تبلیغات
مردی از جنس یخ!!! - فرزاد


درباره وبلاگ:


آرشیو:


آخرین پستها :


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:



Admin Logo themebox

فرزاد

نوشته شده توسط:مرد یخی
پنجشنبه 10 فروردین 1391-11:23 ب.ظ

این نوشتار بر مبنای خاطرات شخصی است ولی بدلایلی غیر از نام فرزاد بقیه نام ها مستعار هستند.
مقدمه
صحنه دوم: عید امسال، ایران

برای دیدار نوروزی خانه یکی از آشنایان رفته ایم. آقای سمیعی بیش از 80 سال دارد و همسر ایشان خانم ستایش حدود 70 سال.
آقای سمیعی بازنشسته شرکت مخابرات و خانم ستایش بازنشسته آموزش و پرورش است و از رفاه مادی مناسبی برخوردارند. مثلا منزل ایشان از گذشته در بهترین محله شهر قرار دارد. خانواده سمیعی از خانواده های اصیل و شناخته شده شهر هستند. با خانواده سمیعی خیلی وقت است رفت و آمد داریم. امروزه خانواده ای متدین و مذهبی است و بخصوص در امور خیریه فعال. خانواده سمیعی ابتدا چندان مذهبی نبوده است. حتی دوران قبل از انقلاب خانم ستایش بیحجاب بوده است و مدیر یکی از مدارس شهر بوده است. خانم ستایش خیلی به تربیت فرزندانش اهمیت می داده است و خانواده از نظر فرهنگی-رفاهی در سطح خوبی بوده است. خانواده دو پسر و یک دختر داشته است.فرزند ارشد خانواده فرزاد نام دارد. بعد از انقلاب فرزاد بر خلاف رویه خانواده مذهبی می شود و در دوران جنگ تصمیم می گیرد به جبهه برود. این اقدام با مخالفت خانواده روبرو می شود ولی او با سماجت و در نهایت علی رغم میل والدین راهی جبهه می شود که سرآغازی بر مذهبی شدن خانواده می شود.
با آنکه آقای سمیعی ده سال بزرگتر است ولی خیلی سالمتر مانده است و بعید است فردی که مطلع نباشد از ظاهر بتواند سن ایشان را حدس بزند. خانم ستایش دچار پادرد است و به سختی خود را تکان می دهد. تمام کارهای پذیرایی را آقای سمیعی انجام می دهد که محل شوخی شده است.
یکی از حضار با شوخی به آقای سمیعی می گوید: آقای سمیعی شما بزرگتر هستید یا حاج خانم؟
 آقای سمیعی می گوید: معلوم است حاج خانم!
خانم ستایش هم با شوخی می گوید: معلوم است که من برزگترم! ظاهرم نشان نمی دهد؟
یکی از حضار می گوید: اتفاقا من شنیده ام مردانی از نظر جسمی خوب می مانند که خانم هایشان همه کارها را انجام داده اند و شوهرشان همیشه در حال استراحت بوده است!
خانم ستایش با لحن جدی می گوید: مرا این گونه نگاه نکنید. خدا شاهد است من در جوانی ساعت 12 می خوابیدم و صبح ساعت 5-6 بلند می شدم. وقتی بلند می شدم صبحانه را حاضر می کردم و برنج را دم می کردم. طوری که وقتی ساعت 8 برای تدریس می رفتم مدرسه نهار حاضر بود چون خورشت را هم شب موقع خواب بار می گذاشتم. ساعت دوازده می آمدم خانه و ناهار را می کشیدم و بعد حدود 1 دوباره می رفتم. چون زمان شاه مدارس دو وقته بودند و قبل و بعد از ظهر کلاس داشتیم. بعد از ظهر که می آمدم مشغول کارهای جانبی خانه می شدم. خانه پر مهمانی داشتیم و اغلب تا شب کار داشتم. قبل از خواب می آمدم و هر روز خانه را تمیز می کردم تا گرد و خاک در خانه نباشد. آن وقت ها خانه مان رنگ روغنی خورده بود. با دستمال داغ تمام دیوارها را تمیز می کردم تا مبادا وقتی پسرم فرزاد بازی می کند گرد و خاک به دست یا لباسش بنشنید. بعد تمام اسباب بازی های فرزاد را در آبکش می ریختم و با آب جوش می شستم تا مبادا وقتی فرزاد بازی می کند دستش کثیف یا خاکی شود.
لحن خانم ستایش کمی غمناک می شود و می گوید: آن هم از فرزاد که بعد از آنهمه مواظبت در خاک های جبهه در خون خود غلطید.
فضا کمی سنگین می شود. یکی از حضار می گوید: خانم ستایش ما هر چه داریم از رشادت های آن ها داریم و سعی می کند فضا را تلطیف کند.
فرزاد در حالی که حدود 20 سال سن داشته است به شهادت می رسد. شهادت فرزاد تاثیر زیادی بر اعضای خانواده می گذارد و از نظر مذهبی مشی خانواده را تغییر می دهد. خانم ستایش مذهبی می شود. آقای سمیعی هم بعد از بازنشستگی وارد کارهای خیریه و عام المنفعه می شود و پسر کوچکتر راهی حوزه علمیه می شود!


صحنه اول:حدود یکسال قبل، کانادا

با دو تن از دوستانم مشغول گفتگو هستیم. بحث در رابطه با جنگ عراق است. بحث به عملیات استشهادی کشیده می شود.
ارسلان: به نظر من عملیات انتحاری کار غیر عاقلانه و کشتار بیگناهان است.
مرد یخی: شما که اینطور می گویی، آیا از خود پرسیده ای چرا باید شخصی چنین رفتاری نشان دهد؟ آیا دست کشیدن از جان کار آسانی است؟ فکر نمی کنی این عکس العمل نسبت به عملکرد غرب است؟ طوری که این افراد حس می کنند گزینه ای دیگر در دست ندارند. چرا یک فرد به جایی می رسد که می بیند برای دفاع از خود بهترین راه گذشتن از جان بصورت قطعی و حتمی است؟
علی:نه! این طور نیست. انگیزه این ها پول است. این افراد برای این می روند که زندگی شان تامین شود. به آنها می گویند بعد از مرگ خانواده شان برای همیشه تامین مادی می شود. این ها می روند چون از نظر مالی به نفعشان است.
کمی جا می خورم، آخر علی فردی نیست که با فرهنگ شهادت غربت داشته باشد. چطور می تواند چنین حرفی بزند؟ آیا انگیزه شهدای جنگ تحمیلی هم تامین مادی خانواده و سهمیه کنکور بوده است؟! در دلم خیلی ناراحت می شوم.

کلام
در حالی که صحنه دوم در حال رخداد است و خانم ستایش در مورد فرزاد صحبت می کند، ناخودآگاه و ناخواسته ذهنم به صحنه اول می روم. چشمانم روی عکس فرزاد (که از قضا خوش سیما است) که در سفره هفت سین قرار دارد مات می شود. بغض گلویم را گرفته.
آخر فرزاد دقیقا از رفاه و مادیات جدا شده است و داوطلبانه راهی جبهه شده است که چیزی جز زحمت و دردسر نیست (از نظر دنیوی). احساساتی نیستم ولی خودم را کنترل می کنم که وسط میهمانی عید گریه نکنم. بغض گلویم را می فشرد.

چرا بعضی بی انصافی می کنند؟ با یک سرچ ساده اینترنتی می توان دید برای مثال در آمریکا نظامیان حقوق قابل توجهی می گیرند. یعنی مادیات در ایجاد انگیزه برای الحاق به ارتش کاملا موثر است. ولی حتی با این وجود کسی نمی گوید این ها برای پول به میدان می روند! اتفاقا از کشته ها تقدیر قابل توجه می شود. برای مثال در پارلمان کانادا دفاتر بزرگی وجود دارد که لیست تمامی کشته شدگان جنگی در آنها بعنوان سند افتخار ثبت شده است. حال چرا برخی می گویند انگیزه شهدای عملیات استشهادی پول است؟ خودم هیچ پاسخی ندارم جز:
شهدا شرمنده ایم.


تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 11 فروردین 1391 12:43 ق.ظ

آشیانه ی پرستو
چهارشنبه 28 تیر 1391 11:32 ق.ظ
اونقدر صحنه دیدیم که حد نداره!!
شهدا شرمنده ایم!
حنیف
چهارشنبه 23 فروردین 1391 01:32 ق.ظ
صحنه ی سوم:
تورنتو شب عاشورا! با چند تن از دوستان جلسه قرآن عازم جلسه عزاداری. گوش كردن نوحه های سبك جدید كویتی پور و بحث رفقا راجع به جنگ. اصغر: زمان جنگ اسب سفید تو جبهه ول می كردن می گفتن اسب امام زمانه تا سربازا بجنگن. الباقی: آره شستشوی مغزی می دادنشون.
صحنه ی ٤: جلسه ی عزاداری و بحث سخنران از استبداد دینی و افتهای آن.
پاسخ مرد یخی : ای حنیف نامرد! نه به اون گریه کردنت نه به این که هیچ خبری از آدم نمی گیری!
خوشحالم که از اسمت استفاده می کنی. امیدوارم نوشته هات با خودت در خاک نره.
علیرضا
جمعه 11 فروردین 1391 08:49 ب.ظ
سلام.
زیاد غصه نخور مرد یخی.
صحنه دوم را عشق است.
پاسخ مرد یخی : سلام
آن هم جای حسرت دارد.
بی وطن
جمعه 11 فروردین 1391 06:43 ب.ظ
البته هستند در آمریکا و کشورهای دیگر (مثل ژاپن) که افراد بر اساس احساسات وطن دوستانه به جنگ می روند و بدون چشم داشت مادی جان شان را فدا می کنند ولی جریان دفاع مقدس ما کجا و برخی از این افراد کجا. باید قرن ها بگذرد تا عمق عظمت کار شهدا آشکار بشود. معمولا این چنین است که تاریخ رشادت ها بعد از دو سه نسل زنده می شود و عظمت کار آنها کم کم آشکار می شود. البته آنها که جای شان خوب است. بدا به حال ما اگر جا بمانیم از آن قافله.
تا به تا
جمعه 11 فروردین 1391 04:02 ب.ظ
سلام
منم هیچ حرفی ندارم
پاسخ مرد یخی : سلام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر