تبلیغات
مردی از جنس یخ!!! - چرا مسیحی نشدم؟ (2)


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

چرا مسیحی نشدم؟ (2)

نوشته شده توسط:مرد یخی
دوشنبه 15 آبان 1391-04:13 ب.ظ

جلسه دوم حدود 3-4 روز بعد از ملاقات اول بود. در این بین کمی در مورد مورمون ها مطالعه کردم. البته بیشتر مبتنی بر مراسم شان و نحوه تشکیلات و تبلیغ دین. بنظرم قرارمون ساعت 5 عصر بود. تا ساعت 5:20 در اتاقم منتظر بودم تا تماس بگیرن ولی زنگ نزدند. گفتم شاید یادشون رفته ولی شماره ای هم نداشتم. برای اطمینان گشتی در ساختمونی که قرار گذاشته بودیم زدم. در یکی از طبقات پیداشون کردم که منتظر هستن. گفتن: فکر کردیم دوست نداشتی صحبت کنی. گفتن: بهم زنگ زدن ولی کس دیگه ای جواب داده ولی بعد که چک کردیم شماره درست بود و وقتی زنگ زدن تماس برقرار شد و معلوم نشد مشکل چه بوده. همون جا چند مبل بود و جلسه رو شروع کردیم. گفتن: موافقی قبل از جلسه دعا کنیم؟ گفتم بله. بعد گفتن: ما موقع دعا زانو می زنیم. دوست داری تو هم زانو بزنی (موقع دعا، زانو می زدن. یعنی رو زانو می نشستن در حالتی که مفصل زانو 90% باز باشد. دستاشون رو سینه می گذاشتن و چشماشون رو می بستن. خودم زانو می زدم ولی دستام رو مشابه مسلمان سمت آسمان می گرفتم.) گفتم مشکلی نیست ولی فقط در مقابل خدای یکتا زانو می زنم و دعا می کنم. دعا هم باید خطاب به خدای یکتا باشد. در مقابل مسیح این کار رو نمی کنم. (حالا بحث شفاعت و توسل رو اینجا باز نکنین که خودش بحث مفصلی هست. همین قدر مشخص باشه که خیلی بین توسل و اعتقاد مسیحیت تفاوت است. اولی منافاتی با توحید ندارد ولی دومی شرک است) گفتن: مشکلی نیست. سه تایی زانو زدیم. اون ها جلوتر ایستادن و بنظرم هیلاری دعا کرد. خداوند رو را عنوان پدر آسمانی عزیز صدا می کردن (dear heavenly father). دعایی با این مضمون:
پدر آسمانی
عزیز
ما متشکریم بابت همه نعمت هایی که به ما دادی.
ممنون هستیم که اینجا جمع شدیم و همدیگر را پیدا کردیم.
ممنون هستیم لطف کردی و محمد ایجا آمد.
از تو می خواهیم بحث خوبی داشته باشیم.
آمین
بعد روی مبل نشستیم. گفتند: دفعه پیش گفتی اطلاعات ما در مورد اسلام کم است. می توانی در مورد اسلام صحبت کنی؟ حدود 20-30 دقیقه صحبت کردم. بیشتر با دید فلسفی و برون دینی. از بداهت وجود و علم حضوری شروع کردم، و با علیت، علت وجود موجودات، توحید، عالم و حکیم بودن خالق، و نبوت عامه ادامه دادم. تقریبا همه حرف هایی را که گفتم تایید می کردند. فقط در بحث علیت چند سوال پرسیدند ولی قبول کردند. با این که به نظر می رسید برایشان تازگی داشت مخالفتی نداشتند. در نهایت هم گفتم بعد از نبوت عامه می ماند نبوت خاصه و نحوه شناسایی پیامبران که منوط به معجزه است و مثال زدم چرا انبیا گذشته معجزه داشتند. کمی هم در مورد قرآن و اعجاز آن صحبت کردم. بعد گفتم شما در مورد اعتقاد خود توضیح دهید. از