تبلیغات
مردی از جنس یخ!!! - تامان نگارا 2


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

تامان نگارا 2

نوشته شده توسط:مرد یخی
دوشنبه 30 بهمن 1391-10:37 ق.ظ

بعد از ناهار و استراحت مختصر با قایق به سمت دهکده اورنجی اصلی ها حرکت کردیم. کلا از نکات قابل توجه این بود که در تامان نگارا، قایق وسیله ارتباطی بود و ساکنان آن با قایق رفت و آمد می کردند. بعد از حدود 10 دقیقه قایق در حاشیه رودخانه ایستاد و پیاده شدیم. بعد از طی یک مسیر شیب دار کوتاه به دهکده ارونجی اصلی ها رسیدیم.
اورنجی اصلی ها قبل از مالایی ها در مالزی ساکن بوده اند یا حداقل بصورت همزمان. از نظر جغرافیایی این منطقه کاملا از جنگل پوشیده شده است و در تمام مسیر حدود 500 کیلومتری که داخل مالزی حرکت کردیم همه جا سرسبز بود. کانادا هم این وضعیت را داشت ولی پوشش گیاهی به این حد انبوه نبود و خیلی جاها دشت سرسبز وجود داشت نه جنگل انبوه. اورنجی اصلی ها داخل این جنگل ها ساکن بوده اند ولی به دلایلی که نمی دانم در طول زمان با مالایی ها مخلوط نشده اند. با گسترش نفوذ و جمعیت مالایی ها بخشی از آنها به اعماق جنگل رفته اند. امروزه هم حدود 0.5 درصد جمعیت مالزی اورنجی اصلی هستند (حدود صد هزار نفر). اکثریت این عده متمدن شده اند ولی جمع قلیلی در حد چند هزار نفر هنوز در مناطق مختلف مالزی داخل جنگل هستند.
دهکده ای که رفتیم، حدود 7-8 خانه داشت که از شاخ و برگ درختان درست شده بود. خانه هایی که بشدت محقر بود و فقط چهاردیواری سقف داری بود که از باران در امان باشند. مالزی آب و هوای استوایی دارد و سرمای طولانی ندارد، به این دلیل امکان زندگی بلند مدت در آن خانه ها وجود دارد. یک لانه مرغ کوچک هم داشتند که پرندگانی شبیه مرغ و خروس در آن نگه می داشتند (با این که شبیه مرغ و خروس بودند، خیلی کوچک تر بودند و بنظرم بومی جنگل بودند). داخل خانه های از گوشه و کنار معلوم بود. همه لوازم و اقلام منازل چند ظرف برای پختن غذا. فکر کنم از نظر علمی آن قدر عقب مانده بودند که حتی چرخ را اختراع نکرده بودند. البته در یک محیط جنگلی اساسا چرخ کارایی نخواهد داشت ولی نشان می دهد که بر خلاف انسان متمدن چندان به فکر تغییر طبیعت نیفتاده بودند و خود را با طبیعت تطبیق داده بودند. مردها و پسران پیرهن و شلوار پوشیده بودند که البته کهنه و کثیف بود. زن ها چیزی شبیه ساری هندی بدور خود پیچیده بودند که خیلی شبیه لباس دوخته شده نبود. بچه های کوچک (کمتر از پنج سال) هم کلا لخت بودند! راهنما می گفت تا حدود ده سال پیش، لباسهای مدرن (پیرهن و شلوار) نمی پوشیدند و خودشان لباس درست می کردند. آب آشامیدنی را از هم طبق گفته راهنما از یک چشمه تامین می کردند.

وقتی رسیدیم، بچه ها و زنان داخل خانه ها رفته بودند و یک مرد اورنجی اصلی جلو خانه ها بود که با راهنما حرف می زد. ظاهرا ساکنین روستا کلا 20 تا 30 نفر بودند. از راهنما پرسیدم به این ها پول هم می دهند که برای بازدید مردم را می برند؟ گفت به ازای هر نفر 5 رینگت (حدود 1.5 دلار آمریکا) می دهند. پرسیدم زبانشان را می داند؟ گفت خیلی کم ولی اکثر آنها می توانند مالایی صحبت کنند و با هم مالایی صحبت می کنند.
 جلوی خانه ها سکویی درست کرده بودند که راهنما گفت بنشینیم. راهنما شروع به توضیح در مورد آنها کرد. گفت که اورنجی اصلی ها در دهکده های کوچک زندگی می کنند. هر بار که یکی از ساکنین می میرد، محل دهکده را تغییر می دهند و معمولا حداقل 20 تا 30 کیلومتر جابجا می کنند. گاهی هم که کمبود غذا داشته باشند این کار را می کنند ولی امروزه چون درآمد بازدید توریست ها وجود دارد، مثل گذشته دچار کمبود غذا نمی شوند و از دهکده های مالایی خرید هم می کنند. دولت مالزی در تلاش است همه این ها را از جنگل خارج کند و اگر حاضر شوند بیرون بیایند به هر خانواده یک خانه کاملا مجانی هم می دهند که برای همان خانه یک مالایی باید 55000 هزار رینگت بپردازد (حدود 60 ملیون تومان). اکثرا هم در طول زمان خارج شده اند ولی عده ای هنوز نتوانسته اند قبول کنند و به زمان نیاز است تا آنها را با تمدن خارج جنگل آشنا کرد. امروزه کلا حدود 600 نفر اورنجی اصلی داخل پارک تامان نگارا زندگی می کنند. از نکات جالب این بود که می شد حمایت شخصی راهنما را از سیاست دولتشان در صحبت هایش حس کرد. در طول این مدت کم احساس کردم، مالایی ها خود را بالاتر از چینی ها و هندی و اورنجی اصلی ها می دانند و به شدت دنبال این هستند که در طول زمان به فرهنگ غالب تبدیل شوند. یعنی بقیه را افرادی می دانند که بعدا آمده اند و در سرزمین آنها ساکن شده اند.
اورنجی اصلی های داخل جنگل، اجازه دارند برای نیاز غذایی خود از جنگل استفاده کنند ولی اول این که فقط حق شکار با ادوات خود را دارند و دوم این که حق فروش به دیگران را ندارند. راهنما می گفت اکثریت قریب با اتفاق سواد خواندن و نوشتن ندارند و برخی اطلاعات چندانی از زندگی و تمدن بیرون جنگل ندارند. برای همین تغییر دادن آنها خیلی سخت است. این ها از نظر دینی مسلمان نشده اند ولی اعتقادات خاص خود را دارند.
خیلی دوست داشتم می شد با آنها صحبت کنم و ببینم در مورد توحید چه عقایدی دارند. اگر قائل به فطرت باشیم، مردم این گونه بهترین افراد برای مطالعه و بررسی هستند چون کمترین اثر را از آموزش های دیگران پذیرفته اند. متاسفانه نمی توانستم صحبت کنم چون زبان تکلم مشترک نداشتیم و در کنار این بشدت خجالتی بودند و وقتی که نزدیکشان می رفتی خود را داخل خانه ها پنهان می کردند.
راهنما می گفت این ها به قدرت های فرا انسانی باور دارند. ذکر شد که بعد از مردن یک فرد، محل دهکده را عوض می کنند. وقتی یک نفر می میرد، بالای یک درخت متفع (برخی درخت های تامان نگارا بیش از سی متر ارتفاع دارد و چندین قرن طول عمر آنهاست) یک خانه برای او می سازند. بعد جنازه را آن بالا می برند. سمت راست او برایش غذا می گذارند و سمت چپ او لوازم شخصی را. بعد خانه را چفت می کنند و دهکده را ترک می کنند. راهنما می گفت معتقد به زندگی بعد از مرگ و تاثیر اعمال انسان در طول زندگی دنیوی بر زندگی بعد از مرگ او هستند.
برای این مرده را بالای درخت می برند که معتقد هستند بهشت در آسمان است و این گونه مرده به آسمان نزدیک تر می شود. البته بچه های خیلی کوچک را در پای درخت و بین ریشه های آن دفن می کنند چون معتقدند آنها پاک هستند و نیازی نیست که بالای درخت باشند. بعد از حدود سه سال بستگان نزدیک مرده برمی گردند و استخوان هایش را پای همان درخت دفن می کنند.
این نکات از چند جنبه قابل توجه است. یکی این که به نوعی معاد را قبول دارند. یعنی میل به زندگی بعد از مرگ در انسان خیلی عمیق است و انسان مانند حیوان نیست که فقط زندگی کند و بخورد و بخوابد و تولید مثل کند و بدون دغدغه مرگ باشد. کسی که به معاد باور داشته باشد و اعمال فعلی را بر زندگی بعد از مرگ اثرگذار بداند، احتمال بالا به یک نیرو و شعور ماورایی هم باورد دارد که در مورد اعمال او قضاوت خواهد کرد ولو این که مانند ادیان ابراهیمی آن شعور ماورایی را پرستش نکند. دوم این که ایمان به غیب (وجود غیر ماده) هم میل ریشه داری است و انسان به ابتدا آن را قبول می کند. بنظرم این باور به علت این بوجود می آید که انسان برای بسیاری پدیده ها توصیف مادی پیدا نمی کند و در نتیجه مجبور می شود معقد به عالمی شود که اگرچه با حواس عادی محسوس نیست ولی وجود دارد و بر دنیای ماده اثر می گذارد. در گذر زمان و پیشرفت علم باعث شده برای بسیاری از پدیده های توجیه ناپذیر گذشته علل مادی پیدا شود ولی هنوز که هنوز است خود ایجاد ماده از عدم موضوع لاینحلی باقی مانده و خواهد ماند که باز ما را در حصر باور به غیب قرار می دهد و همین جاست که اهمیت قائل بودن به حدوث عالم ماده مشخص می شود. ایمان به غیب آنقدر مساله مهمی است که قرآن کریم اولین ویژگی متقیان را ایمان به غیب شمرده است. سوم این که مردم اورنجی اصلی این باورها را از انبیا آموخته اند یا فقط بصورت فطری؟ قرآن کریم مدعی است برای همه اقوام پیامبرانی مبعوث شده اند. انبیا این قوم چه کسانی بوده اند؟ چرا این قدر از نظر دینی عقب ماده اند؟ و در نهایت چطور باید کمک کرد این ها فرآیند تکامل دین را که برای دیگران ده ها نسل طول کشیده است، زودتر طی کنند؟ آیا اصولا خداوند از این ها انتظار دارد که مسلمان شوند؟ یعنی درست است که در قرن بیست و یک هستند ولی فکر کنم حتی از مردم فلسطین هنگام بعثت حضرت عیسی از نظر فکری و تمدنی پایین هر هستند.
بعد از توضیحات، راهنما یک مرد اورنجی اصلی را دعوت کرد تا کمی مهارت های خود را نشان دهد. تقریبا همه ادواتشان از چوب و برگ گیاهان مختلف جنگل ساخته شده بود. ابتدا طریقه آتش روشن کردن را نشان داد. ادوات خاصی داشت و طی حدود
2-3 دقیقه آتش روشن کرد (کاری که کبریت در پنج ثانیه انجام می دهد). بعد وسیله شکاری را نشان داد. از همین وسایلی بود که در فیلم ها و کارتون ها نشان می دهد که چیزی شبیه نی هست و چیزی شبیه دارت داخل آن می گذارند و بعد فوت می کنند تا به هدف بخورد. ابتدا دارت را از دو نوع چوب ساخت. حین ساخت از برگ نوعی درخت بعنوان سمباده استفاده می کرد که بعد از لمس برگ خیلی تعجب کردم که این قدر زبر است. موقع شکار واقعی، این دارت ها را با صمغ درختی که قبلا اشاره شد سمی می کنند ولی او این کار را نکرد چون می خواست از آنها برای غیر شکار و سرگرمی استفاده کند. بعد دارت را داخل وسیله گذاشت و از فاصله حدود 20 متری به سمت یک عروسک شلیک کرد که به هدف هم خورد! بعد گفتند هر کس مایل است، می تواند از وسیله استفاده کند و هدف گیری کند. چون دهانشان را برای فوت کردن روی وسیله می گذاشتند، امتحان نکردم ولی چند نفر امتحان کردند که اتفاقا خوب هم شلیک کردند. متوجه شدم بیش از آن که هنر تیرانداز باشد، خود وسیله است که مهم است و به دارت سرعت می دهد. از همین وسیله برای شکار پرندگان استفاده می کردند. راهنما می گفت، سمی که بکار می برند در کمتر از 30 ثانیه یک پرنده را فلج می کند. روی بدنه وسیله پرتاب دارت حلقه های رسم شده بود. راهنما می گفت بعد از شکار هر حیوان، صاحب وسیله شکاری آن را پیش رئیس دهکده می برد تا روی آن برایش حلقه ای رسم کند. هنگام ازدواج، تعداد این حلقه نشانگر مهارت آن مرد است و سرمایه زندگی او محسوب می شود! رییس دهکده و همسر او پزشک دهکده هم محسوب می شوند که البته آن وقت رییس دهکده نبود.
بعد از چند بار امتحان وسیله شکاری، راهنما گفت می توانیم به اطراف دهکده نگاه کنیم. کمی قدم زدم. متاسفانه به شدت از ارتباط فرار می کردند. البته باید حق داد چون خیلی ارتباط محدود داشته اند. بازدید کننده ها هم خیلی نزدیک نمی رفتند. شاید یک دلیلش این بود که می ترسیدیم برداشت منفی کنند و حالت تهاجمی بگیرند.
هنگام قدم زدن متوجه شدم علاوه بر مرغ و خروس گربه نگه می دارند. راهنما قبلا گفته بود گوشت گربه می خورند! ولی وقتی بیشتر صحبت کردیم متوجه شدم که سر به سرمان گذاشته است و گربه ها را بعنوان حیوان خانگی نگه می دارند. یک دختر مالایی با حجاب در بین بازدید کننده ها بود که توضیح داد مالایی ها هم گربه زیاد نگه می دارند. گفتم ولی ما سگ و گربه را داخل خانه نگه نمی داریم. گفت ما هم سگ را نگه نمی داریم چون نجس است ولی گربه که نجس نیست. گفتم درست است که نجس نیست ولی اگر موی گربه در لباس انسان باشد باعث بطلان نماز می شود چون لباس نمازگزار باید از حیوانات حلال گوشت باشد. گفت کجایی هستی؟ گفتم ایرانی هستم. گفت فکر کنم این به خاطر تفاوت مذهبی باشد چون ما شافعی هستیم و گرنه رسول اکرم و صحابه هم گربه نگه می داشتند. فکر کنم به حکم روایت مجعول "
أصحابی كالنجوم، بأیهم اقتدیتم اهتدیتم" به جناب ابوهریره اقتدا کرده اند. البته بعدها دیدم که آرای فقهی مشابه شیعیان در مورد موی گربه در بین اهل سنت و بخصوص شافعیه هم وجود دارد.
بعد از حدود ده دقیقه راهنما گفت باید برویم. دوستانم داشتند از دهکده عکس می گرفتند. موقع رفتن دل را به دریا زدم و نزدیک یک پسر نوجوان رفتم که نزدیک دیوار یکی از خانه ها ایستاده بود و لبخند زدم. سرجایش ایستاد. به دوستم گفتم یک عکس از ما بگیرد. نمی دانم که پسر می دانست عکس چیست یا نه ولی سر جایش ایستاده بود طوری که دوستانم هم با او عکس گرفتند.
 
 

دوباره شیب را پایین آمدیم تا سوار قایق شویم. راهنما گفت وسایل برقی مثل موبایل و ساعت را تحویل دهید تا در برنامه بعدی خیس نشود. در برنامه نوشته بودند Rapid Shooting ولی توجه نکرده بودم که چیست. سوار قایق شدیم و حرکت کردیم. بعد از کمی قایق سرعت گرفت و شروع به چپ و راست شدن کرد! طوری که موج های حاصل همه را کاملا خیس کرد! بعد از کمی قایقرانی به این شیوه جایی در ساحل ایستادیم و در رودخانه شنا کردیم. اگر به خودم بود هیچ گاه چنین کاری نمی کردم چون رودخانه شبیه رود کارون آب تیره زنگ و گل آلود داشت ولی تجربه جالبی بود. جلیقه نجات پوشیدم و از ساحل دور می شدم و بعد آب دوباره به ساحل باز می گرداند. دختر مالایی مذکور هم به سختی خود را به ساحل کشاند تا حجابش به هم نخورد. بعد از حدود نیم ساعت سوار قایق شدیم و به محل اسکان بازگشتیم.
روز بعد، باید باز می گشتیم. همان مسیر رفت را با قایق و اتوبوس طی کردیم تا حدود ساعت چهار عصر رسیدیم کی. ال. برای احتیاط بلیط را برای ده شب گرفته بودیم. مدت باقی مانده را به مرکز خرید عمده کی. ال. رفتیم. هیچ گاه پرسه زدن در فروشگاه را دوست نداشته ام ولی تابع دوستان بودم. مکان توریستی بود و قیمت ها گران بود و خیلی جای خرید نمی گذاشت. شام را در یک رستوران ایرانی خوردیم و بعد از مدت ها یک غذای ایران خوب خوردم. جالب این بود که اکثر مشتری ها غیر ایرانی بودند.
حدود ساعت هشت راه افتادیم تا وسایلمان را از هتل تحویل بگیریم و باز گردیم. از نکات عجیب این بود که برای یک مسیر که با اتوبوس مجانی طی می شد، تاکسی ها 30 رینگت هزینه می خواستند! که 5-6 برابر قیمت واقعی با تاکسی بود. وسایل را تحویل گرفتیم و با مترو رفتیم ترمینال. متروی کی. ال. خیلی شبیه متروی تهران بود.
در طول مسیر بیشتر خوابیدم. در مرز باز بصورت راحت و طی حدود 15 دقیقه از مالزی به سنگاپور وارد شدیم.
پ.ن.1: از حس غرور مالایی ها نسبت به مسلمان بودنشان خیلی خوشم آمد. کمتر دیده ام مسلمانان این احساس را داشته باشند که به خاطر دینشان از بقیه برتر هستند. همین احساس باعث می شود که زن مالایی حجاب را رعایت کند چون آن را جزئی از شخصیت خود و نشانگر برتری خود می داند.  اخیرا هم یک خانم مالایی رئیس مجلس سنگاپور شد که کاملا با حجاب است. در قرون اولیه اسلامی هم این گونه بود و یکی از دلایل احتمالی ممنوعیت حجاب برای زن بنده این بود که حجاب نشانه آزاد بودن و بالا بودن طبقه اجتماعی یک زن بود. حتی نقل هایی است که در ایران باستان هم همینگونه بوده است.
در حالی که تا قبل از وقایع اخیر آفریقا خانواده اکثریت قریب به اتفاق سران کشورهای اسلامی بی حجاب بودند و بی حجابی نوعی تفاخر داشت و دارد. در کشور خودمان هم بدحجابی بین خیلی ها نوعی کلاس و تجددگرایی محسوب می شود. در بین آشنایان و دوستان خانوادگی دیده ام مادر با حجابی که دختر بد حجاب دارد و عمدتا دلیل به خاطر این است که دختر احساس می کند با این عمل با شخصیت و با کلاس حساب خواهد شد. حالا ما باید بررسی کنیم چگونه می توان احساس مشابه مالایی ها را در ایران هم بوجود آوریم و دید به احکام اسلام را از یک امر شرعی به یک فرهنگ پذیرفته شده گسترش دهیم. مثال موجودش در جامعه خودمان مجالس امام حسین علیه السلام است که داخل کشور حتی کسانی که دوست هم ندارند بندرت اظهار مخالفت می کنند. تا روزی که حجاب به صورت فرهنگ پذیرفته شده در نیاید، گشت ارشاد راه به جایی نخواهد بود و داستان تساهل و بعد سفت گرفتن همچنان ادامه خواهد داشت. تازه فکر کنم اکثرا قبول داشته باشیم که وضع حجاب در طول زمان بدتر می شود. ممکن است موضعی برای مدت محدودی گشت ارشاد جواب دهد ولی در بلند مدت بنظر می رسد وضع بدتر می شود. البته حجاب فقط یک مثال است و سایر احکام اجتماعی هم این حالت را دارند. 
پ.ن.2: هنگام بازگشت، نماز مغرب و عشا را در مسجدی در کی. ال. خواندیم. از نکات جالب این بود که دم در چیزهایی شبیه لنگ حمام گذاشته بودند تا اگر مردی شلوارک یا شورت پوشیده است، رویش از این لنگ ها ببندد تا لباسش پوشیده شود! چیزی شبیه چادر دادن در حرم امام رضا علیه السلام به خانم! البته مالایی در حالت عادی هم گاهی به جای شلوار از همین لنگ ها می بندند که فکر کنم در جنوب ایران هم مرسوم است. به علت گرمی هوا پوشیدن لباس های باز و راحت بین مردان در مالزی وجود دارد ولی خواسته اند مسجد حرمتی داشته باشد. 



تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 30 بهمن 1391 10:48 ب.ظ

علی
یکشنبه 20 اسفند 1391 02:36 ب.ظ
سلام
بابا یه چیزی بنویس حوصله مون سر رفت
پاسخ مرد یخی : سلام
اتفاقا می خواستم بنویسم.
سیدحسین
دوشنبه 14 اسفند 1391 03:24 ق.ظ
آقا مرحبا بكم
ولی سفرنامه بدون عكس كه فایده ندارد :دی
برای من هم همیشه مالزی در بعضی جهات به عنوان یك الگوی نسبتا موفق اسلامی مطرح بوده لذا همیشه دوست داشتم ببینمش
پاسخ مرد یخی : راستش رو بخواهید خیلی اهل عکس گرفتن نیستم. ان شا الله فرصتی پیش بیاد و برین اما می تونین اطلاعات زیادی در اینترنت هم پیدا کنید.
امیرحسین
یکشنبه 13 اسفند 1391 11:17 ب.ظ
نظر مشهور ملاک نیست. آیت الله سیستانی شناخته شده ترین مرجع شیعیان در تمام جهان هست و از دید بسیاری اعلم است و بنابراین نظر ایشان ملاک جدی ای میباشد
پاسخ مرد یخی : بالاخره شما وقتی می خواهید نظری را به فقه شیعه نسبت دهید نظر مشهور بیشتر مد نظر است. اکثر مراجع تظرات شاذ دارند هر چند اعلم باشند. آیت الله سیستانی هم درست است که در مظان اعلمیت هستند ولی یک عالم هستند، آنهم در زمان ما و شما باید نظر علمای بزرگ شیعه در طول تاریخ هم مد نظر داشته باشید. همین الان آقای وحید با ایشان هم رتبه هستند و نظرشان همان نظر مشهور است. قبول دارم می شد دقیق تر صحبت کرد و گفت نظر مشهور این است.
امیرحسین
یکشنبه 13 اسفند 1391 08:16 ب.ظ
سلام. به نظر آیت الله سیستانی اگر رجوع کنید نماز با موی گربه اشکال ندارد. بنابراین این قانونی که به انها گفتید مربوط به کل شیعه نیست و بعضی مراجع است.
پاسخ مرد یخی : سلام
بله درست می گین ولی قول مشهور همانی است که ذکر شد.
پاسخ کامنت خصوصی
دوشنبه 30 بهمن 1391 10:50 ب.ظ
سلام
نه این شایعه است و پرداخت از همان ابتدا وجود دارد. البته در سال های اخیر به خاطر همین رفتار که گفتید دید منفی به ایرانی ها پیدا کرده اند ولی در صورت پذیرش از همان اول پرداخت وجود دارد
شاد
دوشنبه 30 بهمن 1391 10:30 ب.ظ
خیلی جالب بود ممنون
کاش عکس اون اورجینالارم میذاشتین!
پاسخ مرد یخی : راستش رو بخواهین هنوز از دوستم عکس رو نگرفتم. ولی خیلی عجیب نبود. شبیه آدم سیاه پوستی که لباس ها کهنه پوشیده باشد.
آگوستیا
دوشنبه 30 بهمن 1391 10:05 ب.ظ
چه هیجان انگیز حسابی خوش گذشته راجع به حجاب هم با شما موافقم باید فرهنگ شه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر