تبلیغات
مردی از جنس یخ!!! - پیتسبرگ


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

پیتسبرگ

نوشته شده توسط:مرد یخی
یکشنبه 25 اسفند 1392-04:07 ق.ظ

از حدود دوران دبیرستان به بعد اشتیاق به سفر کردن را از دست داده ام. یعنی تنهایی بعید است مسافرت بروم و حتی در محل زندگی هم اهل گردش نیستم و باید فرد دیگری باشد که تلنگر بزند. حدود یک ماه پیش بود که حنیف پیشنهاد داد که در تعطیلات میان ترم به شهر سومی برویم تا هم مسافرتی کرده باشیم و هم این که تجدید دیداری شود. پیشنهاد داد برویم پیتسبرگ که شهری است در فاصله حدود مساوی از هر دویمان و از آنجا به فیلادلفیا سر بزنیم.
زمان ها را هماهنگ کردیم و هفته پیش راه افتادم سمت پیتسبرگ. پیتسبرگ شهر نسبتا بزرگی در ایالت پنسیلوانیا است و ظاهرا تنها شهر بزرگ در شمال شرقی آمریکا است که کنار 
ساحل ساخته نشده است. عصر جمعه هفته گذشته با اتوبوس راه افتادم و بعد از حدود شش ساعت به پیتسبرگ رسیدم. حنیف بعدتر می رسید و با هواپیما آمد و در هتل هم دیگر را دیدیم. شب باید تمرین درسی را انجام می دادم و خیلی وقت صحبت نشد و نسبتا هم زود خوابیدیم تا فردا زود بیدار شویم و از وقت استفاده کنیم چون کمتر از دو روز در پیتسبرگ بودیم.
صبح روز بعد بیدار شدیم. حنیف ماشین اجاره کرده بود و طبق پیشنهادم قرار بود برویم یکی از شهرهای آمیش نشین نزدیک پیتسبرگ. مردم Amish خیلی انسان های جالبی هستند. حدود سیصد هزار آمیش در آمریکا زندگی می کند که اکثرا در ایالت های پنسیلوانیا و اوهایو زندگی می کنند. به علت عقائد مذهبی خاص که دارند و آزادی در سبک زندگی حدود قرن هجده-نوزده از محدوده فعلی سوئیس و آلمان به آمریکا مهاجرت کرده اند. آمیش ها از نظر مذهبی مسیحی پروتستان حساب می شود. عکس زیر یک خانواده آمیش را نشان می دهد:







به ادامه مطلب مراجعه کنید
اشتباه نکنید این عکس ها مال قرن نوزده نیستند و این ظاهر امروزی  آمیش ها است. آمیش ها به دلائل مذهبی معتقدند که نباید از تکنولوژی استفاده کنند و برای نزدیکی به خداوند باید شیوه زندگی گذشتگان خود را دنبال کنند. نکته جالب این است که بعد از 5-6 نسل ارزش های خود را حفظ کرده اند. هنوز بین خود به یک لهجه خاص زبان آلمانی استفاده می کنند. آمیش ها از برق و ماشین استفاده نمی کنند. به جایش هنوز به شمع و گاری متکی هستند. قائل به پوشش هستند و بسیاری از خانم های آنها در ظاهر مسلمان به نظر می رسند. خلاصه پیشنهاد می کنم که کلمه آمیش را جستجو کنید و کمی مطالعه کنید. انسان های جالبی هستند.
راه افتادیم و حدود یک ساعت بعد به شهر آمیش رسیدیم. اولین نکته که جلب توجه کرد این بود که در راه ایستادیم تا صبحانه بخوریم و بوی روستاهای ایران به مشاممان رسید! خود شهر آمریکایی شده بود و اکثر افراد هم ظاهرا توریست بودند و خبری از آمیش ها با ظاهر عکس های فوق نبود. طبیعت زیبایی داشت و در یک رودخانه افراد مشغول ماهیگیری بودند. دو-سه جا در شهر سر زدیم تا اطلاعاتی درباره اماکن دیدنی بگیریم ولی ظاهرا چنین اماکنی وجود نداشت و فقط چند مغازه را معرفی کردند تا سر بزنیم. مغازه ها در مزارع خانواده های آمیش قرار داشتند.
در مغازه اول یک دختر جوان فروشنده بود. کمی ایستادیم و صحبت کردیم. گفت که آمیش ها اجازه نمی دهند افراد از مزارعشان دیدن کنند چون از بیمه استفاده نمی کنند و اگر اتفاقی در مزرعه بیفتد برایشان دردسر می شود. توضیح داد که به دولت مالیات پرداخت می کنند ولی از خدمات دولتی استفاده نمی کنند. مدارس خاص خود را دارند که طبق عقائد خودشان تدریس صورت می گیرد. مثلا گفت نظریه تکامل در مدارس آنها تدریس نمی شود. دانشگاه هم نمی روند چون به مشاغلی که نیاز به تحصیلات دانشگاهی دارد مشغول نمی شوند. حنیف گفت پس کالج وست مینیستر در آن منطقه برای چیست. پاسخ داد که آمیش ها آنجا نمی روند و از جاهای دیگر به آنجا می آیند (شبیه دانشگاه آزاد در برخی شهرها!). کمی بعد مادرش آمد و با هم آلمانی صحبت کردند و دختر رفت. به اجناس مغازه نگاه کردیم و در نهایت برای این که دست خالی بیرون نرویم یک قالب صابون خریدیم و بیرون آمدیم. در قبال کنجکاوی ما کمی سرد برخورد کردند ولی بنظرم طبیعی بود. خیلی از مسلمان ها شاید دوست نداشته باشند که در مورد سبک زندگی خاص آنها سوال پیچ شوند.
مغازه بعدی که رفتیم مال یک پیرمرد و پیرزن بود که خیلی گرم تر برخورد می کردند و به خصوص پیرزن بامزه بود. هیچ یک از این مغازه ها برق نداشتند. پیرمرد توضیح داد که نیاز به برنامه های تلویزیون ندارند و فقط گاهی در خانه یکی از همسایه ها که تلویزیون است، پیش بینی آب و هوا را دنبال می کنند. پرسید اهل کجا هستیم و پاسخ دادیم. حنیف پرسید اسم ایران را شنیده؟ گفت همان کشوری است که نفت زیاد دارد؟ فهمیدیم چیزهایی از ایران شنیده است. پرسید هنوز در عراق جنگ است. گفتیم آمریکا خارج شده ولی هنوز بمب گذاری است. اظهار تاسف کرد و گفت هیچ گاه از جنگ طلبی های آمریکا حمایت نمی کند. پرسیدیم در انتخابات رای می دهد؟ گفت رای می دهد و بیشتر به جمهوری خواه ها ولی اگر حس کند نامزد دموکرات بهتر است به دموکرات ها هم رای می دهد. اما گفت بعضی آمیش ها در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند. اسم پیرزن الیزابت بود و گفت می خواهد چیزی برای فروش نشان دهد. رفت و یک بسته حاوی دستمال آشپزخانه دست دوز آورد و توضیح داد که دوخت یکی از دوستان نزدیکش است که سرطان دارد. باز در رودرواسی یک جفت دستمال هم خریدیم. جناب حنیف هوس عسل طبیعی کرده بود و از آنها آدرس پرسید که جایی عسل طبیعی می فروشند یا نه؟ پیرزن جواب مثبت داد و روی کاغذ شروع به رسم نقشه کرد! نکته بامزه این بود که بعد از مدتی سرش را بلند کرد و گفت: دارم شما رو جای اشتباه می فرستم (در ذهنش جای دیگری بود و داشت نقشه رفتن به آنجا را می کشید). نقشه را خط زد و یکی از نو رسم کرد. 
از مغازه بیرون آمدیم و رفتیم سمت کالج، با این ایده که هم شاید افرادی باشند که بهتر راهنمایی کنند کجا را ببینیم و هم نماز بخوانیم. نکته جالب این بود که یک کالج کاتولیک بود و یک کلیسا داخلش وجود داشت. این نکته مهمی است که کلیسای کاتولیک روی آموزش خیلی سرمایه گذاری می کند و از سطوح ابتدایی تا دانشگاه تاسیس کرده است. به نظرم یکی از نقاط ضعف بزرگ تشیع نبود چنین مدارس و دانشگاه هایی است. یعنی مدارسی که با صبغه مذهبی و اداره توسط حوزه و مراجع تا حداقل نسل مذهبی ها، مذهبی بزرگ شوند.
از یکی از دانشجوها اطلاعاتی گرفتیم و رفتیم نماز بخوانیم. کلیسا کاملا خالی بود و نماز را در محراب کلیسا (همان جا که در فیلم ها کشیش می ایستد و شمعدان و جام قرار می دهند) خواندم که در نوع خودش تجربه نادری بود!
از کالج وست مینیستر رفتیم شهر دوم آمیش و نهار خوردیم و راه افتادیم سمت پیتسبرگ.
پیتسبرگ دو دانشگاه مهم و بزرگ دارد: دانشگاه پیتسبرگ و کارنگی ملون. دانشگاه پیتسبرگ قدیمی است و در قرن هجده تاسیس شده و ساختمانهای جالب و تاریخی برای بازدید دارد. به خصوص یک برج بلند دارد که ظاهرا بلندترین ساختمان آموزشی جهان است. دانشگاه کارنگی ملون در قرن 20 تاسیس شده ولی معروف تر است. به خصوص در رشته های مهندسی جز ده دانشگاه اول است و حتی در علوم کامپیوتر رتبه اول را دارد. حنیف ماشین را از فرودگاه کرایه کرده بود و باید پس می دادیم. بعد از پس دادن ماشین با اتوبوس برگشتیم مرکز شهر و بعد از شام به هتل بازگشتیم. در طول روز خیلی راه رفته بودیم و خسته بودیم و خوابیدیم. دیدن آمیش ها تجربه جالبی بود. به نظرم سبک زندگی قابل احترامی دارند و بسیار مردم بی آزار و صلح طلب هستند. از جهاتی زندگی آنها مطلوب تر است (عدم وجود سرگرمی های بی فائده که در پست قبل اشاره شد).
روز بعد قرار بود خود پیتسبرگ را بگردیم و در ذهن مان بود که حدود چهار برویم ترمینال. صبح به علت خستگی دیر بلند شدیم. بعد از خوردن صبحانه مختصر بارهایمان را بردیم و در صندوق های ترمینال گذاشتیم و مشغول خیابان گردی در پیتسبرگ شدیم. به نسبت شهرهای آمریکا، پیتسبرگ شهر تمیزی است. ظاهرا در گذشته و در زمان جنگ جهانی دوم یکی از قطب های صنعتی آمریکا بوده و اکنون هم ساختمان های بزرگش یادگار آن دوران است. مانند برج استیل آمریکا که کلا از آهن ساخته شده ولی امروزه به علت زنگ زدن ظاهر نارنجی کمرنگ دارد. وقتی داشتیم در شهر قدم می زدیم چشممان به 7-8 نفر افتاده بود که در پیاده رو پلاکارد مخالفت با سقط جنین در دست گرفته بودند. گفتم برویم و با آنها عکس بگیریم. وقتی گفتیم اولش در ظاهر مایل نبودند. اما وقتی توضیح دادیم که با آنها موافقیم خوشحال شدند و حتی گفتند خودشان هم می خواهند با ما عکس بگیرند تا در سایت خود قرار دهند. این ها مسیحی کاتولیک بودند و به عنوان یک عمل عبادی قرار بود هر روز در دوران چهل روز روزه ایستر چند ساعت در خیابان باشند و با به سقط جنین اعتراض کنند. یکیشان می گفت ما می خواهیم قلب های مردم را تسخیر کنیم تا بعد از آن سقط جنین در آمریکا ممنوع شود. خیلی برای فعالیت های این گونه ارزش و احترام قائلم. اول این که کاملا غیر دولتی و خودجوش است. اکثر تجمعات اعتراضی ایران کاملا دولتی و با همراهی و پشتیبانی دولت و اختصاص بودجه عمومی برگزار می شود. در آمریکا از این خبرها نیست و این ها خودشان باید همه چیز را برنامه ریزی کنند. هیچ گاه جای خداوند نمی توانم تصمیم بگیرم اما در ظاهر اخلاص اینها کمتر از بسیاری از شیعیان نیست. تنها مطمئنم که خداوند در انتها عادلانه برخورد خواهند کرد. از آنها خداحافظی کردیم و رفتیم نهار بخوریم (در واقع عصرانه شد). بعد از نهار رفتیم سمت ترمینال ولی یک اشتباه داشتیم. زمان حرکت اتوبوس 7:15 بود ولی ما فکر می کردیم 7:40 است. البته 7:10 دقیقه رسیدیم ولی باز دیر بود و از اتوبوس جا ماندیم! البته راننده انسان منصفی نبود و حاضر نشد 5 دقیقه صبر کند در حالی که می توانست. مجبور شدیم جریمه دهیم و با سرویس بعد در ساعت 10 راه بیفتیم سمت فیلادلفیا. جالب بود که سرویس ساعت 10 با بیش از سی دقیقه تاخیر حرکت کرد. در طول راه نخوابیدیم و فقط صحبت کردیم! طوری که مسافرها چندبار شاکی شدند ولی خوب وقتی دو دوست قدیمی کنار هم برسند طبیعی است. ساعت 4:30 صبح رسیدیم فیلادلفیا. قرار بود که دو روز هم در فیلادلفیا گردش کنیم که شرحش بماند به پست بعدی.  

پ.ن.0:

آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments

https://plus.google.com/+%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%AE/posts

پ.ن.1: امسال ایام فاطمیه با نوروز مصادف است و فکر می کنم باید شان شهیده راه ولایت رعایت شود. در این ایام از دعای خیر فراموش نکنید.

پ.ن.2: فردا همه پرسی کریمه است و به احتمال بالا دولت آمریکا در قبال آن سکوت نخواهد کرد و مجبور خواهد شد بخشی از بلوف تحریم روسیه را اجرا کند چون اوباما تا کنون چند بار بلوف زده و عمل نکرده. این فضا بهترین شرایط برای کشور است تا از اختلاف بین 5+1 استفاده شود. از هم اکنون مقام های آمریکا نگران آثار بحران اوکراین بر مذاکرات اتمی با ایران هستند. کافی است که قرارداد نفتی بیع متقابل ایران و روسیه امضا شود تا اثر تحریم ها بسیار کم شود. خلاصه همگی دعا کنیم: اللهم اشغل الظالمین بالظالمین!


تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 25 اسفند 1392 07:23 ق.ظ

سپیدار
یکشنبه 17 فروردین 1393 10:30 ب.ظ
ممنون
خیلی جالب بود.
کلی شگفتزده شدم، خیلی دوس دارم یه بار برم اونجا و ببینمشون.
یه جایی خوندم ادمااون چیزایی رو از کتابا یاد میگیرن که خودشون بلدن و دوسش دارن!
برداشتهای شما هم خیلی جالبه !
جمعه 15 فروردین 1393 01:56 ق.ظ
سلام
چه عجب عکس!!!!!!
زیبا بود نوشته ات
پاسخ مرد یخی : سلام
قبول دارم عکس مطالب را جذاب می کند ولی متاسفانه چندان اهل عکاسی نیستم.
یکشنبه 3 فروردین 1393 12:09 ب.ظ
یه مدت امام جماعت نمازخونه خوابگاه حاج آقا سادات کیایی بود. اهل طالقان بود. خیلی هم باحال بود. نمیدونم دیدیش یا نه. یه بار بعد از نماز برامون در مورد این فرقه توضیح داد. این فرقه یه رابط داشتن که براشون خریدهاشون رو انجام میداده. حاج آقا با اون بنده خدا رفیق و آشنا بودن. خلاصه هر وقت اومدی ایران با حاج آقا لینک شو و یه سر بهشون بزن. تو گوگل ارث هم میشه روستاشون رو دید البته از بالا. روستای منظمی دارن.
دوشنبه 26 اسفند 1392 07:36 ق.ظ
سلام مرد یخی
گفتم لابد در سرمای شرق آمریکا دوباره یخ زدی.مدتی از شماخبری نبود.باز هم بنویس
با سپاس-سید رضا
پاسخ مرد یخی : سلام آقا سید
گرفتار امتحانات و پروژه‌ها بودم. انشاالله سالم و سلامت باشید.
سجاد
یکشنبه 25 اسفند 1392 06:06 ب.ظ
مشابه این آمیش ها تو ایران هم هستند. فرقه «اهل توقف». تو طالقان هستند با عقایدی کاملا مشابه با آمیش ها.
پاسخ مرد یخی : اتفاقا دوست دارم آنها رو هم ببینم. یه نکته مهم این است که اهل توقف در حد ۱۰۰-۲۰۰ نفر هستن و خیلی‌ با دیگران ارتباط محدود دارن و به نوعی تارک دنیا شدن. اما آمیش‌ها خیلی‌ بیشترن و جوامع بزرگ در حد شهر تشکیل دادن و یاد گرفتن در محیط زندگی‌ بقیه آدم‌ها سبک زندگی‌ متفاوت داشته باشن و جلو بسیاری از مظاهر بد غرب بایستن. این تکه زندگیشون که کار‌های بیهوده انسان امروزی بینشون خیلی‌ کمتره یه نکته مثبت است که شاید برای ما هم درس باشه تا سبک زندگی‌ غرب رو پیروی نکنیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر