پس از سخنرانی ریاست جمهوری فعلی، آقای روحانی، رسمیت و عمومیت پیدا کرده است. اما آقای روحانی با چه استدلالی این لقب را به کار برده است؟ آقای روحانی قرار بوده است در مجلس ختم مرحوم سید مصطفی خمینی سخنرانی داشته باشد که چنین فکری به ذهنش می رسد:


من در مسیر راه که به مسجد می‌آمدم، اصل اینکه در سخنرانی از کجا وارد بحث شوم، در ذهنم بود. شب قبل فکر کرده بودم و در ذهنم این بود که امام را به ابراهیم خلیل و حاج مصطفی را به اسماعیل تطبیق دهم و حتی آیه هم در ذهنم بود که شب قبل فکر کرده بودم... وقتی به مسجد می‌آمدم در ذهنم بود که لقب امام را برای رهبر انقلاب پیشنهاد کنم [با خود فکر می‌کردم] آیا این را بگویم مورد پذیرش قرار می‌گیرد یا خیر. دوم آنکه کلام امام در جامعه خیلی واژه‌ی مقدسی بود و معمولاً مردم این واژه را برای ائمه‌ی معصومین و امامان اطلاق می‌کردند؛ اگر ما این را بگوییم، برای مردم عجیب و غریب نیست! نمی‌گویند می‌خواهند یک امام سیزدهم درست کنند، من همین طور مردد بودم تا اینکه در کنار مسجد تصمیم گرفتم که بگویم.

و بعد این فکر ذهنی ایشان در سخنرانی می گوید:


ای ابراهیم عزیز! همه امتحانات سخت و بزرگ برای تو پیش آمد. امّا آخرین امتحان را هم باید بگذرانی که: «إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْبَلَاءُ الْمُبِینُ» آن زمان آزمایش بزرگ و آشکار مربوط به اسماعیل عزیزت می‌باشد. آنگاه که همه‌ی امتحانات و آزمایشات را با موفقیت پشت سر گذاشتی، «وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» آنگاه تو به مقام والای امامت می‌رسی. امامت مقامی است که آخرین امتحان آن، امتحان فرزند است. ابراهیم! اکنون که این امتحان را هم با موفقیت گذراندی پس « إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». و لذا من یک لقب برای مرجع بزرگ و رهبر عظیم‌الشأن، آن ابراهیم زمان، می‌پسندم و آن لقب امام است. بنابراین «امام خمینی».

همانطور که واضح است، استدلال آقای روحانی یک قیاس باطل است. مشخص نیست مرحوم سید مصطفی مانند حضرت اسماعیل قربانی شده باشد (اثبات نشده ایشان به قتل رسانده شده باشد)، و در صورت قربانی شدن هم اراده آقای خمینی در آن نقشی نداشته است که خداوند به ایشان لقب امامت بدهد. لذا نه تشبیه آقای خمینی به حضرت ابراهیم صحیح است و نه تشبیه سید مصطفی خمینی به حضرت اسماعیل و نه نتیجه گرفته شده. معلوم نیست آقای روحانی چطور در ذهن خود گذرانده که با این استدلال باطل یک لقب اللهی که فقط خداوند حق اعطای آن را دارد (یعنی حتی رسول خدا چنین حقی ندارد) را برای فردی به کار ببرد. لذا بنیان این لقب برای آقای خمینی مبنی بر یک استدلال باطل و خلاف رویه 1400 ساله تشیع است و هیچ دلیلی وجود ندارد که لقب امام را برای غیر ائمه اثنی عشر و برخی انبیا به کار برد. از همه بدتر هم این است که یک قیاس باطل بر پایه کلام شیعی برای اعطای این لقب به کار برده شده است. برای همین است که این لقب را برای آقای خمینی اشتباه می دانم و ای کاش آن زمان جامعه از آقای روحانی تبعیت نمی کرد. مشخص هم است که شخص آقای خمینی در این لقب سازی نقشی نداشته است.
3. ممکن است کسی بگوید که "امام" غیر از معنای خاص آن یک معنای عمومی هم دارد که در آن معنا هم به کار می رود مانند: امام جماعت و لذا اشکالی ندارد این لقب را به کار ببریم. در پاسخ باید گفت صحیح است که کلمه امام معنای عام دارد ولی فقط وقتی می توان بکار برد شنونده گان برداشت مشخص داشته باشند. مثلا در ترکیب امام جماعت مشخص است که فقط منظور پیشوایی در خواندن نماز است و به صورت مشابه در ترکیب امام جمعه و اضافه شدن کلمات "جماعت" و "جمعه"، کلا کلمه امام را از معنای خاص آن خارج می کند. اما لقب امام برای آقای خمینی شبیه یک لقب خاص شده است که دقیق هم مشخص نیست منظور از آن چیست. یعنی الان از یک فرد عامی در ایران بپرسیم که چرا به آقای خمینی امام گفته می شود و فرق آن مثلا با کلمه امام در ترکیب امام زمان چیست، احتمالا پاسخ های متعدد خواهیم شنید و افراد تصور درستی نخواهند داشت. همچنین اگر قرار است اتباع هر انسانی لقب امام را برای پیشوای خود به کار ببرند تقدس این لقب پایین می آید و امکان دارد در طولانی مدت کاربرد این لقب عادی شود. هم اکنون می بینیم که برخی دوست داران آقایان خویی و سید محمد شیرازی و سید موسی صدر برای این افراد لقب امام به کار می برند و این رویه از وقتی شروع شد که لقب امام برای آقای خمینی استفاده شد. مثلا اگر نامه ها و نوشته های شهید چمران را در ابتدای انقلاب بخوانید، می بینید که ایشان از لقب امام برای آقای موسی صدر استفاده نمی کند ولی بعدها از این لقب استفاده می کند. 
آیا دوست داران آقای خمینی قبول خواهند کرد که با استدلالی مشابه حامیان جریان شیرازی، لقب امام برای سید محمد شیرازی به کار ببرند (که می برند)؟ یا اکنون در آمریکا برخی افرادی شیعی که در حد یک امام جماعت هستند، از این لقب برای خود استفاده می کنند مانند آقای سید حسن قزوینی که امام جماعت بزرگترین مسجد آمریکای شمالی است. لذا این بیان که کلمه امام برای آقای خمینی در راستای معنای عام به کار برده می شود وجهی ندارد، زیرا نه با نحوه اعطای این لقب تطبیق دارد و نه تصور مردم از معنای این لقب و در عین حال آفاتی در پی خواهد داشت.
4. دیده ام که برخی می گویند چون دشمنان مانند رسانه های غربی از این لقب برای ایشان استفاده نمی کنند، پس معلوم می شود که برایشان خطر دارد و لذا ما باید استفاده کنیم (حتی برخی با این استدلال در پی گسترش این لقب برای آقای خامنه ای هستند). اول این که چه کسی گفته است که بر مبنای رفتار غرب باید به کسی لقب امام داد؟ کجای مذهب آمده که لقب خاص ائمه اثنی عشر در چنین صورتی باید استفاده شود؟ در کنار این همان رسانه های غربی لقب امام را برای برخی دیگر به کار می برند (مانند زید شاکیر که یک داعی اسلامی در غرب است) و اصرار ما بر این لقب ممکن است باعث خروج معنای امام از لقب خاص بودن نماید. آیا ما قبول خواهیم کرد که طرفداران فردی بر این مبنا برای کسی لقب امام به کار ببرند؟ 
5.  تصور نشود این نظر (به کار نبردن لقب امام برای آقای خمینی) یک نظر شاذ است. افراد حاضر در حوزه های علمیه به خوبی می دانند که برخی علمای درجه اول تشیع مانند آقایان شبیری زنجانی و سیستانی این لقب را برای آقای خمینی استفاده نمی کنند. خود بنده در گذشته در دلم معترض به رفتار آنها بودم ولی اکنون خود نیز به همان نتیجه رسیده ام. می دانم که ممکن است این اعتقاد برخی را برنجاند ولی انسان وقتی به امری معتقد می شود مجبور است لوازم آن را نیز بپذیرد.
6.
در پایان باید اضافه کنم که احتمال بالا خود نیز مجبور باشم در بسیاری موارد به علت شیوع و برچسب نخوردن از این لقب برای آقای خمینی استفاده کنم ولی باید دانست که مانند یک اتفاق دیگر در تاریخ اسلام، اعطای لقب امام به آقای خمینی فلته ای بود که توسط شیخ حسن روحانی و بر پایه یک قیاس باطل عمومیت پیدا کرد و اگر با کلی تسامح بخواهیم آن را به کار ببریم، نباید برای جانشینان بعدی آقای خمینی این اشتباه تکرار شود. خوشبختانه سیره آقای خامنه ای هم نشان می دهد که ایشان این لقب را مختص برای آقای خمینی نگاه داشته اند و از عمومیت یافتن کاربرد این لقب خودداری کرده اند. معتقد هستم که این رویه هیچ چیزی از ایشان نمی کاهد و کمک به مذهب است.

البته مانند گذشته از انتقادات خوانندگان استفاده می کنم.

پ.ن.0: آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts

پ.ن.1: این نوشته به این معنا نیست که نظر و اعتقادم به آقای خمینی تغییر پیدا کرده است. کماکان نظرات سابق را نسبت به ایشان دارم ولی در عین حال استفاده از لقب امام برای ایشان را اشتباه می دانم.

پ.ن.2: بالاخره اولاند و شریک زندگیش تصمیم گرفتند به ارتباط خود پایان دهند. وقتی در حد سران کشور که قاعدتا بیش از حد متوسط در چنین مسائلی با توجه به عواقب آن محتاط هستند، چنین اتفاقی رخ می دهد، تصور کنید که در سطح جامعه اوضاع چگونه است؟ حالا سوال اینجاست که چرا طرفداران حقوق زنان غرب زده نسبت به چنین مسائلی در غرب ساکت هستند؟ بالعکس به اموری مانند ازدواج یک مرد با بیش از یک زن در چهارچوب یک توافق معترضند؟ این استاندارد دوگانه چه توجیهی دارد؟

پ.ن.3: در گروه یک دانشجویی کارشناسی ارشد است که به زودی فارغ التحصیل می شود. دوست دختری دارد و قرار است با هم بروند نیویورک. یک بار که صحبت کردیم، می گفت که سه سال است با هم رابطه دارند. گفتم به ازدواج هم فکر می کنی؟ گفت که بله در نهایت ازدواج خواهند کرد. گفتم که خوب چرا با هم ازدواج نمی کنید؟ دیگر سه سال کافی است برای شناختن. گفت که می خواهم به یک پایداری مالی برسم و بعد ازدواج کنیم. گفتم آخر چه نکته مثبتی دارد که ازدواج نکنید؟ در عوض نکته منفی این است که اگر ازدواج نکنید به هم وابستگی کمتری دارید . همین فردا ممکن است فرد دیگری توجه یکی از شما را جلب کند و داستان اولاند را مثال زدم. گفت که ازدواج خیلی جلوی این مساله را نخواهد گرفت چون خیلی ها در غرب هستند که ازدواج می کنند و بعد به روابط خارج از ازدواج رو می آورند و بعد به طلاق می انجامد (بعدا که چک کردم یک مقاله از یک مرکز مطالعاتی طلاق در دانشگاه ایالتی یوتا دیدم که آماری داشت که حدود 50 درصد ازدواج ها در آمریکا به طلاق می انجامد و در 55% طلاق ها، خیانت جنسی یکی از زوجین یکی از علت ها بوده است. یعنی 
حداقل یک چهارم کل ازدواج ها آلوده به زنای محصنه می شوند چون برخی‌ غربی‌ها با وجود رخداد زنا به زندگی‌ مشترک ادامه می‌‌دهند.). این را که گفت به فکر فرو رفتم. معلوم می شود که با وجود این که قانون در شکل گیری نهاد خانواده اثرگذار است ولی تا وقتی سطح جامعه محرک نباشد و عفت و حیا در افراد جامعه وجود نداشته باشد، نمی توان با سخت کردن اموری روی کاغذ مشکلات را حل کرد. وقتی در جامعه غرب، افراد از نظر جنسی تحریک می شوند و براحتی می توانند خود را با مسیر خارج از خانواده ارضا کنند (زنای محصنه در غرب در عمل مجازاتی ندارد یا خیلی سبک است)، وجود پیمان ازدواج روی کاغذ نمی تواند دو انسان را به هم وفادار کند. همین نکته است که نشان می دهد چرا برای نگه داشتن خانواده باید از خروج رابطه زن و مرد از خانواده و بسط آن به سطح جامعه جلوگیری کرد.


تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 8 بهمن 1392 01:49 ق.ظ

مریلند

نوشته شده توسط:مرد یخی
دوشنبه 23 دی 1392-08:42 ق.ظ

هفته پیش تعطیلات بین ترم بود و چون سال نو میلادی هم بود، اکثر افراد مسافرت می روند. تصمیم نداشتم مسافرت بروم چون تنهایی سفر کردن را دوست ندارم. ولی بعد از چند روز تنهایی در خانه و دانشگاه حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم برای تنوع با یکی از دوستان که در دانشگاه مریلند درس می خواند سر بزنم. تماس گرفتم تا ببینم او برنامه ای دارد یا نه. تماس گرفتم و مشخص شد که جایی نخواهد رفت و لذا قرار شد برای 2-3 روز آنجا بروم.
روز دوشنبه 6 ژانویه بلیط تهیه کردم و با اتوبوس راهی شدم. مسیر حدود 3 ساعت بود و تقریبا خوابیدم تا رسیدیم به Union Station شهر واشنگتن یا به قول دوستم ایستگاه اتحاد! دوستم همراه هم خانه ای هایش دنبالم آمده بود. چمدان و کوله پشتی را دادیم آنها تا با ماشین به خانه خود ببرند و دو نفری رفتیم تا کمی واشنگتن گردی! کنیم. دانشگاه مریلند در شهر کوچک کالج پارک قرار دارد که حدود 10-15 کیلومتر با واشنگتن فاصله دارد.
این دانشگاه جز یکی از دانشگاههای خوب دولتی آمریکا محسوب می شود.
شهر واشنگتن پایتخت آمریکا است ولی از نظر قانونی فقط یک بخش کوچک که با نام واشنگتن دی سی پایتخت مسحوب می شود که قبلا جز مریلند بوده است و در نقطه مرزی مریلند و ویرجینیا قرار دارد. امروزه عمده شهر حول این نقطه شکل گرفته است که در دو ایالت مریلند و ویرجینیا قرار دارد. با دوستم نهار خوردیم و با مترو راهی National Mall شدیم. بر خلاف معنای Mall در انگلیسی معیار، آنجا یک بازارچه نیست، بلکه یک میدان شبیه میدان نقش جهان است که ساختمان های مهم فدرال آمریکا در چهار گوشه آن قرار دارد. از جمله کاخ سفید، کنگره، چند وزارت خانه، کتاب خانه ملی و... علاوه بر این چندین ساختمان که قبلا اداری بوده اند، اکنون به موزه های بزرگی تبدیل شده اند و طیف خوبی از انواع موزه در این میدان قرار دارد. مزیت بزرگ هم این است که تمام این موزه ها و بخشی از ساختمان های فدرال به صورت مجانی قابل بازدید است. آن قدر موزه و ساحتمان برای دیدن در این نقطه کوچک وجود دارد که به نظرم 3-4 روز کامل طول می کشد تا بشود همه آنها را دید و در صورت وقت داشتن به نظرم ارزشش را دارد.
چون اکثر موزه ها بین ساعات 5- 7  عصر بسته می شود و فقط 5-6 ساعت وقت داشتیم، با مشورت با دوست دوستم! که قبلا بازدید کرده بود تصمیم گرفتیم به چند موزه که با کمک مالی فردی به نام Smithon  ایجاد شده و بیشتر شامل اشیا باستانی بودند سر بزنیم. از نظر تنوع خیلی وسیع بود و شامل انواع اشیا تاریخی مربوط به تمدن های مختلف و بازه های تاریخی مختلف می شد. یک نکته خیلی خیلی عجیب این بود که برخی اشیا تاریخی مثلا با بیش از هزار سال قدمت، بدون حفاظ در معرض دید بازدید کنندگان قرار داشت. ناخود آگاه چند تا را لمس کردم ولی سومی یا چهارمی بود که فردی آمد و تذکر داد. برخی تابلوهای نقاشی چند صد ساله بدون یک حفاظ شیشه ای در معرض بازدید بود و اگر کسی بخواهد، خیلی راحت می تواند مثلا روی آنها خط بیندازد ولی هیچ حفاظی وجود نداشت. شاید بگویید هیچ کس این کار را نمی کند، ولی دوستم می گفت سابقه دارد و یک بار فردی یک نقاشی را با خودکار امضا کرده است! البته پیگیری شده است و فرد تنبیه اساسی شده است ولی چه فایده بعد از این که خرابکاری انجام شده است. همیشه پیشگیری بهتر است. خلاصه فکر نکنیم فقط در ایران است که به آثار تاریخی توجه لازم نمی شود.
بخش هندی برایم جالب بود، چون دارای انواع بت های هندی در ابعاد و شکل های مختلف بود. نمی دانم چطور یک هندو هنوز در عصر مدرن خود را قانع می کند که این بت ها را بپرستد؟ البته با توجیهات مذهب هندو آشنا هستم ولی اکثریت قریب به اتفاق هندوها از آن توجیهات چیزی نمی دانند و خود بت را می پرستند. بخش چینی هم شامل بت ها و انواع موجودات افسانه ای بودیسم بود. یک بخش اسلامی هم داشتند که شامل آثاری از ایران و برخی کشورهای دیگر بود. یکی از اشیا جالب سنگ قبر یک فرد ایرانی بود که نامش هم روی آن بود و نوشته شده بود که از سوی یک آمریکایی به موزه اهدا شده است!!! اما آن فرد آمریکایی یا سنگ قبر را دزدیده یا به قیمت کمی از صاحب اصلی خریده! 
اما چه کسی سنگ قبر پدرش را می فروشد؟ همان فرد اشیا مختلفی از کشورهای متعدد به موزه اهدا کرده بود و مشخص بود که شغلش جمع آوری اشیا تاریخی بوده است! یکی دیگر از اشیا جالب یک صفحه قرآن قدیمی مربوط به 1100 سال پیش (قرن نه میلادی) بود که به خط کوفی نوشته شده بود. خواندن خط کوفی خیلی مشکل است ولی صفحه ای بود که در آن سوره نمل آغاز می شد و از آنجا می شد تشخیص داد کجای قرآن است. این را که دیدم از دوستم پرسیدم که روی آیفون، قرآن دارد یا نه؟ پاسخ مثبت داد و گفتم سوره نمل را آورد و با یکدیگر و با زحمت چک کردیم و دیدیم که با قرآن فعلی فرقی ندارد. کتابت آن قدر قدیمی بود که بعضی جاها الف را نداشت (چون کتابت در طول زمان خیلی تغییر کرده است) یا شیوه نقطه گذاری با امروز فرق می کرد ولی می شد تطابق داد. خلاصه این را نوشتم که بگویم یک صفحه قرآن 1100 سال پیش را چک کردیم و دیدیم که با قرآن امروز منطبق است.
بعد از دیدن چند موزه از این گروه موزه های Smithonian به موزه ملی هنر رفتیم. آن هم یک موزه سه طبقه است و اگر انسان بخواهد با دقت نگاه کند، خودش یک روز وقت می خواهد ولی ما 2 ساعت وقت داشتیم و خیلی سریع سعی کردیم تا جای ممکن موزه را گذرا ببینیم. موزه خیلی متنوع بود و از هنرهای خیلی باستانی تا کاملا مدرن را در بر می گرفت. نصف موزه هم مربوط به هنر آمریکا است. باز اینجا هم بخش ایرانی وجود داشت و شامل ایران باستان هم بود. جالب است که این همه اثر هنری را از سراسر جهان جمع کرده اند ولی به کشور خودمان که نگاه می کنیم، خلافش رخ داده و آثار باستانی کشور به بقیه کشورها رفته است. بخش تابلوهای نقاشی شامل تابلوهای از حدود 300 سال پیش تا همین اواخر می شد. البته از ظاهر نقاشی ها خیلی گران قیمت به نظر نمی آمد ولی باز فکر کنم بعضی ها حداقل صد هزار دلار می ارزید.
آن قدر موزه هنر را دیدیم که ساعت 7 شد و وقت تعطیلی موزه. با دوستم رفتیم یک کافی شاپ و تماس گرفت که هم خانه ای هایش دنبال ما بیایند. حدود نیم ساعت بعد آمدند و با هم رفتیم فرودگاه واشنگتن تا یک میهمان دیگر که دوست دوست دوستم بود! را pick up کنیم. به خانه رسیدیم و شام خوردیم. خانه نسبتا خوبی گرفته بودند و در دل حسرت خوردم که کاش هم خانه ای های این طور داشتم. البته نکته با مزه این بود که دو تا از هم خانه ای ها مذهبی از نوع حزب اللهی بودند و سومی حزب اللهی نبود و این بنده خدا تنها مانده بود و بقیه او را غریب گیر آورده بودند! میهمان دیگر هم از تکزاس آمده بود و از طرفداران آقایان عباسی و راتقی پور بود!
روز بعد تا شب کاری نکردیم و در خانه به صحبت گذشت! البته بیشتر به خاطر نبود برنامه بود و گرنه همان national mall نزدیک بود و می شد کلی ساختمان های دیگر را بازدید کرد. ولی خوب اینرسی بالا باعث شد به گفتگو سپری شود. میهمان دیگر از تکزاس و شهر هیوستون تعریف کرد. ظاهرا در تکزاس
دانشجوی خارجی کمتر است. فاندهای دانشگاه ها هم کمتر است ولی مالیات هم کمتر است. البته به نظر می رسید فاندهای دانشگاههای خصوصی از نظر مقدار و کیفیت هم بهتر هستند. یعنی در دانشگاه های دولتی، از نظر کاری حجم بیشتری از دانشجو کار کشیده می شود ولی میزان پرداختی هم کمتر است. در کالج پارک مریلند هم به خاطر نزدیکی به واشنگتن کمی قیمت ها بالاست. صاحب خانه ها که در دانشگاه مریلند درس می خواندند، اواخر ژانویه امتحان جامع دکترا داشتند ولی دو تایشان نسبتا بی خیال بودند ولی سومی حساب مشغول بود.
شب را با دوستم و میهمان دیگر به مرکز اسلامی واشنگتن رفتیم. در طول مسیر یکی از معبدهای بزرگ مورمون ها را دیدیم. مرکز اسلامی حدود 15 کیلومتر فاصله داشت! ولی ظاهرا واشنگتن شهر گسترده ای است و این فاصله ها کاملا عادی است. مرکز اسلامی واشنگتن دومین مرکز اسلامی بزرگ شیعه آمریکا بعد از مرکز اسلامی دیربرن در میشیگان است. مرکز دیبرن با محوریت غیر ایرانی ها اداره می شود و در نتیجه مرکز واشنگتن بزرگترین مرکز ایرانیان مذهبی محسوب می شود. ظاهرا هم در ایالت مریلند ایرانی های مذهبی زیادی زندگی می کنند. دوستم می گفت در مراسم عاشورا چند صد نفر شرکت می کنند. مرکز واشنگتن خیلی قدیمی است و بخش های مختلفی دارد از جمله دو سال بزرگ مراسم، مدرسه زبان فارسی، آشپزخانه و بخش اداری. اخیرا متاسفانه به خاطر تحریم ها به مشکل مالی برخورده است. چون گویا از سوی بنیاد علوی کمک هایی به مرکز می شده است ولی اکنون اموال بنیاد علوی به خاطر تحریم ها مصادره شده است. به یک باره یک منبع مهم قطع شده است و اکنون مجبورند به کمک های مردمی اتکا کنند. روزی که رفتیم خیلی خلوت بود و در مجموع ده-دوازده نفر حضور داشتند. البته وسط هفته بود و دوستم می گفت آخر هفته شلوغ تر می شود. یک روحانی معمم در حال سخنرانی بود. بعد از سخنرانی دعای توسل خوانده شد و ما چون دیر رسیده بودیم نماز خواندیم. موقع رفتن، دوستم ما را با یک ایرانی-آمریکایی به نام مهدی آشنا کرد. در آمریکا به دنیا آمده و بزرگ شده بود و در دانشگاه مریلند درس می خواند. فارسی را با لهجه غلیظ انگلیسی و گاه استفاده از کلمات انگلیسی صحبت می کرد ولی به شدت مذهبی بود و در یک گفتگوی چند دقیقه ای چند باز از تکیه کلام های مختلف مذهبی مثل سبحان الله و ما شا الله استفاده کرد و نام ائمه را با احترام کامل به زبان می آورد. موقع خداحافظی هم گفت که به نیت ظهور امام عصر عجل الله تعالی فی فرجه الشریف، صلوات بفرستیم! از دیدن چنین فردی ذوق زده شدم. خیلی تحسین برانگیز است که فردی کلا در آمریکا بزرگ شده باشد و نسل دومی باشد ولی این قدر مذهبی باشد. آفرین بر پدر و مادرش.
روز بعد یعنی چهارشنبه، ساعت یک و ربع بعد از ظهر بلیط داشتم. قرار شد صبح برویم و بازدیدی از کنگره هم داشته باشیم. یکی از مواردی که دیده ام ایرانی ها دچار اشتباه هستند این است که فکر می کنند، ساختمان کنگره، کاخ سفید است. ساختمان کنگره یا The Capitol همان ساختمان گنبدی شکل است که نماد واشنگتن محسوب می شود. کاخ سفید کوچکتر است و گنبد هم ندارد. برای بازدید از کاخ سفید به یک نامه از یک نماینده کنگره احتیاج است، شاید چون کوچک است و ظرفیت بازدیدکننده زیاد ندارد. اما کنگره برای بازدید عموم آزاد است. دوباره با مترو رفتیم واشنگتن و بعد از کلی پیاده روی، تا برسیم کنگره ساعت حدود 10 شد. وقتی خواستیم برویم داخل مشخص شد، نمی شود چمدانم را داخل ببرم! مانده بودیم چه کنیم که دوست دوستم با اصرار گفت شما بروید بازدید و من بیرون هستم و از چمدان مراقبت می کنم. بازدید حدود 1.5 ساعت طول کشید و هوا هم خیلی سرد بود (حدود صفر درجه و شاید حتی منفی) و خلاصه کلی شرمنده او شدم.
به علت سرما، گویا بازدید کننده کم بود و راهنما گفت که بازدید شامل اماکنی می شود که در روزهای عادی در تور قرار ندارد. در طول تور به افراد یک نوع گوشی بی سیم می دادند که خیلی خوب بود چون صدای راهنما کاملا شنیده می شد و لازم نبود افراد نزدیک راهنما بمانند. طور از طبقه هم کف کنگره آغاز می شد. کنگره آمریکا شامل دو مجلس نمایندگان و سنا است. این دو مجلس وظایف جداگانه دارند. نمی خواهم وارد ساختار سیاسی آمریکا شوم ولی به نظرم وجود دو مجلس ایده خوبی است. ابتدا یک فیلم ده دقیقه ای با کیفیت صوتی و تصویری خیلی خوب پخش شد. در این فیلم تاریخچه فشرده ای از کنگره ارائه می شد و بازدید کننده با قانونگذاری در آمریکا آشنا می شد. بعد از پخش فیلم به یک سالن رفتیم، و راهنما شروع به توضیح بیشتر کرد. اول از همه گفت که در طول مسیر، دنبال او باشیم و سر خود جایی نرویم که سر و کارمان به پلیس مخصوص کنگره خواهد افتاد، گفت: "They are not paid to talk with you nicely!1". سالنی بود که در آن یک قبر خالی قرار داشت! که قرار بوده قبر جورج واشنگتن، اولین رییس جمهور آمریکا باشد ولی چون انگلیسی ها کنگره را به توپ بستند و خراب کردند! عمر واشنگتن به بازسازی ساختمان این قبر کفاف نداد ولی به صورت سمبولیک آن را ساختند. طی سخنان راهنما متوجه شدم که بر خلاف امروز، رابطه آمریکا و انگلیس در گذشته حسنه نبوده است و تا قبل از جنگ جهانی دوم، این دو حالت رقیب وار داشته اند و نوعی خصومت بین آنها وجود داشته است. این جنگ جهانی دوم و ظهور کمونیسم بوده است که این دو کشور را به رابطه حسنه فعلی سوق داده است. رابطه این دو کشور خیلی تنگاتنگ است وکمتر بشود کشورهایی با این سطح همکاری پیدا کرد. به گونه ای که دستگاه جاسوسی این دو خیلی همکاری مشترک دارند و در افشاگری های اسنودن هم مشخص شده که دستگاه اطلاعاتی انگلیس شریک جرم دستگاه اطلاعاتی و جاسوسی آمریکا است و انگلستان تنها کشوری است که از دستبرد اطلاعاتی از سوی آمریکا در امان مانده است. بعد از آنجا از سالن هایی دیدار کردیم که قبلا محل مجلس نمایندگان، سنا و دادگاه عالی فدرال بودند که ظاهرا دو تای آخری در روزهای عادی جز برنامه تورها نیستند. در ابتدای تشکیل آمریکا 13 ایالت وجود داشته است و برای همین سالن های سنا و مجلس نمایندگان کوچکتر بوده است. اما با رشد جمعیت و اضافه شدن ایالت های جدید، کم کم فضای سالن ها جوابگو نبوده است و سالن های جدید ساخته اند. در سالن سابق مجلس نمایندگان، همه صندلی ها را جمع کرده اند و
مجسمه هایی از افراد برجسته آمریکایی قرار داده اند. هر ایالت حق دارد یک مجسمه به این سالن بفرستند.  در این سالن از خاصیت آکوستیک استفاده شده است تا (به علت نبود برق) صدای نماینده در حال صحبت راحت تر به بقیه برسد. سالن مجلس سنا خیلی کوچک بود که با توجه به این که در ابتدا فقط 26 سناتور وجود داشته است، طبیعی است. دادگاه عالی هم بعد از سال ها توانسته بود، بودجه از مجلس بگیرد تا یک ساختمان مستقل داشته باشد و تغییر مکان داده است. یک نکته هم برای اطلاع بگویم که قضات دادگاه عالی فدرال به صورت مادام العمر انتخاب می شود، مگر این که خود استعفا بدهند اما جالب است که این نکته مانند اعضای شورای نگهبان مسخره نمی شود. از نظر وظیفه هم یکی از وظایف این دادگاه خیلی شبیه شورای نگهبان است و وظیفه دارد بررسی کند که قوانین طبق قانون اساسی تصویب شوند.
بعد به سالن زیر گنبد کنگره رفتیم. یک گنبد مرتفع است که در روزگار ساخت خود، بلندترین ساختمان آمریکای شمالی محسوب می شده است و چندین سال زمان برده است که داخل آن تزیین شود و زیباترین بخش ساختمان بود. سعی کرده اند که در این تزئینات هنری، تاریخ آمریکا توسط مجسمه و نقاشی ارائه شود. بعد از این قسمت راه افتادیم تا برگردیم به سمت نقطه شروع. در مسیر جایی توقف کردیم و راهنما با اشاره و توضیح محل فعلی مجلس سنا را نشان داد. جلوی ناحیه مذکور، نیروهای پلیس ایستاده بودند. در ذهنم گذشت شاید در حال نقشه برای تحریم بیشتر ایران باشند! خیلی نا جوانمردانه است که صد نفر برای زندگی 75 ملیون انسان دیگر تصمیم می گیرند، فقط چون قدرتش را دارند! از راهنما پرسیدم امکان بازدید از سالن فعلی مجالس هست که پاسخ داد نیاز به نامه یک نماینده کنگره است اما اگر شهروند آمریکا نباشید می توانید مراجعه کنید و برای چند روز بعد، بلیط بازدید از مجالس را هم بگیرید و به صورت مستمع در طبقه بالای مجالس حضور پیدا کنید.
توضیحات راهنما خیلی خوب بود و فرد خوش اخلاقی بود. تور مجلس آمریکا از تو مجلس کانادا جذاب تر بود. کاش می شد ما هم چنین چیزی در کشور ایجاد کنیم و سعی کنیم مردم را با تاریخ انقلاب های مشروطه و اسلامی آشنا کنیم. نکته جالب این بود که اکثریت بازدید کننده ها آمریکایی بودند و راهنما می گفت بازدید چندین باره از سوی آمریکایی ها خیلی معمول است.
موقع اتمام تور، راهنما مسیری را نشان داد و گفت حتما از کتابخانه ملی هم بازدید کنید ولی ساعت 12:40 بود و دیگر وقتی برای بازدید نمانده بود. بیرون آمدیم، دوست دوستم که اکنون دیگر دوستم هم هست :) یخ  کرده بود. با یکی از محافظ های کنگره دوست شده بود و داشتند گفتگو می کردند. آخرش هم شماره تلفن او را گرفت! اصرار کردم که خودم می روم  ایستگاه اتحاد! ولی با اصرار دوستان همراه شدند و راه افتادیم سمت ایستگاه اتحاد. نزدیک بود و حدود 1:05 دقیقه رسیدیم به ایستگاه و حدود 1:12 دقیقه بود که سوار اتوبوس شدم و خداحافظی کردم. در راه خوشحال بودم که دوستان جدیدی کسب کرده ام. پشیمان بودم که کاش زودتر آمده بودم و وقت می شد با دوستان بیشتر واشنگتن گردی کنیم (و شاید امکان دیگر). احتمال بالا، باز از واشنگتن بازدید خواهم کرد.
پ.ن.1: حواشی اخیر حول شلیک گلوله از سوی یکی از مادحین اهل بیت قابل توجه بود. نمی دانم چرا ما یاد نمی گیریم که شخصیت حقیقی فرد را از شخصیت اجتماعی او جدا کنیم؟ اصلا خوب نیست که از آبروی اهل بیت برای یک خادم اهل بیت خرج شود. چرا بدون اطلاعات کافی به طرف مقابل تهمت اراذل و اوباش بودن زده شد؟ آن هم از سوی قشر مذهبی؟ تکلیف طرف مقابل که واضح است و انتظاری از آنها نیست (تهمت حضور فرد دیگر در اتومبیل مداح و ارتباط او با تاجر معروف و حمله به ارزش های مذهبی) ولی ما نباید کاری کنیم که خود آسیب به مذهب بزنیم. اگر این فرد شکایتش را پس نمی گرفت و مداح مزبور محکوم می شد، رفتارهای هواداران این مداح ضربه به مذهب نبود؟ ظاهرا هم طبق دستور یکی از مقامات عالی رتبه، قرار شده است سلاح های مداح ها کلا جمع شود که تا حدی می تواند نشان از مقصر بودن فرد مداح داشته باشد.
پ.ن.2: اخیرا گزارش شده است که رییس جمهور فرانسه، فرانسوا اولاند که هیچ گاه ازدواج رسمی نکرده است با یک بازیگر، ارتباطات نامشروع داشته است که خود او هم تکذیب نکرده است. این رابطه باعث مریض و بستری شدن شریک زندگی او (
یعنی فردی که دوست دختر او محسوب می شود یا شبیه آن) در بیمارستان شده است. نکته جالب این است که شریک فعلی او به صورت مشابه وارد زندگی اولاند شده است و باعث پاشیدن رابطه قبلی اولاند با شریک قبلی، سگولن رویال، که مادر چهار فرزند اولاند است، شده است. سرکار خانم باید می دانست که مردی که یک بار خیانت کرده است، تضمینی نیست که دوباره این کار را نکند و عاقبت خیاط هم در کوزه می افتد! ببینید دنیای غرب درگیر چه مسائلی است! عاقبت نظام خانواده غرب همین است.
پ.ن.3: هفته پیش در شمال شرق آمریکا هوا به صورت کم سابقه ای سرد شد. در ایالت مینسوتا، دمای هوا به -39 درجه سانتیگراد رسید که با قطب قابل مقایسه است. چندین کشته هم وجود داشت. 


تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 24 دی 1392 12:10 ق.ظ

گفتگوهایی با پابلو

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 8 دی 1392-09:12 ق.ظ

سلام بر خوانندگان
پابلو اهل شیلی و بزرگ شده سوییس است. متولد شیلی است ولی از 1 سالگی تا 18 سالگی در سوئیس زندگی کرده است. از 18 سالگی تا 24 سالگی در شیلی. از 24 سالگی تا 30 سالگی در انگلستان و چند ماه است که آمریکا آمده است.
و برای همین بیشتر تیپ اروپایی دارد تا مردم آمریکای جنوبی. اخیرا در جلسات پژوهشی با او آشنا شدم. آدم خونگرمی است و این جور مواقع دوست دارم ببینم انسان های غربی چطور فکر می کنند و این پست هم برای این است که شنیده ها را با خوانندگان در میان بگذارم.

1. خانواده پابلو مثل اغلب مردم آمریکای جنوبی کاتولیک هستند. پابلو می گفت وقتی کوچک بود خداباور بود ولی از حدود 13-12 سالگی ملحد شد! (این نکته مهمی است که جامعه غربی خودبخود انسان ها را به سوی الحاد سوق می دهد.) می گفت آنقدر ملحد شده بود که حتی وقتی کسی در حضور دعا می کرد، ناراحت می شد که چرا یک کار احمقانه و بی حاصل می کند. تا این که حدود 23-24 سالگی باز احساس کرد که خداوند وجود دارد و به مذهب کاتولیک بازگشت. باز می بینید که بعد از بازگشت به شیلی به مذهب بازگشته که احتمالا بی ارتباط با جامعه اطرافش نیست. در زمینه آموزش ماشین (machine learning) پژوهش می کند و جالب است که می گفت دوست دارد نشان دهد انسان فقط شامل کالبد مادی نیست و روح هم دارد.

2. پابلو با دوست دختر خود، رافائلا که ایتالیایی است، زندگی می کند. می گفت با هم به تفاهم رسیده اند که ازدواج نکنند. (در حالی که همه روابط یک زن و شوهر در چنین زندگی هایی وجود دارد ولی رابطه کاملا با ازدواج متمایز است و طرفین به هیچ وجه یکدیگر را زن و شوهر نمی دانند) وقتی دلیل عدم ازدواج را پرسیدم گفت چون ازدواج یک رخداد اجتماعی است و کلی فرد را باید دعوت کنیم.
گفتم: ولی اگر بچه دار شوید، برای فرزندتان بهتر نیست ازدواج کرده باشید؟
گفت: نسل قبل بود که حرام زادگی یک عیب محسوب می شد. اکنون دیگر حساسیتی روی این موضوع نیست. البته در شیلی خارج از سانتیاگو این طور نیست ولی در سانتیاگو هم مشکلی نیست فرد حرام زاده باشد.
گفتم: فقط خودت را در نظر نگیر. ازدواج خود به خود پایبندی زوج ها را بالا می برد. فکر می کنی برای چه این قدر مادران تک والدی در آمریکا زیاد شده اند؟ برای این که در همین زندگی های خارج ازدواج بچه متولد شده و بعد مرد مسئولیتی بر عهده نگرفته است. (در آمریکا مرد می تواند ادعا کند که بچه متعلق به او نیست و قانون هم نمی تواند او را مجبور به انجام آزمایش دی ان ای کند)
گفت: ولی کم کم موضوع در حالی عادی شدن است و بعد از مدتی قوانین اصلاح خواهد شد. مثلا در شیلی دوست دختر می تواند پدر فرزند خارج ازدواج را به دادگاه بکشد و بخشی از خرجی بچه را بگیرد.
گفتم: می دانی همان فرآیند دادگاه چقدر وقت و انرژی می گیرد. تازه فرض کن حتی بشود قوانین را اصلاح کرد. در آن صورت خانواده ها به سمت سقط جنین خواهند رفت. در شیلی سقط جنین ممنوع است ولی بعد از مدتی که سبک زندگی بدون ازدواج گسترش پیدا کند و تعداد زیادی مرد بدون مسئولیت بوجود بیاید، سقط غیرقانونی جنین زیاد خواهد شد و بعد از مدتی مجبور خواهند شد سقط جنین را قانونی کنند. این همان روندی است که در آمریکا طی شده است. فکر می کنی برای چه، سالی بیش از یک ملیون سقط جنین در آمریکا انجام می شود؟ (هیچ کشتار بزرگتر از این در تاریخ رخ نداده. طرفداران حقوق بشر که به خاطر سنگسار حداکثر 10 فرد در سال گوش فلک را پاره کرده اند، نه تنها در قبال کشتار این تعداد کودک که بسیاری از آنها در ماه ششم رخ می دهد، ساکت هستند. بلکه آن را جزئی از حقوق یک زن می دانند. البته اخیرا بیداری در غرب رخ داده و همین اخیرا در اسپانیا، سقط جنین در مرز ممنوعیت قرار گرفت) دلیلش همین هست که ازدواجی در بین نبوده و  دوست دختر باردار شده است و بعد چون خانواده ای در میان نبوده، راحت ترین کار سقط کردن بچه است و بعد از مدتی وقتی بخش زیادی از جامعه این کار را کرده اند، قانون را هم عوض کرده اند. (یادم هست که دیل می گفت وقتی او 20-25 سالش بود (حدود 50 سال پیش) اگر پسری، دختری را در آمریکا باردار می کرد، از نظر فرهنگی مجبور بود با او ازدواج کند.)
خیلی حرفی برای گفتن نداشت.

3. پابلو می گفت یک بار که می خواست به آمریکا بیاید، پدر و مادر رافائلا حدود 20 لیتر شراب داده اند که برای رافائلا بیاورد! در بیشتر کشور وارد کردن دو قلم جنس شراب و تنباکو مالیات سنگین دارد. می گفت در نهایت 5-6 لیتر را خودش خورده و بقیه را قاچاقی در ساک آورده است! ظاهرا اکثر غربی ها کاملا درگیر الکل هستند و مصرف بالا دارند. علاوه بر این پابلو می گفت در اروپا سیگار هم خیلی بیش تر از آمریکا رواج دارد و خودش هم خیلی سیگار می کشد (البته یک نوعی است که بوی بد نمی دهد و شبیه پیپ است). یک بار هم اوائل پیشنهاد داد که برویم بار (مشروب فروشی)! گفتم در طول عمرم نه الکل مصرف کرده ام و نه دود! گفت حتی قلیان هم نکشیده ای؟ گفتم: نه! و بعدش نگاه عاقل اندر سفیهش جالب بود!

4. یک بار پرسیدم که قصد دارد در آینده کجا زندگی کند؟ پاسخ داد اروپا و به خصوص انگلستان را دوست دارد و می خواهد آنجا زندگی کند. گفتم ولی قوانین مهاجرت اروپا خیلی سخت است  در مشاغل اولویت را به اروپایی ها می دهند. ولی آمریکا راحت تر است. گفت می داند ولی اول این که با پاسپورت شیلی می تواند خیلی جاها بدون ویزا برود و برای این عجله ندارد که شهروند جایی شود. در کنار این اگر لازم شود، با رافائلا ازدواج می کند تا او هم شهروند اروپا شود!!! (طبق قوانین اتحادیه اروپا، شهروندان هر کشور می توانند در بقیه کشورها هم بدون نیاز به اجازه کار یا روال مورد نیاز مهاجرت برای دیگر کشورها کار کنند) اینجا بود که فهمیدم ازدواج نکردن با رافائلا هیچ دلیلی غیر از نبود منفعت مادی ندارد! بیچاره زن غربی که در آرزوی ازدواج است ولی در پای شهوت مرد غربی می سوزد!


پ.ن.0: آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts

پ.ن.1: یکی از موارد عجیب آمریکا درگیری بخش زیادی از دانشجویان کارشناسی با ماری جوانا (فکر کنم همان حشیش باشد) است که نوعی ماده مخدر است. اخیرا با دانشجوی کارشناسی گروه چک کردم و تایید می کرد که حدود نیمی از دانشجوها سابقه مصرف ماری جوانا دارند. حتی می گفت فروش هم توسط بخی دانشجوهاست و یکی از دوستانش هفته ای هزار دلار درآمد از این طریق دارد! ولی با این وجود جالب است که معضل اعتیاد مانند ایران در آمریکا در چشم نیست. فکر می کنم دلیلش این است که با درآمدهای آمریکا، خرید ماری جوانا چندان سخت نیست و مشکلی است مانند مصرف الکل.

پ.ن.2: در ادامه مطلب قبل سوالاتی در مورد جایگزین مناسب انرژی هسته ای پرسیده شده بود. چون کمی تخصصی است و زمان بر پست دیگری نمی نویسم و خلاصه اینجا توضیح می دهم و چند کلیدواژه می دهم که اگر کسی خواست خودش جستجو کند. جایگزین مناسب انرژی های تجدیدپذیر یا نو است. این دسته انرژی در همین یک دهه اخیر در حال اقتصادی شدن هستند. انرژی باد خیلی جایگزین خوبی است و اقتصادی هم شده. کشور ما هم استعدادش را دارد. آلمان و هند هر یک 30000 مگاوات از این طریق تولید برق دارند (یعنی بیش از تمام بیست راکتوری که دولت برنامه داشت بسازد). کشورها خیلی جدی روی باد کار می کنند و تا 20-30 سال دیگر خیلی رشد خواهد کرد. انرژی زمین گرمایی هم تا حد 2-3 هزار مگاوات در ایران ظرفیت دارد و هم اکنون یک نیروگاه 100 مگاواتی هم در استان اردبیل ساخته شده است. بیومس و پیل های زیستی در حال اقتصادی شدن هستند. انرژی خورشیدی که خیلی گزینه خوبی است و در کشور ما هم به خصوص در کویر لوت ظرفیتش وجود دارد. البته گران تر است ولی نه با هزینه های جانبی که برای انرژی هسته ای پرداخته ایم و می پردازیم (یک نمونه خیلی کوچکش میدان گازی مشترک با قطر است که قطر سه برابر ما برداشت دارد و به خاطر این تحریم ها حداقل چند میلیارد دلار آنجا ضرر کرده ایم. برخی تخمین ها این است که کشور صد میلیارد دلار خسارت دیده است.). خلاصه این که انرژی هسته ای هنوز یک گزینه است و مثلا چین به دنبال رشد تولید برق هسته ای خود است ولی هر کشور باید واقع بینی هم داشته باشد. یعنی انرژی هسته ای وقتی انتخاب باید شود که این همه مشکلات جانبی را برای کشوری بار نیاورد. خواهیم دید که به احتمال بالا در آینده برنامه غنی سازی کشور محدود خواهد بود و این ناشی از روبرو شدن با واقعیت است. مضاف بر این هم گفته شد که اگر کشور ما برنامه غنی سازی در خاک ایران را کنار می گذاشت، از همان انرژی هسته ای هم می توانست استفاده کند. اما مشکل اصلی انرژی هسته ای امنیت آن است. مثلا بعد از جریان فوکوشیما دولت ژاپن مجبور شد منطقه را خالی از سکنه کند و هنوز بعد از 2-3 سال مشکل کامل حل نشده و 12.5 میلیارد دلار هزینه پاک سازی شده است که احتمالا در نهایت به 20 میلیارد هم خواهد رسید. این هزینه خیلی زیادی است. دقت کنیم که در این زمینه خطر از بیخ گوش خودمان گذشت و طبق اظهارات مسئولین روسی، ویروس استاکس نت کم مانده بود فاجعه ای مانند چرنوبیل بیافریند (هنوز بعد از بیش از 25 سال یک شهر کامل در روسیه خالی از سکنه است و هنگام انفجار دولت شوروی مجبور شد، چند ملیون نفر را از منطقه اطراف راکتور تخلیه کند) این هم میزان حماقت و بی رحمی اسرائیلی ها را می رساند که حاضر شده اند در ایران یک اتفاق مانند چرنوبیل بیفتند. اگر این اتفاق رخ می داد، احتمالا بوشهر شهر ارواح می شد و خداوند را باید هزاران مرتبه شکر کرد که این اتفاق نیفتاد.

