تبلیغات
مردی از جنس یخ!!! - پسر سیاهپوست


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

پسر سیاهپوست

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 29 مهر 1391-11:41 ق.ظ

این خاطره مال خیلی وقته ولی نمی دونم چی شد که این قدر نوشتنش عقب افتاد. خاطره مربوط می شه به دفعه اولی که رفتم آمریکا، یعنی حدود 8 ماه پیش و زمانی که داشتم بر می گشتم کانادا. با استاد قبلی جلسه هفتگی داشتیم. برا همین می خواستم طوری برگردم که به جلسه هفتگی برسم. یادم می یاد خونه دوستم اینترنت نداشت. صبح که از خواب پا شدم از طریق آیفون دوستم ایمیل رو چک کردم و دیدم که شب استاد ایمیل زده که جلسه اون هفته رو به خاطر تعطیلات بین دو ترم کنسل کرده ولی دیگه برای تغییر تصمیم دیر بود و با دوستم راه افتادیم سمت ترمینال. رسیدیم ترمینال و با هم خداحافظی کردیم و سوار اتوبوس شدم. دوستم سمت پنجره ایستاده بود. یک لحظه دیدم دوستم احساساتی شده و حرکت کرد سمت عقب اتوبوس. کمی گذشت و دیدم برنگشت، پیاده شدم دوباره خداحافظی کنیم ولی دیدم از اتوبوس دور شده و اتوبوس هم نزدیک بود حرکت کنه. چند بار بلند صداش زدم ولی برنگشت. ایستادم و با حسرت دور شدنش رو نگاه کردم. راننده صدا زد، برگشتم و سوار شدم. یادم می یاد برف سبکی هم می بارید و هوا آفتابی نبود و گرفته بود، غمگین شدم و یاد یک صحنه غمناک افتادم. MP3 رو بیرون آوردم و مشغول گوش دادن شدم. یادم نیست چرا ولی از جام پا شدم و رفتم عقب تر نشستم کنار یه پسر سیاهپوست (بنظرم یک خانم بد حجاب (با معیار جامعه غربی) بغلم نشسته بود). تو غرب خیلی معموله آدما در اتوبوس یا چیزی گوش می کنن یا کتاب می خونن. بر خلاف ایران که معمولا با هم صحبت می کنیم (حتی اگر غریبه باشیم) هر کسی سرش تو کار خودشه و کاری بهم ندارن. ولی این جوان سیاهپوست ازم پرسید چی گوش می کنی؟ گفتم: یه چیزی به زبان خودمون هست. و همین سرآغاز گفتگویی شد که تا ترمینال دیترویت ادامه پیدا کرذ. خودم هم دوست داشتم صحبت کنیم تا از اون حال و هوا در بیام. طبعا بعد از این همه زمان جزئیات از ذهنم رفته و می تونم کلیات صحبت ها رو بنویسم. حتی اسم پسره رو یادم نمی یاد، با این که ازش پرسیدم. پسره لهجه خاص سیاه پوست ها رو داشت و در فهم صحبت هاش مشکل داشتم. بنظرم ازش در مورد سیاه پوست های آمریکا پرسیدم و این که اصلا انتظار نداشتم در دیترویت این همه سیاه پوست وجود داشته باشه. این که آیا بیشترشون مهاجرن یا از نسل برده ها هستن. این که آیا تبعیضی حس می کنه نسبت به سیاه پوست ها. نظرش در مورد اوباما و بوش چی هست؟ گفت بیشترشون از نسل برده ها هستن از جمله خودش. امروزه خودش تبعیض چندانی حس نکرده ولی این یه واقعیت هست که ارتکاب جرم و قانون شکنی در بین سیاه پوست ها خیلی بیشتره (آمار هم موید این نکته است. با این که سیاه پوست ها 13% جامعه آمریکا هستن ولی 40% زندانی ها سیاه پوست هستن). می گفت در دیترویت مواد مخدر شایع هست و سیاه پوست ها خیلی بیشتر درگیر هستن. خودش هم جز طبقه متوسط به پائین بود و کار چمن زنی منازل رو انجام می داد. می گفت تهیه مواد مخدر در دیترویت آسون هست. از بوش دل خوشی نداشت و می گفت زمان او اقتصاد خیلی خراب شد. گفت در زمان اوباما اوضاع کمی بهتر شده ولی هنوز هم خوب نیست. او هم پرسید اهل کجا هستم و چه کار می کنم؟ براش توضیح دادم اهل ایران هستم و برای درس خواندن در کانادا هستم. بنظرم ایران و عراق رو با هم اشتباه گرفت (تلفظ ایران و عراق در انگلیسی شبیه هم است) و باعث شد کمی در مورد جنگ عراق صحبت کردیم. بهش گفتم مردم خاورمیانه دل خوشی از آمریکا ندارن و در عراق و افغانستان طی 10 سال چند صد هزار نفر کشته شده. او هم در مقابل گفت یازده سپتامبر کار مسلمان ها بوده. بهش گفتم که اولا همه مسلمان ها نه، بلکه یک گروه از مسلمان ها که درصد خیلی کمی از جامعه مسلمان ها هستن. کسی که انفجار اوکلاهاما سیتی رو انجام داد مسیحی بود ولی آیا می گین مسیحی ها اون انفجار رو انجام دادن؟ در ثانی همون گروهی که این کار رو کرد عکس العملی در قبال کارهای پیشین آمریکا بود. این طور نبود که اون ها همین طوری آمریکا رو هدف بگیرن و شروع کننده باشن. از اینجا بود که وارد بحث مذهبی شدیم. از دینش پرسیدم و گفت مسیحی هست. گفتم می دونستی مسلمان ها هم مسیح رو قبول دارن؟ ولی نه بعنوان خدا بلکه بعنوان یک پیامبر. فکر کنم گفت نمی داند. ولی در مقابل پیامبر دانستن مسیح موضع گرفت. گفت انجیل می گوید مسیح پسر خداست. گفتم خوب قرآن هم می گوید نیست! پرسید از کجا بفهمیم کدام یک درست می گوید؟ گفتم: صرف ادعا که کافی نیست باید دلیل ها را هم بررسی کرد و ببینیم کدام یک عقلانی است و بر مبنای منطق تصمیم گرفت. می خواهی بگویم چرا مسیح خدا نیست؟ گفت بگو. گفتم: قبول داری خداوند چیزی است که محتاج به چیزی نیست؟ گفت: بله. گفتم: در خود انجیل بیان شده که حضرت عیسی غذا می خورد و می نوشید. پس او خود به غذا احتیاج داشت. چگونه ممکن است موجودی که خود به غذا نیاز دارد خدا باشد؟ (در واقع این استدلال قرآن است) کمی در فکر فرو رفت و گفت: راست می گویی! گفتم تا بحال فکر کردی ممکن است دینی که داری صحیح نباشد؟ از اسلام چیزی می دانی؟ گفت: چند مسلمان سیاه پوست می شناسم ولی خیلی صحبت نکرده ایم. گفتم در همین قضیه تثلیث بنظرت نمی رسد حرف اسلام منطقی تر است و مسیح خدا نیست؟ بنظرت نباید مطالعه کنی و با اسلام آشنا شود؟ شاید دین صحیح اسلام باشد. گفت چرا ولی خوب زمینه اش خیلی نیست. گفتم تو از مطالعه قرآن شروع کن. ولی حواست باشد مثل مسیحیت که شاخه های مختلف دارد، اسلام هم شاخه های زیادی دارد. توصیه می کنم اسلام را با دید شیعه بررسی کنی. گفت خودت شیعه هستی؟ گفتم بله. گفت اگر مسلمان شوم می توانم من هم شیعه شوم؟ گفتم بله. در اسلام همه انسان ها از حیث انسانیت برابرند. لازم نیست مسلمان زاده باشی. در اسلام گفته می شود معیار برتری انسان ها میزان اطاعت از خداوند و دوری از گناهان است. رنگ پوست، جنسیت یا خانواده اثری ندارد. یادم نمی آید خودش خواست یا خودم توضیح دادم. ولی در مورد دید اسلام به عقل و ایمان، مفهوم خداوند و نبوت عامه و رسول باطنی بودن عقل برایش توضیح دادم. این که ادعای اسلام این است که قرآن معجره است. تفاوت قرآن و  کتاب مقدس و نحوه جمع آوری آنها. یکی بودن نسخه قرآن. بنظرم با علاقه گوش می کرد. چند بار هم بین صحبت هایم گفت صحبت هایت منطقی بنظر می رسد. جالب است کل این بحث در فاصله ان اربر و دیترویت رخ داد که بنظرم حدود یک ساعت بود. بنظرم اگر زمینه اش وجود داشت و می شد منظم بحث کنیم به احتمال بالا بعد از مدتی از نظر اعتقادی مسلمان می شد (اعتقاد به اسلام و عمل به دستورات آن با هم متفاوت است. احتمال زیاد انسان هایی را می شناسید که خود را مسلمان می دانند ولی به فقه پایبند نیستند. حدس می زنم برای یک مسیحی خیلی سخت باشد که به احکام اسلام ملزم شود چون در مسیحیت احکام تقریبا وجود ندارد و مسیحی بودن خیلی راحت تر از مسلمان بودن است. حال کسی بعد از 20 سال بخواهد نمازهای روزانه را بخواند و سالی یک ماه روزه بگیرد، شراب هم نخورد، کلوب هم نرود خیلی مشکل است.). وقتی به ترمینال رسیدیم گفتم حالا که این حرف ها را شنیده ای مسئولیت بیشتری داری و باید تحقیق کنی. گفت تحقیق خواهد کرد و از چند مسلمان سیاه پوستی که می شناسد کمک خواهد گرفت. نمی دانم چرا حواسم نشد ایمیل یا شماره تماسی از او بگیرم. پیاده شدیم و خداحافظی کردیم. یک خانم که بنظرم مادرش بود منتظر او بود و بعد از مصافحه راه افتادند. نمی دانم چه بر سرش آمده. یعنی ممکن است الان مسلمان شده باشد؟ بعید می دانم چون گفتگوی کوتاهی بود و احتمال بالا در دیگر دغدغه های زندگی غربی گم خواهد شد. کاش می شد مستمر صحبت کنیم. ولی همین امر نشان می دهد این طور نیست که در عصر ارتباطات پیام اسلام به غربی ها رسیده باشد. آن خانم که از قضا باز در میشیگان دیدم مثال بارز این نکته بود. تازه اگر هم از اسلام بشنوند به احتمال بالا دید اهل سنت، آن هم از نوع سلفی-وهابی است که نباید امید داشت کسی به چنان اسلامی بگرود. از سویی کم کاری ما را نشان می دهد. کشورهایی هستند که در همین قرن 20 و 21 درصد قابل توجهی از طریق تبلیغ مسیحی شده اند مثل کره جنوبی، سنگاپور و سودان جنوبی. ولی ما مسلمان ها (علی الخصوص شیعیان) خیلی کاری نکرده ایم. البته شروع چنین کاری نیاز به برنامه ریزی دقیق و ساختارمند مثل کلیسای کاتولیک دارد. تا بحال فکر کرده اید که این روش برای مبارزه با غرب چقدر می تواند موثر باشد؟ دقیقا کاری که امروز غرب با مسلمان ها می کند و جوامع آنها را مورد تهاجم فرهنگی قرار می دهد. یعنی امکان ندارد ما هم جوامع آن ها از درون تغییر دهیم؟
پ.ن.1: از نکات غیر قابل انتظار سفر برگشت این بود که وقتی ترمینال دیترویت بودم دو نفر از هم ورودی های شریف را بعد از حدود 2 سال دیدم. داشتند از کالیفرنیا باز می گشتند. چون بلیط هواپیما از دیترویت ارزان بود تصمیم گرفته بودند بجای این که از تورنتو سفر کنند تا دیترویت با اتوبوس بیایند و از دیترویت با هواپیما بروند. در مسیر صحبت کردیم و باعث شد مسیر برایم کوتاه تر شود.
پ.ن.2: هفته پیش رفتم حسینیه شیعیان. متاسفانه خیلی دور بود و منظم شرکت کردن در مراسمشان سخت است. روحانی مسجد از نژاد مالایی است و خودش مستبصر است و چند سال در قم درس خوانده. بیشتر شیعیان مستبصرهای مالایی و فرزندانشان هستند و بعد مهاجران شبهه قاره و بصورت محدود تر ایرانی و عرب. بعد از دعای کمیل روحانی در مورد لزوم به یاد اموات بودن و دعا و احسان برای آنها صحبت می کرد. در بین صحبت ها به شبهات وهابیت جواب می داد. گویا چون بخشی از مالایی ها قبلا وهابی بوده اند، یکی از دغدغه ها پاسخ به شبهات وهابیت است. در پایان هم پذیرایی مختصری کردند. از نکات قابل توجه این است که در هر سه کانادا، آمریکا و سنگاپور در جمع های شیعیان غیر ایرانی چند بار پیش آمده که فکر می کنند لبنانی و عرب هستم! و بعد از صحبت و معرفی متوجه می شوند ایرانی هستم. اینجا هم یک عرب بحرینی فکر کرد لبنانی هستم و عربی پرسید که لبنانی هستم؟ که توضیح دادم ایرانی هستم. وقتی با هم صحبت می کردند احساس کردم عربی بحرین به عربی نوشتاری نزدیک تر از لهجه های دیگر است.
پ.ن.3: این خاطره مقدمه ای برای یک خاطره طولانی تر با موضوع مشابه است. جالب است یک ذهن خالی مثل این پسر چقدر استدلال قرآن را راحت می پذیرد. حالا لحظه ای فکر کنید ابوعلی سینا می خواست برای این پسر استدلال کند. احتمالا یک سال صرف مقدمات بحث می شد! یادم می آید یک بار با فرد مطلعی بحث می کردیم تثلیث عقلانی است یا نه؟ ایشان با این که خود مسلمان معتقدی است اصرار داشت که می توان تعبیری از آن دست داد که مخالف عقل نباشد. بنظرم صحبت هایشان متاثر از گفته های کانت و سنت گرایان غربی بود. آیا علم از این سنخ نمی تواند حجاب اکبر باشد؟ امیدوارم هیچ وقت گرفتار حجاب علم نشویم.


تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 29 مهر 1391 01:42 ب.ظ

احمد
یکشنبه 6 مرداد 1392 04:59 ق.ظ
سلام دوستت همون حنیف بود؟
پاسخ مرد یخی : سلام
در صورت لزوم در متن ذکر می شد.
علی
دوشنبه 1 آبان 1391 04:46 ب.ظ
سلام. فقط به یک نمونه از استدلالات بوعلی خواستم اشاره کنم و آن داستان بوعلی و بهمنیار و اذان صبح است...
فلاسفه اسلامی آنجا که بحث فلسفی می کرده اند به حسب وظیفه دقیق بوده اند و گر نه اینکه مثلا در دعای عرفه داریم «عمیت عین لا یراک» اتفاقا برای فلاسفه جذاب تر از هر آدم دیگری است.
پاسخ مرد یخی : سلام
بله، کسی منکر تلاش ها و دقت های این بزرگان نیست. اتفاقا به جای خودش خیلی هم خوب و حتی لازم است. ولی نکته این است که این دقت های فنی برای عامه قابل فهم نیست. نمی دانم چقدر تا بحال با افراد خیلی عامی در باب موضوعات دینی صحبت کرده ای. مثلا سعی کنی مفهومی مثل ازلیت یا قدیم بودن رو توضیح بدی. یا مثلا جبر و اختیار. هنر قرآن و در سطح پایین تر انبیا و ائمه این هست که همون استدلال ها رو به زبان بسیار عام بیان کرده اند. یعنی قرآن قابل برداشت است هم برای یک آدم کاملا عامی، هم برای یک فیلسوف و هم برای امام معصوم. ولی هر کس در حد پیمانه خودش. فرض کن با کسی مثل همین جوان سیاه پوست روبرو شوی و می خوای استدلال کنی حضرت عیسی خدا نیست. از چه طریقی وارد می شوی؟ کمی فکر کن ببین می تونی یه استدلال مشابه استدلال قرآن ارائه کنی؟ تازه نکته مهم ترش اینه که همین استدلال قرآن قابلیت دقیق شدن و تخصصی شدن هم داره. اتفاقا آدم که نگاه می کنه خیلی از آرای بخصوص کلامی ریشه قرآنی حدیثی دارن.
بی نشان
دوشنبه 1 آبان 1391 02:03 ب.ظ
سلام
در مورد خودمان، از صبح تا شب حرفهی خوب را می شنویم ولی فقط می شنویم و شنیدن ظاهری جزو کارهای روزانه ما شده.امکانات خوبی برای خوب شدن و به اصطلاح آدم شدن داریم ولی عادت کردیم به از دست دادن فرصت ها. من مطمئنم و البته امید زیادی دارم که آن سیاه پوست راهش را پیدا کرده باشد.
به امید عامل شدن ما
پاسخ مرد یخی : سلام
بسیار دوست دارم و امیدوارم که ان شاالله که آن جوان راهش را پیدا کرده باشد. باشد که در پرونده اعمال خود چیزی داشته باشم. در مورد خود هم بهتر است صحبت نکنم.
امیرحسین
دوشنبه 1 آبان 1391 10:16 ق.ظ
سلام. فکر میکنید اگر تو ایران سوار اتوبوس میشدید و کنارتون یک فرد اهل جنوب که کارش چمن زنی بود رو میدیدید باز هم باهاش اینطور ارتباط برقرار میکردید؟یا یک افغانی رو اگه میدیدید؟
اونجا که ابوعلی سینا رو زیر سوال بردید آیا فکر میکنید ابوعلی سینا اینقدر ساده بود که برای مسلمان کردن یک فرد کافر شروع به مقدمات علمی کند ؟
پاسخ مرد یخی : سلام
البته اینجا فرد مقابل بود که سر صحبت را باز کرد. در جواب شما بله اتفاقا دفعه آخری که ایران بودم در یک سفر بین شهری با بغل دستی گفتگو کردیم. ایشان یک روستایی و کشاورز بود که دبیرستان را تمام نکرده بود. سرباز بود و مرخصی گرفته بود به خانواده سر بزند. در باب اقتصاد کشاورزی و اوضاع فعلی آنها و زندگی روزمره شان صحبت کردیم. بنظر شما خیلی عجیب است؟ مگر در زندگی روزمره برای ارتباط با انسان ها خطوط خاصی دارید؟ بنظرم دید صحیحی نیست انسان ها را بر مبنای مدرک دانشگاهی یا شغلشان تقسیم بندی کنیم.
در باب ابن سینا زیر سوال بردن ایشان نبود. شما کافی است آثار ایشان یا افراد مشابه را با قرآن مقایسه کنید تا تفاوت را متوجه شوید. همین استدلال قرآن در باب محتاج بودن حضرت عیسی یک استدلال کاملا عقلانی است که برای اکثر انسان ها قابل فهم است ولی یک فیلسوف طوری آن را بیان می کند که نیاز به بسیاری مقدمات دارد.
سید رضا
دوشنبه 1 آبان 1391 08:20 ق.ظ
با سلام
بنظر در فضای فعلی دنیا که فرعون رسانه بر علیه ما و اسلام است بهترین و موثرترین راه تبلیغ اسلام ،روش فرد به فرد است.دقیقا همین روشی که شما انجام داده اید.در این روش هر فرد خود می تواند هدایتگر چند نفر شود و به همین صورت ،تصاعدی موضوع ادامه پیدا کند.فراموش نکنیم که در شرایط فعلی یکی از اصلی ترین وظایف ما اصلاح چهره خراب شده اسلام و شیعه در جهان است.
پاسخ مرد یخی : سلام
درست می گویید. بنظر می رسد موضوعی است که باید رویش سرمایه گذاری مادی کرد، فکر کرد و برنامه ریزی کرد. بخصوص با رشد روزافزون جمعیت مسلمین در غرب تا 2-3 نسل دیگر جمعیت مسلمان قابل توجه داخل تمدن غرب خواهیم داشت.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر