تبلیغات
مردی از جنس یخ!!! - رسول و خدا


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

رسول و خدا

نوشته شده توسط:مرد یخی
شنبه 11 بهمن 1393-11:59 ق.ظ

رسول اصالتا اهل داغستان است. داغستان در شمال کشور فعلی آذربایجان قرار دارد و اکثریت قریب به اتفاق مردم بومی آن مسلمان هستند. ااز دو نسل قبل از تولد رسول و در دوران شوروی، اجدادش به مسکو مهاجرت کرده اند و خودش هم متولد مسکو است. برای همین هم هویت روسی پیدا کرده است اما در صحبت هایی محدودی که داشتیم متوجه شدم که به هویت قومی خود هم علاقه دارد. مثلا یک بار می گفت که از اسلام، احترام به والدین را یاد گرفته است و به نظرش ارزش های خانوادگی اسلامی بهتر از فرهنگ روسی است یا این که دید مثبتی به روس ها ندارد و معتقد است که در دوران شوروی و حتی اکنون به مردم داغستان ستم شده و می شود.
روز کریسمس در غرب شبیه روز عید نوروز است و برای همین همه سعی می کنند پیش خانواده خود باشند. اما هیچ وقت با کریسمس احساس همدلی ندارم چون به صورت فرهنگی با آن ارتباط نمی گیرم. برای همین مثل روزهای عادی، روز کریسمس به دانشگاه آمدم. طبیعتا کسی دانشگاه نبود. حدود ساعت 1-2 بعد از ظهر بود که دیدم رسول هم دانشگاه آمده است. وقتی آمد کریسمس را تبریک گفت و این گفت و گو بین ما انجام شد:

مرد یخی: متقابلا تبریک می گویم اما راستش در فرهنگ کشور ما خیلی کریسمس مورد توجه نیست و معمولا کریسمس را به هم تبریک نمی گوییم. خانواده شما کریسمس را جشن می گیرد؟
رسول: بله جشن می گیرند. بالاخره بزرگترین رویداد کشور است. البته خانواده ما عید فطر را هم جشن می گیرند. راستی مگر مسیح از نظر اسلام پیامبر نیست؟ آیا تولد او برای مسلمانان هم امر خوبی نیست تا به هم تبریک بگویند؟

مرد یخی: نه این که تولد مسیح را امر مبارکی ندانند، اما به صورت فرهنگی چندان به آن اهمیت نمی دهند و این هم معنایش این نیست که از نظر دینی مسیح را بزرگ ندانند. راستی می دانستی تاریخ تولد دقیق مسیح مشخص نیست و این روز 25 دسامبر سمبلیک است و حتی در برخی شاخه های مسیحیت روز دیگری کریسمس است؟
رسول: اگر بخواهیم به این چیزها دقت کنیم که اصلا کل وجود شخصی به نام مسیح زیر سوال است! چه برسد به این که کی متولد شده است!

مرد یخی: درست است که برخی مورخین در وجود تاریخی مسیح تشکیک کرده اند اما روی هم رفته از نظر تاریخی هم توافق است که شخصی به نام مسیح وجود داشته است.
رسول: کدام تاریخ! چه مدرک تاریخی داریم که مسیحی که مورد ادعای مسیحیان است به دنیا آمده است؟ فردی که پسر خدا است و از زن باکره تولد یافته است! یک بار مرده است و دوباره زنده شده است و بعد رفته است آسمان و تا امروز خبری از او نیست! کدام مدرک تاریخی این موارد را تایید می کند؟

مرد یخی: منظورم این است که روی وجود چنین فرد از نظر تاریخی هم توافق نسبی وجود دارد ولو جزئیات مشخص نباشد. در مورد اشخاص تاریخی دیگر مثل اسکندر مقدونی هم بسیار جزئیات معلوم نیست.
رسول: ببین این که یک فردی به نام مسیح وجود داشته است که چندان اهمیت ندارد! مهم این است که این نسبت ها و ویژگی هایی که در مورد او ادعا می شود هم واقعی باشد. وگرنه یک فردی وجود داشته که اسمش مسیح بوده است، این چه اهمیتی دارد؟ اهمیتش وقتی ایجاد می شود که ویژگی های مورد ادعا هم برقرار باشد.

مرد یخی: بله این ویژگی ها را شاید از نظر تاریخی نشود اثبات کرد اما برخی مثل تولد از باکره مورد تایید اسلام هم است و ما به عنوان مسلمان قبول می کنیم. آن بخشی هم که اسلام رد می کند، را قبول نمی کنیم و در مورد بخشی از زندگی مسیح که اسلام نه رد و نه تایید کرده است و راه دیگر بررسی هم نداریم، سکوت می کنیم.
رسول: یعنی تو این چرت و پرت ها را قبول داری که مسیح از باکره به دنیا آمده است؟ آن هم در حالی که خود مسیحی ها می گویند که مریم شوهر داشته است! آخر چه کسی قبول می کند که زن شوهرداری بیاید و ادعا کند که بدون همبستر شدن با همسرش، حامله شده است؟!
مرد یخی: البته که قبول دارم. ضمن این که حرف مسیحی ها را ما قبول نداریم. طبق نظر اسلام حضرت مریم قبل از تولد حضرت عیسی به کل در معبد سلیمان عبادت می کرده است و هیچ مردی با ایشان تماس نداشته است.
رسول: باز این حرف معقول تر است. معراج پیامبر اسلام را هم قبول داری؟ این که سوار بر اسب، یک شبه از مکه به بیت المقدس رفته است؟

مرد یخی: معلوم است که قبول دارم. هر مسلمانی قبول دارد. مگر خودت قبول نداری.
رسول: خیر قبول ندارم. این ها یک سری ادعاهای بی دلیل و مدرک است. چطور می توانی بر خلاف شهود روزمره خود نشان دهی که 1400 سال پیش چنین اتفاقی افتاده است؟ مگر می شود با اسب و در یک روز چند هزار کیلومتر را طی کرد؟

مرد یخی: خوب ما به این موارد ایمان داریم ولو این که با شهود روزمره موافق نباشد. چون به رسول اکرم ایمان داریم و ایشان را صادق می دانیم، لازم نیست که مثل یک واقعه تاریخی برایش دلیل بیاوریم.
رسول: خوب قضیه فرق کرد. ایمان به یک چیز بدون دلیل ممکن است اما فقط برای مومنین اعتبار دارد. نمی توانی به واسطه ایمان خود از من هم انتظار داشته باشی بدون دلیل قبول کنم. پیروان سائر ادیان هم به مواردی ایمان دارند که تو ایمان نداری. حوزه ایمان فقط مربوط به مومنین همان دین است و چیزی را اثبات نمی کند.

مرد یخی: خوب ببین اسلام مثل یک بسته است و نمی شود بخشی را قبول کنی و بخشی را قبول نکنی. همین که به نبوت رسول خدا ایمان بیاوری، کافی است که همه سخنان ایشان را بپذیری.
رسول: خوب من به پیامبر اسلام ایمان ندارم که این حرف ها را قبول کنم. (اینجا بود که جا خوردم)

مرد یخی: واقعا! فکر می کردم مسلمان هستی!
رسول: نه من به صورت فرهنگی مسلمان هستم. یعنی در فرهنگ قومی مسلمان هستم و به برخی ارزش های اسلام باور دارم مثل اهمیت خانواده. اما من ملحد هستم (یعنی فرد حتی خدا را هم قبول ندارد) و هر جای اسلام که با عقلم نخورد، رد می کنم. مثل همین قصه معراج یا بسیاری موارد دیگر.

مرد یخی: اما گفتی که خانواده ات عید فطر را جشن می گیرند. از حرف های قبلی هم فکر می کردم خانواده ات در حدی مذهبی باشند.
رسول: نه، پدر و مادرم هم هر دو ملحد هستند. جشن گرفتن عید فطر هم برایمان یک امر فرهنگی است. وگرنه ما در ماه رمضان روزه نمی گیریم. عید فطر برایمان یک بهانه است که به اقوام سر بزنیم و دور هم جمع شویم و شاد باشیم. مثل غربی های ملحد که اکثر آنها هم کریسمس را جشن می گیرند و در آن به هم هدیه می دهند ولی نه به مسیح ایمان دارند و نه انگیزه ایمانی از جشن کریسمس دارند.

مرد یخی: چرا برایت اسم اسلامی انتخاب کرده اند و نام روسی نگذاشته اند؟
رسول: رسول اسم پدر پدربزرگم بوده است و به یاد او این نام را برایم انتخاب کرده اند. ضمن این که ما به هویت خود افتخار می کنیم و دلیل ندارد تلاش کنیم که روسی شناخته شویم.

مرد یخی: خیلی جالب است. تا به حال با فردی مثل تو صحبت نکرده ام. می شود کمی در مورد اعتقادات و باورهایت سوال کنم؟ تو هم اگر سوال داری بپرس.
رسول: باشد مشکلی نیست.

مرد یخی: این که می گویی به خدا باور نداری، از اول هم اینطور بودی یا وقتی کودک بودی قبول داشتی؟
رسول: نه اتفاقا کودک که بودم خدا را قبول داشتم.

مرد یخی: مثلا تا حدود چه سنی؟
رسول: تا حدود 13-14 سالگی قبول داشتم. اما در آن سنین دچار تردید شدم و هر چه بیشتر سطح تحصیلاتم بالا رفت تردیدم بیشتر شد. بعدها که دانشگاه دولتی مسکو (بهترین دانشگاه روسیه است) قبول شدم، در رشته فیزیک ادامه تحصیل دادم و قانع شدم خدایی وجود ندارد.

مرد یخی: خوب در سنین کودکی چرا خدا را قبول داشتی؟
رسول: راستش من مادربزرگ پدریم زن مومنی بود و دوران کودکی را پیش او زندگی می کردم.

مرد یخی: مادربزرگت حجاب هم داشت؟
رسول: نه بالاخره او هم در شوروی متولد شده و رشد کرده بود و در شوروی جایی برای نماد دینی نبود. اما زن مومنی بود و همیشه نماز می خواند و روزه هم می گرفت. همیشه ذکر یا الله ورد زبانش بود. این که کودکی به خدا باور داشتم به خاطر تلقینات او بود. می گفت خدا دارای همه صفات خوب است و هیچ صفت منفی ندارد. خوب یک کودک هم حرف یک بزرگتر را می پذیرد. اما بعدها که دنبال دلیل رفتم، دلیلی بر وجود خدا با آن صفات ندیدم.

مرد یخی: آن موقع که به خدا باور داشتی، هیچ گاه فکر نمی کردی که یک رابطه قلبی هم با خدا داری؟ مثلا این که هنگام سختی ها از خدا کمک بخواهی؟
رسول: نه من هیچ وقت از خدا کمک نخواستم. همیشه باور داشتم که انسان نتیجه تلاش خود را می بیند و از اول به جای خواستن از خدا به فکر تلاش و کوشش برای حصول به نتیجه بودم.

مرد یخی: این که می گویی دلیلی برای وجود خدا ندیدی، منظور چه دلیلی است؟
رسول: دلیلی منطبق بر روش علمی. همین طور که در علم فیزیک وجود یک پدیده و قانون نشان داده می شود.


مرد یخی: خوب آخر خدایی که ما در اسلام می گوییم، فیزیکی نیست که با آزمایش وجودش را ثابت کنیم. ضمن این که در فیزیک نظری هم بسیاری نظریه ها به شکل ریاضی و قبل از آزمایش نشان داده شدند.
رسول: بله اما در فیزیک یک نظریه تا با روش تجربی اثبات نشود، اعتبار ندارد. به نظر من غیر از پدیده های مادی نمی شود چیزی را اثبات کرد. چطور  پدیده ای که قابل آزمایش نیست را می توان ارزیابی کرد؟

مرد یخی: ببین همین علم فیزیک که می گویی، مگر پاسخی برای مبدا جهان دارد؟ حداکثرش می گوید بیگ بنگی رخ داده است. اما برای قبل از بیگ بنگ جوابی ندارد. آیا پاسخ به سوال مبدا جهان از عهده فیزیک با این همه پیشرفت بر می آید.
رسول: خوب پاسخ این سوال کار علم است. این که الان جوابش را نمی دانیم، دلیل نمی شود که در آینده هم جوابش مشخص نمی شود. در گذشته هم علت بسیاری موارد مثل برخی بیماری ها را نمی دانستند به خدا و غیب منسوب می کردند ولی پیشترفت علم علت ها را یافت. این که الان بگوییم چون نمی دانیم دنیا چطور به وجود آمده است، پس برویم و یک خالق برایش فرض کنیم که دلیل وجود نمی شود. آن هم با این همه گستره باورهای در مورد خدا.

مرد یخی: اما همزمان اگر کسی هم بگوید که تا دلیل نیاوری طبق آن روش علم تجربی که گفتی، نمی توانی باور او به خدا را نفی کنی.
رسول: بله، همانطور که مثلا اگر کسی به اسب شاخدار باور داشته باشد، نمی توانی سخنش را رد کنی. من هم نمی گویم کسی حق ندارد خدا را قبول کند. تو مختاری که قبول داشته باشی ولی من هم مختارم قبول نداشته باشم و باید به انتخاب یکدیگر احترام بگذاریم. حتی اگر در آینده فرزندان خودم به خداباوری برسند، من با آن مشکلی نخواهم داشت. همانطور که والدین من هم هیچ وقت الحاد را به من تلقین نکردند و همانطور که گفتم در سنین کم خدا باور بودم و خودم باعقل خودم به الحاد رسیدم.

مرد یخی: چه دلیلی برای وجود خداوند برایت قانع کننده خواهد بود؟ یعنی در چه صورتی حاضری به خدا ایمان بیاوری؟
رسول: خوب وقتی از یک موجود غیر مادی سخن می گویی، دلیل قابل قبول آوردن سخت است. مثلا این که پیامبری بیاید از طرف خدای مورد ادعا و بعد من کارت های پاسور را بر بزنم (ظاهرا پاسور 50 کارت دارد) و بعد آن پیامبر دقیقا ترتیب روی هم قرار گرفتم آن کاردها را بگوید. آن هم نه یک بار! بلکه آن قدر تکرار کنم تا این که واقعا معلوم شود او قدرت خارق العاده دارد. آن وقت تازه حاضر می شوم که ادعاهایش را بررسی کنم.

مرد یخی: فرض کن قبول کنیم، خدایی نیست. آیا زندگی برای بی مفهوم نمی شود؟ چرا این همه تلاش می کنی و درس می خوانی؟
رسول: نه بی مفهوم نمی شود. زندگی می کنم و تلاش می کنم چون برایم خوشایند است و  کار علمی لذت بخش است. از تو بپرسند مثلا چرا موز را بین میوه ها دوست داری، دلیلی می توانی بیاوری؟

مرد یخی: خوب اگر اینطور است که ارزش کارها دل بخواهی است بین کار تو و کار یک دزد فرقی نیست! او هم می تواند بگوید که دوست دارد دزدی کند!
رسول: فرقش این است که کار او به فرد دیگری آسیب می زند اما کار من نه. به نظر من هر که هر چه دوست داشت می تواند انجام دهد مگر این که به کسی آسیب بزند.

مرد یخی: اما اگر آخرت در کار نباشد، چرا باید یک دزد خود را محدود کند که به کسی آسیب نزند؟ یا اصلا این جمله که "هر که آزاد است تا وقتی به دیگران آسیب نزند هر کاری کند" چرا باید توسط آن دزد قبول شود؟
رسول: خوب می تواند خود را محدود نکند ولی باید عواقبش را بپذیرد. فعلا اکثر آدم ها توافق دارند که چنین کاری ممنوع است.

مرد یخی: برایت مرگ دردناک نیست؟ این که بعد از کلی تلاش در نهایت به یک مشت خاک تبدیل خواهی شد؟
رسول: نه! بالاخره قانون طبیعت این است که آخر زندگی همه می میرند. فقط برایم مهم است که وقتی مردم از نظر علمی کارهای باارزش انجام داده باشم.

مرد یخی: اگر این طور است که مرگ طبیعی است، وقتی مادربزرگت از دنیا رفت ناراحت شدی؟
رسول:معلوم است که ناراحت شدم. اتفاقا شما مومنین باید از مرگ نزدیکان خود ناراحت نشوید. چون مرگ را آخر زندگی نمی دانید و بعد از مرگ هم نوعی زندگی را قبول دارید.

مرد یخی: بله اما ناراحت می شویم چون از دیدار و تعامل با آن عزیز تا آخر عمر خود محروم می شویم.
رسول: خوب یک ملحد هم می تواند برای همین ناراحت شود.

مرد یخی: نمی دانم برایت افراد مومن تعجب آورند یا نه! ولی برایم افراد ملحد خیلی تعجب آورند. برایم عجیب است که چطور زندگی مفهوم پیدا می کند.
رسول: بالاخره انسان ها با هم تفاوت دارند. من بروم که با خانواده صحبت کنم.

مرد یخی: باشد. ممنون که بحث قابل استفاده ای بود.
رسول: و همین طور.


برایم بحث جالبی بود. تحلیل این انسان ها مشکل است. اول از همه مشخص می شود که ادعاهای فلاسفه مبنی بر اثبات خدا حداقل در عمل برای افرادی کاربرد ندارد. اصلا خیلی محدود و حتی بعید است کسی را بشود با براهین فلسفی مومن کرد. یعنی فرد ملحدی را آورد و با بحث فلسفی مسلمان کرد و احتمالا هم برای همین قرآن به دنبال اثبات خدا نیست و در قرآن وجود خداوند یک پیش فرض است. راه قبول خدا از قلب و فطرت می گذرد و اگر کسی قلبا قبول نداشته باشد، بعید است بتوان او را مومن کرد. این که چه می شود انسان ها ارتباط قلبی خود را با خداوند از دست می دهند، پاسخش آسان نیست. ولی احتمالا در مرحله ای از زندگی خود دچار گناهی می شوند که بر قلبشان مهر می خورد یا تحت تربیتی قرار می گیرند که فطرت آنها را منحرف می کند.


پ.ن.1: از خوانندگان گفته اند که چرا کمتر در وبلاگ می نویسم. فکر بیشتر دلیلش فعالیت در گوگل پلاس است. اگر علاقمند هستید در پلاس راحت تر می توانید مطالب را دنبال کنید. به علاوه هر گاه مطلب جدید در وبلاگ منتشر شود در پلاس و فیسبوک هم اعلام می شود و اگر علاقمند هستید راحت تر است در شبکه های اجتماعی مطالب را دنبال کنید. آدرس گوگل پلاس و فیسبوک وبلاگ برای ارتباط بیشتر:

https://www.facebook.com/icemancomments

https://plus.google.com/+


پ.ن.2: خداوند استالین را لعنت کند. این ملعون باعث گمراهی بسیاری از انسان ها شد. خداوند عذابش را مضاعف و روزافزون کند و به همراه او همچنین مائو ملعون.


تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 13 بهمن 1393 04:39 ق.ظ

یکشنبه 16 فروردین 1394 11:25 ب.ظ
https://www.youtube.com/watch?v=UOxmPFl_chA
شنبه 23 اسفند 1393 02:26 ب.ظ
شاید برایتان جالب باشد
شنبه 23 اسفند 1393 02:25 ب.ظ
شاید برایتان جالب باشد
M-Gh
دوشنبه 11 اسفند 1393 04:10 ب.ظ
مثال خوبی فرمودید. در این مثال و موارد دیگه هم بنده سوال مشابه رو دارم. مثلا اگر کسی به خاطر یک سری ویژگی های ژنتیکی مثل حسادت از مسیر هدایت منحرف بشه و جنایت عظیمی مرتکب بشه که اون جنایت، فرد رو مستحق عذاب جهنم بکنه، نمی دونم که عدالت در موردش چه طور اجرا می شه.
بله احتمال هدایت در برزخ می تونه برای این بحث پاسخ خوبی باشه و من هم سعی می کنم در موردش مطالعه کنم.
ممنونم.
M-Gh
یکشنبه 10 اسفند 1393 09:35 ب.ظ
با سلام،
ببخشید اگه ممکنه می خواستم خواهش کنم لطف کنید منظورتون از آسیب فطری رو کمی واضح تر کنید.
اگر منظور این باشه که برخی افراد از بدو تولد یا به خاطر تاثیرات محیط به این آسیب مبتلا میشن و این باعث می شه که از درک خدا عاجز باشند من در مورد بحث عدل الهی قانع نمی شم. چون فکر می کنم امکان هدایت با سایر امکانات متفاوته؛ در مورد سایر امکانات می تونید بگید که خداوند انتظاری که از بندگانش داره بر اساس امکاناتی هست که به اون ها اعطا می شه و این طور عدالت قابل اجرا خواهد بود اما در مورد امکان هدایت این طور نیست چون ملاک رستگاری و خسران اخروی قرار می گیره.
اگر کسی از این امکان برخوردار نباشه و هدایت نشه، از طرفی سنت الهی ایجاب می کنه که این فرد وارد بهشت نشه ولی از طرفی عدالت اقتضا می کنه که چون فرد ناچار به این سرنوشت دچار شده گریبان گیر محرومیت از بهشت هم نشه.

از اون جایی که عدل از اصولی هست که طبق عقیده ی شیعه باید مستقلا اون رو درک کرد و بعد تصدیق کرد که خداوند بر اساس همون «عدل» رفتار می کنه ، بحث چگونگی عدل الهی رو مطرح می کنم. و به همین دلیل فکر می کنم این که از ابتدا فرض کنم خداوند در هر صورت بر اساس عدل رفتار می کنه در این سطح از بحث، درست نیست.

در مورد بحث حرام زاده فکر می کنم وضع فرق می کنه. اون جوری که قبلا مطالعه کرده بودم حرام زاده دچار "ضعف" معنوی است نه این که از هدایت محروم باشه. یعنی یک حرام زاده هم می تونه به بهشت بره ولی به خاطر ضعف معنوی بهشت اون ها از بهشت انسان های حلال زاده مرتبه ی پایین تری داره و این هم به دلیل این هست که از نظر معنوی توان درک اون مرتبه ی بالاتر بهشت رو نداره؛ همان طور که مرتبه ی بهشت حیوانات از بهشت انسان های حرام زاده پایین تر و از بهشت نباتات بالاتره.

در مورد برزخ که فرمودید اطلاع نداشتم. اما آیا این قضیه مسلم و قطعی است که انسان هایی که در دنیا به تعبیر شما دچار آسیب فطری هستند در برزخ امکان هدایت براشون فراهم می شه؟ آیا روایات این رو کاملا تصریح می کنند؟

عذر می خوام عرضم طولانی شد.
پاسخ مرد یخی : سلام
فرض کنید یک کودک در کودکی و چند ماهگی دچار بیماری شود که به او آسیب مغزی بزند، به گونه ای که هیچ چیز را درک نکند و مثلا به کما برود که کاملا امکان رخداد دارد (خود نمونه ای در آشنایان می شناسم که اگرچه به کما نرفته است ولی قریب سی سال سن دارد ولی از محسط تقریبا درکی ندارد). این فرد هم دیگر قابلیت هدایت شدن ندارد. چه اشکال دارد مشابه این آسیب جسمانی، آسیب معنوی هم چنین حالتی پیش بیاورد؟ هر رفتاری که خداوند با آن افراد داری آسیب جسمی انجام دهند، شبیهش برای دیگران با آسیب فطری هم قابل تصور است. حالا این که عدالت در مورد این افراد چیست یک بحث دیگر است. مثلا در مورد آن فرد که از کودکی آسیب جسمی خورده است، عدالت چیست؟
این که انسان های دچار آسیب فطری در برزخ هدایت می شوند یا نه که حداقل خود روایتی را ندیده ام. اما می دانیم که بعد از مرگ پرونده اعمال کامل بسته نمی شود و ممکن است در پرونده فرد تغییر رخ دهد. همین امکان حداقل از دید نظری مشکل را حل می کند.
مرد یخی
شنبه 9 اسفند 1393 12:26 ب.ظ
پاسخ کامنت خصوصی:
می توانید به ایمیل وبلاگ ارسال کنید.
icemancomments@gmail.com
دوشنبه 4 اسفند 1393 04:55 ق.ظ
شما به تعریف ایشان از فلسفه دقت کنید. ایشان فلسفه را «تفکر عقلی نظامند» تعریف کرده اند. در این معنا شاید کلام هم زیر مجموعه فلسفه محسوب شود. در ادامه هم اگر دقت کنید ایشان نه (بر خلاف برخی مدافعان فلسفه یونان) امثال ارسطو و افلاطون را پیغمبر و معصوم از خطا دانسته اند و نه حکم به درستی تمامی گزاره های عقلی صادر شده از این مکاتب داده اند. خلاصه حرف ایشان این است که به اسم مخالفت با یونان یا به صرف تمسک به یک جمله (نظیر آنچه شما آورده اید) نمی توان گفت اصولا فلسفه (در همان معنا که ایشان گفته اند) باطل است. زیرا گفتن این حرف یعنی زیر سوال بردن عقل و روش عقلانی که مخالف قرآن است.
یکشنبه 3 اسفند 1393 10:54 ب.ظ
به نظر بنده امثال دکتر محمد فنایی اشکوری نظراتشان در باب فلسفه غرب و شرق باید مورد توجه خاص قرار گیرد چون که هم در سنت حوزوی درس فقه و فلسفه خوانده اند و هم در آکادمی غرب فلسفه را تا پایان دکترا خوانده اند.
مصاحبه زیر از ایشان در رابطه با فلسفه و دین قابل توجه است:
http://fanaei.ir/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AA%D9%81%DA%A9%DB%8C%DA%A9%DB%8C/1313-1391-11-30-11-14-53
پاسخ مرد یخی : خلاصه کلام ایشان این بود که هر که فلسفه اینهمانی با عقل دارد و هر که با فلسفه مخالف است، با عقل مخالف است و لذا نمی شود با او اصلا صحبت کرد. چون کسی که عقل را رد می کند، مبنای مشترکی نمی گذارد. اما اشکال کار همان اول است که ایشان عقل را با فلسفه متناظر می گیرد. شاید برخی از مخالفان فلسفه، عقل ستیز باشند اما بخشی هم اتفاقا فکر می کنند برخی مدعیات فلسفی با عقل نمی خواند. مثل این جمله که "سبحان من أظهر الأشیاء وهو عینها" که مخالف عقل و شهود است و معلوم نکرده اند که فرقش با تثلیث چیست.
شنبه 2 اسفند 1393 12:07 ق.ظ
اسدی گرمارودی صحیح است.
شنبه 2 اسفند 1393 12:06 ق.ظ
در جواب سعید:

به نظر می رسد که این تقسیم بندی فیلسوف انقلابی و تفکیکی ضد انقلاب صحیح نباشد. مثال های نقضش یکی حضرت علامه طباطبایی هستند که ایشان در ظاهر امر زیاد وارد مسائل سیاسی نشدند در حالی که شاگرد خاصشان مرحوم شهید مطهری از استوانه های انقلاب بود.
در جبهه مکتب تفکیک هم مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی و برخی شاگردان شان با وجود مواضع شدید ضد فلسفی از مریدان و انقلابی های اصیل بودند.
البته یک تقسیم بندی به نظر بنده صحیح است. تفکیکی های بی ادب که در اهانت به اصحاب عرفان و فلسفه از هیچ خلاف شرعی ابا ندارند اگر نگویم همه ولی اکثرا ضد انقلاب هم هستند. اما مخالفان با ادب و متخلق به آداب شرع و اخلاقی مثل مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی عمدتا انقلابی هستند.
از معاصرین مدافع مکتب فلسفه و نه چندان سیاسی هم شاید بتوان از دکتر موسوی گرمارودی (استاد معارف دانشگاه شریف). این بزرگوار هم که از شاگردان شهید مطهری و مدافع شدید مکتب فلسفی-عرفانی مرحوم علامه و شهید مطهری است ظاهرا و بر اساس ظواهر امر زیاد مایل به دفاع از انقلاب نیست و یا حداقل بنده ندیدم و اطلاع از این امر ندارم (از برخی شاگردان نزدیک ایشان اطلاع موثق دارم که بعضا ایشان رابطه خوبی با ورود به مسایل سیاسی ندارند و یا حداقل وظیفه خودشان را ورود در این مباحث نمی بینند).

و این نکته هم مهم است که بدانید نهضت حضرت امام (ره) به اعتقاد برخی اساتید (از جمله آقای دکتر فنایی اشکوری) فقط از فلسفه صدرایی امام نشات نگرفت بلکه منظومه فکری حضرت امام ابعاد فقهی-اخلاقی-عرفانی-حدیثی خاص خودش را هم داشت و این جفا به حضرت امام است اگر بخواهیم کل حرکت الهی ایشان را محدود به دیدگاه فلسفی آن بزرگوار بدانیم. هر چند فلسفه و عرفان در آن منظومه فکری بی شک بسیار تاثیر گذار بوده باشد.
پاسخ مرد یخی : اصولا اصلا اشکال در این است که فعالیت‌های اجتماعی و مبارزاتی یک فرد را ناشی‌ از گرایش آن انسان به فلسفه بدانند.
سعید
جمعه 1 اسفند 1393 09:27 ب.ظ






«فلسفه اگر فایده ای داشته باشد این است که ایمان گروهی از مومنان را تقویت می کند و دوم ابزار است برای جدل. تازه ذکر شد که جز نوادر است که با جدل های فلسفی طرف مقابل مومن شود.»
این جمله هم خوب بود برای خودم یادداشت کردم.
همیشه برام سوال بود که چرا از کسانی مثل سید محمدباقر صدر و آیت الله وحید خراسانی، نقل شده که اول خودشان فلسفه خوانده اند و بعد گفته اند که مفید نیست. دلیلشون برام واضح نبود، دلیلی که شما آوردید خیلی واضح تر بود! البته این ها مخالف فلسفه نبودند.
ممنون از پاسخ شما
ضمناً برای من یه سوال پیش اومده که ممنون می شم پاسخ بدید. البته سوال من فلسفی نیست، بیشتر جامعه شناسی و روانشناسیه ولی خب مرتبطه.
سوال من اینه:
من به تدریج متوجه شده م که حامیان فلسفه مثل امام خمینی، علامه ی طباطبایی، شهید مطهری، آقای خامنه ای و ...، خدمات اجتماعی مهم و انکارناپذیری انجام داده اند، در حالی که به نظر میاد، در مخالفان فلسفه نوعی گوشه گیری و انزواطلبی دیده می شه. من برام عجیبه که حلقه های حوزوی که ازشون مخالفان انقلاب و ولایت فقیه برخاسته، مستقیم با با واسطه، (مثل مکتب تفکیک مشهد، یا انجمن حجتیه، یا نجف) نوعاً دارای ویژگی مخالفت با فلسفه هم هستند. آیا واقعاً رابطه ای وجود داره؟
من خودم فکر می کردم، شاید، در تئوری ولایت فقیه (حکومت اسلامی) امام، استدلال هایی به کار رفته که ماهیت فلسفی دارند. لذا این ها نمی پذیرند. ولی دوستی می گفت، اینها چون دیدند یک فیلسوف، نظریه ی ولایت فقیه رو ارائه کرده، باهاش مخالفت کردند، حتی اگه در اون نظریه، از استدلال های فلسفی استفاده نشده باشه.
به طور خلاصه سوالم اینه: چرا مخالفان فلسفه، یا مرتبطان با اونها، این قدر تلفاتشون زیاده؟ آیا برداشت من این طوریه، و من اشتباه می کنم، یا واقعاً رابطه ای هست؟
ممنون می شم، نظرتون رو در این باره هم بفرمایید.

پاسخ مرد یخی : اول این که مخالفان فلسفه خدمت اجتماعی نکرده باشند صحیح نیست. مجلسی و اتباع وی در دوره صفویه جریانی بودند که دین را از نظر اجتماعی اداره می‌‌کردند. مگر اکنون آقای سیستانی کم خدمات اجتماعی انجام می‌‌دهد؟ مگر مدارس مذهبی‌ مهم تهران را تفکر وابسته به حجتیه اداره نمی کند؟ مگر مرحوم تهرانی‌ و قزوینی از بزرگان تفکیک حامی‌ انقلاب نبودند و به جبهه‌ نرفتند؟ اتفاقا غیر از شهید مطهری و شهید بهشتی‌ عمده روحانیون اثرگذار در انقلاب مثل مرحومین منتظری، طالقانی، باهنر و آقایان هاشمی‌ رفسنجانی‌ و خامنه‌ای اهل فلسفه نبودند. دوم این که چه کسی‌ گفته هر که موافق فلسفه بود گوشه نشین و انزوا طلب نمی شود؟ اتفاقا بیشتر اهل عرفان و فلسفه هستند که گوشه گیری دارند. مثلا مرحوم علامه غیر از کار فکری منشأٔ خدمات اجتماعی بوده اند؟ این امثال آقای مصباح هستند که با وجود گرایش فلسفی‌ سوابق مبارزاتی و زندان رفتن بسیار کمتر از این آقایان دارند. اگر هم مبارزه به درس دادن و تربیت نیرو است، خوب حجتیه‌ای هم همین ادعا را می‌‌کنند. باید بین جهت گیری اجتماعی و گرایش فلسفی‌ تفکیک قائل بود. بین جهت گیری فلسفی‌ و توانایی شخص برای کار اجتماعی تفکیک قائل شد. این تصور بیشتر از آنجا به وجود آمده است که مرحوم خمینی و برخی‌ شاگردان انقلابی ایشان، گرایش فلسفی‌ داشتند. اما برای دید صحیح نباید ۵۰ سال اخیر را گرفت و هزار سال قبل آن را رها کرد. عمده بزرگان شیعه با خدمات اجتماعی فراوان در هزار سال قبل به فلسفه کاری نداشتند.

اما برگردیم به سوال شما، آن چه به ذهنم می‌‌رسد این است که گروهی از آنها که با فلسفه مخالفند، عقل ستیز هم می‌‌شوند. مخالفت با فلسفه یا عدم گرایش به آن لزوما مخالفت با عقل نیست. عقل ستیزی‌ هم می‌‌رسد به افراط و تلفات مثل جریان شیرازی و اتباع آن می‌‌انجامد. اما مساله مهم این است که عقل مترادف فلسفه کلاسیک نیست. می‌‌شود عقل گرا هم بود مثل علامه حلی‌ و عمده علمای بزرگ شیعه غیر صد سال اخیر ولی‌ با فلسفه هم میانه نداشت.
جمعه 1 اسفند 1393 07:56 ب.ظ
در مورد آن چیزی که اسپینوزا گاهی لفظ طبیعت Nature (با N بزرگ) می خواند و گاهی هم لفظ خدا را در موردش به کار می برد باید دقت بیشتری کرد. باز این در حوزه تخصصی بنده نیست اما برخی معتقدند اسپینوزا سر سلسله ایتیست ها بوده است و به خدایی شخصی اصولا اعتقاد نداشته است. این دیدگاه مخصوصا در قرون بعدی در اروپا مشهور بوده است و پیروی از اسپینوزا به معنای نفی ادیان و نزدیک به الحاد محسوب می شده است. در این مورد به نوشته های دکتر استیون ندلر مراجعه کنید که به قولی بزرگ ترین اسپینوزا شناس فعلی است.
و در این مورد که آیا "همه چیز خدایی" Pantheism مورد نظر اسپینوزا معادل وحدت وجود ابن عربی و شاگردان اوست مراجعه کنید به مقاله ای از دکتر محمد رستم با عنوان زیر:
Is Ibn Al-Arabi's Ontology Pantheistic?
امیرحسین
پنجشنبه 30 بهمن 1393 06:20 ب.ظ
سلام. اگه بتونی مطالبتون رو همینجا هم بگذارید بهتره چون ما به پلاس و فیسبوک زیاد دسترسی راحت نداریم. به نظرم بهترین راه برای هدایت اینچنین افرادی همان حدیث است که کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم. قران هم دلایل منطقی زیادی برای باور خدا دارد و از همانها این فلسفه ی غنی اسلامی شکل گرفته است. عده ای که فقط ماده را قبول دارند پس باید به کل ریاضیات و فلسفه که علوم بزرگی هستند را نفی کنند چون ماده ای در انها نیست.
پاسخ مرد یخی : سلام
فضای اینجا مناسب مطالب کوتاه نیست. پلاس ظاهرا اگر تنظیمات فایرفاکس را تغییر دهید، نیاز به فیلتر شکن ندارد.
M-Gh
پنجشنبه 30 بهمن 1393 04:45 ب.ظ
البته در مورد سوال دومم این نکته خودش محل سواله که آیا چنین افرادی به خاطر ایمان نداشتن و انکار خدا مورد مجازات قرار می گیرند؟
به نظر میاد به خاطر عدل الهی جواب این سوال باید منفی باشه.
پس اگر این طور هست، برداشت من از صحبت شما اینه که انسان هایی هستند که به دلایل خارجی دچار آسیب فطری هستند و نمی شه اون ها رو در پذیرش خدا قانع کرد و در نهایت چون این مساله خارج از اراده ی اون هاست در قیامت با اهل کفر محشور نمی شن. آیا برداشت من درسته؟
پاسخ مرد یخی : این مورد در احادیث ما کمی مبهم است که خداوند با آنها چه رفتار خواهند کرد. شهید مطهری در یکی از کتاب های خود می نویسد که معتقد است این افراد به جهنم نمی روند ولی بهشتی هم نیستند. آن چه می دانیم این است که عدالت در مورد آنها هم اجرا خواهد شد.
M-Gh
پنجشنبه 30 بهمن 1393 04:20 ب.ظ
سلام
من بحث عدل رو می خواستم در مورد استدلال شما مورد سوال قرار بدم. آیا عادلانه خواهد بود که خدا لازمه ی اساسی هدایت رو فطرت قرار بده ولی عده ای از انسان ها بدون اراده ی خودشان و بدون این که غرض و مرضی داشته باشند دچار آسیب فطری و از هدایت محروم باشند؟
و باز آیا عادلانه خواهد بود که برخی به خاطر این هدایت نشدن که بدون اراده و قصور خودشون رخ داده در جهان دیگر مجازات بشن؟
پاسخ مرد یخی : سلام
عدل الزام نمی کند که خداوند به همه انسان ها قابلیت ها و نعمت های یکسان بدهد. مثلا انسان های حرام زاده دچار نوعی کمبود معنوی هستند. لازمه عدل این است که خداوند همه انسان ها را با توجه به نعمت هایی که به آنها داده شده است، ارزیابی کنند. اگر انسانی دچار آسیب فطری است که خود نقشی نداشته است، خداوند با توجه به آن آسیب افراد مذکور را ارزیابی خواهند کرد. ضمن این که هنوز در برزخ امکان هدایت وجود دارد و ما از کیفیت برزخ و هدایت در آن خبر نداریم. در حدیث داریم که فردی از غیر شیعیان در برزخ به او ولایت امیرالمومنین عرضه شده و او قبول کرد چون در زندگی خود به آن چه می دانست عمل کرده بود. بعدی ندارد افراد مذکور هم در برزخ هدایت شوند.
سعید
چهارشنبه 29 بهمن 1393 08:24 ب.ظ
سلام
من از پاسخ های شما، مطالب کامنت زیر رو برداشت کردم. خیلی برام جالب بود. اگه میشه شما خودتون تکمیل و مرتبش کنید، به صورتی که شکل یک استدلال ساختارمند داشته باشد.
اگه میشه، قواعد کلیش رو هم به صورت واضح ذکر کنید، مثل اونی که در گیومه قرار داده م.
ممنون
------------------



راستی باز هم یه سوال: این که با فلسفه کسی ایمان قلبی نمیاره درست (فکر هم نکنم، کسی گفته باشه، از فلسفه همچین کاری بر میاد، گفته؟) اما واقع فلسفه قانع کننده هم نیست؟ مثل همون مسأله ی «تسلسل علل تا بی نهایت محال است»؟
پاسخ مرد یخی : سلام
باید بیشتر فکر کنم.
این که فلسفه قانع کننده است یا نه، به فرد بسته است. به نظر می رسد آنهایی که فطرتا به خداوند ایمان دارند، در بسیاری موارد فلسفه را قانع کننده هم می بینند که البته به نظر بنده خیلی موارد به خاطر این است که خوب تامل نمی کنند. اما ملحدین برایشان قانع کننده هم نیست و گرنه نتایج فلسفی را ولو ایمان نمی آوردند، تصدیق می کردند. شبیه پزشکی که سیگار می کشد ولی ضررهای آن را تصدیق می کند.
ببینید به فرض اثبات کنیم که تسلسل محال است ، البته در فلسفه کلاسیک اسلامی محال بودن آن را عمدتا بدیهی می گیرند و به استدلال های رد تسلسل می شود خدشه کرد، اما واجب الوجود اول سلسله تسلسل از کجا خدای ادیان می شود؟ برخی کمونیست های ملحد هم اتفاقا این نکته را قبول دارند اما می گویند واجب الوجود ماده اولیه جهان است. اسپینوزا و اتباع او مانند انشتین هم این نکته را قبول دارند اما جهان به عنوان یک کل را مصداق می دانند و بحثی شبیه وحدت وجود دارند که جهان دارای یک وحدت کل است که واجب الوجود است. اما واجب الوجود مورد قبول این دو گروه ربطی به دین ندارد. برای این که خدای ادیان از طریق فلسفی اثبات شود، به فرض اگر شود، شما باید کل اسفار را بخوانید که سال ها زمان خواهد برد. تازه بعد از سال ها وقت گذاشتن به وحدت وجودی برسید که خلاف شهود است و کلی مشکل به تبع خود دارد. اگر قرار باشد راه خداجویی این باشد که ایمان عامه مردم از جمله بسیاری از بزرگان فلسفه نخوانده شیعه مثل برخی مراجع تقلید ناقص است. بنده می گویم اصلا نیاز نیست برای اثبات خداوند این راه را رفت. قرآن به ما می گوید انسان فطرتا خداجوست. مگر وقتی حضرت ابراهیم از غار بیرون آمدند، فلسفه خوانده بودند که دنبال مصداق رب بودند؟ بنده خود انسان های بومی غیر آشنا با تمدن نوین را از نزدیک دیده ام و آنها خداجو بودند. فلسفه اگر فایده ای داشته باشد این است که ایمان گروهی از مومنان را تقویت می کند و دوم ابزار است برای جدل. تازه ذکر شد که جز نوادر است که با جدل های فلسفی طرف مقابل مومن شود.
سعید
چهارشنبه 29 بهمن 1393 08:23 ب.ظ
قران و اهل بیت به دنبال اثبات وجود خدا نیستند و وجود خدا یک پیش فرض است و تنها در مورد توحید و شرک سخن گفته اند.

با وجود تلاش هزارساله، هنوز برهانی قطعی، برهانی همه پذیر، برای اثبات وجود خدا، ارائه نشده است.

بر فرض ارائه، این برهان، نمی تواند بی باوران به خدا را خداباور کند. همه ی خداباوران، حتی آنان که به دنبال برهان هستند، قبلاً به طریق فطری ایمان آورده اند.

تفاوت بحث توحید با سائر مباحث هم در این است که مربوط به غیب است. به غیب باید ایمان آورد و چون از سنخ ادراکات عقل نیست بعید است بشود آن را عقلانی کرد.

فطرت یعنی خلق بدون سابقه. اینجا منظور این است که انسان طوری خلق شده است که بدون هیچ سابقه بالذات خداوند را قبول دارد. یعنی اگر فطرت اولیه منحرف نشود موحد خواهد بود و بالفعل انسان فطرتا خداجوست.

بنده نمی گویم راه یونانی‌ها بد است، می‌‌گویم بی‌ فایده است و برای بنده قانع کننده نیست. نهایتش یک مصداقش می‌‌شود خدای اسپینوزا. اما آیا خدای ادیان با خدای اسپینوزا یکی‌ است؟

فلسفه حداقل برای هفت قرن در بین شیعیان رواج ناداشته است. بنده هم نمی گویم بد است یا باید کنار گذاشت یا بی‌فایده است، بلکه می‌‌گویم راه قرآن و اسلام نیست و تقدسی ندارد.

فرق آن چه مسیحیت می‌‌گوید این است که در آن ایمان مخالف عقل و تناقض آمیز جائز است که تثلیث نمونه بارز آن است. آن چه بنده می‌‌گویم این است که حوزه این دو از هم مجزا است . «برای ایمان داشتن به چیزی، لازم نیست عقل آن را تصدیق کند، اما نباید هم ردّ کند». در مورد خاص خداوند، بنده امکان استدلال عقلی را ردّ نمی کنم اما تا کنون استدلال قانع کننده برای خودم ندیده‌ام ولی‌ به خداوند ایمان دارم و عقلم هم این را ردّ نمی کند.
-----------
باز هم ممنون
چهارشنبه 29 بهمن 1393 06:29 ب.ظ
شاید بشود گفت دلیل عمده گرایش روز افزون نسل پسا مدرن به الحاد پایه های ضعیف و غلط ایمان مسیحیت بوده است. اعتقاد به خدای خلل پوش و نبود ساختار حکمی قوی نتیجه اش این شد که با پیشرفت ساینس و راز گشایی از برخی رموز طبیعت کم کم انسان مدرن جایی برای خدا در دنیا قائل نشد.
بی شک قبول دارید بای ارسطو شناسی گذراندن یک واحد درسی کافی نیست. تاکید بنده بر تسلط بر زبان متن هم خاص دانشجویانی بود که زمینه تحقیقاتی شان آن فیلسوف یا دوران باشد.
به هر صورت امیدوارم در کسب معرفت صبور و دقیق و موفق باشید
پاسخ مرد یخی : ان شاالله شما هم موفق باشید.
چهارشنبه 29 بهمن 1393 12:21 ق.ظ
اصلاح:
در بخش ز اشتباهش نوشته ام «هر جزئی از کلش بزرگ تر است» که برعکسش منظورم بود.

در جمله آخر هم به اشتباه نوشته ام «اگر مدعی شویم فطرت امری بالقوه است...» درستش این است: «اگر بپذیریم فطرت امری بالفعل باشد...»
چهارشنبه 29 بهمن 1393 12:01 ق.ظ
فطرت به نظر می رسد امری بالقوه باشد که برای بالفعل شدنش تربیت صحیح و تذکر و تفکر لازم است. وجود صانع از بدیهیات نیست والا هیچ انسان سالمی منکر آن نمی شد. از امور فطری است اما بالقوه است و برای به فعلیت رسیدنش (مخصوصا اگر کودک در محیطی ناسالم رشد کرده باشد) نیازمند موعظه و تذکر و بعضا استدلال منطقی هستیم. و اکثر انسان ها متاسفانه تا آخر عمر مقلد می مانیم. خیلی کم انسان های آزاده و اهل تفکری پیدا می شوند که خودشان را از بند تقلید رها کرده و با دو بال تزکیه و تفکر به حقیقت دست یابند.
اگر مدعی شویم فطرت امری بالقوه است با مشکل بزرگی مواجه می شویم و آن این است که پس این همه غیر مسلمان در دنیا چکار می کنند؟
پاسخ مرد یخی : فطرت یعنی خلق بدون سابقه. اینجا منظور این است که انسان طوری خلق شده است که بدون هیچ سابقه بالذات خداوند را قبول دارد. یعنی اگر فطرت اولیه منحرف نشود موحد خواهد بود و بالفعل انسان فطرتا خداجوست. دلیل درون دینی قضیه عالم زر است و برون دینی این که تا مثلا ۱۰۰ سال پیش ۹۹% انسان‌ها موحد بودند. چون این خلق ابتدایی‌ باعث می‌‌شود انسان دنبال خدا برود، شبیه حضرت ابراهیم. این که چرا عده‌ زیادی انسان ملحد هستند، دلیلش انحراف فطرت آنهاست که به علل مختلف ممکن است به وجود بیاید. سبک زندگی‌ الحادی سده اخیر دلیل عمده است. اما راه پاسخ دادن به این گرایش اولیه خداجویی و یافتن دین حق فقط با عقل ممکن است. این که دیگران هدایت به اسلام نمی شوند دلیلش تقلید مورد اشاره شماست.
چهارشنبه 29 بهمن 1393 12:00 ق.ظ
ز) به نظر می رسد شما بین سه واژه خلط کرده اید: «بدیهیات»، «فطریات» و «تقلید». امور بدیهی به چیزهایی گفته می شود که صرف تصور آنها موجب تصدیقشان است و نمی شود خلاف آن را تصور کرد. مثلا اینکه هر چیزی خود آن چیز است. یا هر جزئی از کلش بزرگ تر است. یا عدم امکان جمع نقیضین یا رفع آنها. در مورد فطرت واقعیتش بنده دقیقا نمی دانم منظور شما از آنها چیست اما فکر می کنم اموری باشند که انسان فطرتا مطلوب اوست. مثلا انسان فطرتا طالب عدالت است یا از زیبایی لذت می برد یا کمال طلب است یا خالقی را برای خود می پذیرد. و اما امور تقلیدی مسائلی هستند که فرد بنا بر موقعیت یا خانواده یا اجتماعی که در آنها بزرگ شده باتبع و در ادامه راه اطرافیانش آنها را می پذیرد و دنبال می کند.
حال که این سه واژه را منفک کردیم می روم سراغ برخی ادعاهایی که قبلا شما فرمودید. گفته بودید فلاسفه اسلامی همگی پیش از آنکه اقامه دلیل کنند بر وجود صانع فطرتا به وجود خداوند اعتقاد داشتند. بنده در مورد فرد خاصی نمی خواهم قضاوت کنم زیرا بسیار سخت است. اما در مورد اکثر انسان ها (حکما و فلاسفه هم جزئی از آنها) می توان با قوت گفت که اکثرا تا سن خاصی مقلد محض هستند و بعد هم نسبتا مقلد. من و شما و آن یهودی زاده و آن بچه اسکیمو همه و همه تا سن خاصی دنباله رو کور و مقلد صرف دین آبا و اجدادی مان هستیم. قرآن کریم یکی از اعتراضاتش به همین تقلید کور است: و اذا قیل لهم تعالوا الی ما انزل الله و الی الرسول حسبنا ما وجدنا علیه آباءنا . اولو کان آباءهم لا یعلمون شیئا و لا یهتدون؟ پس به نظر می رسد اکثر ما (و فلاسفه) حداقل تا سن خاصی مقلد هستیم نه پیرو فطرتمان.
فلان فیلسوف یهودی یا مسیحی یا مسلمان اکثرا حتی تا پایان عمر دینش را عوض نمی کند. آیا همگی پیرو فطرت هستند یا مقلد؟ اگر بگوییم پیرو فطرت هستند چطور شده است که یکی تثلیث را پذیرفته و یکی توحید را؟
...
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:57 ب.ظ
و) شما گفته اید که مخاطب آیات قرآن افرادی بوده اند که وجود صانع را فطرتا پذیرفته بوده اند و این آیات صرفا و فقط برای رد شرک نازل شده است. فرض بگیرید نظر شما را بپذیریم.
سوالم این است که با افرادی که امروز وجود صانع را هم انکار می کنند چه باید کرد؟ اگر اسلام دین آخر است باید راهی برای دعوت ایشان به سوی حق داشته باشد. اگر بگویید که نخیر هیچ راهی نیست و برای این دسته از منکران راه بسته است و فقط باید دعا کرد تا شاید فطرت ایشان بیدار شود و وجود صانع را بدون دلیل بپذیرند می پرسم پس نعوذبالله مجادله و بحث امام صادق (ع) با آن دهری از اساس لغو بوده است و امام با وجود اینکه فرمان خدا در این موارد دعا است خلاف امر خداوند وارد محاجه با یک زندیق شده است!
بنده قبلا هم گفتم اشتباه شما در این است که میان «هدایت» و «امکان اثبات عقلی برهانی صانع» خلط کرده اید. شما فکر کرده اید اگر برهانی تام باشد بایستی بلاشک فرد تسلیم شود و هدایت شده و ایمان بیاورد. و همچنین به اشتباه فلسفه (حکمت) را که متصدی ارائه ادله عقلی برهانی است کلا بی خاصیت می دانید چون به زعم شما نتوانسته افراد ملحد را مومن کند. مجدد تکرار می کنم انسان مختار است. شیطان مختار بود که با وجود اعتقاد به توحید و معاد و نبوت باز کفر ورزید چه برسد به انسان هایی که بعضا در مسائل شک های جدی دارند. و شاید دلیل اینکه خداوند حکیم در این آیه مبارکه (که باید سرمشق همه مبلغین دین باشد) حکمت را در کنار موعظه و مجادله قرار داده است: ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن.
پاسخ مرد یخی : هیچ کار نمی شود کرد! شما که از فلسفه و راه عقلی دفاع می‌‌کنید، مگر در عمل کاری کرده اید که از بنده راه حل جایگزین می‌‌خواهید؟ مجادله امام هم برای ردّ بوده است. بله بنده هم قبول دارم که می‌‌شود ;عدم وجود خداوند را ردّ کرد. مگر نمی گویید امکان اثبات عقلی صانع وجود دارد. همه ملحد‌ها که بد ذات و مغرض که نیستند. برخی‌ خیلی‌ هم اخلاق مدار هستند. این اثبات عقلی شما باید بتود چند نفر را هدایت کند یا نه؟ این چه امکانی است که فقط خداباوران آن را قبول می‌‌کنند و از قانع کردن ملحدان عاجز است؟ نمی شود که همه آنها را متهم به قرض و مرض کنید.
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:55 ب.ظ

اگر شما ایراد بگیرید که این استدلال ها از ظاهر آیه به دور است و ظاهر آیه خیلی ساده برخی مطالب را بیان می کند و بگویید این ها تاویل است از شما می پرسم احادیث ذیل آیات اول سوره حدید را معصوم (ع) چرا فرموده است؟ اگر قرار بود ما به همین ظاهر آیات اکتفا کنیم پس چرا خداوند باید آیاتی را بفرستد که فقط اهل تعمق در آخر الزمان بیایند و آنها را بفهمند؟ جواب همان است که قبلا خدمت شما عرض شد. مردم زمان پیامبر و معصومین به دلیل محدودیت های فکری نمی توانستند از معدن علم قرآن و معصوم استفاده ببرند و در حد خودشان فهمیدند و معصومین هم در حد عقول مردم با ایشان تکلم کردند.
در نتیجه بنده به نظرم می رسد که استخراج ادله حکمی و فلسفی برای اثبات وجود صانع یا وحدانیت او از دل آیات قرآن کریم است و عینا مطابق با همان کاری است که در سایر رشته ها (فقه و اخلاق) سایر علما انجام داده اند. و مسلما در جاهایی حکما به خطا رفته اند (همان طور که فقها رفته اند و می روند) اما نبایستی به دلیل اینکه برخی مطالب در ظاهر سطحی آیات فهم شان برای ما مشکل است بالکل وجود معانی و حکمت را از آیات رد کنیم.
پاسخ مرد یخی : مگر نمی گویید این نیم خط اثبات است، به یک ملحد ولو با توضیحات فلاسفه ارائه کنید و اگر قبول کرد، بنده راضی‌ می‌‌شوم.

بنده نمی گویم راه یونانی‌ها بد است، می‌‌گویم بی‌ فایده است و برای بنده قانع کننده نیست. همه این توضیحاتی که دادید نهایتش یک مصداقش می‌‌شود خدای اسپینوزا. اما آیا خدای ادیان با خدای اسپینوزا یکی‌ است؟
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:55 ب.ظ
با این مقدمه بر می گردم به دو آیه. اعراف ۱۹۱: ایشرکون ما لا یخلق شیئا و هم یُخلقون. همین نیم خط هم اثبات صانع است و هم اثبات وحدانیت او.ترجمه ساده است را متوجه می شوید و نیاز به تکرار نیست. از ترجمه ساده اش می شود نتیجه گرفت که می گوید کسی شایسته پرستش است که خلق می کند و خودش خلق نمی شود. یعنی صفت خالقیت را ملازم و همراه کرده است با صفت صمدیت و عدم مخلوق بودن. حال اگر حکیمی بیاید و با جعل برخی واژگانی چون ممکن الوجود و واجب الوجود علی الطلاق و سلسله علت و معلول و عدم امکان تسلسل و... برهانی عقلانی برای اثبات وجود خدا و همچنین وحدانیت او طرح بریزد مخالف دستور دین عمل کرده است؟ و اگر در این راه از وسائلی که فلان فیلسوف یونانی برای نظم دادن به ارکان استدلال طراحی کرده (منطق) استفاده کند از دایره حکمت اسلامی خارج شده است؟
آیه ۲۰ سوره نحل می فرماید: والذین یدعون من دون الله لا یَخلقون شیئا و هم یُخلقون. یعنی هر آنچه غیر خدا خوانده می شوند هیچ نمی توانند خلق کنند و همگی مخلوق هستند. آیا از این نمی شود نتیجه گرفت همه چیز یا مخلوق است یا خالق؟ و بعد نتیجه گرفت پس همه آنچه که هست یا به خودش است (غنی بالذات) است یا وابسته به غیر؟ و باز نتیجه گرفت چون هر آنچه ما می بینیم محکوم به کون و فساد است و محتاج به یکدیگر فلذا بایستی حداقل یک غنی بالذات باشد که خود وابسته به غیر نباشد؟ و آیا این اثبات خالق نیست؟
...
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:54 ب.ظ

ه) شما به تقسیم بندی که بنده میان الف) اثبات وجود صانع و ب) اثبات وحدانیت صانع کردم دقت نکردید. گفته اید که در قرآن صحبتی از توحید نشده است. یاللعجب! قرآن از اول تا آخرش بحث توحید و یگانگی صانع است. اگر منظورتان این است که قرآن در مورد اثبات وجود صانع سکوت کرده است هم خدمتتان چند آیه ذکر کردم.
اشکال شما این است که از بنده می خواهید مثلا برهان صدیقین را عینا همان طور که حکما تقریر کرده اند از قرآن بیاورم و می گویید اگر نمی توانم (که نمی توانم!) پس نتیجه می گیرید قرآن هیچ کلامی در مورد اثبات وجود صانع نگفته است.
پیش از آنکه وارد بحث اصلی شوم مجبورم سوالی از شما بپرسم. می شود به بنده آیات اصول فقه در قرآن را نشان دهید؟ یا می شود لطف کنید مبانی اخلاقی که مرحوم نراقی استفاده کرده است را در قرآن پیدا کنید. یا می شود مثلا مبانی تفسیر قرآن را در آیات قرآن نشان دهید؟
مسلم شما می دانید اولا قرآن کتاب فلسفه یا حکمت صرف نیست. و ثانیا بنا در قرآن بر بیان ضروریات و بیان موجز و مختصر است. گاهی از یک آیه در قرآن در طی صدها سال کار فقها چندین ده فرع یا اصل فقهی استخراج شده است. اگر بگویید احادیث در کنار آیات مورد استفاده قرار گرفته اند سوال مشابهی از شما می پرسم. می شود بفرمایید مثلا مرحوم خوئی که یکی از اعظم اصولییون معاصر بودند اصول فقه را از کتاب حدیث در آوردند؟
مسلم مبنای تمامی این علوم اسلامی (فقه و اصول و اخلاق و...) قرآن و روایات بوده است اما بنا به ضرورت و بر اساس پیچیده شدن و گسترش سایر علوم این معارف هم گسترده شدند تا جایی که امروز ممکن است چندین فرع فقهی که صدها صفحه در مورد آنها نوشته شده است از یک خط
قرآن استخراج شده باشد...
پاسخ مرد یخی : معلوم است همه چیز در قرآن نیامده اما بین اصول فقه و توحید خیلی‌ فرق است. قرآن و احادیث باید مطالب مهم را گفته باشد و از توحید مهم تر در دین نداریم. چطور ممکن است برای ایمان به خداوند اثبات عقلی لازم باشد ولی‌ در قرآن و کلام معصومین نیامده باشد؟ تکلیف مسلمین قبل فلاسفه چه می‌‌شود؟ آیا چون اصحاب ائمه کتب ارسطو را نخوانده بودند، در توحید ناقص بوده اند؟ چطور ممکن است در مورد محوری‌ترین مفهوم دین، قرآن سخن نگفته باشد اما کفار یونان سخن گفته باشند؟ چطور ممکن است ائمه سخن نگفته باشند اما فلاسفه عامه سخن گفته باشند؟ فلسفه حداقل برای هفت قرن در بین شیعیان رواج ناداشته است. بنده هم نمی گویم بد است یا باید کنار گذاشت یا بی‌فایده است، بلکه می‌‌گویم راه قرآن و اسلام نیست و تقدسی ندارد.
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:53 ب.ظ
د) در مورد کانت و یا سایر فلاسفه و متکلمین مسیحی بنده منظورم این بود که به شما تذکر بدهم راه جدا کردن میان ایمان و عقل faith vs. reason در دنیای مسیحیت از کجا شتاب گرفت و اگر امروز مشاهده می کنیم دست مذهب در دنیای غرب از عقل کوتاه مانده است خاستگاهش کجا بوده. تایید یا رد نظر امثال کانت نیازمند همان دقت های علمی است که پیش تر گفتم و بنده در آن جایگاه نیستم. فقط خواستم به شما اشاره ای کرده باشم بنا بر حدیث العاقل یکفیه الاشاره.
پاسخ مرد یخی : فرق آن چه مسیحیت می‌‌گوید این است که در آن ایمان مخالف عقل و تناقض آمیز جائز است که تثلیث نمونه بارز آن است. آن چه بنده می‌‌گویم این است که حوزه این دو از هم مجزا است . برای ایمان داشتن به چیزی لازم نیست، عقل آن را تصدیق کند، اما نباید هم ردّ کند. در مورد خاص خداوند، بنده امکان استدلال عقلی را ردّ نمی کنم اما تا کنون استدلال قانع کننده برای خودم ندیده‌ام ولی‌ به خداوند ایمان دارم و عقلم هم این را ردّ نمی کند.
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:53 ب.ظ
شما اگر فرصت دارید نظری به عهد عتیق (تورات) بیندازید. اگر فقط بخواهید بر اساس متنی که امروز از تورات به دست ما رسیده است قضاوت کنید در دین یهود هم اعتقاد به معاد اصلا و ابدا وجود ندارد. در صورتی که ما (با استفاده از آیات و روایات) می دانیم این اعتقاد بوده است. حال چه شده است که در این تورات امروزین وجود ندارد امری است که اطلاع نداریم. حال آیا بهتر نیست در قضاوت در مورد افرادی که الان دستشان از دنیا کوتاه است و معلوم هم نیست چقدر از آثارشان به دست ما رسیده احتیاط کنیم (و این احتیاط باید بیشتر شود وقتی بدانیم حتی در همین آثاری هم که از ایشان به دست ما رسیده وقتی لوازم کافی برای مطالعه و دقت علمی لازم را نداریم)؟
پاسخ مرد یخی : بله، بنا را بر قضاوت بر مبنای تورات بگذاریم اصلا یهودیت دین الهی نیست چون توحید آن می‌‌لنگد و انبیأ آن فساق و فجره هستند. این که الهی می‌‌دانیم به خاطر تایید قرآن است و می‌‌گوییم تورات تحریف شده است. شواهد تاریخی‌ آن هم موجود است چون تورات بازنویسی شده است. در مورد ارسطو چنین شواهدی نداریم و ارسطو استدلال می‌‌کند که روح فانی است. قضاوت در مورد هر کس بر مبنای اطلاعات به جا مانده است. وگرنه در مورد هر فاسق و فجری احتمال تحریف تاریخ است.
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:52 ب.ظ
ج) در باب کافر بودن یا نبودن فلاسفه یونان باستان توقع بنده این بود که شما با توجه به پذیرفتن مبانی علمی، در مورد ایشان هم نظر قطعی نمی دادید. اولا تمامی ترجمه های انگلیسی معتبر موجود از مجموعه آثار ارسطو به گواهی بزرگان و اساتید ارسطو شناس هیچ کدام حق مطلب را ادا نکرده اند و دارای اشکالاتی هستند (مثل ترجمه های انگلیسی یا فارسی از قرآن کریم که هر کدام عیوب و محاسنی دارند ولی هیچ کدام کامل و جامع نیستند). ثانیا درست است که برای مطالعه جنبی و علاقمندانی مثل بنده شاید خواندن ترجمه های انگلیسی یا آلمانی از آثار ارسطو کفایت کند. اما اگر یک مرحله کار را بالاتر ببرید (مثلا به عنوان واحد درسی کارشناسی بخواهید ارسطو را بگیرید) حتما باید با استادی باشد که مسلط به متن اصلی یونانی است وعیوب و ضعف های ترجمه را به دانشجو متذکر می شود. و اگر بخواهید باز یک مرحله دقت علمی را بالاتر ببرید (مثلا کارشناسی ارشد یا دکترا فلسفه کلاسیک بخوانید) هیچ دانشگاهی در دنیا نمی پذیرد در این مرحله دانشجو با تکیه صرف بر ترجمه به نقد و بررسی آثار ارسطو یا سایر فلاسفه یونان باستان بپردازد و بی شک دانشجو باید مسلط بر زبان متن باشد و متن را به زبان اصلی بخواند (دقیقا به همین دلیل است که طلاب علوم اسلامی از ابتدا باید ادبیات عرب و قواعد را خوب بخوانند تا بی نیاز از ترجمه شوند).
حرف بنده در اعتراض به مدافعان تند فلاسفه یونان در ایران (که او را در حد اصحاب انبیا بالا می برند) و یا مخالفان ایشان که به راحتی نسبت کفر به ایشان می دهند این بود که هر دو گروه از این حداقل ملاک علمی (یعنی تسلط بر زبان یونانی باستان) بی بهره هستند. یعنی این ابتدایی ترین فن را هم نمی دانند چه برسد به سایر فنون و لوازم لازم (از جمله تحصیل تاریخ یونان و آشنایی با ادیان آن دوره در یونان و تحصیل این علوم نزد متخصصان امر)....

پاسخ مرد یخی : اینطور نیست. بنده خود درس مقطع دکترای فلاسفه نظری ارسطو را گذرانده‌ام و غیر از استاد و ۲-۳ دانشجو که زمینه کاریشان فلسفه یونان باستان بود، کسی‌ زبان یونانی نمی دانست و مرجع ترجمه انگلیسی مجموعه آثار ارسطو بود. البته حتما ترجمه با زبان اصلی‌ فرق دارد ولی‌ اینطور نیست که آن قدر فرق کند که نشود چیزی فهمید. اگر اینطور بود که آثار همه فلاسفه را باید به زبان مادری آنها می‌‌خواندند.
این را با اطلاع و مطالعه می‌‌گویم که ارسطو معاد را قبول نداشت و روح را فانی می‌‌دانست و چنین فردی کافر است.
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:49 ب.ظ

ب) شما به درستی در پاسخ های دو روز پیش به بنده اعتراض کردید که فقیه بودن افراد دلیل بر درستی نظرات ایشان در علوم عقلی نمی شود. البته بنده آنجایی که از بزرگانی چون مرحوم آیت الله خوئی اسم بردم هدفم این نبود که با استناد به نظر ایشان شما را مجبور به پذیرش مسئله ای کنم. هدفم این بود که نشان دهم فهم این مطالب نیازمند تخصص است و مطالعه کافی (چیزی که شما خودتان به خوبی به آن اشاره کردید). اما عجیب است وقتی بنده اعتراض می کنم که چرا عده ای شمشیر تکفیر را برای دفاع از نظرات عقلانی خود بر می دارند شما حق را به ایشان می دهید و می گویید «وقتی واقع امر نزد او این است» پس به عنوان یک فقیه حق دارد حکم صادر کند فلان تفسیر(یا فلان فهم) از آیات قرآن ضروری دین است و مخالف با آن هم خارج از دین حساب می شود. این چطور آزادی فکری است و آیا در نهایت اگر با این روش برویم به سرانجام کلیسای قرون وسطی نمی رسیم؟ چه امثال مرحوم شیخ الرئیس که نتوانستند معاد جسمانی را اثبات کنند (و تعبدا به آن معترف شدند) و چه حکمای اشراقی و بعدا حکمای صدرایی همگی معترف به این هستند که ظاهر آیات قرآن حجت است و معاد جسمانی باید باشد. منتهای مراتب عده ای از ایشان نتوانستند به خوبی آن را با مبانی عقلی شرح دهند (امثال فارابی و ابن سینا و ابن رشد) و بزرگانی چون مرحوم ملاصدرا توانستند با تکیه بر جسم مثالی تا حدود زیادی مسائل را پاسخ گویند. حال شما به عنوان یک ناظر بی طرف آیا می پذیرید این اختلاف به صدور حکم تکفیر منتهی شود؟ آیا این روش مطابق سیره ائمه (ع) است؟ ان شاالله سعه صدر در میان اهل علم و امثال بنده که علاقمندان این مسائل هستیم بیشتر شود.
پاسخ مرد یخی : بنده به کّل از فضای تکفیر خوشم نمی آید و تکفیر در بحث علمی‌ را خلاف روحیه علمی‌ می‌‌دانم. اما این را می‌‌گویم که یک فقیه حق تکفیر هم دارد. اگر هم کسی‌ را تکفیر کرد، نزد خداوند باید پاسخگو باشد. اگر فقیه این حق را ناداشته باشد، که اصلا دین چهارچوب نخواهد داشت. یکی‌ هم پیدا می‌‌شود و با استدلال حجاب را ردّ می‌‌کند. دیگری امام دوازدهم و یکی‌ دیگر کلام الله بودن قرآن.
سه شنبه 28 بهمن 1393 11:47 ب.ظ
ان شاالله این گفتگوی طولانی مفید باشد. حداقل برای بنده که مفید بوده است تا به اینجا.

الف) اینکه فرموده اید معاد مثالی مرحوم ملاصدرا ربطی به جسم پیدا نمی کند و فقط تحت تاثیر نظریات نوافلاطونی ها بوده است و عدم پذیرش امکان ارجاع روح به بدن اثباتش بر عهده شماست. چیزی که بنده به فهم ناقصم می فهمم و می بینم این است که راه حل مرحوم صدر المتالهین توانسته است میان ظاهر آیات و اکثر روایات و فهم عقلی جمع کند. در صورتی که معاد جسمانی عنصری متکلمین علاوه بر اینکه مجبور به تاویل ظاهر بسیاری از آیات شده است در جمع میان برخی روایات (ازجمله بودن فعلی بهشت و جهنم و وسعت آنها به اندازه آسمان ها و زمین) موفق نبوده است. شبهه آکل و ماکول هم به راحتی با بحث اجزا ثابته (یا اجزا اصلیه) نمی تواند از پس پاسخ گویی به ظاهر همه آیات بر آید. مسئله نفخ صور و نابودی کل عالم هنوز پابرجاست (جایی که به گفته معصوم نه حس می ماند و نه محسوس). مشکل تاویل ظاهر آیاتی مثل (الی ربهم ینسلون) پابرجاست که چگونه جسم مادی عنصری به سوی خداوند غیر مادی روان می شود. یا اینکه ظاهر هیچ کدام از آیات در مورد معاد عودت به دنیای مادی (همین زمین) را ثابت نمی کند و... اگر این ها را کنار هم بگذارید می بینید در واقع این مدافعان نظریه معاد جسمانی عنصری هستند که دست به تاویلات گسترده و مجاز دانستن اکثر آیات قرآن زده اند و اتفاقا نظریه معاد جسمانی مثالی صدرایی به ظاهر آیات بسیار نزدیک تر است (البته باز می گویم که بزرگان مکتب صدرایی معترفند این نظریه هنوز در برخی جاها ناتوان از توضیح آیات و جمع میان آنهاست اما به نظر بنده بسیار بهتر از نظریه معاد جسمانی عنصری با ظاهر آیات و روایات و عقل تطبیق دارد). البته باز می گویم شما مختار هستید و حق دارید نظر متکلمین را بر حکمای صدرایی ترجیح دهید.
پاسخ مرد یخی : خدا قوت!

آن چه بنده گفتم ریشه این بود که چرا معاد جسمانی نزد فلاسفه غیر عقلی به نظر می‌رسد. ریشه آن این است که در کتاب فلوطین رجوع روح به جسم با استدلال‌هایی‌ محال شمرده شده بود و از اینجا مشکل شروع شد. ابن سینا به همین خاطر بود که می‌‌گفت معاد جسمانی با عقل او نمی سازد. یعنی قبول معاد جسمانی نزد اینها با عقل نمی خواند. این که معاد جسمانی نتواند موارد مورد اشاره شما را توضیح دهد، به فرض صحت دلیل بر قبول معاد روحانی نمی شود. مگر قرار است همه چیز در مورد معاد را بفهمیم؟ مگر خود معاد روحانی یا مثالی از عهده توجیه همه مورد مربوط به معاد بر می‌‌آید؟ آن چه ما از قرآن می‌‌فهمیم، جسمانی بودن معاد با تار و پود قرآن آمیخته است و اصلا معاد در قرآن کاملا شکل مادی دارد. حالا این که ما مواردی از معاد را نفهمیم دلیل ردّ معاد جسمانی نمی شود. دلیل ردّ نزد این گروه این بود که رجوع روح به جسم را محال می‌‌دانستند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30