پ.ن.3: هر چه بیشتر می گذرد، ابعاد بیشتری از گفتگوهای هسته ای آشکار می شود. طبق گزارش رویترز، گفتگوهای عمان که از اسفند سال قبل آغاز شد، با پیشنهاد آمریکا شروع شده است و برای مذاکره برای آغاز مذاکره! یعنی بررسی این که اصلا می شود ایران و آمریکا مذاکره کنند یا نه! بعد از جلسه اول، آقای صالحی (وزیر خارجه آقای احمدی نژاد) یک نامه سه صفحه ای دست نویس به رهبری نوشته است (که خود آقای صالحی هم اشاره داشت) و شرایط را توضیح داده است و گفته بهتر است مذاکره کنیم. رهبری هم پاسخ داده که مخالف نیستم ولی بدبین هستم (اتفاقا از نظر زمانی در همان حدود بود که رهبری در سخنرانی این نکته را علنا بیان کرد). بعد از پیروزی آقای روحانی، چهار جلسه دیگر تا سفر به نیویورک برگزار شده است که دیگر وارد بحث هسته ای شده اند (اصلا تصادفی نیست که در سه ماه قبل از آغاز مذاکرات ژنو، پیشرفت کمی هسته ای (به خصوص تعداد سانتریفیوژها) از سوی ایران متوقف شده است! بیش از همه دلم می سوزد که عده ای در بی خبری در تلاش برای رشد صنعت هسته ای کشور بوده اند، در حالی که عده ای دیپلمات تصمیم گرفته اند گسترش کمی متوقف شود). قبل از مذاکرات ژنو جلسه ای با حضور رهبری، دکتر ظریف و دکتر روحانی برگزار شده است و خطوط قرمز از سوی رهبری اعلام شده است و رهبری هم تذکر داده که حمایتش تا جایی است که خطوط قرمز رعایت شود.
خلاصه این که ظاهرا این مذاکرات کاملا با مجوز رهبری انجام شده است. البته ممکن است گفته شود چطور حرف رسانه های خارجی را باور کنیم؟ در پاسخ باید گفت، اولا قرائن خارجی وجود دارد (مثلا خود آقای صالحی گفته است که نامه ای به یک مقام عالی رتبه نوشته است) و ادعاها با آنها تطبیق می کند. در ثانی خبرگزاری های رسمی و بزرگ غربی معمولا خبرسازی و دروغ به این بزرگی انجام نمی دهند که البته این تجربه شخصی است و ممکن است دید کاملی نباشد. البته تمام هنر رسانه های غربی (و کلا فکر کنم همه رسانه ها) جهت دهی به اخبار و گزینش در بیان و نگفتن تمام حقیقت است. البته گاهی هم منبعی که از آن نقل می کنند، مطالب کذب بیان کرده است ولی معمولا به هر منبعی هم اعتماد نمی کنند. این هم لینک که توصیه می کنم بخوانید:
http://www.reuters.com/article/2013/11/25/iran-nuclear-talks-idUSL2N0J90SO20131125


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 8 دی 1392 10:52 ق.ظ

توافق ژنو: شکست یا موفقیت؟

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 9 آذر 1392-05:57 ب.ظ

 از زمان امضای توافق نامه ژنو متن های متعددی درباره آن نوشته شده است. همچنین بررسی های بیشتر از لحاظ حقوقی روی متن آن انجام شده است و زوایای بیشتری از توافق واضح تر شده است. هنوز همان نظر قبل را دارم، این توافق برای قدم اول تا حدی شروع خوب است، از آن جهت که قفل را باز کرده است ولی فقط در بلندمدت می توان قضاوت نهایی را انجام داد. عملکرد دولت آمریکا هم در این بازه کوتاه نشان از صحت بدبینی دارد. هنوز (همین دیروز) دولت آمریکا سخن از گزینه نظامی می زند و صحبت از محدودیت برنامه هسته ای می کند که ممکن است (و در واقع به احتمال بالا) در گام نهایی منجر به زورگویی شود.
بعد از نوشتن پست قبل، در فضای مجازی و شخصی، گفتگوهایی در باب این موضوع داشتم. این طور بنظر می رسد که هنوز دید افرادی دور از واقعیت است و معنای مذاکره با طرف بی انصاف را متوجه نمی شوند. عده ای با فعالیت در شبکه مجازی و مقایسه عملکرد این دولت و دولت قبل، در پی این هستند که توافق ژنو را یک شکست یا ترکمنچای هسته ای معرفی کنند. غالب این افراد از نظر فکری مشابه جبهه پایداری فکر می کنند. نکته جالب هم آنجاست، چون غالبا از هواداران آیت الله خامنه ای هستند در توجیه پاسخ نامه رهبری به رئیس جمهور دچار مشکل می شوند. توجیه های جالب و بامزه ای ارائه می دهند. مثلا فردی می گفت منظور از موفقیت در نامه فوق، موفقیت نسبی با توجه به افراد مذاکره کننده است. ایشان ادعا داشت که برخی از اعضای تیم مذاکره کننده در پی اخذ گرین کارت آمریکا بوده اند (البته صحت این موضوع هم با خود آن فرد) و برای همین این موافقت نامه با توجه به چنین افرادی موفقیت نسبی است ولی بصورت مطلق یک شکست کامل است! (البته ارتباط گرین کارت و خروجی مذاکره هم توضیح نمی داد. چون بالاخره خروجی مذاکره مستقل از اقدام برای گرین کارت قابل بررسی است). فرد دیگری توجیه جالب تری داشت. ایشان می گفت در احادیث مواردی وجود دارد که معصوم تقیه کرده است و ظاهر کلام او مدنظر نبوده. بلکه حتی خلاف آن مدنظر بوده است و این از قرائن مشخص می شود (البته بحث صحیحی است). مشابه آن موارد، اکنون هم رهبر انقلاب در دوره تقیه است و مجبور است حمایت ظاهری کند ولی از سائر قرائن، مشخص می شود که ظاهر کلام ایشان مدنظر نبوده است 
و منظور رهبری خلاف آن ظاهر است!. البته به شخصه از این وضعیت خرسندم چون باعث شده است، این قشر جامعه بیشتر فکر کنند و تفکر "ولی فقیه به جای ما فکر می کند و ما اجرا می کنیم" کمرنگ تر شود.

با توجه به چنین مواردی، ارائه برخی توضیحات ممکن است منجر به دید واقع بینانه تر شود. این نوشته تا حدی انتقادی است و بسیاری ممکن است غیر منطقی بپندارند. ولی به  شخصه از انتقاد استقبال می کنم و اگر کسی از خوانندگان وقت و حوصله داشت می تواند پاسخ دهد تا همین جا منتشر شود. باید دقت کرد انتقاد لازمه پویایی سیستم است و اجتماع بدون انتقاد می میرد. بنظرم یکی از دلایل اصلی و مهم فروپاشی کمونیسم، نبود انتقاد در سیستم های کمونیستی بود (یا به صورت مشابه فرقه رجوی). به خصوص در دوران استالین، فرد استالین در هر موضوع، نظراتی ابراز می داشت و بقیه نخبگان سیستم، وظیفه داشتند مو به مو آن را پیاده سازی کنند و برای توجیه آن نظریه سازی کنند. این رفتار از آن جهت خطرناک است که ممکن است یک نظر غلط پیاده سازی شود (آن هم نظری ابراز شده از سوی یک فرد بدون تخصص لازم) و در نبود انتقاد خسارت های جبران ناپذیر به جامعه وارد کند. رهبر انقلاب به شخصه متوجه این نکته اند و در یک سخنرانی بیان کرده اند:

من استالین نیستم که بنشینم یک سری حرف بزنم٬ بعد عده‌ای را بیاورم بنشینند آن‌ها را تئوریزه کنند.

که البته توسط رسانه های کشور سانسور شد که نشان از وجود دید خطرناکی در بین برخی مسئولین است که نباید انتقاد وجود داشته باشد. با توجیه هایی از قبیل این که به نظام لطمه می خورد. اما اتفاقا قضیه برعکس است و با نبود انتقاد به نظام لطمه می خورد. با این مقدمه وارد موضوع اصلی می شوم.
پیش از ورود به توافق ژنو لازم است بررسی شود که اهمیت موضوع آن در چه حدی است؟ و آیا باید مساله اول کشور باشد یا نه؟ احتمالا اکثر افراد توافق داشته باشند که توافق ژنو درباره برنامه هسته ای کشور است. این موضوع تا حدی بدیهی، از سوی برخی رد می شود. برخی می گویند که هدف غرب از مذاکرات هسته ای، جلوگیری از سلاح هسته ای نیست. برنامه هسته ای یک بهانه برای غرب است که به کشور فشار بیاورد و اگر نبود، بهانه دیگر پیدا می کردند. یعنی غرب نگرانی از دستیابی ایران به سلاح هسته ای ندارد و همه این فشارها و مذاکرات، در واقع پوششی برای هدف اصلی غرب، تضعیف جمهوری اسلامی یا استحاله آن از درون است. در پاسخ باید گفت، در این که بین جمهوری اسلامی و غرب تضاد بنیادین در اصول وجود دارد صحبتی نیست. در این که تمایل غرب، نبود این نظام و جایگزینی آن به یک نظام غربگرا است شکی نیست. ریشه مشکلات آنجاست ولی در هر موضوع خاص، اهداف کوتاه مدت هم قابل تصور است. مثلا در مذاکرات الجزائر، هدف دولت وقت آمریکا، آزاد کردن گروگان ها بود. پس باید در تحلیل ها واقع گرا و همچنین عملگرا بود. اگر بخواهیم این گونه تحلیل کنیم که هدف غرب از فشار در برنامه هسته ای، فشار آوردن و از بین بردن نظام است؛ دیگر جایی برای مذاکره نمی ماند. در حالی که از ده سال پیش سیاست نظام، مذاکره در مورد برنامه هسته ای بوده است. نظام می توانست مشابه کره شمالی، از مذاکرات و ان پی تی خارج شود و وارد یک جنگ سرد شود. ولی وضعیت امروز کره شمالی نشان می دهد که چنین عملی خلاف واقع گرایی است. نظام کره شمالی هم چنین توجیه هایی برای خروج از مذاکرات دارد و دید فوق عاقبت بهتر از وضعیت امروز نظام کره شمالی نخواهد داشت.
اما مشاهده می شود که رفتار غرب با مذاکره تفاوت می کند، وقتی برنامه هسته ای ایران تعلیق می شود، فشارهای غرب کاهش می یابد. مشخص می شود که میزان و نوع فعالیت هسته ای ایران و نتیجه مذاکرات بر رفتار غرب اثر می گذارد. این گونه نیست که خروجی مذاکرات بر عملکرد آنها بی تاثیر باشد. این نشان می دهد، دستیابی ایران به سلاح هسته ای نگرانی واقعی غرب و متحدان منطقه ای آن اعم از اسرائیل و شیوخ خلیج فارس است. این توهم نیست و بارها بصورت رسمی و غیر رسمی از سوی غرب و متحدانش اعلام می شود. اسرائیل تا کنون دوبار به تاسیسات هسته ای عراق و سوریه حمله نظامی کرده است. در خاطرات آقای روحانی هم ذکر شده است که کشورهای منطقه چگونه علیه کشور ما فعالیت می کردند و ناجوانمردانه از پشت خنجر می زدند. ایشان ذکر کرده است که وزیر خارجه عمان (تنها کشور عرب جنوبی که با جمهوری اسلامی روابط دوستانه دارد) در یک گفتگوی غیر رسمی تک تک این کشورهای عرب را مشخص کرد. اخیرا هم آقای سید حسین موسویان در سخنرانی بیان کرد که دوستان دیپلمات غربی اش به او گفته اند که در بازه ای فشاری که عربستان سعودی برای حمله به ایران می آورد، بیش از اسرائیل بوده است (اتفاقا اسناد ویکی لیکس هم موید این گفته است و علی رغم این که شخصا در ابتدا به صحت اسناد بدبین بودم، ولی گذر زمان نشان داده است که اسناد ویکی لیکس واقعی هستند. به آن معنا که از دستگاه اطلاعات غرب درز رفته است). همین امروز هم به نمایندگان قطر و عربستان به صورت مستقیم خواستار حضور در مذاکرات اتمی ایران شده اند (نمی توانم پنهان کنم که وقتی می بینم کشوری در حد قطر چنین درخواستی می کند، به غرورم بر می خورد.). بنابراین متحدان غرب در منطقه هم بخشی از ماجرا هستند و نمی خواهند توازن قوا به نفع ایران حرکت کند. جالب است که  فردی می گفت که آنها نگرانی ندارند چون رهبری فتوا داده است که ما از سلاح هسته ای استفاده نمی کنیم! این سخن بسیار ساده اندیشانه است چون در دنیای خارجی هیچ دشمنی به قول و قسم دشمن خود اعتماد نخواهد کرد. مثلا مگر ما می توانیم به فتوای مفتی عربستان اعتماد کنیم؟ اگر همین الان، آمریکا به ما قول دهد، می توانیم اعتماد کنیم؟ این انتظار بیجا است که فکر کنیم غرب باید به فتوای رهبر ایران اعتماد کند. مضاف بر این که رهبر ایران روزی از دنیا خواهد رفت و تضمینی نیست که رهبر بعدی چنین فتوایی داشته باشد (به شخصه دیده ام روحانیونی که از سلاح هسته ای به عنوان عامل بازدارنده و از منظر فقهی دفاع می کنند که اتفاقا استدلال های قرآنی دارند.). با توجه به این نکات، ورود به مذاکرات هسته ای یعنی قبول این که مشکل در برنامه هسته ای است و در این مذاکرات قرار است تمرکز روی این موضوع باشد و هدف مذاکرات هم حل مشکلات ناشی از آن است نه مسائلی که آقای جلیلی در سال 88 مطرح کرده بودند.
حال با قبول این که مساله هسته ای اکنون مورد مذاکره است و پیامدهای آن، مساله اول جامعه شده است باید پرسید که آیا واقعا باید این گونه باشد؟ برای پاسخ باید دانست چرا نظام به سوی ایجاد یک برنامه هسته ای رفته است؟ پاسخ این سوال بارها از سوی رهبری نظام استفاده از انرژی هسته ای اعلام شده است. می خواهم بصورت کوتاه بگویم چرا این سیاست اشتباه بوده است و از آن نتیجه بگیرم که نباید برنامه هسته ای به مساله شماره یک کشور تبدیل می شد و سپس نتیجه بگیرم برای این اشتباه چاره ای جز پرداخت عواقب آن نیست.
امروزه مساله انرژی یکی از اساسی ترین بخش های اقتصاد جهانی است. صنایع کشورها وابسته به این موضوع هستند و علاوه بر این آسایش شهروندان به آن گره خورده است. برآوردها حاکی از این است که بازار سالانه انرژی حدود 7 ترلیون دلار گردش مالی دارد (بیش از ده درصد کل اقتصاد جهان) و بزرگترین شرکت های جهان، شرکت های نفتی و مربوط به انرژی مانند شل و رویال هستند. دولت های جهان روی پژوهش در این حوزه سرمایه گذاری های فراوان می کنند و در بیشتر کشورها یک یا دو وزارت خانه مربوط به انرژی وجود دارد. بنابراین بسیار منطقی است که نظام کشور ما هم نسبت به آینده انرژی حساس باشد. اما نکته اساسی در سیاست انرژی یک کشور این است که وقتی دنبال یک منبع جدید انرژی می رویم باید سه مساله را حل کرده باشیم: دستیابی به ماده خام، تکنولوژی فراوری ماده خام و تکنولوژی تبدیل به انرژی الکتریکی. انرژی الکتریکی از آن جهت مهم است که صنایع مختلف به سمتی حرکت کرده اند که ابزارآلات با این انرژی کار کنند و حتی کوره های گرمایشی نیز به سمت الکتریکی شدن حرکت کرده اند. کشورهای مختلف سعی می کنند هنگام انتخاب و سیاستگذاری انرژی، نحوه دستیابی به ماده خام، تکنولوژی فراوری ماده خام و تکنولوژی تبدیل به انرژی الکتریکی را بررسی کنند تا امنیت انرژی داشته باشند. امنیت انرژی امروزه بسیار استراتژیکی است و کشورها سعی دارند که وقتی منبعی را انتخاب می کنند از امنیت آن مطمئن باشند و صنایع کشور خود را گروگان نکنند. مثلا می بینید که جمهوری های سابق روسیه و حتی برخی کشورهای اروپایی به علت وابستگی انرژی به روسیه از آزادی عمل کامل برخوردار نیستند و براحتی روسیه در زمستان برای فشار آوردن گاز صادراتی را قطع می کند. برای همین کشورهای اروپایی و آمریکا در طول تاریخ سعی کرده اند که منابع انرژی خاورمیانه را ابتدا به صورت انحصاری در اختیار بگیرند (مانند اوضاع ایران قبل از ملی شدن نفت) و با حمایت از دولت های مرکزی ضعیف بدون پشتوانه مردم و دست نشانده کردن آنها امنیت انرژی خود را تضمین کنند (مانند وضعیت امروز اکثر کشورهای عربی نفت خیز). بعدها که در اثر فشارهای اجتماعی ادامه وضعیت ابتدایی برخی موارد ممکن نبوده است (مانند ملی شدن نفت)، از طریق قراردادها و انحصار فناوری های مربوط به استخراج نفت تسلط خود را حفظ کرده اند. حال با این توضیحات بنظر می رسد، انرژی هسته از ابتدا انتخاب اشتباهی برای کشور ما بوده است. چرا که موارد سه گانه فوق بررسی لازم نشده اند:
الف. ماده خام: کشور ما خود منابع کافی اورانیوم ندارد. جستجوی 20 ساله معادن اروانیوم تا کنون نتیجه چندانی نداشته است. ذخیره معادن که تا کنون پیدا شده اند کمتر از 500 تن اورانیوم (بعد از غنی سازی) است و طبق پیش بینی های خوش بینانه کل اروانیوم موجود در ایران بیش از 5000 تن اورانیوم غنی شده نخواهد بود. در حالی که مصرف راکتوری شبیه راکتور بوشهر سالانه حدود 30 تن است و با توجه به این که فقط یک درصد انرژی تولید کشور با راکتور بوشهر انجام می شود. کل اروانیوم مورد پیش بینی (که تاکید می کنم 90% آن هنوز کشف نشده است و پیش بینی زمین شناسان است) با فرض گسترش کامل برنامه هسته ای به اندازه مصرف کمتر از دو سال انرژی کشور است و با منابع موجود کشف شده، در حد 2-3 ماه. (این اعداد در منابع مختلف بالا و پایین هستند ولی حدود آنها همین هاست. به اصطلاح مهندسی order ها همین حدود است.) یعنی تنها راه وارد کردن اورانیوم از کشورهای دیگر است. شاید تعجب کنید ولی همین کیک زردی که فعلا در کشور مصرف می شود مربوط به حدود 30 تا 40 سال پیش است که در دوران پهلوی از آفریقای جنوبی خریداری شده است (ظاهرا 500 تن در آن زمان خریداری شده است). نکته اساسی هم این است که که حدود 85% اورانیوم موجود در کشورهای کانادا (30%)، استرالیا (20 درصد)، قزاقستان (10%)، روسیه (10%)، نامبیا و نیجر (هر یک 7.5 %) کشف شده است. یعنی یا در خود کشورهای غربی و روسیه است یا این که تحت کنترل آنهاست (مثلا معادن نیجر تماما در کنترل فرانسه است و بی دلیل نیست که می بینید فرانسه ای که مثلا مخالف حمله به عراق بود، به آن منطقه آفریقا حساس است و اخیرا به مالی لشکرکشی کرد چون 70% برق فرانسه از انرژی هسته ای تامین می شود.) کشورهای مالک 15% باقی مانده هم این گونه هستند (ازبکستان، آمریکا، آفریقای جنوبی، آرژانتین، اکراین، چین).  تا جایی که می دانم زیمبابوه تنها کشور است که ذخائر اورانیوم قابل توجه دارد ولی تا حدی در کنترل غرب نیست و آن هم کشور پایداری نیست. مثلا در دولت قبل هنگام سفر رئیس جمهوری، آقای موگابه حسابی تحویل گرفت و نخست وزیر همزمان علیه سفر ریاست جمهوری ایران بیانیه داد). بنابراین حتی ما تکنولوژی فرآوری سوخت و تبدیل به انرژی الکتریکی را کاملا داشته باشیم، ماده خام را نداریم و کشوری هم نیست که ماده خام داشته باشد و متحد ما باشد که بتوانیم از امنیت انرژی مطمئن باشیم. اکنون هم غربی ها فروش کیک زرد را به ایران ممنوع کرده اند و مشخص نیست پس از اتمام کیک زرد خریداری شده و ذخائر کشور، چه اتفاقی رخ خواهد داد و از کجا کیک زرد تهیه خواهد شد؟ به یاد دارم، در دورانی که آقای لاریجانی مسئول پرونده هسته ای بود، جلسه با دانشجویان در شریف داشت و ایشان هم پاسخی برای سوال فوق نداشت
(به ادامه مطلب مراجعه کنید)



ادامه مطلب

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 19 آذر 1392 05:23 ب.ظ

چند نکته در باب توافق هسته ای

نوشته شده توسط:مرد یخی
دوشنبه 4 آذر 1392-09:52 ق.ظ

پیش از هر چیز لازم است به دکتر ظریف خسته نباشید بگوییم. بی انصافی است که برخی سخن از ترکمنچای هسته ای می کنند و فکر می کنند فردی که 5 روز به صورت فشرده در حال مذاکره بوده است، برای امتیاز دادن مذاکره می کرده است. چند نکته به ذهنم می رسد.
1. پذیرفتن مذاکره یعنی این که اختلافی وجود دارد که در منافع طرفین اختلال ایجاد می کند و گرنه دو سوی مذاکره سر یک میز نمی آمدند. در مورد ما و غرب مساله را باید ابتدا مشخص کرد و بعد دید که باید مذاکره کرد یا نه. می توان از آشتی ناپذیری اسلام آمریکایی-ناب محمدی یا تهدید انقلاب اسلامی به نمایندگی از مستضعفان جهان علیه استکبار جهان سخن گفت اما باید در مورد هر موضوع عملی تحلیل کرد. مشکل ما در مورد خاص برنامه هسته ای این است که هسته ای شدن ما (ولو با داشتن ظرفیت ساختن بمب و نه عملی کردن ساختن بمب)، نظام ایران را از نظر خارجی مصون خواهد کرد و همانند کره شمالی غرب هیچ گاه به فکر حمله به ایران نخواهد افتاد و تغییر نظام از بیرون غیر ممکن خواهد شد. حتی در این صورت غرب دیگر دنبال ناپایداری سازی نظام ایران نخواهد نرفت، چون معلوم نیست اگر نظام ایران ناپایدار شود، سلاح های هسته ای دست چه کسی خواهد افتاد. به علاوه منجر به آغاز یک مسابقه هسته ای در خاورمیانه خواهد شد که ناحیه ای با حکومت های پادشاهی ناپایداری است و در صورت انقلاب های کنترل نشده، تهدیدهای مستقیم متوجه غرب خواهد کرد. یعنی واقعا تضمینی است که اگر القاعده به سلاح هسته ای دسترسی پیدا کند، از آن استفاده نکند؟ مگر همین امروز رسانه های ایران گروه های تکفیری را متهم به استفاده از سلاح های شیمیایی علیه مردم عادی در سوریه نمی کنند؟ اگر به خاطرات جک استرا یا البرادعی مراجعه کنید، می بینید که نگرانی غربی ها بیشتر سر همین نکته است و این افراد هم چون دیگر در مسند قدرت نیستند، بعید است دروغ بگویند تا مثلا در افکار عمومی انحراف ایجاد کنند.
پس این اختلالی است که ما در منافع غرب ایجاد خواهیم کرد (البته اختلال اصلی). اما غربی ها هم با تحریم در کشور ما اختلال ایجاد کرده اند. هر چقدر هم عده ای شعار بدهند که تحریم ها اثر نگذاشته و ما را خودکفا کرده است، مردم  ایران با گوشت و پوست و خون اثر آن را حس کرده اند و واقعیت را با شعار نمی توان پوشاند. یکی از دلایل مهم رای آنها به دولت فعلی هم امیدواری به حل شد این مساله است. یعنی تشخیصشان این بوده است که آقای روحانی از همه توانایی بالاتری دارد.
2. پس ما در مساله هسته ای هیچ چاره ای جز مذاکره نداریم. همین که مذاکره را قبول کردیم به دنبالش قبول این نکته است که در هر مذاکره ولو منصفانه همه خواسته های یک طرف قبول نخواهد شد. چیزی را خواهیم داد و چیزی را خواهیم گرفت. علت مخالفت رهبری با مذاکره با آمریکا این بود که ایشان آنها را منصف نمی دانست و برای همین در گذشته بشدت مخالف هرگونه مذاکراتی بود. ولی تحریم های اخیر چاره دیگری برای ما نگذاشته است. روی همین ایشان بر خلاف مذاکرات قبلی از تعبیر نرمش قهرمانه استفاده می کند. به صورت مشابه امام مجتبی علیه السلام هم در شرایط اجبار به صلح تن داد و صلح نامه ای که بین ایشان و ابن هند امضا شد اگر بخوانید خیلی دردناک است. یک بندش این بود که به عنوان یک امتیاز (دقت کنید یک امتیاز) امیرالمومنین در منبرهای مساجد لعن نشود!!!!!!!!!!!!!!!! بماند که به همان هم پایبند نماندند. پس وقتی با طرف غیر منصف مذاکره می کنیم باید بدانیم احتمال این که غیر منصفانه چیزی بدهیم هم وجود دارد.
3. در مورد نتیجه مذاکرات دیروز، برای بخش خوبی از منتقدان که همواره دم از ولایت می زنند و التزام عملی به ولایت فقیه را با التزام نظری اشتباه گرفته اند، نامه رهبر انقلاب فصل الخطاب است (این هم از زیرکی آقای روحانی است که قدم به قدم تایید رهبری را به عملکرد خود اضافه می کند تا در صورت عدم نتیجه مطلوب، اعتراضی نشود. البته در نظام ایران هر کس دیگر جای ایشان باشد، بهتر است همین کار را انجام دهد.). ایشان اولا هیات مذاکره کننده را درخورد تشکر و تقدیر دانسته است و مشخص نیست افرادی مانند آقای حمید رسایی روی چه حسابی معترض است که چرا از ایشان تشکر می شود؟!! ثانیا ایشان از کلمه موفقیت برای نتیجه مذاکره استفاده کرده است که جلوی تفسیر این دوستان در باب نتیجه را می گیرد. سخنی بیش با این دوستان ندارم.
4. اما نظر شخصیم در باب مذاکرات دیروز این است که هنوز بسیار زود است قضاوت کنیم و باید تا شش ماه دیگر صبر کنیم. البته این به معنای عملکرد ضعیف دکتر ظریف نیست. ایشان بالاخره بن بست را از بین بردند. موضوع این است که هر توافق روی کاغذ فقط وقتی عملی شود و نتیجه دهد قابل قضاوت است. هنوز به این مذاکرات بدبین هستم که شرح خواهم داد. اگر روند آغاز شده رفع تحریم ها ادامه پیدا کند و منجر به رفع تحریم شود می توان قضاوت مثبت داشت. اما آمریکایی ها به کرات به ما حیله زده اند. مثلا به قرارداد الجزائر عمل نکردند و در امور داخلی ایران دخالت می کنند. در معاملات غیر رسمی قبلی بارها زیر قول خود زده اند. اضافه کنید پیچیدگی حضور پنج کشور دیگر در این مذاکرات. در همین مذاکرات دوره قبل دیدید که فرانسه در قول آمریکا اختلال ایجاد کرد و در عمل آمریکا نتوانست به حرف خود پایبند بماند. چه تضمینی است که لابی اسرائیل اختلال ایجاد نکند؟
5. در باب دستاورد مذاکرات مهمترین بحث حول شناسایی حق غنی سازی بود که از همان کنفرانس خبری موضع جان کری و دکتر ظریف متناقض بود. البته متن قرارداد منتشر شده است و هر کس می تواند بخواند. واقعیت این است که حرف دکتر ظریف کاملا صحیح نیست و ظاهرا سخت جان کری صحیح است. در این قرارداد غرب قبول کرده است که طی شش ماه ایران به غنی سازی زیر 5% ادامه دهد. اما این به معنای شناسایی حق ایران نیست. چه تضمینی است که قبول این عمل برای شش ماه، ادامه پیدا کند؟ دکتر ظریف توئیت کرده اند که کشورهای 3+3 به بقیه کشورها پیوستند و حق غنی سازی سایر کشورها را به رسمیت شناختند، اما باید سوال کرد کجا آنها چنین حرفی زده اند؟ وقتی جان کری خودش با زبان خودش این موضوع را رد می کند. اگر هم به پیمان ان پی ارجاع می دهید که مطابق تفسیر شما آن پیمان برای غلظت غنی سازی سقفی قرار نمی دهد که اکنون شما پذیرفته اید. برنامه هسته ای هم طوری محدود شده است تا طی شش ماه آینده غربی ها مطمئن باشند هنگام مذاکره ایران برگ برنده جدید رو نخواهد کرد. البته دستاوردها دکتر ظریف در مورد عدم وضع تحریم جدید، لغو تحریم بیمه نفت کش ها و فلزات گرانبها هم درخور تقدیر است و نباید فقط 4 میلیارد دلار آزاده شده را ذکر کرد. یعنی ایشان هم قراردادی را امضا کرده است که حین مذاکره از بدتر شدن اوضاع اقتصاد ناشی از تحریم خیالمان راحت باشد.
6. اما چرا بدبینم. مهمترین قسمت قرارداد که بنظرم از نظر رسانه ای مغفول مانده است، خنثی شدن ذخیره اورانیوم 20% کشور است. یعنی قرار است تا آخر شش ماه ذخیره ای که قابلیت استفاده در سلاح هسته ای دارد به صفر برسد. البته موضع نظام ما این است که ما دنبال سلاح هسته ای نیستیم ولی بزرگترین برگ برنده ما همین 200 کیلوگرم اورانیوم 20% بود که سال گذشته نتانیاهو در سازمان ملل خط و نشان می کشید که اگر از 250 کیلوگرم بگذرد، حمله نظامی خواهد کرد! دلیلش این است که همانطور که اشاره شد و جان کری هم بارها تکرار کرد، هدف آنها جلوگیری از ساخت سلاح هسته ای است. آنها متوجه شده اند که دیگر نمی توان برنامه هسته ای ایران را کاملا متوقف یا خیلی محدود کرد. جان کری امروز ابراز تاسف کرد که کاش دولت آمریکا در سال 2003 وقتی ایران فقط 164 سانتریفیوژ داشت، پیشنهاد ایران را قبول می کرد تا برنامه ایران به 19 هزار سانتریفیوژ امروز گسترش پیدا نکند (احتمالا پیشنهادی این گونه از سوی ایران وجود داشته است ولی آن وقت حتی راضی نبودند یک سانتریفیوژ در ایران فعال باشد). هدف آمریکا متمرکز شدن روی این است که اگر ایران روزی تصمیم به ساخت سلاح هسته ای گرفت بیش ترین زمان ممکن طول بکشد تا این تصمیم بالفعل شود تا در این بازه امکان درز تصمیم وجود داشته باشد (بالاخره خطر جاسوس های آنها همواره است و همین الان هم از آنها داریم ضربه می خوریم) و ولو با اقدام نظامی جلوگیری کرد.
حالا ما در این مذاکرات این برگ برنده را داده ایم. این 200 کیلوگرم ظرف بیش از یک سال ساخته شده بود. بعد از شش ماه این خطر برای غرب رفع شده است. تمام نگرانی و بدبینی این است که آمریکایی ها آن موقع وقتی خطر دور شده است زورگویی کنند. برای این می گویم باید صبر کرد و دید بعد از شش ماه چه اتفاقی می افتد. آیا آن موقع آمریکایی ها حاضر خواهند شد، تحریم ها را رفع کنند؟ انگیزه آنها برای عدم زورگویی چه خواهد بود؟ خیلی سخت است دولتی که حداقل 50 سال است به همه ملت ها (حتی متحدان خود) زور می گوید، خصلت خود را عوض کند.
7. البته باید دقت کرد با تمام این انتقادها، چاره ای جز مذاکره و امتیاز دادن نبود. افرادی که دکتر ظریف را محکوم می کنند باید متوجه باشند که مهم این است که بشود مذاکرات را جلو برد و بیشترین امتیاز را در قبال دادن کمترین امتیاز دریافت کرد. رفتار مشابه آقای جلیلی (مذاکره جهت مذاکره) که خیلی آسان است و از دست هر کسی بر می آید. این مذاکرات بسیار نفس گیر بود و مشخص نیست که فرد دیگر در شرایط فعلی می توانست بهتر عمل کرد. برای مقایسه متن پیشنهادی آقای سعید جلیلی در شهریور سال 88 (سه ماه بعد از انتخابات و قبل از تحریم های بزرگ) را مطالعه کنید:
http://www.rajanews.com/PrintFriendly.asp?id=36170
معلوم نیست ایشان قصد مذاکره در باب مساله هسته ای داشته است یا خود را در جایگاه یک مصلح جهانی برای حل مشکلات همه ملت ها می دیده است؟ بسته ای با خود برده است که غیر از دوبار ذکر کلمه هسته ای ارتباطی با پرونده هسته ای ایران نداشته است. معلوم است که کشورهای مستکبر غربی نیامده اند سر این مسائل مذاکره کنند. نتیجه عملکرد ایشان را هم اکنون مشاهده می کنیم. یعنی تقصیر ایشان به عنوان مسئول مذاکره قبلی کم نیست و باید ایشان پاسخگو باشد که بالاخره ثمره تلاش های ایشان چه بوده است؟ ممکن است به خیلی ها بربخورد ولی جدا شکرگذار هستم که ایشان در انتخابات پیروز نشد. ایشان که یک پرونده هسته ای که شاید یک دهم مشکلات کشور است را نتوانست به نتیجه برساند و بر مشکلات کشور افزود، چگونه می خواست به سائر مشکلاتی برسد که رییس جمهور باید با آنها مقابله کند؟
اگر آن زمان کار به کاردان سپرده شده بود، این همه تحریم رخ نمی داد. ممکن است عده ای بگویند نتیجه امروز ثمره مقاومت ایشان است ولی در جواب باید گفت پس اول قبول کنید یک موفقیت رخ داده است تا برویم سراغ کشف عامل موفقیت. حدس قوی می زنم که اگر آن وقت به جای این بسته پیشنهادی انتزاعی، روی برنامه مذاکره می شد، خیلی راحت تر از اکنون می شد به نتیجه رسید. بابت عملکرد ایشان باید کلی تلاش کنیم تا به نقطه شهریور سال 88 برگردیم. چقدر دردناک است که شهید شهریاری خون خود را بر سر غنی سازی 20% گذاشت و اکنون هم براحتی حداقل تعلیق شد (امیدوارم حداقل به خاطر اخلاص ایشان به الهی در طولانی مدت تعلیق نشود). 
8. با این که از توافق امروز ناراضی نیستم (البته اشاره شد اگر در شش ماه آینده به نتیجه برسد). خیلی ناراحتم چون این پیروزی مشابه پیروزی امام حسن علیه اسلام در جریان قبول صلح است. از این ناراحتم که به ما ظلم می شود و باید ظلم را قبول کنیم. مشابه یک سری راهزن پول های ملت ما را بلوکه کرده اند و با قیافه حق به جانب می گویند فلان کار را کنید تا پول خودتان را به خودتان پس بدهیم! به ما امتیاز می دهند که 4 میلیارد دلار پول خودمان را پس داده اند!!! این چه نظام ظلمی است که در نظام جهانی حاکم است؟ کی و چگونه اصلاح خواهد شد؟ و اینجاست که یک امید بیشتر نمی ماند. به امید آن روز.

پ.ن.0: آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments


https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts


پ.ن.1: قبلا نوشته ام ولی باز تکرار می کنم دلیل مهم این که غرب توانسته است این فشارها را به ما بیاورد، حوادث سال 88 است. آمریکا بعد از آن حوادث بود که توانست اجماع جهانی علیه ایران ایجاد کرد. این نکته نباید فراموش شود که عملکرد آقایان کروبی و موسوی حتی اگر آنها تعمدی نداشتند، اثر مستقیم در شدت این تحریم ها گذاشته است. این دو نفر و حامیان بزرگشان (نه مردم عادی رای دهنده یا شرکت کننده در تجمعات) باید خوب فکر کنند و در مورد رفتار خود قضاوت کنند. این دو نفر حتی اندازه دکتر عبدالله عبدالله در افغانستان درایت نداشتند. دوره پیشین انتخابات ریاست جمهوری افغانستان، او هم ادعای تقلب کرد (ادعایی که برگزارکنندگان نپذیرفتند) و در نهایت از روی اعتراض انصراف داد. ولی این قدر درایت داشت که با وجود اعتقاد به تقلب، حامیانش را دعوت به آرامش، راهپیمایی نکردن و عدم برهم زدن نظم کشور کند. امروز هم نامزد انتخابات افغانستان است و طبق نظر تحلیل گران جز دو نفری است که به دور دوم خواهد رفت. آقای موسوی خیلی راحت می توانست عبدالله عبدالله ایران باشد ولی نخواست و این همه خسران برای کشور بار آورد. اگر هنوز از ایشان حمایت می کنید، لحظه ای چشم های خود را ببندید و فکر کنید ایشان این گونه رفتار کرده بود. خودتان تصور کنید وضع امروز چگونه بود؟ ایشان اکنون در حصر بود یا رییس جمهور؟ اکنون این همه تحریم وجود داشت یا قدرت اول منطقه ما بودیم؟
 پ.ن.2: عملکرد عربستان سعودی و سائر دول خلیج فارس (به درخواست شما اضافه شد؛ آقای میم را!) نشان می دهد که ما نیاز به یک بازنگری در قبال سیاست خارجی خود داریم. شاهزاده ولید بن طلال یکی از با نفوذترین اعضای خانواده سلطنتی عربستان اخیرا صحبت هایی داشت که خیلی مهم است. امیدوارم وقت کنم در این باب هم بنویسم.
پ.ن.3: در دانشگاه جدید، تعداد مسلمانان خیلی کم است. هنوز یک دوست مذهبی پیدا نکرده ام. اخیرا با پابلو دوست شده ام. اهل شیلی است و بعدا باید درباره اش بنویسم. برایم جالب بود که امروز بابت موافقت نامه تبریک می گفت.


تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 5 آذر 1392 02:40 ق.ظ

انتقاد از دکتر ظریف

نوشته شده توسط:مرد یخی
چهارشنبه 15 آبان 1392-06:24 ب.ظ

احتمالا موافقید که خبرسازترین و مطرح ترین فرد کابینه آقای روحانی، آقای محمد جواد ظریف هستند. این موضوع تا آنجا پیش رفته است که از اکنون گمانه زنی هایی مطرح می شود که ایشان هشت سال دیگر به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری از سوی اصلاح طلبان معرفی خواهند شد. به نظر می آید ایشان به عنوان نمونه موفق یک سیاستمدار در حال مطرح شدن هستند.
ممکن است برخی بگویند این خبرسازی به واسطه پست وزارت خارجه است ولی افرادی مانند آقایان علی اکبر صالحی و منوچهر متکی موید این نکته هستند که صرف وزیر خارجه بودن کافی نیست. البته آقای متکی خبرساز بود ولی نتیجه رفتار او نبود!
اما دلیل این موضوع چیست؟ به نظرم دو نکته وجود دارد که یکی فرعی است و دیگری اصلی که در ادامه بیان خواهد شد. اما ابتدا لازم است مشخص شود، این که مطرح بودن آقای ظریف را بابت عملکرد عالی و فوق العاده ایشان بگذاریم به دو دلیل دور از واقعیت است.
یکی این جهت که باید حتما دقت کرد که ایشان در دستگاه دیپلماسی کشور از ابتدای انقلاب حضور فعال داشته اند (ظاهرا ایشان دوره سربازی را اوائل انقلاب به صورت امریه در سازمان ملل گذرانده اند!!!) و عملکرد ایشان از روی سابقه ایشان قابل بررسی است. ایشان در مذاکرات هسته ای سال 82 تا 84 یکی از اعضای مهم تیم مذاکره کننده بودند و احتمالا هم بواسطه آشنایی قبلی با ایشان در آن دوره، آقای روحانی او را برای وزارت خارجه برگزید. عملکرد تیم هم در آن بازه واضح است. اوج دستاورد آن تیم در بهترین حالت جلوگیری از حمله آمریکا به کشور و عدم ارجاع پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت بود. ممکن است کسی بگوید این خیلی دستاورد بزرگی است. در جواب باید گفت اگر بخواهیم مانند فتحعلی شاه جلوی حمله کشوری را بگیریم که کار بسیار ساده ای است. هنگام عقد قرارداد ترکمنچای هم فتحعلی شاه جلو حمله روسیه به پایتخت را گرفت ولی با قبول تمام شرایط روس ها و تحت الحمایه و شبه مستعمره کردن ایران برای روسیه! منظور از ذکر این حادثه تاریخی این نیست که عملکرد تیم آقای روحانی مشابه بود، بلکه ذکر این نکته است که اگر قرار است با امتیاز دادن جلو زورگویی گرفته شود که کار آسانی است و نشانگر عملکرد فوق العاده نیست. اگر در جریان جزئیات مذاکرات منجر به بیانیه تهران و  قرارداد پاریس (که ظاهرا متن آن توسط آقای ظریف نوشته شده است) باشید، متوجه خواهید بود که تیم مذاکرات هسته ای بسیار ضعیف عمل کرد. در آن مذاکرات تیم آقای روحانی با امتیاز دادن به غرب به صورت عملی (تعلیق کامل غنی سازی) هیچ امتیاز عملی از غرب نگرفت و آقای روحانی و تیمش از روی ساده اندیشی یا خوش بینی از غرب و محمد البرادعی فریب خوردند. البته آمریکا هم به ایران حمله نکرد ولی نمی توان گفت به خاطر بیانیه تهران این کار را نکرد.  اصولا آمریکا طرف مذاکره ما نبود که به خاطر مذاکره اروپائیان تعهدی داشته باشد. علاوه بر این دولت بوش ایران را جز کشورهای شریر طبقه بندی کرد که نشان از سیاست متفاوت دولت آمریکا از اروپا داشت که مورد تایید برخی دیپلمات هی اروپایی مانند استراو و دولپن است. عدم حمله آمریکا بیشتر به خاطر جمع بندی خود آمریکایی ها و در گل ماندن در عراق و افغانستان بود. تازه همین امروز که آمریکا طرف مذاکره است، رئیس جمهور آمریکا از روی میز بودن همه گزینه ها سخن می گوید. بنابراین سابقه آقای ظریف نشان از عملکرد موفق یا حداقل فوق العاده ندارد.
دلیل دوم بر عدم عملکرد موفق ایشان، دوره فعالیت در پست وزیر خارجه است. البته اینجا دیگر خروجی عملی قابل مشاهده است. دولت های اروپایی فعلا از اعمال تحریم های جدید دست برداشته اند. از سویی دولت آمریکا با مذاکره با مجلس سنا، تحریم های جدید را عقب انداخته است. اما نکته اساسی که باعث می شود نتوان نسبت به عملکرد ایشان قضاوت داشت، محرمانه بودن مذاکرات در حال انجام است که ظاهرا از همه بیشتر به اصرار آقای ظریف است. البته در رسانه ها جزئیاتی از مذاکرات مطرح شده است ولی آقای ظریف خود همه آنها را گمانه زنی و به دور از واقعیت ذکر کرده اند. از سویی گهگاه خبرهایی مبنی بر توقف غنی سازی منتشر می شود. اتفاقاتی از قبیل اهدا شیردال تقلبی، بدبینی را دو چندان می کند. برای همین نمی توان قضاوت کرد که عملکرد ایشان خوب بوده است یا نه؟ یعنی مشخص نیست که غرب چه چیزی دیده است که تغییر رفتار داده است؟ همانطور که ذکر شد اگر قرار است مسیر معاهده پاریس طی شود، معلوم است که غرب تحریم بیشتر نخواهد کرد ولی این نشان از هنر آقای ظریف نیست و هر کس می تواند با امتیاز دادن، مذاکرات را پیش ببرد. در صورت رفع تحریم ها با امتیاز دادن مشابه سعدآباد، نباید آقای ظریف را دیپلمات فوق العاده ای دانست. البته ذکر این نکته به هیچ وجه به معنای نامطلوب بودن عملکرد ایشان در پست وزیر خارجه نیست. تنها بیان این نکته است که نمی توان قضاوت داشت و همین موضوع تایید عملکرد خوب ایشان را (بدون تایید نامطلوب بودن عملکرد ایشان) منتفی می کند. اضافه کنید عملکرد ایشان در برقراری تماس تلفنی با اوباما که هنوز ایران را به حمله نظامی تهدید می کند.
البته ذکر این دو نکته به معنای این نیست که ایشان در مذاکرات جدید موفق نخواهد بود. چه بسا که ایشان به یک نتیجه قابل قبول برسد و این امید همه ماست. تنها منظور بیان این نکته بود که مطرح بودن ایشان به خاطر عملکرد موفق ایشان نیست.
اما چرا ایشان به صورت یک وزیر موفق مطرح شده اند؟ یک دلیل فرعی عملکرد موفق رسانه ای ایشان در مصاحبه با رسانه های غربی است. تسلط آقای ظریف به زبان انگلیسی و ادبیات محاوره ای در این زبان باعث برقراری ارتباط با مخاطب های غیر ایرانی شده است. در حالی که در دوران آقای احمدی نژاد، ایشان با ادبیات غیر متعارف سخن می گفت. وقتی آقای احمدی نژاد صحبت از محو شدن اسرائیل از نقشه یا می کرد، خودش هم بعدا تفسیر کرد که منظورش محو شدن با حمله نظامی نبود، ولی ترجمه سخنان او حاکی از توسل به حمله نظامی بود. یا سخنان ابتدایی ایشان در مورد هلوکاست حساسیت زایی غیر ضروری انجام داد. وزرای خارجه قبلی مانند آقایان متکی و صالحی به کلی از ابزار رسانه استفاده نمی کردند. باید منصف بود و قبول کرد که آقای ظریف در کلیت در رسانه های خارجی و داخلی خوب ظاهر شده است. البته باز دو نکته انتقادی وجود دارد که البته کلیت را زیر سوال نمی برد:
 یکی این که ایشان در توئیتر هنگام پاسخ به سوال کریستین پلوسی نوشت:" ایران هیچ گاه هلوکاست را نفی نکرد. مردی که نفی کرد اکنون رفته است!" البته ظاهرا بعدا تصحیح کرد که: "مردی که تصور می شد نفی کرده است، اکنون رفته است." ولی
اگر به انگلیسی جستجو کنید مشاهده خواهید کرد همان جمله اول ایشان در برخی رسانه ها منتشر شد. این جمله آقای ظریف بنظرم یک افتضاح رسانه ای بود که خود به خود ادعاهای غربی ها در مورد آقای احمدی نژاد را از زبان یک مقام بلند مرتبه ایران تایید می کرد. البته تصحیح جمله و توئیتری بودن آن باعث شد خیلی بازتاب پیدا نکند. دوم این که ایشان در مصاحبه با شبکه ای بی اس بیان کرد که نظر رهبر ایران در مورد هلوکاست اشتباه ترجمه شده است که ظاهرا این گونه نیست. ایشان خیلی بهتر می توانست دفاع کند و از آزادی بیان سخن بگوید. 
اما دلیل اصلی مطرح شدن ایشان صفحه فیسبوک آقای ظریف است. عملکرد آقای ظریف نه تنها در بین سیاستمداران ایران کم سابقه است، حتی در سیاستمداران دیگر کشورها هم کم سابقه است. یک سرچ اینترنتی نشان می دهد که وزاری خارجه کشورهای 1+5 یا اساسا صفحه فیسبوک ندارند یا این که صفحه ای است با فعالیت پایین که توسط خودشان مدیریت نمی شود و مدیر صفحه اخبار رسانه ها از آن فرد را منتشر می کند (مشابه صفحه فیسبوک آقای روحانی). خیلی جذاب است که وزیر خارجه به صورت شخصی از جلسات و دیدارهای خود گزارش می دهد. اخباری را بیان می کند که رسانه ها به آن دسترسی ندارند. گاهی وقت ها اخبار دسته اول و جذاب در این صفحه منتشر می کند. کامنت خوانندگان را می خواند و گهگاه پاسخ هم می دهد. افراد زیادی در این صفحه بحث های دو طرفه می کنند و خلاصه یک رسانه مستقل شخصی تشکیل شده است. تا حدی که برخی از طرفداران آقایان موسوی و کروبی از صفحه ایشان برای بازتاب نظرات خود بین جمع بزرگی از مخاطبان استفاده می کنند! بنظرم این صفحه بزرگترین دلیل مطرح شدن ایشان است. اگر ایشان هیچ صفحه فیسبوکی نداشت، بعید می دانم مانند امروز مطرح می شد.
همه این مطالب بیان شد تا به انتقاد از دکتر ظریف برسیم. به هیچ وجه نکته منفی نیست که آقای ظریف فعالیت فیسبوکی کند. اما سخن آنجاست که ایشان از این صفحه برای خاموش کرد منتقدان خود استفاده کند. احتمالا همگی قضیه تیتر روزنامه کیهان و کمردرد ایشان را به خاطر داریم. متاسفانه ایشان به عمد یا غیرعمد وارد یک فاز رسانه ای شده اند که منتقدان داخلی خود را خاموش کنند. با توجه به گستردگی مخاطب های این صفحه، وقتی ایشان از با حالت عاطفی کمردرد خود سخن می گوید و آن را به تیتر کیهان ربط می دهد، خود به خود این روزنامه و مدیر مسئولش ترور شخصیت می شوند. البته بنده طرفدار روزنامه کیهان یا مدیر مسئول آن نیستم ولی حداقل خوب است دولتی که با شعارهای اصلاح طلبانه سر کار آمده است، از انتقاد استقبال کند. دوست دارم عملکرد آقای ظریف را غیر عمد بدانم ولی وقتی مشاهده می شود که کامنت های صفحه ایشان که موضع منفی نسبت به آقای موسوی دارد (جالب است که از آقای کروبی خبری نیست!!!) پاک می شود، ولی کامنت های لعن به مدیرمسئول کیهان باقی می ماند، شبهه عمدی بودن عملکرد ایشان پیش می آید. البته ایشان از اخلاق و عدم لعن منتقد و مخالف سخن می گوید ولی در عمل می بینیم که عملکرد ایشان منتقدین را تحت فشار قرار می دهد. ایشان باید در عمل از منتقد خود حمایت کند. نکته دوم مربوط به میزان وقتی است که ایشان صرف این صفحه می کند. همانطور که اشاره شد هیچ یک از وزاری خارجه 1+5 به صورت شخصی در فیسبوک فعال نیستند. با توجه به این که پست های ایشان چند صد و برخی موارد هزاران کامنت دارند، سوالی که مطرح می شود ایشان چرا باید وقت بگذارند و این همه کامنت را بخوانند؟ فایده خواندن و پاسخ دادن به این کامنت ها چیست؟ در مثبت بودن این کار از جهت ارتباط با مردم سخنی نیست ولی آیا وزیر مملکت این قدر وقت خالی دارد؟ آیا صرف این وقت ها برای کارهای جدی تر مفید نیست؟ آیا آقای جان کری یا خانم کلینتون که در فیسبوک به صورت شخصی فعال نیستند، وزرای خارجه غیر موفق بودند و منافع کشور خود را تامین نکردند؟ اصولا ایشان چگونه وقت می کنند، در فیسبوک این قدر وقت بگذارند که حتی سخن گوی فارسی زبان وزارت امور خارجه آمریکا تعجب زده شود؟ و در نهایت ایشان باید دقت کنند عملکرد ایشان در مذاکرات در نهایت معیار قضاوت مردم است. اگر عملکرد ایشان در آنجا مورد پسند مردم قرار نگیرد، این صفحه فیسبوک فائده چندانی نخواهد داشت. به عنوان پیشنهادی، خوب است ایشان از الگوی بیل کلینتون استفاده کند. او صفحه فیسبوک دارد که مدیر دارد. ولی هر چند وقت یک بار خودش هم پست می گذارد که با مخفف اسمش BC در پایان پست مشخص می شود. این گونه هم ارتباط با مخاطبان حفظ می شود و هم این که در صورت نبود وقت، مدیر صفحه اخبار مرتبط را پست می کند.   
پ.ن.1: در گروه یک پسر است که اسمش جرج است. جرج کاملا قیافه اروپایی دارد (چشمانی آبی و موی بلوند) و لهجه نیتیو دارد. ابتدا فکر می کردم که جز آمریکایی های از اروپا آمده باشد. اما بعدتر متوجه شدم که عرب است! پدر و مادرش از لبنان مهاجرت کرده اند و مارونی هستند. می گفت اسرائیل در بین مسیحیان لبنان هم منفور است. ظاهرا تعداد زیادی از مسیحیان لبنان به خارج مهاجرت کرده اند ولی هنوز ارتباط خود را با لبنان حفظ کرده اند. جرج گاهی تابستان ها به لبنان سفر می کند. می گفت مرز لبنان و فلستطین هم رفته است. می گفت جالب است که سمت اسرائیلی مرز خیلی سرسبز و و مرتب و زیبا است ولی لبنان این گونه نیست. در این شصت سال، اسرائیل روز به روز قوی تر شده است و توسعه اقتصادی یافته است ولی فلسطینی ها فقط عقب رفته اند. قبلا اشاره شده است که تا مساله آنجا حل نشود، خیلی نمی توان امیدی به حل اختلافات غرب و امت اسلامی داشت.
پ.ن.2: در دانشگاه تعداد دانشجویان یهودی خیلی زیاد است. توجهم از آنجا جلب شد که هر روز حین قدم زدن و در کلاس هایی که دارم، پسران یهودی با کلاه مخصوص یهودیان را می دیدم (معمولا یهودی های متعصب از این کلاه استفاده می کنند). بعدتر که چک کردم دیدم 30% دانشجویان دانشگاه یهودی هستند!!! (فقط 1.8% مردم آمریکا یهودی هستند) همین جرج مذکور می گفت که بین آمریکایی ها مطرح است که اگر جای رفتید و دیدید توسط تعداد زیادی یهودی محاصره شده اید، بدانید که جای خوبی رفته اید!!! نمی دانم دقت کرده اید یا نه. ولی کلاه یهودی ها اندازه کف دست است ولی با این حال روی سر باقی می ماند! بعدتر که دقت کردم متوجه شدم با گیره ای شبیه گیره موی زنانه، کلاه را به موی سرشان وصل می کنند.
پ.ن.3: وقتی سنگاپور بودم، فکر می کردم که غذای آماده با قیمت مناسب خیلی ویژه سنگاپور است. ولی ظاهرا شهرهای بزرگ آمریکا هم این گونه هستند و از این جهت خیلی راضی هستم.
پ.ن.4: ایام محرم را تسلیت می گویم. خیلی ناراحتم که در دانشگاه تعداد شیعیان خیلی محدود است و حسینیه هم دور است. ان شا الله از دعا محروم نکنید. 


تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 15 آبان 1392 08:34 ب.ظ

آلن و حقوق زنان!

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 27 مهر 1392-01:16 ق.ظ

آلن رو قبلا معرفی کردم. استاد راهنمایم هست. آلن در زوریخ به دنیا آمده و تحصیل کرده است. احتمالا بدونید که زوریخ جز گرانترین شهرها برای زندگی کردن هست و ساکنانش ثروتمند هستند. البته کلا سوئیسی ها سطح رفاه بالایی دارند که یک دلیلش تمرکز بالای ثروتمندان برای نگهداری از ثروت خود در این کشور است.
آلن انسان خونگرمی است و اصلا احساس این که استادم هست ندارم! بیشتر شبیه یک دوست با دانشجوهاش رفتار می کند. البته این نوع برخورد معایبی هم دارد. دانشجوها دیگر از استاد رودرواسی ندارند و برای همین بصورت جدی کار علمی نمی کنند چن احساس انتظار از سوی استاد ندارند. در مقابل استاد راهنمای کانادا خیلی رسمی برخورد می کرد ولی دانشجوها در محظور  بودند که انتظار استاد را برآورده کنند و جدی تر در پژوهش متمرکز بودند. به نظرم استاد راهنمای نوع دوم از نظر تحصیلی در نهایت هم برای دانشجو بهتر است و هم خودش. البته می شود صمیمی هم بود و انتظار جدی هم داشت. دیل (استاد سنگاپور) چنین شخصیتی داشت.
به خاطر همین صمیمیت آلن، در موضوعاتی صحبت می کنیم که شاید کمتر بین دانشجو و استاد مطرح شود. یعنی موضوعاتی که در عرف ایران حیطه خصوصی یک فرد است و حتی دوستان نزدیک هم کمتر در این موارد صحبت می کنند. بعد از مدتی متوجه شدم آلن یک شریک زندگی دارد! یک خانم آمریکایی که اتفاقا او هم با آلن در یک دانشکده استاد است!
اسمش نیکول است. از نظر کاری کاملا از هم مستقل هستند. دو گروه مجزا دارند و زمینه کاری شان هم متفاوت است. نیکول و آلن تحت نظر یک استاد دوره پست داک را گذرانده اند و همین آشنایی زمینه زندگی مشترک شده است. می گویم زندگی مشترک، چون ازدواج نکرده اند! نکته جالب هم اینجاست که حدود هشت ماه است که صاحب یک دختر شده اند!!! جدی نمی دانم مشکل این غربی ها با ازدواج چیست؟ شما که بچه هم دارید، دیگر چه مانعی است که ازدواج نمی کنید؟ فرض کنیم هنوز مطمئن نیستید که برای هم مناسب هستید (آن هم بعد از چند سال زندگی مشترک زیر یک سقف)، برای چه بچه دار شده اید؟ فرض کنیم به نتیجه برسید که برای هم گزینه مناسب نیستید! تکلیف این بچه بیگناه چه خواهد شد؟ خلاصه رفتارشان را درک نمی کنم. حالا خیر سرش، آلن کاتولیک هم است که نسبت به مسیحیان پروتستانت معمولا مذهبی تر هستند. این را در ذهن داشته باشید تا برگردم.
به خاطر مستقل بودن گروه ها، تا امروز برخوردی با خود نیکول نداشتم. امروز با آلن در مورد یک موضوع علمی صحبت می کردیم، که نیکول آمد تا کلید ماشین را به آلن بدهد. من را که دید، سلام کرد و خودش را معرفی کرد. بعد هم دستش را دراز کرد تا دست بدهد. گفتم: از دیدار شما خوشحال هستم. معذرت می خواهم ولی به دلیل دینی با خانم ها دست نمی دهم. گفت: مشکلی نیست و بعد رفت.
آلن بلافاصله گفت:
Are you serious?! why don't you shake hand with ladies?1
مرد یخی: از نظر دینی در اسلام یک حریمی بین زن و مرد وجود دارد و سعی شده است بین زن و مرد، مرزی در تماس وجود داشته باشد.
آلن: یعنی با هیچ زنی دست نمی دهی؟
مرد یخی: فقط با اقوام نزدیک مثل مادر و عمه و ...
آلن: جدا به این باور داری؟
مرد یخی: می دانم عجیب به نظر می رسد ولی بله باور دارم.
چیزی نگفت و بعد بحث را ادامه دادیم.
(باید توجه داشت که برای کسی که در محیط غربی بزرگ شده است این محدویت برخورد خیلی می تواند عجیب باشد. مثلا خودم اولین بار که شنیدم سیک ها در طول عمر موی خود را کوتاه نمی کنند، خیلی تعجب کردم.)
بعد از حدود ده دقیقه بحث یک دفعه
آلن گفت: you will run into a trouble man!1
طوری گفت که انگار دلش پر بوده است!
مرد یخی: چرا؟
آلن: وقتی جایی می روی باید نرم های فرهنگی هم رعایت شود. نیکول استاد دانشگاه است. مادر بچه من است! (دقت کنید نگفت هسرم یا شریک زندگی یا هر نسبت دیگر با او! یک نسبت با واسطه به خاطر فرزند مشترک!) ممکن است یک زن از این برخورد تو ناراحت شود و احساس کند زن ها را شایسته برخورد یکسان مانند مردها نمی دانی!
مرد یخی: موضوع اصلا عدم تساوی مرد و زن نیست. بین زن و مرد یک حریم قرار داد شده است. یک زن مسلمان هم با مردهای دیگر دست نخواهد داد.
آلن: این را می شود قبول کرد ولی باز این نگرانی وجود دارد که به این گسترش پیدا کند، که زن و مرد دو موجود متفاوت هستند و باید با آنها متفاوت برخورد کرد. مثلا زن ها نباید کارهای خاصی را انجام دهند!
مرد یخی: این رفتار به خاطر این نیست که زن ها را پایین تر حساب کنیم. فقط یک حریم است بین زن و مرد. حتی در فرهنگ غربی هم یک حریمی بین زن و مرد وجود دارد. این طور نیست که برخورد دو مرد کاملا مثل برخورد یک زن و مرد باشد.
آلن: چرا مرزها را این قدر سخت بگذاریم؟
مرد یخی: برای من این مرزها را دین تعریف می کند.
آلن: می دانم وقت صحبت از حرف خدا می شود، دیگر نمی شود بحث کرد (منظور این نیست که باید به حرف خدا گوش بدیم و بحث نکنیم، منظورش این است که دیگر نمی توان چون و چرا کرد چون فرد متدین خواهد گفت این دستور از چهارچوب عقل خارج است و بحث فایده نخواهد داشت.) ولی من همواره سعی کرده ام به انسان ها بدون توجه به جنسیت، زبان، دین، فرهنگ یا نژاد نگاه کنم و همه را مساوی و بصورت انسان در نطر بگیرم.
مرد یخی: ولی این
این که حرف واضحی است و اکثر افراد دارای تحصیلات دانشگاهی حرف مشابهی خواهند زد. ولی قبول ندارم که زن و مرد کاملا یکسان هستند. تفاوت هایی دارند و برای همین به زن، زن می گویند و به مرد، مرد. این تفاوت ها می تواند منشا حقوق متفاوت هم شود. مثلا به صورت متوسط زن ها احساسی تر هستند.
آلن: چرا این قدر کلی صحبت کنیم و تعمیم دهیم؟ چرا انسان ها را بصورت تک به تک در نظر نگیریم؟ ممکن است یک مرد از یک زن احساسی تر باشد.
مردیخی: این درست است ولی همیشه ما در علوم اجتماعی این کار را می کنیم. در روانشناسی صحبت از زنها بصورت یک کل می شود. این طور نیست که برای هر انسان یک روانشناسی متفاوت مستقل از جنسیت انجام شود. اصلا ممکن نیست.
آلن: صحبت از علم نیست. بحث نحوه برخورد با یک زن است. تفاوت زن و مرد چه تغییری در نحوه برخورد با آنها می تواند بدهد؟
مردیخی:
مثلا زن در طول زندگی باید وضع حمل کند و این خیلی انرژی از او می گیرد. وقتی در دانشکده می خواهند ارتفا شغلی اساتید را انجام دهند، باید در نظر بگیرند که یک زن نسبت به مرد بیشتر در فرآیند بچه دار شدن درگیر می شود و انتظار کمتری از نظر شغلی از یک زن داشته باشند.
آلن: نه! تو داری با کسی صحبت می کنی که خودش درگیر این موضوع است. درست است، نیکول بچه را به دنیا آورده است. من که نمی توانستم بچه را بدنیا بیاورم! ولی من هم به اندازه او درگیر هستم. با هم توافق کرده ایم که بصورت مساوی وقت بگذاریم (بیچاره راست می گوید. هفته ای سه روز پرستار گرفته اند. سه شنبه ها آلن بچه را نگه می دارد! یک روز کاری هم نیکول خانه می ماند. آخر هفته ها هم هر دو در خانه هستند و آلن هم درگیر بچه داری و همسر داری است و کار نمی کند!). بنابراین مسئولیت ما یکسان است و دانشکده هم حق دارد انتظار مساوی از ما داشته باشم.
مردیخی: قبول ندارم! هر چقدر هم مساوی تقسیم کرده باشید، ذهن یک زن خیلی بیشتر مشغول می شود و بچه بخشی از آن را اشغال می کند.
آلن: نه این طور نیست!
مردیخی: پس چرا معمولا انسان ها مادر خود را بیشتر دوست دارند؟
آلن: برای این که بصورت سنتی مادرها بیشتر برای بچه هایشان وقت می گذارند. اما اگر پدرها هم، هم اندازه وقت بگذارند تفاوتی نخواهد بود!
مردیخی: یعنی وقتی بچه ات 20 سالش شد، احساس یکسان خواهد داشت؟
آلن: من نمی توانم جای او صحبت کنم ولی در مورد خودم، برایم پدر و مادرم یکی هستند. ممکن است انسان وقتی بچه است یک تفاوتی احساس کند. ولی وقتی بزرگ می شوی، دلیل تفاوت رفتارها را متوجه می شوی. (بعد که فکر کردم، دیدم تا حدی موافقم. یعنی انسان که بزرگ می شود، کم کم میزان محبت مادر نسبت به پدر کمرنگ می شود و تفاوت را قبول می کند. ولی باز به نظرم، از نظر زمانی، مادر وقت بیشتری را بصورت مستقیم صرف فرزند می کند.)
مردیخی: بالاخره زن و مرد یکی نیستند و تفاوت هایی دارند. کل بحثم این بود که همین تفاوت ها می تواند موجب تفاوت رفتار شود. دست ندادن به زن هم فقط برای همین است و اصلا موضوع پایین دانستن زن ها نیست.
آلن: من قبول می کنم به حرفت اطمینان دارم. تفاوت فرهنگ ها وجود دارد. ولی صحبتم این بود که این نباید گسترش پیدا کند و زن و مرد را متفاوت حساب کرد.

بنظرم این بحث تفاوت دید اسلام و غرب را نسبت به جنسیت به خصوص در مورد زن تا حدی مشخص می کند. حرف غرب این است که زن و مرد تا حد ممکن یکسان هستند. مسئولیت کاملا یکسان دارند و وظایفشان هم باید مساوی تقسیم شود. هر دو داخل خانه و خارج خانه، وظایف یکسان دارند. باید کارهای خانه را تقسیم کنند. بیرون خانه هم هر دو باید کار کنند و از آنها انتظار یکسانی باید داشت. زن باید از نظر اقتصادی کاملا مستقل باشد و هزینه زندگی مشترک هم تقسیم شود. این طور نیست که برخی شغل ها در انحصار مردهاست. زن می تواند و اصلا باید تشویق شود که در همه مشاغل مانند معدنچی، کارگر ساختمانی، سرباز، وزیر دفاع که بصورت سنتی مردانه تلقی می شوند، فعال باشد. حتی اکنون مرخصی زایمان برای مردان و زنان در کانادا یک اندازه است. خلاصه تا حد ممکن زن و مرد با هم برابر باشند.
اما در مقابل تا جایی که من می فهمم (دقت شود این اعتقاد شخصی است و ممکن است حرف اسلام نباشد!) حرف اسلام این است که زن و مرد متفاوتند و یک چهارچوب بر مبنای یکسان نبودن برای زندگی آنها در نظر گرفته شده است. بخشی حقوقی (حرام و حلال فقهی) و بخشی هم اخلاقی است. در کلیت این چهارچوب اسلام مدعی است که زن شخصیتی دارد که از نظر روانی نیاز دارد به کسی تکیه کند و مرد نقش این تکیه گاه را دارد. جمله قرآنی "الرجال قوامون علی النسا" هم بیانگر این روح کلی بصورت فشرده است. جالب است با این که لحن آیه دائر بر زندگی زناشویی است، علامه طباطبایی در تفسیر خود، آن را بسط به زندگی اجتماعی هم می دهد. یعنی از نظر اجتماعی هم مردان بصورت یک کل، وظیفه سرپرستی زنان را بصورت یک کل دارند. مویدات فقهی هم بر این بسط وجود دارد. مثلا زن نمی تواند، پیامبر، امام، ولی فقیه، مرجع تقلید، امام جماعت برای مردان باشد. از نظر فقهی هم احکامی وضع شده است که این چهارچوب کلی تکیه زن بر مرد حاصل شود. مثلا نفقه زن بر عهده مرد است که خود به خود زمینه وابستگی اقتصادی زن به مرد است. و مرد حقوقی دارد که باعث تسلط او در زندگی زناشویی می شود. یعنی زن به مرد تکیه می کند و مرد هم وظیفه تامین و حمایت او را دارد. تنها وظیفه فقهی زن هم تمکین در امر جنسی (و عدم خروج از منزل بدون اجازه شوهر است که ظاهرا آن را هم به همین تمکین در امر جنسی بر می گردانند) است که آنقدر جدی است که با طی مراحل و شرایطی مرد حق دارد زن را در صورت عدم تمکین تنبیه جسمی کند!!! در آخر به این نکته برمی گردم. در قبال این قسمت فقهی هم یک چهارچوب اخلاقی وجود دارد که حرام و حلال نیست ولی برای پایداری زندگی الزامی است. مرد وظیفه دارد به همسر خود محبت کند. محبت خود را کلامی و عملی ابراز کند. تا حد ممکن لطافت به خرج دهد. تاکید زیادی در قرآن و احادیث بر ملاطفت با زنان شده است. زن هم سعی کند کارهای داخل منزل را انجام دهد و به نوعی با شوهرش بسازد (شوهرداری!!! جهاد المرأة حسن التبعل). بیش از مرد وقت شخصی خود را به فرزندان اختصاص دهد. خلاصه نقش بسیار مهمی در تربیت فرزند دارد. از نظر اجتماعی هم بار بیشتر بر دوش مردان است و زنان از وظایفی مانند جهاد معافند. بیشتر کش نمی دهم چون احتمالا همگی این صحبت ها را قبلا شنیده ایم.
اسلام مدعی است که این چهارچوب بیشتر با روح و روان زن و مرد سازگار است. خیلی دوست دارم که یک تحقیق روانشناسانه مطابق با استانداردهای علمی شود که آیا این ادعا صحیح است یا نه؟ چند وقت پیش دیدم یک خانم یک کتابی می خواند با این عنوان:
Why men want sex and women need love
(این کلمه که بلد کرده ام برای توجه دادن به آن وظیفه فقهی زن است که در بالا اشاره شد!)
به خاطر اسم ویژه اش! در ذهنم ماند و بعد که چک کردم دیدم کتاب نویسنده معروفی است و 
که آثارش بیش از 50 زبان ترجمه شده است و بیش از 25 ملیون نسخه فروش رفته است (آمار جالبی است. مثلا کتاب کیمیاگر کوئیلو با این که کتاب داستان است و کتاب های سرگرمی فروش بیشتری دارند و خیلی هم مشهور است، تا کنون 30 ملیون نسخه فروش داشته است). فرصت نکردم این کتاب را بخوانم ولی فکر که می کنم می بینم همه گزارهای اسلام درباب زناشویی را می توان در همین یک جمله (بدون Why) خلاصه کرد.
اما برگردیم به داستان آلن که در ابتدا آوردم. در فرهنگ غربی، برای ازدواج، مرد باید درخواست بدهد. این طور نیست که زن بتواند یک طرفه درخواست ازدواج کند و موارد زیادی است که شریک های زندگی زن در آرزوی این هستند که مرد درخواست ازدواج کند. رویم نشد از آلن بپرسم، تو که این قدر طرفدار حقوق زنان هستی، چرا با نیکول ازدواج نمی کنی؟ این که از اراده او خارج است و تو باید درخواست کنی. مگر نمی گویی مادر بچه ات است؟ شکر خدا که کاتولیک هم هستی و احتمال بالا به ازدواج معتقدی! (آخر برخی از ملحدین کلا خانواده و ازدواج را زیر سوال می برند و مقولاتی می دانند که متعلق به تاریخ است که مانند خیلی سنت های غلط!!! باید کنار گذاشته شود) بهانه ات چیست که درخواست ازدواج نمی کنی؟!

راستی اگر خانم هستید، خیلی دوست دارم بگویید، کدام دید را ترجیح می دهید؟ اصلا دیدی از اسلام که مطرح شد را با روان خود همخوان می بینید؟ یا فکر می کنید پایین آوردن زن است؟  تکیه بر یک انسان دیگر برایتان قابل قبول است یا فکر می کنید دید غربی خوب است و استقلال و قبول مسئولیت کامل مشابه مردان را ترجیح می دهید؟
 به عنوان یک مرد دید مطرح شده که از نظرم دید اسلام است را بهتر می بینم! تا شما بانوان چه اندیشید! آقایان هم از اظهار نظر دریغ نفرمایند!

یا شاید هم دید ارائه شده را دید اسلام نمی دانید و استدلال دارید که غلط است و دید اسلام چیز دیگری (از جمله مشابه دید غرب) است؟
پ.ن.1: با یک استاد هندی درس دارم. در یکی از جلسات مثال درسی مربوط به نظرسنجی و نحوه اطمینان یابی از نظرسنجی ها بود. وسط بحث در مورد جنگ سوریه صحبت می کرد که با نظرسنجی ها چگونه می توان نظر جامعه را با دقت خوب متوجه شد. می گفت: should we go to a war or not?1
کلمه we را این قدر با تاکید می گفت که برایم عجیب بود چطور خود را این قدر آمریکایی حساب می کند؟ موارد دیگر هم وجود داشته است که در مورد آمریکا صحبت کرده است. طوری رفتار می کند که انگار بچه ناف نیویورک است! یعنی احساس وطن پرستی به آمریکا دارد! در حالی که لهجه انگلیسی هندی ها یکی از تابلوترین لهجه هاست! البته بعدا در فیسبوک دیدم که با یک فرد از نژاد سفید ازدواج کرده است و فرزندانش هم اسم غربی دارند. هر چه فکر می کنم، حتی اگر روزی تصمیم بگیرم در آمریکا بمانم، هیچ گاه احساس وطن دوستی در مورد آن نخواهم داشت.
پ.ن.2: حاشیه های نقل یکی از نواده های امام برای بار چندم خبرساز شده است. معلوم نیست چرا جامعه ما هنوز تفکیک نوه و پدربزرگ را نیاموخته است. افراد را تنها به خاطر سابقه خانوادگی بزرگ می کنیم طوری که هنوز رفتار صحیح مطابق موقعیت اجتماعی خود را نیاموخته اند. و بعدش کلی ضرر می بینیم.


تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 27 مهر 1392 11:56 ق.ظ

آغاز در شبکه های اجتماعی

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 14 مهر 1392-12:10 ق.ظ

بالاخره تصمیم گرفتم در شبکه های اجتماعی عضو شوم. از ابتدا دید مثبتی به شبکه های اجتماعی نداشتم. برای همین نه عضو yahoo 360 بودم نه سرویس های جدیدتر و تا حد ممکن عضو گروپ ها هم نمی شدم. بیشتر به خاطر این که احساس می کردم بعد از مدتی حریم خصوصی انسان به دائره دوستان شبکه اجتماعی گسترش می یابد. خیلی وقت ها انسان مطلبی را می نویسد و بعد فکر می کند کاش ننوشته بود. در شبکه های اجتماعی، خیلی مواقع این مطالب کاملا شخصی هستند. خیلی وقت ها احساس های گذرای انسان ثبت می شود و در بلند مدت انسان به این نتیجه می رسد که کاش ثبت نمی شد. در کنارش، این را در نظر بگیرید که افراد متعددی که گرفتار آسیب های دیگر از جمله کلاه برداری و سو استفاده شده اند و اخباری که هر چند مدت از دست رسی دولت هایی مانند آمریکا به اطلاعات موجود در این شبکه ها منتشر می شود. هنوز هم، همان نظر سابق را دارم و قصد ندارم زندگی شخصی خود را وارد فضای مجازی کنم.
ولی می شود از همین شبکه ها برای تبادل نظر و گفت و گو در موارد غیر خصوصی که به زندگی شخصی ربط ندارد هم استفاده کرد. در کنار این خیلی وقت ها پیش می آید که می خواهم مطلبی در فیسبوک را بخوانم ولی نیاز به عضویت در فیسبوک دارد.
برای همین تصمیمم را گرفتم. این لینک گوگل پلاس است:

https://plus.google.com/103509316180872260298/posts

در فیسبوک هم اگر "مرد یخی" را جستجو کنید، اکانت وبلاگ است. البته خیلی بی تجربه هستم و امیدوارم همین اطلاعات برای یافتن کافی باشد. اگر دوست داشتید این اکانت ها برای ارتباط بیشتر با دوستان مجازی است و خوشحال خواهم شد در دائره دوستان مجازی یکدیگر باشیم تا زمینه تبادل بیشتر وجود داشته باشد. در کنار این از دوستان فضای واقعی هم تقاضا دارم لینک شوند تا از یکدیگر بی خبر نمانیم. البته شخصا هم اقدام می کنم ولی ممکن است برخی افراد را فراموش کنم. هر چند گوگل پلاس و فیس بوک هر دو وجود دارند ولی فعلا گوگل پلاس را بیشتر می پسندم. تا در آینده تجربه بیشتر به چه نتیجه ای برساند. شاید هم بعد از مدتی به این نتیجه برسم که همان بهتر که عضو هیچ شبکه ای نباشم!

پ.ن.1: اگر اطلاعاتی در مورد فعالیت در این شبکه ها دارید که فکر می کنید یک فرد بدون تجربه باید بداند، ممنون خواهم بود که مطرح کنید.


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 14 مهر 1392 07:47 ق.ظ

پیرامون مذاکره با آمریکا

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 7 مهر 1392-12:34 ق.ظ

این روزها تحولات اخیر در رابطه ایران و آمریکا خبرساز شده است. احتمال بالا اثر این تحولات در آینده بیشتر خواهد شد. چند نکته به ذهنم می رسد:

1. خیلی تعجب می کنم چرا برخی ایرانیان این قدر از اتفاق رخ داده خوشحال هستند؟ واقعا چند سخنرانی دو سویه با لحن ملایم و یک تماس تلفنی این قدر خوشحالی دارد؟ با توجه به این که مردم آمریکا خیلی بی تفاوت تر به این موضوع نگاه می کنند و به عینه می بینم که خبر خاصی در سطح جامعه نیست، وقتی کاخ سفید این خوشحالی ها و اشتیاق مردم ایران به برقراری رابطه را بینید، احساس خواهد کرد در موضع قدرت است. فکر می کنند که مردم ایران له له می زنند برای رابطه با آمریکا. حالا شاید هم برخی این طور باشند ولی اگر جای آنها بودم حداقل حفظ ظاهر می کردم. برخی طوری رفتار می کنند که گویا اثری از غرور ملی یا عزت نفس در آنها نیست! منظورم این نیست که واجب است که همواره با غرب دشمنی داشت ولی در هر مذاکره ای باید در نظر داشت که از موضع قدرت و عزت سخن گفت. نه این که طوری رفتار کرد که طرف مقابل احساس کند که ملتمسانه از آنها تقاضای خاصی داریم. این گونه رفتار کردن به نظرم زیر پا گذاشتن عزت خود شخص در ابتدا و بعد غرور ملی است. مشابه برخی که برای پناهنده شدن به کشورهای غربی حاضرند دست به هر کاری بزنند و هر تحقیری را تحمل کنند. فراموش نمی کنم که میت رامنی در انتخابات ریاست جمهوری در اسرائیل گفته بود فقر فلسطینی ها به خاطر مشکلات فرهنگی آنهاست! بعید است دید فردی مانند او در مورد ایرانیان خیلی متفاوت باشد. علاوه بر این آیا فراموش کرده ایم که همین آقای کری و قبل از او خانم کلینتون با محمد مرسی دیدار داشتند که هر دو طرف لبخند بر صورت داشتند ولی دولت آمریکا براحتی با کودتاچیان مصر ساخت و پاخت کرد و با بی تفاوتی از کشتار بیش از هزار نفر در دو روز عبور کرد؟ البته انتظاری نیست که آمریکا در هر امری دخالت کند ولی دیگر نباید ادعای حمایت از دموکراسی و حقوق بشر و مردم کشورهای دیگر را داشته باشد  بلکه باید با صداقت بگوید ما تا آنجایی طرفدار حقوق بشر و دموکراسی هستیم که منافع قدرتمندان آمریکا به خطر نیفتد! منظور این است که تا تغییر عملی مشاهده نشود، صرف تغییر لحن خیلی مهم نیست.

2. طرز صحبت رییس جمهور آمریکا تازه نبود. آقای اوباما در سال 2009 و قبل از انتخابات سال 88 سخنرانی مشابهی در قاهره داشت و در یک بازه 6 ماهه چندین نامه متعدد به رهبر انقلاب نوشت که لحن آنها مشابه لحن سخنرانی اخیر او بود. طبق مواردی که درز کرده بود، حتی تقاضای کمک کرده بود که ایران و آمریکا در منطقه همکاری کنند (آن زمان اوج بحران اقتصادی آمریکا و ناکامی نظامی آمریکا در عراق و افغانستان بود). در یک مصاحبه جمله ای گفت بود با این مضمون که اگر ایرانی ها مشت های خود را باز کنند، دست دوستی از سوی ما به آنها دراز خواهد شد. همان زمان بود که رهبری بحث دست کش مخملی رو دست چدنی را مطرح کردند. بنابراین این لحن آمریکا، ذوق زدگی ندارد. احتمالا اگر آن زمان رهبری ایران اجازه می داد، آقای احمدی نژاد هم می توانست با رییس جمهور آمریکا صحبت داشته باشد و احتمال بالا موضع ایران خیلی قوی تر از اکنون بود. منظورم این است که دولت فعلی قدم خاصی برنداشته است و بیشتر به خاطر سیاست دولت فعلی آمریکا است. فراموش نکنیم که این رییس جمهور آمریکا یوده است که بدون مقدمه به رییس جمهور ایران نامه تبریک نوشته است.

3. باید دقت کرد رابطه دیپلماتیک با آمریکا اگر موارد دیگری به دنبال نداشته باشد خیلی اثر خاصی ندارد. غیر از این که برای عده معدودی از جمله بنده و برخی خارج نشینان، ویزا گرفتن راحت تر و از داخل ایران انجام خواهد شد و رفت-آمد ساده تر خواهد بود. ولی اکثریت 99% مردم ایران بهره ای از این موارد نخواهند برد. شاید تعجب کنید ولی همین حالا آمریکا در دمشق سفارت دارد و طبق سایت آن هنوز فردی سفیر آمریکا است که در سال 2011 منصوب شده است!!! اما مشخص است که این سفارت خانه فایده خاصی برای مردم سوریه ندارد. مگر از وقتی که سفارت بریتانیا در ایران بسته شده است، اتفاق عجیبی افتاده است؟ غیر از این که یک سری آقازاده که در انگلستان مشغول تحصیل هستند، به مشکلاتی در رفت و آمد برخورده اند. البته منظور این نیست که نبود سفارت ها بهتر است، اما اگر قرار است تنها به خاطر باز شدن یک سفارت غرور ملی زیر پا گذاشته شود، به نظر بنده ارزش ندارد. وجود سفارت و رابطه دیپلماتیک وقتی خوب است که اثرات خوب در زندگی قشر قابل توجهی از مردم داشته باشد که عمده اش بهبود روابط تجاری و اقتصادی بین دو کشور است. نباید به خاطر منافع قشر محدودی (شامل خودم)، از منافع ملی چشم پوشی کرد. اگر هم دقت کنیم، اتفاقا همین قشر محدود هستند که خیلی خوشحال شده اند.

4. اینها را گفتم که نتیجه شود تا حالا اتفاق خاصی نیفتاده است. مهم این است که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد و چه ثمره ای حاصل خواهد شد. نمی گویم حتما نتیجه نخواهیم گرفت، اما کمی دور از ذهن می دانم کلیت مشکل ایران و آمریکا حل شود و به آمریکایی ها خوش بین نیستم. ابتدا دو مقدمه:
الف. قبل از هر چیز باید بدانیم مشکل حکومت ایران و آمریکا چیست؟ آیا مذاکره می تواند آن را حل کند؟ می توان یک بحث انتزاعی در مورد لیبرالیسم و ولایت فقیه و تضاد آنها، تضاد اسلام و کفر یا تضاد اسلام محمدی و اسلام آمریکایی انجام داد ولی بحث مصداقی و عملی بهتر است. ظاهر قضیه این است که مشکل غرب و ایران در سه محور عمده است: برنامه هسته ای ایران، حمایت ایران از برخی گروه ها نظیر حماس و حزب الله لبنان، و مساله حقوق بشر. بنظرم مساله حقوق بشر واقعی نیست و اصلا آمریکا در صورت به خاطر 
افتادن منافعش دغدغه آن را ندارد. شاهد آن رابطه حسنه آمریکا با شیوخ خلیج و در راس آنها سعودی است. با معیارهای کاملا غربی هم در نظر بگیریم، رعایت حقوق بشر در ایران خیلی بهتر از عربستان است. رفتار عربستان با کارگران خارجی، زنان و شیعیان نقض آشکار حقوق بشر طبق تعاریف سازمان ملل است. اما آیا تا کنون کسی دیده است آمریکا یا سازمان های بین المللی خود را با عربستان درگیر کنند؟ کسی دیده است برای عربستان گزارشگر ویژه تعیین شود؟ بر عکس در ایران وقتی عده ای تروریست اعدام می شوند، وکیل مدافع های آنها فورا سر و صدا می کنند و رسانه های غربی پوشش می دهند. آیا تا کنون در رسانه های غربی از شیخ نمر النمر یادی شده است؟ از کشته های اعتراضات عربستان در مناطق شیعه نشین یاد شده است؟ آیا دولت آمریکا در قبال کودتای مصر موضعی گرفت؟ در وقایع بعد از انتخابات ایران کمتر از صد نفر کشته شدند ولی در وقایع مصر بیش از هزار نفر! آنهم با خشونت بسیار شدیدتر. اما تفاوت رفتار آمریکا در قبال دو اتفاق بسیار چشم گیر است. دولت آمریکا حتی از شناسایی آن به عنوان کودتا خودداری کرد تا کمک های خود به ارتش مصر را ادامه دهد (طبق قانون داخلی آمریکا کمک به دولت های برخواسته از کودتا ممنوع است). بنابراین درگیری آمریکا در مساله حقوق بشر واقعی نیست و تنها به خاطر فشار آوردن به ایران است. برای همین اگر جای گروه های فعال حقوق بشری ایرانی یا اپوزیسیون جمهوری اسلامی بودم، هیچ گاه به غرب اعتماد نمی کردم. کافی است که حکومت ایران با غرب ساخت و پاختی کند تا این افراد از نان خوردن بیفتند. اگر جای آنها بودم، سعی می کردم خود را به مردم ایران وصل کنم و سعی در گسترش طرز فکرم بین آنها کنم. اما برویم سر مساله هسته ای و حمایت از حزب الله و حماس. این ها در ظاهر دو مساله متفاوت هستند ولی در واقع به یک دلیل مشکل ساز هستند: به خطر افتادن امنیت اسرائیل! بنابراین ریشه مشکلات ما و آمریکا، مساله فلسطین است. شاید فکر کنید این دید سطحی است و مساله اصلی در تضاد لیبرالیسم و اسلام است. ممکن است بگوییم که مساله فلسطین ریشه در آنجا دارد ولی مشکل عملی همین موضوع است. اگر روزی مساله فلسطین حل شود، می توان امید داشت که رابطه ما با آمریکا مشابه رابطه ما به روسیه یا ژاپن شود. تا وقتی که آن مساله حل نشود، مشکل وجود دارد. ممکن است در مقاطعی مثل اکنون لحن ها بهتر شود یا حتی رابطه اقتصادی بهتر شود ولی همواره پتانسیل مشکل وجود دارد. بنابراین تا وقتی مساله را آنجا حل نکردیم، خیلی نباید انتظاری داشت. (راستی اگر غرب خیلی نگران حقوق بشر بود، کمی به اسرائیل فشار می آورد تا حقوق فلسطینی ها را رعایت کند. رفتار رژیم اسرائیل یک آپارتاید تمام عیار است. احتمالا در مورد راشل کوری شنیده اید. او شهروند آمریکا بود و وقتی یک بولدزر می خواست خانه یک فلسطینی را خراب کند (یک لحظه خود را جای آن فلسطینی بگذاریم. اگر همین فردا با بولدزر بخواهند خانه مسکونی را روی سرمان خراب کنند چه احساسی خواهیم داشت؟)، جلوی بولدزر ایستاد و بولدزر هم او را له کرد!!! اما این قدر دولت آمریکا بی تفاوت بود که از شهروند خود دفاع نکرد. مثال هایی از این دست باز هم وجود دارد. اما آمریکا نه تنها به اسرائیل فشار نمی آورد، بلکه تمام قطع نامه های علیه اسرائیل سازمان ملل را وتو می کند.)
ب. اما چرا مساله اسرائیل این قدر دردسر ساز شده است. با مطالعات و برخوردهایی که با آمریکایی ها و یهودیان داشته ام، ریشه مشکل در نفوذ خیلی بالای صهیونیست ها (اصطلاح یهودی اصلا واژه صحیحی در اینجا نیست. بسیاری از یهود از اعمال صهیونیست ها تبری می جویند و هنگام حضور نخست وزیر اسرائیل در آمریکا علیه اسرائیل تجمع اعتراضی برگزار می کنند. یا در روز قدس به تظاهرات مسلمانان می پیوندند.) در ساختار سیاسی آمریکا است. این مساله این قدر روشن است که چاک هیگل، وزیر دفاع آمریکا صراحتا به آن اشاره کرده است (جالب است که همین اشاره هنگام گرفتن رای اعتماد از سنا برایش دردسرساز شده بود) و کتاب های متعدد در آمریکا در این موضوع نوشته شده است. طبق قوانین آمریکا، لابی کردن در کنگره آمریکا قانونی است و روند مشخصی دارد. خیلی ها هم توانسته اند از لابی کردن نتیجه بگیرند. همین اواخر فرقه رجوی هم برای لابی کردن بصورت رسمی ثبت نام کرد و احتمال بالا خروج اسم آنها از لیست گروهک های سیاسی نتیجه لابی غیر رسمی بوده است. اسرائیل (صهیونیست ها) از گذشته لابی قوی در کنگره آمریکا تشکیل داده است و در صورت اراده می تواند اثر چشمگیری در قوانین تصویبی آمریکا بگذارد. بسیاری از نمایندگان کنگره در مبارزات انتخاباتی متکی به کمک های مالی صهیونیست ها هستند و نظر آنها در رای این نمایندگان خیلی اثرگذار است. یک مثال بیاورم:
 جیمی کارتر در دوران پس از ریاست جمهوری، کتابی در باب مساله فلسطین و اسرائیل نوشت و در کتاب شرح داد که اسرائیلی ها مقصرند و در برهه هایی می شد مساله رو حل کرد (طبق طرح آمریکا از جمله پیمان اسلو)، اسرائیل کارشکنی کرد. بعد در مصاحبه ای از او پرسیدند که تو که می گویی تقصیر اسرائیلی ها بود، چرا فشار نیاوردی؟ دولت آمریکا سالانه 7 ملیارد دلار به اسرائیل کمک می کند. به دولت اسرائیل فشار می آوردی که اگر همکاری نکنند، کمک های مالی را قطع می کنیم! کارتر هم پاسخ را ساده توضیح داد: هیچ کس در کنگره آمریکا موقع تنظیم بودجه به قطع کمک های ما به اسرائیل رای نخواهد داد!  
یعنی حتی اگر رئیس جمهور آمریکا، بخواهد هم خیلی کارها را خلاف منافع صهیونیست ها نمی تواند انجام دهد. همانطور که می دانید، نخست وزیر اسرائیل عازم آمریکا است و دوشنبه با اوباما دیدار خواهد کرد و روز سه شنبه در سازمان ملل سخنرانی خواهد کرد. نانیاهو در مدت حضور خود، دستورات لازم را به لابی اسرائیل خواهد داد. برخی سناتورها از هر دو حزب از اکنون مخالف رابطه بهتر با ایران بدون تغییر عملکرد ایران هستند. در مجلس نمایندگان آمریکا هم اکثریت با جمهوری خواهان است که یک پارچه از اسرائیل حمایت می کنند. در سنای آمریکا هم با این که دموکرات ها اکثریت شکننده 52 از 100 دارند ولی در بین 52 نماینده دموکرات، 10 نماینده یهودی است!!! بنابراین هر دو مجلس اکنون تحت تاثیر شدید لابی صهیونیسم (بیش از حد متوسط و معمول) هستند که اهمیت آن را توضیح می دهم.

5. هدف از مذاکرات فعلی مشخص است. بنظرم این مذاکرات در وهله اول جهت تعلیق تحریم ها است.در بین تحریم ها هم، سنگین ترین تحریم، تحریم خرید نفت ایران یا عدم صادرات برخی تکنولوژی ها نیست. مهم ترین تحریم، تحریم مالی بانک های ایرانی و نظام مالی کشور توسط آمریکا است که اثرات بحران ساز بر اقتصاد کشور گذاشته است.  تحریم های کمرشکن هم در اثر برنامه هسته ای ایران اعمال شده است. قبل از ادامه دو نکته:
الف. برخی ایرانیان این تحریم ها را بر سر دولت قبلی می کوبند و از سرزنش رییس جمهور قبلی فروگذاری نمی کنند. صد البته تیم قبلی هم تقصیراتی داشت ولی نباید فراموش کرد که این تحریم ها در نهایت کار دولت های غربی است. مردم ما باید متوجه باشند که در رتبه اول باید از دست غربی ها منزجر و شاکی باشند. حتی اگر جمهوری اسلامی از دید غربی ها یک حکومت یاغی باشد، این اوج رفتار غیر انسانی است که زندگی مردم یک کشور 75 ملیون نفری را به خاطر خطر افتادن احتمالی زندگی 7 ملیون شهروند اسرائیل گروگان بگیرند. تحریم های ایران از نظر تاریخی بی سابقه است و باید تعجب کرد که جمهوری اسلامی چطور این همه مدت دوام آورده است. جک لو، وزیر دارایی آمریکا اخیرا بیان کرد که تحریم های ایران سنگین ترین تحریم هایی است که در تاریخ علیه یک کشور اعمال شده است. این تحریم ها کاملا غیر انسانی، غیر منطقی و غیر قانونی (حتی همان طور که می دانید چندین مورد، دادگاههای کشور غربی هم به نفع برخی سازمان ها و شرکت های ایرانی رای داده اند. یعنی حتی طبق قانون داخلی آنها هم بخشی غیر قانونی است) است و اوج قساوت غربی ها را می رساند. البته این موضوع جدیدی نیست. هیچ گاه نباید سخن مادلین آلبرایت، وزیر خارجه سابق آمریکا، را فراموش کرد. در یک مصاحبه از او پرسید شد:
 تحریم های عراق موجب مرگ 500 هزار کودک عراقی در اثر نبود خدمات بهداشتی-درمانی شده است. این رقم حتی بیش از کودکان کشته شده در حمله به هیروشیما است. آیا تحریم عراق ارزش آن را داشت؟ آلبرایت با خونسردی در پاسخ گفت: ما فکر می کنیم انتخاب سختی بود ولی ارزشش را داشت!
 تازه تحریم های ایران از تحریم های عراق هم شدیدتر است. بنابراین نباید متهم اصلی را ول کنیم. مردم ما باید ماهیت این رژیم ها را بدانند که از سویی از حقوق بشر دم می زنند و از سویی در حق دست رسی به ابتدایی ترین حقوق یک انسان مانند تغذیه مناسب و دارو اخلال ایجاد می کنند.
ب. چرا آمریکا موفق شد این تحریم ها را اعمال کند؟ پاسخ در اجماع کشورهای صنعتی بلوک غرب و نفتی منطقه است. یعنی بدون موافقت ژاپن، کره جنوبی، اروپا و شیوخ خلیج این تحریم امکان پذیر نبود. اما چرا این اجماع بوجود آمد. به نظر بنده اگر برهه های زمانی را بررسی کنیم این اتفاق یک از پیامدهای انتخابات 88 بود. بعد از آن انتخابات نظام ایران از داخل تحت فشار قرار گرفته بود و مقبولیت بین المللی آن خدشه دار شده بود. در نتیجه آمریکایی ها به این نتیجه رسیدند که بهترین وقت برای فشار آوردن و امتیاز گرفتن است. شیوخ خلیج هم به عنوان متخاصم و همراه ظاهر شدند. البته اوج هنرمندی تیموتی گارتنر، وزیرا دارایی قبلی آمریکا، بود که توانست دنیا را علیه ما متحد کند. این کد اشتباه است که این تحریم ها را تنها گردن دولت قبل بیندازیم. در چهار سال اول دولت آقای احمدی نژاد هم چنین رویکردی وجود داشت ولی نتیجه فعالیت های غرب صدور سه قطع نامه در شورای امنیت سازمان ملل بود که اگر متن آنها را بخوانید، چندان تحریم های اثرگذاری نبودند. غرب در ایجاد تحریم جهانی علیه ایران بازمانده بود و حتی قطع نامه آخر بدون اجماع تصویب شد. اکنون هم از سه قطع نامه، دو قطع نامه منقضی شده است (چون به صورت مدت دار تصویب شده بود). یعنی دولت آقای احمدی نژاد توانسته بود برخی کشورها را رو در روی آمریکا قرار دهد. تنها بعد از انتخابات ایران بود که زمینه تحریم ایجاد شد. بنابراین ضمن این که رفتار دولت قبل هم قابل نقد است، اما نقش وقایع انتخابات 88 غیر قابل انکار است. موجب تاسف است که کمتر به این نتیجه رفتار آقایان موسوی و کروبی پرداخته می شود.  طوری رفتار می شود که گویا این دو نفر مظلوم هستند و هیچ تقصیری نداشته اند. انگار نه انگار که این آقایان بستر را برای خارجی ها فراهم تر کردند. رفتار این آقایان تنها در صورت وقوع یک تقلب وسیع توجیه دارد. اما دلائل ایراد شده از سوی اصلاح طلبان و حامیان این دو نفر مبنی بر تقلب گسترده از دید بنده محکمه پسند نبودند (جالب است برخی استدلال های دفعه قبل مانند بالای 100% بودن مشارکت برخی حوزه ها یا خطی بودن نسبت آرا هنگام اعلام نتایج این دوره هم وجود داشت ولی اکثر آن افراد مدعی رخداد تقلب نشدند.). شرکت مردم در انتخابات بعدی از جمله انتخابات مجلس قبل از ریاست جمهوری نشان می دهد که اکثریت جامعه هم دلائل آنها را نپذیرفتند. البته اتفاقات رخ داده را نمی شود کاری کرد ولی باید هشیار بود که دوباره پیش نیاید و در آینده کسی اشتباهات آقایان موسوی و کروبی را تکرار نکند. فکر می کنم حتی اکثریت رای دهندگان به آقای موسوی هم اکنون به این نتیجه رسیده اند که کارهای او حتی در صورت تحقق تقلب عاقلانه نبود و اگر او همانند آقای هاشمی در جریان رد صلاحیت عمل کرده بود، اکنون رییس جمهور بود و جایگاه ایران خیلی بالاتر بود.
گفته شد هدف مذاکرات برداشتن تحریم ها است که آنهم با حل مساله هسته ای ایران ممکن است. تحریم های اعمال شده ماهیت متفاوت دارند. تحریم های اتحادیه اروپا توسط دولت ها اعمال شده و دولت های اتحادیه اروپا توانایی رفع آنها را دارند. اما تحریم های آمریکا توسط کنگره آن اعمال شده است و دولت آمریکا به تنهایی نمی تواند آنها را لغو کند. اشاره هم شد که مهم ترین تحریم، تحریم وضع شده از سوی کنگره آمریکا است. یعنی اگر اتحادیه اروپا همه تحریم ها را لغو کند، باز هم تا وقتی که سیستم مالی کشور نتواند فعالیت کند، اوضاع مشابه خرید و فروش نفت به هند و چین خواهد بود. یعنی اروپایی ها هم شبیه هند می توانند با ما معامله کنند ولی مشخص است که عمده مشکل وجود خواهد داشت. جالب است بدانید تحریم های عراق که اشاره شد، ده سال بعد از سقوط صدام در سال 2013 کاملا از سوی کنگره آمریکا لغو شد که نشان می دهد به این سادگی ها نیست. شرح داده شد که کنگره فعلا تحت تسلط رقبای آقای اوباما است و تحت نفوذ شدید لابی صهیونیست ها است. 
این روزها هم اختلاف اوباما و اکثریت جمهوری خواه کنگره، در اوج است و اوباما بعد از پنج سال هنوز هم نتوانسته است طرح بیمه درمانی خود را تصویب کند و ممکن است 2-3 روز دیگر دولت آمریکا تعطیل شود! بنابراین حل مساله هسته ای فعلا در گرو احساس رضایت دولت اسرائیل است. خواسته آنها هم کاملا واضح است: تعلیق کامل غنی سازی مشابه عملکرد آقای روحانی در دور قبل. حتی اگر این اتفاق هم رخ ندهد، باید امنیت اسرائیل تضمین شود و اسرائیل از فعالیت های هسته ای ایران دغدغه نداشته باشد. بنابراین حل مساله در گرو این است که یا ایران غنی سازی را متوقف کند یا به نوعی اعتماد غرب و اسرائیل جلب شود که با حفظ توانایی هسته ای فعلی، ایران به سوی فعالیت هسته ای نظامی نخواهد رفت. حالت اول تنها در صورتی قابل تصور است که رهبری ایران قبول کند که به غرب امتیاز بدهیم. اما حتی با قبول آن باز معلوم نیست دولت اسرائیل راضی شود. فراموش نکنیم همین تیم فعلی یعنی آقایان روحانی و ظریف با غرب مذاکره کردند و با وجود قبول تعلیق نامحدود و بعد قرارداد پاریس، جناح محافظه کار به رهبری جان بولتون اجازه ندادند همان قرارداد اجرا شود. یعنی آمریکایی ها قبلا در پاریس و بعد بیانیه سه جانبه ایران-ترکیه-برزیل نشان داده اند که قابل اعتماد نیستند. حالت دوم هم بدون رخ داد حالت اول دور از ذهن است! برای همین است که می گویم خیلی به مذاکرات خوشبین نیستم مگر این که دولت ایران خواسته های غرب را قبول کند که این دیگر هنری نیست و هر دولتی می تواند امتیاز بدهد! کاملا واضح است که مشکل مذاکرات هسته ای کجاست. غرب به صورت قلدرمآبانه می خواهد که ایران از حقوق عادی هر کشور عضو ان پی تی تنها به دلیل احتمال انحراف برنامه هسته اش چشم پوشی کند. حتی اگر در مرحله هسته ای هم موفقیت هایی حاصل شود، عادی سازی ابطه با آمریکا بدون حل مساله فلسطین ممکن نیست. برای همین تا وقتی که ما مشکل خود را با اسرائیل حل نکرده باشیم، نمی توان امید رابطه عادی با آمریکا داشت. اما ممکن است واقعا تیم آقای روحانی این قدر زرنگ و حرفه ای باشد که به نتیجه مطلوبی در قضیه هسته ای برسد که تا چند ماه آینده می توان قضاوت کرد (البته اشاره شد که همین تیم قبلا دو سال فرصت داشت و ظاهرا کاری از پیش نبرد). از سوی دیگر باید در نظر داشت، چرا باید آمریکا انگیزه داشته باشد که تحریم ها را معلق کند؟ وقتی این تحریم ها جواب داده است چرا باید آمریکا منصرف شود؟ نظامی که براحتی کشته شدن 500 هزار کودک را جائز می داند، چرا باید به دلخواه خود رفتار متفاوت داشته باشد؟ تنها انگیزه آمریکایی ها برنامه هسته ای ایران است که فعلا کفه قدرت به نفع آنهاست. یعنی کافی است در ازای امتیازاتی، برنامه هسته ای ایران معلق شود تا آمریکا دیگر امتیازی ندهد.

6. اما راهبرد حل مشکل برنامه هسته ای در شرایط فعلی چیست و چرا به اینجا رسیدیم. به نظر می رسد رهبری نظام هم به این نتیجه رسیده اند که باید کوتاه آمد و راه دیگری نمانده است. کاملا واضح است که تیم اجرایی کشور با هماهنگی رهبری عمل کرده اند. حال مهم است که چه امتیازاتی می توان از غرب گرفت که بستگی به مهارت تیم مذاکره کننده دارد. این پیشامد بعد از این همه مقاومت و تلاش های دانشمندان و شهید شدن برخی از آنان خیلی ناگوار و تلخ است. اما چرا با وجود موفقیت های اولیه در دولت آقای احمدی نژاد به اینجا رسیدیم. ایشان توانست مساله را به غرور ملی کشور گره بزند و در دوره آقای لاریجانی، غربی ها و از جمله دولت بوش حاضر شده بودند امتیازاتی بدهند که نسبت به دوره آقای روحانی بی سابقه بود. به نظر بنده دلیل داخلی این نتیجه به خاطر ناشی گری آقای جلیلی بعنوان مسئول مذاکره قبلی است. هر کس دیگری جای ایشان بود، می توانست مذاکره برای مذاکره انجام دهد. در دوران ایشان بعد از هر مذاکره، غرب یک تحریم جدید تصویب می کرد و ایشان با عملکرد خود پرونده را به سمت بن بست فعلی برد. ایشان و همفکرانشان حتی رییس جمهور قبلی را حذف کرد (آقای احمدی نژاد به صراحت گفت که دو سال است در مذاکرات هسته ای نقشی ندارد). نه تنها زمینه نرمش (کسانی که معنای نرمش امام حسن علیه السلام را می دانند، متوجهند که چقدر دردناک است. عمدا وارد این موضوع نمی شوم.) فعلی را ایجاد کرد، بلکه یکی از دلائل رای آوردن آقای روحانی، وضعیت اقتصادی کشور، حاصل از تحریم ها
و کاندیداتوری ایشان و ایجاد دو قطبی سازش-مقاومت بود. ایشان به عنوان مذاکره کننده، باید این قدر مطالعه و بررسی می داشت که اثرات این تحریم ها و توانایی کشور در مقابله با این تحریم ها را پیش بینی کند و قبل از تصویب و اعمال آنها مشکل را ولو با کوتاه آمدن حل کند (همین کاری که ظاهرا تیم آقای روحانی خواهد کرد). از یاد نمی برم که وزیر نفت می گفت تحریم نفتی ایران ممکن نیست و رییس بانک مرکزی می گفت تحریم بانک مرکزی ممکن نیست! این وظیفه آقای جلیلی بود که بررسی کند ممکن است یا نه و اگر انجام شود، کشور می تواند مقاومت کند یا نه. بنده با مشاهده چندین مصاحبه آقای ظریف به این نتیجه رسیده ام که دیپلماسی خودش یک تخصص است و افسوس خوردم که افرادی مانند آقایان لاریجانی، صالحی، زاهدی یا متکی بدون تخصص آکادمیک وارد کار دیپلماتیک شدند. منظور از بیان این نکته این بود که برخی موارد عملکرد اشتباه یک فرد در حد دبیر شورای امنیت ملی خیلی پیامد به دنبال خواهد داشت و در آینده باید بیشتر مواظب بود. البته ممکن است برخی این نکته را درست ندانند که خوشحال می شوم دلایل خود را بیان کنند.

8. و یک نکته درون گفتمانی: همواره بیاد داشته باشیم که تنها می توانیم به خداوند تکیه کنیم. اگر هم امروز با آمریکا مذاکره می کنیم باید یادمان باشد که هیچ گاه تکیه گاه مناسبی نیست. یادمان نرود که در مصر اخوان المسلمین همین اشتباه را کرد و با فراموشی پروردگار مقتدر، فکر کرد که شعار حمایت از دموکراسی آمریکا واقعی است و به آمریکا تکیه کرد. فکر کردند آمریکا اجازه کودتا به ارتش مصر نخواهد داد. ولی دیدیم که چه شد و چقدر راحت آمریکا با کودتاچیان کنار آمد. جالب است که یکی از اتهامات محمد مرسی درز اطلاعات محرمانه داخلی مصر به مقامات آمریکا است! خلاصه کلام این که غرب قابل اتکا نیست.

پ.ن.1: خیلی وقت است که می خواهم مطلبی در مورد فلسطین بنویسم ولی کمی سرم شلوغ است. درس ها کمی سنگین است و بعد از مدت ها یاد سال های تحصیل در ایران افتاده ام. امیدوارم بزودی مطلب را بنویسم.
پ.ن.2: در خبرها آمده است عده ای هنگام ورود رییس جمهور، اعتراض کرده اند و دو نفر هم دستگیر شده اند. البته در صورت صحت، برخی از اعمال آنان مانند سد معبر برای نماز خواندن یا پرتاب لنگه کفش صحیح نیست ولی تعجب می کنم چرا این افراد فقط محکوم می شوند؟ چرا از حقوق این افراد برای آزادی بیان دفاع نمی شود؟ بنظرم جواب این است که برای بسیاری از افراد سمپات داخلی غرب، آزادی بیان تا جایی خوب است که آنها بتوانند نظر خود را بیان کنند.
پ.ن.3: استادم آلن، مسیحی کاتولیک است. اولین استاد راهنمای غیر ایرانی غیر ملحدم! است. البته به گفته خودش هیچ پایبندی ندارد. می گفت کمی سخت است متافیزیک را قبول کرد ولی خودش قبول دارد. اخیرا هم بحث می کردیم، تعجب کردم که می داند مشکل هسته ای ایران چیست (امنیت اسرائیل) و حق را هم به ایران می داد!
پ.ن.4: به یاد دارم یکی از انتقادات اساسی به آقای احمدی نژاد، افزایش بی سابقه قیمت دلار بود. اما اخیرا که در اثر جو اتفاقات نیویورک دلار ارزان شد، رییس بانک مرکزی گفت که از سقوط قیمت آن جلوگیری می کنم. معاون رییس جمهور هم گفت دلیلش به خاطر ایجاد ثبات در قیمت ارز است. اما سوالی که پیش می آید این است که اگر واقعا قیمت دلار بیش از مقدار واقعی است، چرا نباید اجازه کمتر شود و به مقدار واقعی باز گردد؟ و اگر قیمت واقعی همین است، چرا به دولت قبل انتقاد می شد؟
پ.ن.5: آقای هاشمی اخیرا گفته اند:
اگر 8 سال گذشته نبود که خودمان مقصرش هستیم، امروز جزو کشورهای مقتدر درجه اول بودیم چون پول زیاد و آمادگی فراوان و نیروهای بسیار داشتیم و ان‌شاءالله شما مردم با این جهاد آخری که آفریدید، باعث شوید تا هرچه محسوس‌تر شاهد نصری باشیم که خداوند وعده داده‌اند.
ظاهرا منظور ایشان از جهاد، شرکت در انتخابات و رای به رییس جمهور فعلی است. سوالی که پیش می آید این است که مگر آقای احمدی نژاد هم با رای مردم رییس جمهور نشد؟ چرا شرکت قبلی مردم جهاد حساب نمی شود؟ یعنی فقط وقتی گزینه خروجی مطابق نظر آقای هاشمی باشد، جهاد رخ داده است؟



تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 8 مهر 1392 09:35 ق.ظ

گفتگوهایی با الکس

نوشته شده توسط:مرد یخی
دوشنبه 1 مهر 1392-08:30 ق.ظ

الکس را که یادتان هست؟ همان پسر یهودی ملحد! که دانشجوی کارشناسی دانشگاه ییل بود و برای کارآموزی آمده بود به گروه دیل. حدود 1.5 ماه در گروه بود و بعد برگشت آمریکا. در مدتی که در گروه بود گفتگوهای متعددی داشتیم که می خواهم چند مورد که برای خودم قابل توجه بود اشاره کنم. از این جهت شاید تا حدی ویژه است که او نماینده قشر نخبه آمریکایی است. یعنی قشری که جامعه آمریکا را اداره می کنند: قشر سفیدپوست و بالاتر از متوسط.

1. انتخاب رشته دانشگاهی در آمریکا
مرد یخی: می توانی کمی توضیح دهی چطور در آمریکا انتخاب رشته می کنید؟
الکس: باید به صورت تک تک به دانشگاه ها درخواست داد. یک امتحان کشوری به نام SAT می دهیم و بعد دانشگاه ها با استفاده از نمره آن و نمرات دروس دبیرستان پذیرش را انجام می دهند. دانشگاه های خوب مانند هاروارد یا ییل، توصیه نامه هم می خواهند. توصیه نامه ها را یا از معلم های دبیرستان می شود گرفت یا کارفرمایان در صورتی که تجربه کاری وجود داشته باشد.
مرد یخی: چند دانشگاه درخواست دادی و نتیجه ها چطور بود؟ چطور تصمیم گرفتی کدام دانشگاه ها اقدام کنی؟
الکس: من 11 دانشگاه اقدام کردم. در هاروارد و پرینستون پذیرفته نشدم ولی در بقیه پذیرفته شدم. برای انتخاب با توجه به وضعیت تحصیلی خود و داده های موجود دانشگاه ها از پذیرفته شده های سال قبل اقدام می کنند. مثلا خودم چون در مدرسه شاگرد دوم بود (از بین 1050 نفر!) و نمره هایم خوب بود (در طول چهار سال دبیرستان همه نمره ها +A بود غیر از یک درس که A بود!)، دانشگاه های با رتبه بالا اقدام کردم و چند مورد هم برای اطمینان اقدام کردم.
مرد یخی: ظاهرا شبیه دوره های تکمیلی است که خودم تجربه اش را داشتم. ما هم مشابه اقدام می کردیم. راستی کدام دانشگاه ها رتبه بالا محسوب می شوند؟
الکس: اول هاروارد و بعد پریسنتون و ییل تقریبا در یک حد و بعد ام آی تی و استنفورد در یک حد و بعد کلمبیا و پنسیلوانیا در یک حد و بعد هم کلتک و دوک و شیکاگو.
مرد یخی: جالب است چون با رتبه بندی هایی که در ذهن دانشجویان خارج آمریکا است فرق دارد. البته ام آی تی و استنفورد معروف هستند و حتی شاید بتوان گفت ام آی تی معروف ترین دانشگاه آمریکا در ایران باشد ولی مثلا ییل معروف نیست!
الکس: جدی می گویی! ولی ییل در آمریکا خیلی معروف و شناخته شده است! طوری که مثلا وقتی در یک  جمع بگویی ییل درس می خوانی، توجه اکثریت جلب می شود. حتی گاهی برای جلوگیری از این حالت به جای این که بگویم در ییل درس می خوانم، اسم کالج درون ییل (ظاهرا دانشگاه ییل 12 کالج دارد که یک تقسیم بندی درون دانشگاهی است که مقتبس از دانشگاه آکسفورد است) را می آورم تا توجه جلب نشود. (این را که گفت یاد یک خاطره افتادم. چند سال پیش با چند تن از دوستان هم دانشگاهی در دوره ای بین دانشگاهی بودیم و خیلی اذیت و شیطنت می کردیم! برای جلوگیری از جلب نظر می گفتیم دانشجوی دانشگاه شهید واقفی هستیم! (دانشگاه شریف به نام شهید مجید شریف است که فامیل کامل او شریف واقفی است) تا بقیه فکر کنند از جای گمنامی آمده ایم :) نکته بانمک هم این بود که چند روز طول کشید تا همه متوجه شوند و برخی وقتی متوجه شدند تعجب کردند. )
مرد یخی: خودت ام آی تی و استنفورد هم پذیرفته شدی؟
الکس: استنفورد بله ولی ام آی تی اقدام نکردم چون قصد دارم بعد از لیسانس پزشکی بخوانم و ام آی تی برای این منظور مناسب نیست چون اصلا دانشکده پزشکی ندارد.
مرد یخی: ظاهرا در خارج آمریکا بیشتر دانشگاه هایی معروف هستند که در مهندسی قوی هستند. مثلا دانشگاه کارنگی ملون خیلی بیشتر از ییل مطرح است.
الکس: (با حالت ناراحتی و کلافگی) ولی این خنده دار است. قبولی در دانشگاه ییل خیلی سخت تر از کارنگی ملون است! کارنگی ملون هم دانشگاه خوبی است ولی اصلا در حد ییل نیست.
مرد یخی: دانشگاه برکلی چطور؟
الکس: برکلی دانشگاه خصوصی نیست. بصورت کلی قبولی در دانشگاه های خصوصی سخت تر است و دانشگاههای مطرح خصوصی هستند. برکلی در بین دانشگاههای دولتی، دانشگاه خوبی است ولی پذیرش در آن خیلی ساده تر از ییل است. به علاوه برکلی هم دانشکده پزشکی ندارد و دانش آموزان قوی علاقه کمتری به آن نشان می دهند.
مرد یخی: جالب است، چون شهریه دانشگاههای دولتی خیلی کمتر است ولی باز محبوب هستند. به نظرت چرا این طور است؟
الکس: درست می گویی. مثلا شهریه ییل سالانه 45 هزار دلار است! (در مقابل شهریه دانشگاههای دولتی بین 20 تا 30 هزار دلار است) ولی خود ما هم در ییل می گوییم که این شهریه را فقط برای آموزش نمی پردازیم. البته کیفیت آموزش از دانشگاههای دولتی بالاتر است ولی به این تفاوت شهریه نمی ارزد. قسمت عمده پرداخت این شهریه، به خاطر بودن بین دانشجویان قوی و رقابت و رشد حاصل از آن است. در ییل خیلی دانشجوهای قوی هستند. مثلا هم اتاقی من مدال طلای المپیاد ریاضی دارد و خیلی باهوش است. هم اتاقی دیگرم فرزند یک تاجر میلیاردر هنگ کنگی است و در آینده باید یک بیزینس چند میلیارد دلاری را اداره کند. یک هم اتاقی دیگرم در نوازندگی فوق العاده است. خلاصه در جمعی هستی که قوی ترین دانش آموز مدرسه خود بوده اند و همین کلی زمینه رشد است. یعنی ییل جایی است که کلی در برای پیشرفت به رویت باز می کند.
مرد یخی: چه جالب! از جهاتی شبیه دانشگاه دوره کارشناسی من در ایران است. یکی از هم اتاقی های خودم هم شبیه هم اتاقی تو مدال المپیاد ریاضی داشت. ولی شاید تا به حال این طور فکر نکرده بود که حضور بین این دانشجویان قوی ارزش پرداخت هزینه داشته باشد! چون ما در ایران شهریه نمی پردازیم و بر خلاف آمریکا دانشگاههای دولتی خیلی بهتر از دانشگاههای خصوصی هستند. راستی این هزینه 45 هزار دلار خیلی سنگین نیست؟ پدر و مادرت به سختی نمی افتند؟ دانشجویان خارجی چطور؟
الکس: اتفاقا چرا سنگین است. تازه با هزینه خوابگاه و زندگی بیش از 60 هزار دلار می شود. ولی سیستم ییل و سائر دانشگاههای آیوی لیگ طوری است که همه با هر درآمدی بتوانند درس بخوانند. در مرحله پذیرش، میزان درآمد خانواده دانش آموز اصلا موثر نیست و فقط بر اساس سابقه تحصیلی، پذیرش انجام می شود. بعد از پذیرش میزان توانایی خانواده ها بررسی می شود و بر اساس درآمد خانواده ها بخشی از شهریه waive می شود. طوری که 15% دانشجویان ییل اصلا شهریه نمی پردازند. البته کسی هویت این افراد را نمی داند. برای خودم هم درآمد خانواده ام فقط کمی بیشتر از حدی است که بخشی waive شود و برای همین باید همه شهریه را بپردازم. یکی از دغدغه های پدر و مادرم پرداخت شهریه من است. من در دانشگاه ایندیانا (محل زندگی خانواده اش) هم پذیرفته شده بودم و آنها حاضر بودند ماهی 2000 دلار هم به من بورس بدهند که آنجا بروم و خانواده ام می گفتند آنجا بروم ولی بالاخره راضی شدند که بروم ییل. البته خواهر و برادر ندارم و شاید اگر تک فرزند نبودم، خانواده ام راضی نمی شدند. (شهریه دانشگاهی که اکنون هستم بالا است. در گروه فعلی هم یک دانشجو است که دوره کارشناسی اینجا بوده است. اخیرا تعریف می کرد که خانواده اش راضی شده اند که در دانشگاه گران درس بخواند ولی در عوض وقتی سر کار رفت در پرداخت شهریه خواهرش کمک کند! جالب است که حتی بین والدین و فرزندان در آمریکا حساب و کتاب مالی وجود دارد.) برای دانشجویان بین المللی هم دقیقا همین سیستم است.
مرد یخی: یعنی بین یک شهروند آمریکا و یک خارجی هیچ فرقی نیست؟
الکس: نه فرقی نیست چون بودجه دولت فدرال نیست. در مقابل دانشگاههای دولتی متفاوت هستند. البته یکی از سیاست های مورد انتقاد این است که برای ایجاد diversity استانداردهای پذیرش برای نژادهای مختلف متفاوت است. مثلا پذیرش یک آمریکایی سرخ پوست خیلی ساده تر از پذیرش یک آمریکایی سفید پوست است. یعنی یک سرخ پوست با نمره SAT و معدل کم تر پذیرفته می شود. یک سیاستی هست که آنها که کمتر ییل آمده اند، بیشتر ییل بیایند. اما برخی معترضند که این گونه حق یک دانش آموز قوی به خاطر نژادش تضییع می شود و نوعی تبعیض نژادی است.
مرد یخی: درست است اما بالاخره باید به افراد دیگر هم فرصت داد. این برای جامعه بهتر است. مثلا الان 40% زندانیان آمریکا سیاه پوست هستند. اگر برای آنها تبعیض مثبت وجود نداشته باشد، شانس کمتری برای بهبود در نسل های بعد دارند و آمار جرم و جنایت بین آنها تفاوت نمی کند. در حالی که چنین سیاستی به آنها فرصت می دهد که وضعیت فرزندان خود را بهبود بدهند و این آمار جرم و جنایت را در آنها کم می کند که به نفع جامعه به عنوان یک کل است. راستی انتخاب رشته چگونه است؟
الکس: در دبیرستان بیشتر تمرکز روی ورود به دانشگاه خوب است. اگرچه می شود از ابتدا هم رشته تحصیلی داشت ولی اکثریت افراد در سال دوم لیسانس رشته خود را انتخاب می کنند.
مرد یخی: حدودا می توانی بگویی رشته های محبوب چه رشته هایی هستند؟
الکس: معمولا افرادی که می خواهند بلافاصله بعد از کارشناسی وارد بازار کار شوند مهندسی می خوانند ولی افرادی که حاضرند مدت بیشتر درس بخوانند در کارشناسی رشته مرتبط با پزشکی یا حقوق می خوانند و بعد در دوره تکمیلی وارد دانشکده پزشکی و حقوق می شوند. بعد از این افراد رشته های بیزینس قرار دارد و بعد علوم انسانی و در نهایت هنر!
مرد یخی: چه جالب! تصوری که در ایران وجود دارد این است که در آمریکا رشته هایی مانند اقتصاد از مهندسی محبوب تر هستند.
الکس: نه این طور نیست. دلیل اصلی هم این است که با لیسانس اقتصاد نمی شود شغل خوبی داشت و اکثر این افراد باید وارد دوره تکمیلی هم شوند. البته در سطح تکمیلی از نظر فرصت های شغلی شاید غیر از حقوق و پزشکی همه رشته ها شبیه هم باشند.
مرد یخی: خودت می خواهی پزشکی بخوانی. بنظرت تحصیل یک دوره پی اچ دی و پژوهش جذاب تر نیست؟
الکس: من تابستان ها در آزمایشگاههای پژوهشی مثل اینجا بوده ام و در نهایت به این نتیجه رسیدم که بیشتر دوست دارم کاری انجام دهم که اثرش را سریع ببینم. خوبی پزشکی این است که اثر کمک به انسان ها را سریع می شود دید ولی کارهای پژوهشی دیربازده هستند. برای همین پزشکی خواهم خواند.
مرد یخی: به نظرت پذیرفته خواهی شد؟
الکس: معدل من خیلی بالا نیست. البته تجربیات پژوهشی و توصیه نامه های خیلی خوب دارم. پذیرش در یک دانشگاه دولتی برایم آسان است ولی خودم دوست دارم در یکی از 5 دانشگاه برتر پزشکی درس بخوانم.
مرد یخی: ولی در دبیرستان که معدلت بالا بود. چرا در دانشگاه افت کرد؟
الکس: راستش را بخواهی اولویت ها عوض شد. من در دوره دبیرستان خیلی بیشتر درس می خواندم. ولی در دانشگاه تصمیم گرفتم روی مسائل جانبی مثل موسیقی، سفر و ... هم وقت بگذارم.

توضیح: ظاهرا سیستم پذیرش کارشناسی هم خیلی شبیه پذیرش دوره تکمیلی است. فکر کنم اگر در ایران افراد مطلع باشند، برخی از همان دوره دبیرستان اقدام می کنند تا در آمریکا تحصیل کنند. خوب بود که ما هم برخی از این سیاست ها را در کشور اجرا می کردیم. مثلا سیاست تبعیض مثبت خوب است. البته برای خانواده شهدا و سیستم منطقه بندی 1و2و3 کنکور در کشور وجود دارد ولی باید هدفمندتر شود و افراد قشر پایین را کمک کند. خیلی از افراد ساکن جنوب تهران در وضعیت پایین تر نسبت به متمولین مثلا سمنان زندگی می کنند و تبعیض بر حسب درآمد خیلی بهتر از تبعیض بر مبنای ناحیه جغرافیایی است. همچنین این سیاست که حداقل افرادی که توانایی دارند، شهریه هم بپردازند ایده خوبی است و گامی است در استقلال دانشگاه ها از بودجه دولتی و ارتقا دانشگاهها. حتی ممکن است مانند دانشگاههای خارجی زمینه پرداخت کمک هزینه به دانشجویان تحصیلات تکمیلی فراهم شود. البته اکنون هم در قبال تحصیل رایگان تعهدی برای خدمت می گیرند ولی در عمل بی فایده است و نتیجه اش هدر رفت بیت المال است. یعنی سرمایه کشور صرف تربیت افرادی می شود که به درد بازار کار ایران نمی خورند. از سویی مشخص می شود که ظاهرا تصوری که در ایران مبنی بر برتری رشته های علوم انسانی در غرب تبلیغ می شود صحیح نیست. ظاهرا محبوبیت رشته ها بر مبنای فرصت های شغلی و میزان درآمد در آینده است. برای همین هم پزشکی و حقوق و بعد مهندسی محبوب تر هستند. البته به رشته های دیگر هم دانشجویان قوی می روند ولی نه بگونه ای که مثلا اقتصاد رشته محبوب باشد.


2. الکس و رابطه با جنس مخالف!
مرد یخی: شاید برات عجیب باشه ولی در کشور من رابطه بین جنس های مخالف خیلی محدود است. درست است که در آمریکا، رابطه با جنس مخالف از سنین خیلی پایین شروع می شود؟
الکس: بله. معمولا از اواسط دبیرستان.
مرد یخی: خودت هم دوست دختر داری؟
الکس: الان نه! از وقتی اومدم دانشگاه دوست دختر نداشتم. اما دوره دبیرستان دوست دختر داشتم ولی بعد از این که اومدم دانشگاه رابطمون رو قطع کردیم.
مرد یخی: چی شد که رابطه تون قطع شد؟
الکس: 16 سالم بود که با یک دختر دوست شدم. او هم 17 ساله بود. وقتی دبیرستان رو تموم کرد، رفت دانشگاه ایندیانا. ولی من نمی خواستم برم ایندیانا و می خواستم برم دانشگاه های خوب. ولی او اصرار می کرد برم ایندیانا. بالاخره به این نتیجه رسیدیم که از هم جدا بشیم.
مرد یخی: یعنی از خودت بزرگتر بود؟ در ایران معمولا اکثر روابط بین جنس های مخالف در قالب ازدواج است و معمولا سن پسر بیشتر است.
الکس: آمریکا هم این طور است ولی در حد این که دختر 1-2 سال بزرگتر باشد هم عادی است.
مرد یخی: بعدش دیگر دوستی نداشتی؟
الکس: چرا! ولی از اولی عبرت نگرفتم. بعدش با یکی دوست شدم که یک سال از خودم کوچک تر بود. تا این که 18 سالم شد و قبول شدم ییل. ولی طرف مقابل درسش خوب نبود و ییل قبول نمی شد. برا همین دوباره از هم جدا شدیم.
مرد یخی: فکر کنم خیلی سخت بوده. یه جورایی شبیه طلاقه! بهت فشار عاطفی نیومد؟  (معمولا وقتی کلمه دوست دختر استفاده می شود، یعنی رابطه فرای یک رابطه دوستانه در حد گفتگو است)
الکس: چرا سخت بود. کلی هم پول خرج کرده بودم! با هم تفریح های متفاوت رفته بودیم. (نگاه کنید که ذهن آمریکایی چقدر زود حتی در روابط انسانی حساب و کتاب مادی می کند)
مرد یخی: یعنی در فرهنگ آمریکا همیشه پسر خرج می کنه؟
الکس: آره دیگه. مثلا شام که بیرون برن یا مسافرت کوتاه مدت، هدیه و ... گردن پسر است.
مرد یخی: ولی فکر نکنم خیلی هم خرج کرده باشی. فوقش سالی 1000 دلار.
الکس: آره ولی دوره دانش آموزی بود و درآمدی نداشتم!
مرد یخی: تا حالا فکر کردی ازدواج کنی؟ به نظرت بهتر نیست به جای این روابط کوتاه مدت به فکر رابطه بلند مدت در قالب ازدواج باشی؟
الکس: در مورد ازدواج هم فکر کردم. به نظر من ازدواج در قالب یک مرد و یک زن، قالبی است که در اثر نظریه تکامل بوجود آمده است. یعنی بهترین نوع رابطه جهت تولید مثل و بقای انسان در محیط طبیعی بوده است. یعنی یک مرد و زن که با هم زندگی می کنند و از فرزندان خود در قبال خطرهای محیط مراقبت می کنند. (این نظریه تکامل از آن نظریه هایی است که خیلی به دین و دین داری ضربه زده است. البته نه به خاطر این که لزوما اشتباه است، بلکه به خاطر اعتقادات خاص مسیحیت.) ولی اکنون وضعیت طوری است که دیگر نیازهای 2000 سال پیش وجود ندارد. یک زن تنها کاملا می تواند فرزند خود را بزرگ کند. برای همین به نظرم ازدواج یک قالب محدود کننده برای زندگی است!!! تصمیم دارم ابتدا حداقل چند سال خارج از ازدواج با یک دختر زندگی کنم. شاید هم هیچ گاه ازدواج نکنم!
مرد یخی: ولی اصلا تصمیم خوبی نگرفته ای. به نظرت اگر پیمانی بین تو و آن دختر وجود نداشته باشد، امکان دارد به هم وفادار بمانید؟ فرانسوا اولاند هم با شریک اول خود چنین زندگی داشت ولی بعد از بیش از ده سال زندگی و چهار بچه، دنبال یک زن دیگر رفت و زن اول از او جدا شد و اکنون هم با آن زن دیگر رابطه خارج از ازدواج دارد. هیچ تضمینی هم نیست سراغ سومی نرود.
الکس: می دانم ولی به نظرم لزوم ندارد سطح روابط خیلی هم محدود باشد. در مورد open relation چیزی شنیده ای؟
مرد یخی: نه.
الکس: نوعی رابطه است که یک زن و مرد با هم دارند ولی الزامی نیست که رابطه جنسی انحصاری باشد و زن و مرد می توانند رابطه جنسی با دیگران هم داشته باشند!!! باهوش ترین دانشجویی که در ییل می شناسم، با یک دهتر رابطه open relation دارد و چند سال است که با هم هستند!
مرد یخی: و اگر در آن رابطه های جنسی با دیگران بچه ای بوجود آمد؟
الکس: خوب یکی از قرارها این است که فرد سومی در امر بارداری داخل نشود!
مرد یخی: ببین ممکن است این حرف هایی که می گی قابلیت تحقق داشته باشد ولی فکر بچه هایت را کرده ای؟ خودت دوست داری که پدر و مادرت چنین رابطه ای با هم داشتند؟ یعنی مثلا مادرت با فرد دیگری رابطه جنسی داشت؟
الکس: می دانم خوشایند نیست. مادرم هم هیچ وقت قبول نخواهد کرد که هیچ گاه ازدواج نکنم. منظورم این بود که نوع روابطه بین زن و مرد لزوما قالب فعلی نیست و می تواند متفاوت باشد.
مرد یخی: از من می شنوی دنبال چنین روابطی نرو. به فکر رابطه پایدار در قالب ازدواج باش. تو یهودی هستی و هویت شما در قالب ازدواج است که حفظ شده است. یعنی به خاطر قانون ازدواج یهودی با یهودی. فرهنگ خانوادگی تو چنین روابطی که می گویی را قبول نخواهد کرد. (فکرش را بکنید که کار به کجا رسیده است که باید یک فرد ملحد را تشویق کرد، اصول اخلاقی در این حد نازل را رعایت کند!)

3. الکس و تفریحات ناسالم!
مرد یخی: یک بار گفتی وقتی الکل مصرف می کنی تا چند روز ذهنت کند است. از نظر پزشکی هم کلی ضرر دارد. چرا الکل مصرف می کنی؟
الکس: احساس خوبی به آدم دست می دهد.
مرد یخی:بهت گفته ام که تا به حال الکل ننوشیده ام. می شود توصیف کنی چه احساسی دارد.
الکس: وقتی مقدار کم مصرف کنی. اولش بدت گرم می شود و احساس شادی دست می دهد. انسان بیخود می خندد. و هر چه بیشتر مصرف کنی، فکرت آسوده می شود تا به حالتی وارد می شود که blackout نامیده می شود. در این حالت دیگر انسان هیچ چیز متوجه نمی شود و بعد غش می کند و وقتی به هوش می آیی دیگر از آن حالت چیزی یادت نمی آید!
مرد یخی: خوب اگر یادت نمی آید، از کجا می دانی لذت بردی؟ شاید کلی هم رنج کشیده باشی؟!
الکس: آن مربوط به blackout است ولی تا قبل آن همه چیز در ذهن آدم است. احتمالا در حالت مستی انسان لذت می برد که باز به نوشیدن ادامه می دهد. البته خود من تا حالا دو بار به blackout رسیده ام و خودم را کنترل می کنم تا به آن حالت نرسم.
مرد یخی: قبلش احساس خوبی دارد؟ یادت هم می ماند.
الکس: بله. آدم های مختلف حالت های متفاوت دارند. بعضی ها پرخاشگر می شوند که آن افراد نباید زیاد در عموم مست شوند ولی بعضی ها بی خیال می شوند و حرف های خنده دار می زنند. خودم این طوری هستم. حرف های با مزه به دخترها می زنم که خوششان می آید.
مرد یخی:ولی تو که گفتی دوست دختر نداری. اگر خوششان می آید چرا با تو دوست نمی شوند؟
الکس:این که دوست دختر ندارم برای این است که خودم نخواسته ام و گرنه اگر بخواهم خیلی ها دوست دارند با من دوست شوند.
مرد یخی: خوب این ها که گفتی با مواد مخدر چه فرقی دارد. آنها هم تا جایی که شنیده ام چنین حالت هایی ایجاد می کنند. چطور مواد مخدر بد است ولی الکل خوب؟!
الکس: نه فرق می کند.
مرد یخی: تا جایی که شنیده ام آن هم مشابه است. یعنی فرد حالت بی خیالی و خوشحالی دارد.
الکس: فرق دارد، من خودم مواد مخدر هم مصرف کرده ام!
مرد یخی: چی؟ (با نگاه عاقل اندر سفیه)
الکس: یک بار تریاک مصرف کرده ام.
مرد یخی: (با حالت تحکم آمیز) الکس هیچ وقت دور تریاک نرو. ممکن است زندگیت را خراب کند. اعتیاد به مواد مخدر ویرانگر است. پدر و مادرت خبر دارند؟
الکس: (با کمی شرمندگی) سس! این یه راز هست. به هیچ کس نگو.
مرد یخی: از کجا تریاک پیدا کردی؟
الکس: خیلی سخت نیست. در خود دانشگاه برخی می فروشند.
مرد یخی:چقدر عجیب!
الکس: هیچ می دانستی حداقل نیمی از دانشجوهای آیوی لیگ، تجربه مصرف مواد مخدر دارند!
مرد یخی: به نظر من کار نادرست به خاطر تعداد زیاد افراد عمل کننده به آن، مشروع نمی شود. همه آن 50% دارند اشتباه می کنند. به نظرت من ضرر می کنم که الکل مصرف نمی کنم؟
الکس: نه ضرر نمی کنی.
مرد یخی: ولی به نظرم تو ضرر می کنی!
الکس: چرا؟
مرد یخی: ببین خودت گفت من ضرر نمی کنم که مصرف نمی کنم.
الکس: فرق می کند. تو از یک فرهنگ متفاوت هستی. ولی در فرهنگ آمریکا اگر الکل مصرف نکنی بخشی از مراسم اجتماعی را از دست می دهی. خیلی فعالیت های دانش جویان کارشناسی با مصرف الکل همراه است. اگر نخواهی مصرف کنی بخشی از فرهنگ خود را از دست می دهی.
مرد یخی: حداقل ضررش این است که ذهنت کند می شود و به کارهای جدی تر نمی رسی. وقت انسان محدود است و باید انسان سعی کنید بهینه مصرف کند.
الکس: به نظر من زندگی فقط مسائل جدی نیست. بخشی هم تفریح و کارهای دیگر است. زندگی فقط معاش و پول درآوردن نیست.
مرد یخی: حالا که فکر می کنم، به نظرم می رسد با چهارچوب فکری تو نتیجه ات غلط نیست. اگر انسان ملحد باشد و به زندگی بعد از مرگ اعتقادی نداشته باشد، دلیلی ندارد که خودش را در چهارچوب های انسان های دیگر محدود کند. انسان باید سعی کند، بیش ترین لذت را از زندگی ببرد و لازم نیست چهارچوبی را رعایت کند. به نظرم حتی مراجعه به فحشا برای کسب لذت هم توجیه پذیر می شود. پس نتیجه می شود که تصمیم در مورد این مسائل در ابتدا نیاز به تصمیم در مورد وجود خداوند و زندگی بعد از مرگ دارد. پاسخ به این سوال ها، خیلی در نحوه انتخاب های ما می تواند اثر بگذارد.
الکس: قبول دارم.
توضیح: عاقبت الحاد و بی دینی همین است. ممکن است انسان ملحدی داشته باشیم که به قول غربی های nice باشد ولی بعید است بتوان چهارچوب های اخلاقی جامعه را استوار نگاه داشت. می بینید که چقدر راحت انسان ملحد از قدیمی و از مد افتاده بودن رابطه زن و مرد در چهارچوب خانواده صحبت می کند! چقدر راحت دم از رابطه جنسی بدون مرز و ضابطه سخن می گوید و چقدر راحت تر از اصالت لذت و حتی حماقت کردن به خاظر لذت بیشتر دفاع می کند. خدا نکند که بشریت به این سمت برود. و گرنه دیگر چیزی از اخلاق باقی نخواهد ماند. افرادی هم که دنبال زدن دین و مذهب در جامعه هستند، اول از همه باید پاسخ دهند که با چه ابزاری می خواهند جامعه را از نظر اخلاقی پایدار نگاه دارند؟ از سوی دیگر مشخص می شود که غرب با چه مسائلی درگیر است. خیلی حرف است که 50% دانشجوها، آنهم از قشر نخبه وای به حال بقیه، تجربه مصرف مواد مخدر دارند. شاید برای همین است که دو-سه ایالت دنبال قانونی کردن مصرف برخی مواد مخدر مانند ماری جووانا هستند. فمینیست های غربی هم باید پاسخ دهند، که حقوق این دخترهایی که به راحتی از سوی شریک خارج از ازدواج خود رها می شوند، چگونه باید حفظ شود؟ به دلائل متعدد از جمله محدودتر بودن بازه زمانی فعال بودن زنان از نظر جنسی و در نتیجه محدودیت زمانی بیشتر جهت تشکیل خانواده، این زنان هستند که از رابطه های ناپایدار بیشتر آسیب می بینند. حال ببنید همین جماعت به خاطر ازدواج موقت که خیلی ضابطه مندتر از رابطه دوست دختر و دوست پسر است چه فریادهایی که نمی کشند و موقع بحث دوست دختر و دوست پسر بحث آزادی انسان در نحوه رابطه را بر سر ما نمی کوبند! خلاصه در ورای ظاهر مرفه غرب، مشکلاتی وجود دارد که در جوامع ما خیلی کم رنگ تر است و باید مواظب باشیم که مشکلات آنها به خصوص توسط سمپات آنها داخل جامعه دامن ما را نگیرد.
4. الکس و جنگ ویتنام
الکس وقتی سنگاپور بود، آخر هفته ها برای تفریح به کشورهای همسایه می رفت. 5-6 کشور رفت. یک دوست داشت که اصالت ویتنامی داشت ولی متولد آمریکا بود. جالب بود که اسمش Cyrus یا همان کوروش بود! یک بار با این دوستش رفته بود ویتنام.
مرد یخی: ویتنام چطور بود؟ خوش گذشت؟
الکس: بله خیلی خوب بود. خانواده کوروش مثل شاه ها از ما پذیرایی کردند.
مرد یخی: مکان های دیدنی جالب بود؟
الکس: بله جالب بود. به خصوص یک فستیوال هم برگزار می شد و زمان خوبی رفته بودیم.
مرد یخی: احساس کردی که دید مردم ویتنام به آمریکا منفی است؟
الکس: تا حدی بله. بخصوص یک موزه بود که قبلا اسمش موزه جنایت های جنگی آمریکا بود و الان شده موزه جنایت های جنگی. آنجا خیلی یک جانبه آمریکا را محکوم می کردند ولی از جنایات ویت کنگ ها خبری نبود.
مرد یخی: ببین حسابش را بکن که نیم ملیون ویتنامی در آن جنگ کشته شده اند. نباید انتظار داشته باشی به این راحتی فراموش کنند. در یازده سپتامبر فقط 3000 نفر کشته شد ولی ببین عکس العمل آمریکا چه بود. آن وقت می خواهی در موزه از آمریکا تعریف کنند؟ قبول کن آمریکا رفتار مناسبی با کشورهای جهان سوم نداشته است. می دانی چقدر از بمب های شیمیایی در ویتنام استفاده کرده اند؟ (از مسائلی که به صورت به شدت تلخ خنده دار است این است که همین آمریکا که خودش در جنگ ویتنام از سلاح های شیمیایی استفاده کرده است، اکنون وکیل مدافع مردم سوریه شده است و تقاضای خلع سلاح های شیمیایی سوریه را دارد! مانند همیشه هم اسرائیل از حاشیه امنی برخوردار است و از خلع سلاح های کشتار جمعی استثنا می شود! ممکن است بگویید آن جنگ 60 سال پیش بود و زمان عوض شده است ولی در جواب اولا استاندارد دوگانه برخورد با اسرائیل چه توجیهی دارد و در کنار این آمریکا در عراق همین چند سال پیش در جمگ فلوجه از سلاح های آغشته به اورانیوم ضعیف شده استفاده کرد که آمار نوزادهایی که با نقصان مادرزادی در شهر فلوجه به دنیا می آیند چند برابر شده است که دقیقا همین الان هم ادامه دارد. خدا می داند چند نفر توسط این سلاح ها مسموم و کشته شده اند و چند کودک ناقص الخلقه. یک مرد هم در بین فعالان مثلا حقوق بشر دنیا نیست که بگوید چرا جنایات جنگی فقط منحصر به کشورهای خارج از بلوک غرب تعریف می شود؟ اگر میلشویچ و کاراجیچ سال ها بعد از جنگ بوسنی به اتهام نقض حقوق بشر محاکمه می شوند، چرا یکی نمی آید یقه این جرج بوش بی خرد را بگیرد و او را محاکمه کند تا رییس جمهورهای بعدی آمریکا هر غلطی نکنند.)
الکس: قبول دارم.
مرد یخی: جنگ ویتنام حتی همان زمان هم داخل آمریکا مخالفین زیادی داشت. حتی در یکی از تظاهرات دانشجویی ضد جنگ، 3 دانشجو کشته شدند.

5. ایمیل الکس
وقتی از سنگاپور آمدم ایران، الکس دوره اش تمام شده بود و برای یک هفته رفته بود تفریح در مالزی. این ایمیل را وقتی ایران بودم فرستاد که انتظارش را نداشتم:

محمد عزیز
من قصد داشتم یک کارت تشکر را به بنیامین بدهم تا به تو بدهد. اما وقتی از مالزی برگشتم، تو رفته بود. برای همین متن آن را ایمیل می کنم.
متشکرم برای کمک هایت به من در طول کارآموزی. فراتر از بحث های علمی و آموزش برخی موارد به من، ما گفتگوهای خیلی سازنده ای داشتیم که عناوین مختلفی از دین، زبان شناسی، تفریح، تحصیل و ... را در بر می گرفت. این گفتگوها باعث شد که من رشد کنم و سعه صدر و دانش بیشتر کسب کنم. به خاطر همه این ها از تو تشکر می کنم.
حالا که در حال رفتن هستم، از تو می خواهم هشیار، مهربان و دلسوز نسبت به دیگران باقی بمانی- البته مطمئنم بدون گفتن من هم باقی خواهی ماند. اگر بخواهم خواسته ای داشته باشم، امیدوارم ارتباط ما ادامه داشته باشد. در ذهنت باشد که فاصله ما فقط یک ایمیل است.
برایت هدیه ای گرفته ام که رابرت به تو خواهد داد. امیدوارم رابرت بتواند در دانشگاه به تو کمک کند و دوستان خوبی شوید.
یادت باشد که خداحافظی نداریم و فقط شروع جدید برهه هاست. اگر در ساحل شرقی گذارت به نیوهون افتاد، خبر بده.

با آرزوی موفقیت
دوست تو
الکس

و این هم پاسخی که دادم:
الکس عزیز
بابت هدیه ات و متن متشکرم. می دانم که خیلی کمکی نکردم و اصلا انتظار نداشتم. کمی متاسفم که دوران حضورت در سنگاپور از نظر علمی آنطور که می خواستی پربازده نبود. اما خوشحالم که با هم برخورد داشتم. فرصت خوبی بود تا با تو گفتگو کنم و با فرهنگ آمریکا بیشتر آشنا شوم. امیدوارم همان طور که دوست داری در یک دانشگاه خوب پزشکی پذیرفته شود.
و اما آرزوی آخر، نمی توانم پنهان کنم که دوست دارم کسی که از نسل ابراهیم و یعقوب علیهمالسلام است توسط قلبش به راه صحیح پدرانش هدایت شود. یادت باشد که همه ما روزی با مرگ روبرو خواهیم شد و مهم است که بدانیم آیا نقطه آخر زندگی است یا نه.
با بهترین آرزوها
محمد


پ.ن.1: داشتم چند عکس را به خانواده نشان می دادم که الکس و بنیامین حضور داشتند و توضیح دادم که هر دو یهودی هستند و بنیامین اسرائیلی. نکته با مزه این بود که برادر نه ساله ام با لحن سرزنش آمیز گفت: رفتی با دشمنات عکس گرفتی؟! خنده ام گرفت که با این سن کم دشمنی اسرائیل برایش نهادینه شده است. ولی حس کردم لازم است که این طور آموزش دهیم که به جای دشمنی با یک برچسب مانند یهودی یا اسرائیلی بودن، دشمنی با ظلم و ظالم را آموزش دهیم که اصل است و بعد در مصداق وارد شویم.

پ.ن.2: ظاهرا آن قدرها که در پست قبل نوشتم، امنیت آمریکا پایین نیست. یعنی یک بار تقاضای اسکورت شخصی کردم و یکی از گاردهای دانشگاه آمد. می گفت که در طول ده سالی که کار می کند، حتی یک بار هم با سلاح گرم مواجه نشده است. ظاهرا هم دزدی که قبلا اشاره کردم با یک چاقو انجام شده است. ولی اگرچه احتمال مشکل کم است ولی محتمل بزرگ است و همین موضوع دلیلی بر رعایت مسائلی امنیتی و احتیاط است. به هر حال نباید فراموش کرد که هر چند وقت یک بار خبر یک تیراندازی گسترده در آمریکا رسانه ای می شود (از جمله چند روز اخیر). یک دانشجوی ایرانی هم توصیه می کرد مقادیر زیاد پول همراهم نباشد و اگر کسی سر راه را گرفت، سریع 10-20 دلار بدهم تا برود پی کارش!

پ.ن.3: اتفاقات بعد از انتخابات نشان داد که نظام انتخاباتی کشور با تناقضاتی روبرو است. افرادی که صلاحیت آنها توسط شورای نگهبان جهت نمایندگی مجلس و شورای شهر رد شده بود (نه این که احراز نشده بود، بلکه رد شده بود)، به وزارت (آنهم وزیری که بعدا قرار است در تایید صلاحیت دیگران نقش داشته باشد) و معاونت ریاست جمهوری رسیدند و تا یک قدمی شهرداری تهران هم پیش رفتند که پست های مهم تری هستند و در ظاهر میزان صلاحیت لازم برای این پست ها بیشتر است. این اتفاق بیش از هر چیز مشروعیت شورای نگهبان و صحت تصمیم گیری های آن را زیر سوال می برد و می تواند نوعی دهن کجی به شورای نگهبان باشد. مردم خواهند پرسید چطور شورای نگهبان فردی را برای نمایندگی مجلس رد می کند و بعد همان فرد یک وزیر کلیدی می شود؟ اما چرا این شرایط بوجود آمده است؟ به نظر می رسد دلیلش این است که جامعه و بخش خوبی از سیاستمداران کشور از عملکرد شورای نگهبان قانع نشده اند. مهم ترینش این است که شورای نگهبان دلیل رد صلاحیت افراد را اعلام نمی کند و کلی گویی می کند. مثلا عدم التزام عملی به اسلام یا ولایت فقیه که تعریفش و مصادیقش مشخص نیست. افرادی تحت این عناوین رد می شوند که دور از واقعیت به نظر می رسد (مثلا علی مطهری و معصومه ابتکار به دلیل عدم التزام عملی به اسلام) و در کنارش افرادی تایید می شوند که در مقایسه موجب تعجب است. منظور این نیست که شورای نگهبان بی دلیل رد می کند و باید دفاع آنها را هم شنید، ولی منظور این است که بدون اقناع جامعه رفتار می کند. شورای نگهبان باید فرآیند را شفاف تر کند و گرنه مقبولیت خود را بیشتر از دست خواهد داد.


پ.ن.4: شب جمعه در مرکز شیعیان برنامه ای به مناسب میلاد حضرت رضا بود که شرکت کردم. مکان آبرومندی ساخته بودند که انتظارش را نداشتم. البته ظاهرا جمعیت شیعیان شهر خیلی کم است. برای اولین بار شیعیان سیاه پوست می دیدم. تشیع در بین سیاه پوستان خیلی معرفی نشده است و تا جایی که می دانم غیر از یک عده در حوالی مدینه که از نسل آزاد شدگان اهل بیت هستند در بین بقیه سیاه پوست ها قدمت ندارد و اکثرا همین اواخر شیعه شده اند. نژاد سیاه خیلی تاریخ دردناکی دارد و خیلی به آنها ظلم شده است. امروز هم در جامعه آمریکا عقب هستند. تازه سیاه پوستان آمریکا وضعشان از سیاه پوستان آفریقا خیلی بهتر است. واقعا نمی دانم چطور باید به آنها کمک کرد. جالب است که نرخ تغییر دین به اسلام در بین آنها بالاتر است. سخنران اول برنامه هم یک فرد سیاه پوست بود که انگلیسی صحبت کرد و لهجه نیتیو داشت که احتمالا تغییر دین داده است ولی فرصت نشد صحبت کنم. سخنران دوم هم امام جماعت بود که یک روحانی عراقی ولی ایرانی تبار است. معلوم بود زبان مادری اش عربی است و لهجه عربی هنگام فارسی سخن گفتن داشت. سخنرانی اش هم ترکیب عربی و فارسی بود و هر چند دقیقه کانال عوض می کرد تا شنوندگان دو زبان را پوشش دهد. بعد از سخنرانی هم شام تدارک دیده بودند. یکی از برگزارکنندگان متوجه شد تازه وارد هستم و موقع برگشت از یک خانم خواست که مرا برساند که او هم دانشجو دکترا است. جالب این بود که همین که سوار ماشین شدیم، خانم کشف حجاب کرد! فکر کنم کسانی که وبلاگ را می خوانند خسته شده باشند ولی واقعا هنوز از چنین افرادی تعجب می کنم!

 



تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 5 بهمن 1392 11:47 ب.ظ



  • تعداد کل صفحات:11 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...