کیفشان پاکتی در آوردند و از داخل آن چند کاردستی در آوردند و کنار هم چیدند. شبیه کاردستی هایی که بچه ها از مقوا درست می کنند. با مقوا شکل هایی درست کرده بودند که روند زندگی انسان ها و شرح دعوت حضرت عیسی (مثل مصلوب شدن و برخواستن از گور (از دید مسیحیت) و عروج) را شرح می داد. شروع به صحبت کردند. هیلاری توضیح می داد و مارگارت کاردستی مربوط را جلو می آورد طوری که یک داستان مصور گفته شود. گفت: ما معتقدیم قبل از این دنیا با خدا بودیم و آن وقت خوشحال بودیم. ولی وقتی به دنیا آمدیم همه آن زندگی را فراموش کردیم چون همه ما گناه کاریم و ناخالصی داریم و برای پاک شدن این دنیا پر از رنج است. برای بازگشت به سوی خدا نیاز داریم از دستورات خدا پیروی کنیم و... حرفش را قطع کردم. گفتم ببینید اینها که شما می گویید مشابهش (عالم ذر) در اسلام هم هست. ولی این ها شبیه قصه های پریان است و هر دینی مکن است داستانی در این مورد داشته. ولی این داستان ها که دلیل حقانیت یک دین یا برتری دینی بر دین دیگر نمی شود. قبل از ورود به اعتقادات یک دین در مورد امور غیر مادی اول باید مشخص شود آن دین حق است. قبل از رسیدن به این موارد باید ابتدا عقلی توضیح دهید چرا دین شما حق است. شما ادعا می کنید جوزف اسمیت حدود 150 سال پیش آمده تا تعالیم مسیح را تجدید کند. خوب پیامبر اسلام هم البته با دیدی متفاوت چنین ادعایی داشته است و تازه زودتر از جوزف اسمیت آمده است. نکته مهم این است که حداکثر یکی از این دو فرد راستگو است. یا هر دو دروغ می گویند یا در بهترین شرایط یک راست می گوید. راست گویی آنها را از این قصه ها نمی شود اثبات کرد. زبان مشترک بین انسان ها عقل و منطق است و از این طریق یک انسان برای انسان دیگر می تواند استدلال کند. شما هم اول باید عقل مرا قانع کنید که جوزف اسمیت پیامبر است تا بعد قبول کنم کتاب مورمون، از سوی خداست. حداقل باید برای خودتان این مساله را طوری حل کنید. هیلاری گفت: اگر با خدا صحبت کنی و بخواهی او هم با تو سخن می گوید. آن وقت در قلبت احساس آرامش می کنی. تا بحال حس نکردی می توانی با خدا صحبت کنی؟ گفتم: چرا، نوعی ارتباط قلبی را قبول دارم ولی نمی شود آن را معیار گذاشت. آمدیم و کسی گفت همان ارتباط را هم ندارد. آن وقت چه؟ می شود توضیح دهی خودت چرا فکر می کنی دین مورمون دین خداست؟ (در همین حین کاردستی ها را جمع کردند و داخل پاکت گذاشتند. بنظرم فهمیدند که این کاردستی ها کاربردی نخواهد داشت.) گفت من وقتی حدود 14 سالم بود، تردیدهایی در مورد کتاب مورمون در دل داشتم. گاهی که کتاب مورمون را می خواندم می گفتم از کجا معلوم سخن خدا باشد. خیلی دچار سردرگمی بودم تا این که یک روز خیلی نا امید و مستاصل بودم. زانو زدم و دعا کردم. از خدا خواستم کمکم کند و به من نشان دهد که کتاب مورمون کتاب خداست یا نه. از ته دل خواهش کردم و التماس کردم. یک دفعه احساس عجیبی در من شکل گرفت. توضیحش سخت است و نمی توانم شرح دهم. احساس کردم درونم گرم شد و یک جریان با حرارت در بدنم بوجود آمده. بعد احساس آرامش خیلی زیاد کردم و مطمئن شدم کتاب مورمون کتاب خداست. گفتم ببین، این احساس اگر هم درست باشد حداکثر برای خودت دلیل است. برای دیگران که دلیل نمی شود. دیگران که این احساس را نداشته اند چکار باید کنند؟ نمی دانم در مورد بهایی ها چیزی شنیده اید یا نه؟ اتفاقا پیامبر آن ها معاصر جوزف اسمیت است و ادعاهای مشابه او دارد. بهایی ها هم ادعاهای مشابه شما دارند. من بعنوان یک ناظر خارجی که می خواهم از بین این دو دین انتخاب کنم، ادعای شما را قبول کنم یا بهایی ها؟ دفعه پیش هم گفتم، برای گزینش دین باید از عقل استفاده کرد. اگر دینی شامل موارد صد در صد غیر عقلی باشد حتما دین باطلی است و از جانب خداوند نیست. (اتباع ملای رومی و جناب ابن العربی دقت کنند که مشابه همین انتقادات به آن ها هم وارد است. بنا گذاشتن دین و اعتقادات بر مبنای شهود یا تایید قلبی فردی که حقانیت او موید به عقل نیست، سر از نا کجا آبادی در می آورد که حضرت هارون را به خاطر مخالفت با سامری ملعون سرزنش می کند!!! یا از فرعون و نمرود و متوکل اولیای اللهی می سازد!!! و در بهترین حالت قصه های مشابه مانند ادیان دیگر بوجود می آورد (همان قضیه قصه های پریان) که اگر مخالف عقل نباشد، قابل ارزشگذاری با عقل هم نیست.) مثلا اگر در دین مورمون اعتقادی باشد که عقل آنرا رد می کند، آن وقت معلوم می شود دین اللهی نیست. شما دفعه پیش گفتید در مورد تثلیث معتقد به سه شخصیت جدا هستید. چرا باز می گویید مسیح پسر خداست؟ منظورتان از پسر چیست؟ در مورد انسان ها منظور از پدر و پسر واضح است. در مورد رابطه بین مسیح و پسر خدا چطور؟ یعنی خدای پدر با حضرت مریم نوعی آمیزش داشته (العیاذ بالله)  و بعد حضرت عیسی بوجود آمده؟ مارگارت گفت نه، منظور رابطه بیلوژیک نیست، بلکه منظور نوعی رابطه روحانی است. ما معتقدیم پدر آسمانی همه ما را خلق کرد. از این جهت خدا پدر همه انسان ها است ولی شبیه یک سرپرست. گفتم پس اگر این طور است بین حضرت عیسی و آدم های دیگر هیچ فرقی نیست و او هم انسان است. چرا به او مقام خاص ورا انسان می دهید؟ گفت حضرت عیسی مثل برادر بزرگ ماست. وقتی خدا او را خلق کرد.... حرفش را قطع کردم: گفتم ببین، همین حالا از کلمه وقتی استفاده کردی. پس یعنی زمانی بود که خدا بود و مسیح نبود و بعد مسیح بوجود آمد. اینجا برای خودم جالب بود. مارگارت انگار که یک حرف خیلی عجیب شنیده باشد چشم های گرد شد! (جملات اول انجیل یوحنا عباراتی دارد که حضرت عیسی و خدا همواره با هم وجود داشته اند. بنابراین قبول این که زمانی بود که مسیح نبود با آن تناقض دارد) بنظرم اصلا تا بحال به این موضوع فکر نکرده بود. کمی در مورد ازلی بودن خداوند صحبت کردم (اینجا ضعف انگلیسی اذیت می کرد و برای توضیح مفاهیم فلسفی، کلمه به کلمه باید توضیح می دادم. چون خیلی موارد معادل های انگلیسی را نمی دانستم و از سویی برخی موارد در انگلیسی مدرن معادل ندارد.) و این که مخلوقات ازلی نیستند (حالا نروید از فلسفه اسلامی در بیاورید که در اسلام هم داریم خداوند فیاض مطلق است و از ازل باید فیضش به چیزی می رسیده. این یک عقیده اختلافی است و وجود مخلوق قدیم مورد قبول همه علما نیست. دلیلی هم نداریم فیاض مطلق همواره باید فیض برساند و اگر نرساند ناقص است. احادیثی هم داریم که قدیم بودن را منحصر به ذات خداوند کرده اند. به شخصه هم این را عقلانی تر می بینم تا تحمیل مفاهیمی مثل قدیم غیر ذاتی بعنوان قسمی از حادث). گفتم پس حضرت عیسی یک مخلوق بود و نه خدا. گفتند ما هم نمی گوییم او خالق ما بوده ولی بعنوان برادر بزرگتر به ما کمک می کند راه خود را پیدا کنیم و با فداکاری خود موجب بخشش گناهان ما شد. روح القدس هم یک موجود غیر مادی و روحانی است که بوسیله آن با خدا ارتباط برقرار می کنیم و همان چیزی است که در قلب خود حس می کنیم. گفتم: با این حساب، وجود روح القدس برای چیست؟ مگر خدا خودش همه چیز را نمی شنود؟ برای شنیدن صدای انسان چه نیازی به روح القدس دارد؟ گفتند: روح القدس به قلب ما پیام خدا را وارد می کند. بعد یک صفحه از کتاب مورمون را باز کردند و گفتند پاراگرافی را بخوانم که در این مورد بود و خیلی یادم نیست چه بود. گفتند: بهتر است برای درک بهتر کتاب مورمون را بخوانی. اگر برایت کتاب مورمون بیاوریم حاضر بخوانی؟ گفتم: قول نمی دهم همه اش را بخوانم ولی نگاه می کنم. گفتند: به زبان خودت می خواهی یا انگلیسی؟ گفتم: زبانم فارسی است. اگر فارسی داشته باشید آن را ترجیح می دهم (در دلم تعجب کردم که چطور این ها کتاب مورمون را به فارسی هم ترجمه کرده اند). مارگارت گفتم: احتمال بالا فارسی را داریم. گفتم: شما نمی خواهید قرآن بخوانید؟ دوست ندارید نظر قرآن را در مورد حضرت مریم و حضرت عیسی بدانید؟ می خواهید کمی بگویم؟ گفتند:باشد. قرآن پیشم نبود ولی سعی کردم داستان را مطابق سوره مریم (که احتمالا باید بدانید چرا بلد بودم!) تعریف کنم و در بین هم توضیحاتی اضافه کنم. تا رسیدم به وضع حمل حضرت عیسی که هیلاری ادامه را تعریف کرد. گفتم: مگر خوانده ای؟ گفت: آره، خوانده ام. (اینجا بود که حس کردم هیلاری روحیه حق طلب تری دارد که سراغ قرآن رفته است)  حدود ساعت 7 بود که گفتند باید بروند. گفتند می شود دعای پایان جلسه را تو بخوانی. غافلگیر شد
م ولی دعایی به این مضمون خواندم:
ای خدای بزرگ و مهربان
ای کسی که او را من خالق یکتا می دانم و این خواهران پدر آسمانی می نامند
ممنون هستیم که بهترین بندگانت مسیح و محمد را برای هدایت ما فرستادی
ممنون هستیم که بهترین بندگانت را فدای هدایت ما کردی
از تو می خواهیم ما را به راه خود هدایت کنی
راه بندگان بزرگ و شهدای راهت
از تو می خواهیم به حرمت خون شهدای راهت

بحث ما در نهایت موجب هدایت ما شود
آمین

مارگارت گفت: چه دعای قشنگی کردی. (دیگر ندانست از سوره حمد تقلب کردم!) موقع خداحافظی خواستند دست بدهند که گفتم: در اسلام با خانم ها جز نزدیکان دست نمی دهیم. گفتند: چرا؟ توضیح کوتاهی در باب وجود حکم مشابه در یهودیت دادم و این که اسلام و ادیان اللهی پیشین سعی داشته اند رابطه زن و مرد در چهارچوب خاص و محدود باشد. گفتند: اتفاقا ما هم همین طور هستیم و برخلاف بقیه غربی ها رابطه ها محدود است و فقط وقتی  date می کنیم که قصد ازدواج داشته باشیم. موقع خداحافظی گفتند شما برای خداحافظی چه می گویید. گفتم: ترجمه انگلیسی می شود، امیدوارم خدا شما را تندرست و سالم نگه دارد. هیلاری جمله را تکرار کرد و بعد جدا شدیم و رفتم اتاقم در دانشگاه.  
 

بعد از این جلسه بود که فهمیدم خیلی بعید است ما بتوانیم همدیگر را تغییر دهیم. البته هیلاری حق طلب تر بنظر می آمدم. کسانی که از راه غیر عقل به چیزی معتقد شده اند و باور عمیق پیدا کرده اند، با بحث عقلی اعتقاد خود را کنار نخواهند گذاشت مگر این که خیلی مستمر صحبت شود. در آینده بیشتر می بینید که چند مورد بود که اعتقادات غیر عقلانی داشتند و دفاعی هم نداشتند ولی با این وجود شکی به خود راه نمی دادند که بیشتر مطالعه کنند. علاوه بر این مشخص شد روش عقلی و متندمند برای بحث علمی مفید است و زبان تبلیغ چیز دیگری است. شاید برای همین است که انبیا عظام روش متفاوت با دانشمندان و علمای دینی داشتند. هنر آنها این بود که طبق فرموده رسول اکرم با هر کس اندازه عقل خودش صحبت می کردند. یعنی باز مسیرشان عقلی بود ولی زبانشان قابل فهم برای همه. 
پ.ن.1:در سنگاپور بر خلاف کانادا، بیشتر دانشجوها صبح ساعت 7:30 تا 8:30 می آیند و شب ها زود می روند. طوری که 10 شب می بینم تنها هستم. چند روز پیش همین حدودها بود که استادم آمد پیشم و سر زد. گفت به خودت فشار نیاور و خیلی هم دیروقت نمان! دیگر نمی دانست ساعت 1-2 می آیم دانشگاه!

پ.ن.2:دوستی این متن رو برام فرستاده بود:
http://ia600700.us.archive.org/16/items/ShiiteBeliefsInTheBible/ShiiteBeliefsInTheBibleByProfessorThomasMcelwain.pdf
نوشته یک کشیش مسیحی در باب یافتن اعتقادات شیعی در کتاب مقدس است و ادعاهای جالبی دارد. برای اطلاع و خواندن منبع جالبی است.
پ.ن.3:دفعه پیش گویا متن مشکلاتی داشته. خواستم بگویم احتمالا مشکل خارجی است و گرنه خودم مشکلی که دیگران می دیدند نمی بینم. حدسی دارید که مشکل از چه می تواند باشد؟



تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 آبان 1391 07:02 ب.ظ

حمید
یکشنبه 12 آذر 1391 08:01 ب.ظ
هوالاول و الاخر
دیگه جلسه ای باهاشون نداشتید؟
به نظرم احتمالا هیچ تاثیری روی دو طرف نداشته باشه.مثلا آیا شما وقتی میخواهید با آنها بحث کنید 1میلیونیم درصد هم احتمال میدهید دین آنها بر حق باشد نه اسلام.
اونا هم همینطورند دیگه تازه شاید بیشتر چون به طور رسمی مبلغند دیگه(مثل طلبه و آخوند ما دیگه)
ولی اگر بحث را ادامه بدهید خوب است. جالب است در بحث های عقلی معمولا جواب ندارند
البته فکر کنم 90 درصد مسلمونای خودمونم همین طوری باشند. به قول آقای صفایی حایری دین احساس - عاطفی یاسنتی دارند
میشه با نیم ساعت کلا فکرشونو به هم زد و دیونشون کرد
چه تجربیات و اطلاعات خوبی داری.
باید برگردی آخوند هم بشی(که میشی احتمالا!)
یا علی
پاسخ مرد یخی : در آینده می نویسم.
بله واقعا احتمال حق بودن طرف مقابل رو می دم. یعنی اگر همین حالا کسی برام معجزه انجام بده، به شکلی که می خوام حتما در صحت اسلام تجدید نظر می کنم. برای همین سعی بود که با دید بطلان کامل صحبت نشود.
علی وو
جمعه 26 آبان 1391 11:10 ق.ظ
سلام
خیلی خوب بود
دست شما درد نکنه
پاسخ مرد یخی : سلام
خواهش می کنم
سید حسین
شنبه 20 آبان 1391 06:50 ب.ظ
دقیقا
در ذیل آیه ویومئذ لتسئلن عن النعیم آمده است: النعیم حبنا اهل البیت وموالتنا....
لذا ما باید دائم شكر گذار نعمت ولایت اهل البیت باشیم
سیدحسین
شنبه 20 آبان 1391 12:45 ق.ظ
این طوری كه شما فرمودید ومن فهمیدم این بزرگواران دین وامر دینداری را خیلی بچه بازی ودست كم گرفتن
وفقط می خان ی موضوعی باشه كه تا ی حدی باهاش احساس آرامش كنن نه به عنوان ی پدیده ی ملموس ومحسوس كه در زندگی باهاش به صورت جدی دیالوگ برقرار كنند
وبرای تمام زندگیشون برنامه داشته باشه انسان وقتی اینها رو میبینه تازه قدر دین خودشو میفهمه

پاسخ مرد یخی : خوب این بحث آرامش که گفتین خیلی مهمه. اگر دقت کنید در جامعه شیعی هم اکثریت مردم ارتباطشون با دین به خاطر احساس آرامشی هست که می گیرن. مثلا شب های احیا جز شلوغترین مراسم مذهبی هستن و واقعا قشر گسترده ای شرکت می کنن. خانم هایی که حجاب خوبی ندارن. پسرایی که با دوست دختر اومدن! برا اینه که انسان ها کمبود دارن و تجربه بشری این هست که فقط دین می تونه جبران کننده باشه. عده محدودی هستن که با دید حداکثری به دین نگاه کنن یا در سطح نازل تر به اعتقادات دینی و عقلانی بودن آنها فکر کنند (البته تجربه شخصیم این هست که شیعیان از این جهت از مسیحی ها به صورت متوسط بالاترن). برا همین رفتار این خواهران مبلغ چندان عجیب نیست. فرصت نکرده اند کمی فکر کنن. سعی کردن به دستوراتی که بعد اخلاقی داره عمل کنند و احساس آرامش باعث شده نرن دنبال ورای دین خودشون. اما کمی که آدم تامل می کنه متوجه تفاوت ها می شه و این که چقدر باید قدر نعمت هدایت به اسلام رو دونست. احتمال زیاد ما هم اگر در جامعه مورمون ها بدنیا آمده بودیم، مسلمان نبودیم و باید شکرگذار خداوند باشیم که در چنین مکان و زمانی بدنیا اومدیم.
وحیدرضا
جمعه 19 آبان 1391 09:43 ق.ظ
باسمه تعالی

با توجه به بحثای قبلی:این از همه باحال تر بود:«دلیلی هم نداریم فیاض مطلق همواره باید فیض برساند و اگر نرساند ناقص است.»
پاسخ مرد یخی : از چه جهت؟ این رو که این قضیه اختلافی هست فقط نظر شخصی نیست. آقای جوادی هم در سخنرانی اشاره می کند. بعد هم کی دیدی لزوم تعقل و فکر کردن رو نفی کرده باشم؟
هپی
چهارشنبه 17 آبان 1391 03:01 ق.ظ
ظاهرن هر کامنتی توش سلام داشته باشه بی جواب نمی مونه پس سلام!!
من که از تو گودر می خونم و متن قبلی هیچ مشکلی نداشت! دیگران از چه مشکلی صحبت می کنن؟!
پاسخ مرد یخی : سلام
نمی دونم گویا جملات پس و پیش شده بوده و گاهی وسط یک کلمه نقطه اضافه وجود داشت.
نوژا
دوشنبه 15 آبان 1391 11:20 ب.ظ
سلام
یه نكته ای كه در مورد شما خیلی به نظرم جالب میاد اینه كه دین تا حد زیادی دغدقه شما ست. براتون ارزوی موفقیت می كنم:)
پاسخ مرد یخی : سلام
ممنون
علیرضا
دوشنبه 15 آبان 1391 08:46 ب.ظ
سلام.
اون قسمت دعای دوم قبل و بعدش بسیار فوق العاده بود. لذت بردیم
پاسخ مرد یخی : سلام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر